• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

نوشته های آزاد

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع atiyeh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
مرگ اگر مرد است گو نزد من آی !

1-گمانم فصل مشترک همه کسانی که اساس زندگی را بر ستون " فهم " استوار کرده اند و دائما دغدغه اگزیستانسیالیستی را تازه نگه می دارند ، " درد زیستن " است.
نخستین خروجی استدراک این درد ، حقیر دیدن جهان زیستی است . تو گویی جهان و هرچه در آن است ، در برابر اصالت وجود انسانی ، بازی بیش نیست !
کاری ندارد این جهان ، تا چند گِل کاری کنم / حاجت ندارد یار من ، تا که منش یاری کنم !
چون بلبلم در باغ دل ، ننگست اگر جغدی کنم / چون گلبنم در گلشنش ، حیف است اگر خاری کنم !- مولانا

اما این درد زمانی مضاعف می شود که " به مرور زمان " ، تعلقات زیستی که تا پیش از این حقیر می نمود ، بر دغدغه های وجودی سایه می افکند و آدمی در دام آن گرفتار می شود.
رنج روزمرگی ، کلافگی ، سردرگمی و تکرار ، از نخستین عواقب این اسارت است.
در این شرایط دشوار ، دغدغه "رهایی" بر دغدغه " وجود " پیشی می گیرد و یافتن مفری برای رهایی دائمی ، اولویت نخست می شود یا لااقل با دغدغه وجودی ممزوج می گردد.
داستان توجه به مرگ در نگرش اگزیستانسیال از همین جا آغاز می شود و مرگ به عنوان گریزگاهی توامان برای " رهایی" و نیز روزنه ای برای " فهم وجود خویش " مورد توجه قرار می گیرد.
کلام حضرت امیر در خطبه درخشان همام ، از همین زاویه قابل فهم است:
دنیا، آزادگان را خواست ، نخواستندش . . .
اسیرشان کرد ،
جانشان را دادند تا رها باشند . . . ! - نهج البلاغه ،خطبه 192 -

2-نزد خداوند نیز ، از جمله ویژگی های مقربان و خاصان درگاه حق تعالی ،
"
آرزوی مرگ " است :
فتمنوا الموت ان کنتم صادقین - سوره جمعه، آیه 6
با این توصیف، مومنان زیرک و آگاه در پی مرگ، چونان نابینایی در شب به دنبال آب می گردند (نهج البلاغه، کلام 132) تا جانشان را داده و عطش " رهایی و فهم وجود " را فرو نشانند.
مولانا این اشتیاق به مرگ را ، که از کلام امام به خوبی بهره برده ، اینگونه توصیف کرده است:
همچو نیلوفر برو زین طرف جو / همچو مستسقی ، حریص و مرگ جو
مرگ او آب است و او جویای ‌آب / می خورد والله اعلم‌ بالصواب!- مولانا

به واقع ، مرگ اکسیر یگانه ای است که هم رنج زیستن را فرو می نهد و هم دریچه ای است که پاسخ همه چراهای زیستی را به روی ما می گشاید. دقیقا از همین منظر است که هوشیاران با شادی به استقبال آن می روند :
خوش خوش به پایان می رود ، این روز سرگردان ما / زودا که با منزل شویم ، آرام گیرد جان ما
ای خواجه بازارگان، از این قفس هامان رهان/ کز پرده حرف و سخن ، بیرون فتد دستان ما
گر نیست درد ، این زندگی ، مرگ از چه درمانش کند ؟ / زین درد جانم خسته شد ، تا کی رسد درمان ما !- دکتر زرین کوب

3-به نظر می رسد اقدام به مرگ خودخواسته (خودکشی) از سوی متفکران بزرگی چون آلتوسر یا دریدا از همین منظر قابل فهم است .
(خودکشی انسانهای بی هویت ، موضوع دیگری ست )
به واقع " فهم " صحیح از حقارت جهان زیستی از یک سو و تلاش برای "رهایی" از منجلاب روزمرگی و تکرار از سوی دیگر ، آنان را به سمت مرگ خودخواسته به عنوان یک راه حل دائمی (فارغ از نتایج آن) سوق داده است.
به گمانم ،
الف : سیطره بیش از حد ارکان " هستی شناسی " و " معرفت شناسی " بدون پشتوانه الهیاتی
(یعنی لحاظ کردن عاملی به نام خالق در حل مسأله )
در منظومه فکری این بزرگان برای واکاوی 2 دغدغه مذکور ( رهایی + اصالت وجود )
ب : بی توجهی به " امر اجتماعی" با اولویت اشتراک تجربه زیسته به عنوان عاملی برای التیام درد دغدغه (و نه درمان نهایی)
منجر به این تصمیم تلخ می شود .
4-با آنچه شرح آن رفت و با نگاهی برون دینی و بیرون از ادبیات رسمی ، با قاطعیت می توان گفت ، امام حسین کامل ترین نمونه انسان مرگ اندیش عمل گراست.
وجود نگرشی که به حقارت دنیا ایمان دارد (دغدغه اصالت وجود)
در عین حال تلاش برای پرداختن به نیازهای " دیگران " در جهت کاهش درد بودن (امر اجتماعی)
در کنار یاری جستن از خداوند برای گریز از ابتذال روزمره (دغدغه رهایی)
سبب گشته تا مرگ را چونان الهه زیبایی - که هم سرآغاز جاودانگی است و هم پاسخ همه پرسش های بی پاسخ - در آغوش گیرد :
مرگ اگر مرد است گو نزد من آی / تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ
من از او جامی ستانم جاودان / او ز من دلقی ستاند ، رنگ رنگ! – مولانا

5-بی تردید مرگ در نگرش اگزیستانسیال معنوی ، یک موهبت است.
جان فزا و شادی آفرین است.
و هرچه روح بزرگتر ، این شادی ، مضاعف تر ...
هم از این روست که مولانا در وصف رهایی امامِ شهید ، از منظری متفاوت ، چنین می سراید :
روح سلطانی ز زندانی بجست/ جامه چه درانیم و چون خاییم دست
چونکه ایشان خسرو دین بوده اند / وقت شادی شد، چو بشکستند بند
روز ملک است و شه و شاهنشهی/ گر تو یک ذره ز ایشان آگهی ...!- مولانا

6 – و در نهایت ، خدای را می خوانیم تا ما را در عقب کاروان بزرگ " خسروان مرگ اندیش" روانه سازد و نعمت " فهم " و " رهایی" را بر جان تشنه ما نیز ارزانی دارد :
کاش امشبم آن شمع طرب می آمد/ وین روز مفارقت به شب می آمد
آن لب که چو جان ماست، دور از لب ماست/ ای کاش که جان ما به لب می آمد!- رهی معیری
 
نگرش ... سه بعدی !
علی رغم گذشت سالها و نشستن غبار زمان و با وجود گرفتاریها و مشغله های فراوان روزمره ، هنوز چهره جدی ، مصمم و بیان تیز و نیش دار آقای نقی پور ، دبیر هندسه اول راهنمایی در خاطرم مانده است .
جلسه اول کلاس در سال تحصیلی جدید بود . آقای نقی پور برای شروع ، محور مختصات را روی تخته سیاه کشید و گفت : همانطور که می دانید فضا دو بعدی است .
بعدچند قدمی رفت و برگشت و در حالی که می خندید با گچ رنگی خط سومی به محور مختصات اضافه کرد: " اگر اجازه بفرمایید فضا سه بعدی است ! "
و ادامه داد : فهم این موضوع تا پیش از این برایتان ثقیل بود . اما حالا که " بزرگتر " شده اید ، حقیقتی را برایتان گفتم . پس هر آنچه تا پیش از این می دانستید ناقص بوده است .
حال که از سطوح شیک و چشم فریب اما به واقع نازل ریاضی فیزیک گذشتم و دل به علوم اجتماعی بستم و بی آنکه بدانم همچون مکانیک گرایان (۱) مبتدی دست به تحلیل برده ام ، بر این تصور ام که آموزه های آقای تقی پور در پدیده های انسانی نیز صادق است .
به بیان ساده ، اگر چه ما در زندگی روزمره خود همواره بر نسبت "خود" و "پدیده های پیش رو "(انسان/جهان) تمرکز می کنیم و می کوشیم مجموعه کنش های خود را ذیل این دوگانه ، صورت بندی کنیم ، اما با نگاهی جامع و عمیقتر خواهیم یافت که لحاظ نکردن بعد سوم ( حضور خدا ) در تحلیل و بررسی و مواجه با پدیده ها ، یک انگاره ناقص و ناموزون را رقم خواهد زد .
اشتباه نشود ! هدف تدریس دینداری یا تلاشی برای اثبات خدا نیست بلکه غرض نقد ایده ای است که نگرش غالب بر جهان زیستی ماست . اگر چه این نگرش دائما در حال تغییر و تحول است اما برای بررسی ، می توان سراغ مبانی نظری و اصلی آن مانند اندیشه "جان لاک" رفت .
لاک در " رساله ای برای حکومت " آنجا که به تقسیم بندی قوانین می پردازد ، ضمن تقسیم سه گانه قانون الهی ، قانون مدنی و قانون باور و شهرت ، تأکید می ورزد که اگر چه قوانین الهی اخلاقی تر است اما قوانین مدنی زمانی موفق تر خواهد بود که بر مبنای قوانین باور و شهرت ( عرف ) تنظیم گردد . شاید بیان سلیس سخن لاک چنین باشد : خدا هست اما در محاسبات ما جایی ندارد . (۲)
اما " تجربه های انسانی " خلاف نظر لاک را اثبات می کند . حتی اگر از منظر فایده مندی هم بنگریم ، " فهم " و " پذیرش " و از همه مهمتر " لحاظ " نقش برای خدا در کلیه امور ، اولین و مهمترین ارمغانی که در پی خواهد داشت ،دلیری و شجاعت و به تبع آن احاطه و تسلط در فهم صحیح پدیده ها و در یک کلام" خدا صفتی" انسان است .
هر که از خورشید باشد پشت گرم / سخت رو باشد نه بیم او را نه شرم
هر پیمبر ، سخت رو بُد در جهان / یک سواره کوفت بر جیش شهان - مولانا

و این ، همه تفاوت ( اگر چه اساسی ) ما با اندیشه مسلط کنونی است . نگرش سه بعدی فراتر از سطح معمول دو سویه ، خویش را "در طول" اندیشه الهی معنی می کند :
" هرگز در مورد کاری نگو ، من فردا آن را انجام می دهم مگر آنکه خدا بخواهد و هر گاه فراموش کردی ، پروردگارت را به خاطر بیاور و بگو : امیدوارم که پروردگارم مرا به راهی روشن تر از این هدایت کند . " (۳)
به نظر می رسد تلاش برای " عملیاتی کردن " فهم بعد سوم ، عبث ، بی ثمر و ملال انگیز خواهد بود چرا که ساحت معنی ورای صورت سرکش پیرامونی است :
در معانی قسمت و اعداد نیست / در معانی تجزیه و افراد نیست
اتحاد یار با یاران خوش است / پای معنی گیر ، صورت سرکش است - مولانا

اما می توان به جای " فهم عملیاتی " به " فهم مصداقی " رو آورد ،یکی از مصادیق آنچه که تاکنون شرح آن رفت ، گفتگوی " فوکو " با کلر بی یر در روزنامه لیبراسیون است (۴)
. آنجا که فوکو بعد از دوبار سفر به ایران برای انقلاب 57 ، از شدت جذبه این انقلاب و تلاش برای درک آن سخن می گوید . از نگاه فوکو ، "معنویت سیاسی/ اجتماعی" موجود در انقلاب ایران ( همان بعد سوم ) همچون نوری است که همه مردم را در خود غرق کرده است (۵)
گمان نمی کنم ترویج خرافه کرده باشم ، با خیال پردازیهای دروغین دینی هم سر سازگاری ندارم . غرض تنها بازخوانی درس آقای تقی پور اینبار نه از منظر علوم طبیعی که از زاویه علوم انسانی بود .
اگر بپذیریم که یک متن محصول تعامل نویسنده با بافت اجتماعی است (نوشتن به مثابه زیستن )، بی گمان نگاه دو سویه او ، ناقص و بی روح خواهد بود . نگرش سه بعدی به پدیده ها الزامی برای زیستن / نوشتن است . این الزام ما را به دریایی متصل خواهد کرد که کرانه ای ندارد :
متصل شد چون دلت با آن عدن / هین بگو مهراس از خالی شدن
امر " قل " زین آمدش کای راستین / کم نخواهد شد ، بگو ، دریاست این - مولانا

_______________________
۱) مکانیک گرایان همچون تجربه گرایان پیروان بینشی بودند که استفاده از روشهای علوم طبیعی/ فنی برای تحلیل پدیده های انسانی / اجتماعی را جایز می شمردند ( ساروخانی ، روش تحقیق در علوم اجتماعی ، ج 1،ص۳۰)
۲) جان لاک ، رساله ای درباره حکومت ( ترجمه دکتر حمید عضدانلو ) ، ص ۱۸۶و ۱۸۷
۳) سوره کهف ، آیات 23 و 24
۴) ایران روح جهان بی روح ، ترجمه نیکو سرخوش و همسرشان افشین جهاندیده ، ص 61و 62
۵) و مقایسه کنید این جمله فوکو را با آیه ۳۵ سوره نور "الله نور السموات و الارض . .
 
آدم من، سلام
قبل از هر چیز، امیدوارم و به درگاه هر کسی که گوش می‌دهد دعا می‌کنم که این نامه به دستت برسد، اوضاع کمی نابسامان است.
به گمانم یادت هست که قبلترها با هم زیر ستاره ها دراز می کشیدیم، نفری یکی دوتا هواپیما را نشان کرده و رویای سفر و پرواز می‌ساختیم.
سال ها گذشته و زیر آسمان پرستاره شهر کوچکمان فقط... تویی که مانده‌‌ای.
قسمت سخت ماجرا را نوشتم، جوهر پاک‌کنم نیست و کاغذهای پیش نویسم هم تمام شده، دیگر نمی‌توانم نگفته هایم را نگفته نگه دارم و خط بزنم.
روشن‌ترین، زمانی که همقد و قواره‌ی هم بودیم گفته بودی محل قرار همیشگی‌مان را به خاطر داشته باشم، قرار بود زمانی که دست هردویمان به بالای آن طاق انگور پر پشت رسید فواره و حوض آبی آسمانی را روشن کنیم و از چشم های ستاره ای تو و چال گونه من حرف بزنیم.
حالا سالها گذشته.نه فقط درخت انگور را کندند، بلکه نامه نگاری‌هایمان، روزنه‌ی‌نور ساعت های تاریک من، سخت تر و سخت شده و صادقانه، من مدت هاست که نیست‌ام.
از لحظه ای که "ستاره" هم کنایه شد و معنای دور و نزدیک پیدا کرد، من ازین آسمان درخشان متنفر شدم. رویای رفتن سرم را پر کرد و دلم آشوب شد... نه، هنوز هم می‌شود.
همش همین بود.
این همه نوشتم که بدانی رفته‌ام و زمانی که برگشتی از غریبه خبر نشنوی عزیزترینم.
هرگز فراموش نکن که همیشه دلم برای صدای بازیگوش، چشمان درخشان و لبخند زیبایت به در و دیوار می‌زند.
شکست خورده‌ی ابدی تو حتی اگر نخواهیم، nonuno
 
تیک تاک نصفه شب...عقربه ذهن عقب برمیگردد و درست می ایستد زمانی که تو رفتی ...
چشم هایم به آسمان چند سال پیش می افتد
عصر ،خورشید گیج و چشم های ماه بیدار ،کمان ابروهای ابر گرد و موج موج موهای بلند باد های نیمه جان و هوا نیمه سرد و پاییزی
مکانی که قدم های تو در آن سوار بر قطار خداحافظی شد را یادم می آید هیچ شبیه ایستگاه قطار یا حداقل مکانی برای یک خدافظی درخور نبود ...
اصلا هر طور نگاه میکنم رابطه ما شایان خداحافظی نبود حداقل تا زمانی که یکی از ما زیر خاک های سرد می‌خوابید
یعنی تا آن موقع اینطور فکر میکردم ...
بگذریم ...یک خیابان بود یک خیابان ساده پر از خانه های معمولی ما ایستاده بودیم درست رو به روی یک دکه ی بسته ی ساندویچ فروشی
به درختی پاییز زده تکیه داده بودی که انگار ابرها را لمس میکرد انگار دستی بود به چانه آسمان
و پایین تر درین خیابان خلوت چند کوچه پایین تر از خانه ما تو را دیدم
وای درست یادم می آید همان کت چرم مشکی ات را پوشیده بودی که می‌دانستی خوشم می آید
آه من خوش خیال
سیگارت را به لب گذاشتی و آن فندک فلزی معروفت را جرقه کردی هم برای سیگار هم برای حرف هایت
مرا صدا زدی ...نه آنطور که همیشه صدایم میزدی
همانطور که اولین دود خودش مسیری به بیرون میافت انگار بی اهمیت ترین کلمه دنیا بودم اسمم را صدا زدی
بی خبر از دنیا دل سپرده و عاشق جانمی گفتم و طبق عادت جواب همیشگی را نشنیدم
احساس خطر میکردم اما من چه می‌دانستم ؟
سکوتی کردی و چهره ام را نگریستی و دوباره سیگار را گذاشتی بین لب هایت
چشم دوخته بودم به تو درست به لب هایت ...لب هایت به سخن هایی گشوده شد که ...
آنچه میگفتی حقیقت نداشت خودت هم می‌دانستی
کلاف بهانه را به دو میله ی «نمیخوام تو اذیت بشی» و «صلاح ما تو اینه »برای خودت بافته بودی آنقدر بافته بودی که می‌توانستم دنباله شال گردنت را در دور گردن ماه ببینم
با من بودن که زور نبود ... همان طور که اختیاری روی اشک هایی نداشتم که به گل‌های سرامیکی آب میداد ...
سیگارت را تمام کردی ...حرفایت را هم .مرا هم .البته شاید چند سیگار قبل این یکی تمام شده بودم .
هیچوقت نگفتی ...هیچوقت هم نپرسیده بودم ...
تو خداحافظی کردی و رفتی ...کاش من هم خداحافظی کرده بودم
راستش خیلی وقت ها به رفتن فکر میکنم اما
برایم تمام ناشده باقی ماندی...مسئله ی حل نشده ی جریمه دار زندگی
شاید هم زخمی که هنوز قطره قطره از آن خون می رود
نمیخواهم که برگردی اصلا برگشتن چاقو چه دردی از زخم دوا میکند؟
صرفا سر باز می‌کنی در تیک تاک نصفه شب !


از داستان های کوتاهم
 
Back
بالا