Setaaa
بازمانده جنگ تروآ
- ارسالها
- 392
- امتیاز
- 4,447
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان
- شهر
- کنگان
- سال فارغ التحصیلی
- 1408
قصد رفتن کرده ای تا باز هم گویم بماندریغ مدت عمرم که بر امید وصال
به سر رسید و نیامد به سر زمان فراق
بار دیگر میکنم خواهش اما اصرار نه
قصد رفتن کرده ای تا باز هم گویم بماندریغ مدت عمرم که بر امید وصال
به سر رسید و نیامد به سر زمان فراق
هر دم از این باغ بری میرسدقصد رفتن کرده ای تا باز هم گویم بمان
بار دیگر میکنم خواهش اما اصرار نه
در بیابانِ طلب گرچه ز هر سو خطریستهر دم از این باغ بری میرسد
تازهتر از تازهتری میرسد
شهپر شاه هوا اوج گرفتدر بیابانِ طلب گرچه ز هر سو خطریست
میرود حافظِ بیدل به تولای تو خوش
تو قلهی خیالی و تسخیر تو محالشهپر شاه هوا اوج گرفت
زاغ را دیده بر او مانده شگفت
لحظهای چند بر این لوح کبودتو قلهی خیالی و تسخیر تو محال
بخت منی که خوابی و تعبیر تو محال
دلا گر عاشقی میسوز و میسازلحظهای چند بر این لوح کبود
نقطهای بود و دگر هیچ نبود
یاد باد آن که صبوحی زده در مجلس انسدلا گر عاشقی میسوز و میساز
تنا گر طالبی میپرس و میپوی
دل گفت وصالش به دعا باز توان یافتیاد باد آن که صبوحی زده در مجلس انس
جز من و یار نبودیم و خدا با ما بود
تا توانی میگریز از یار بددل گفت وصالش به دعا باز توان یافت
عمریست که عمرم همه در کار دعا رفت
دوست آن دانم که گیرد دست دوستتا توانی میگریز از یار بد
یار بد بدتر بود از مار بد
یار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرادوست آن دانم که گیرد دست دوست
در پریشان حالی و درماندگی
اگر به زلف دراز تو دست ما نرسدیار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرا
یار تویی غار تویی خواجه نگه دار مرا
توانا بود هرکه دانا بوداگر به زلف دراز تو دست ما نرسد
گناه بخت پریشان و دست کوته ماست
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادمتوانا بود هرکه دانا بود
ز دانش دل پیر برنا بود
یا رب کجاست محرم رازی که یک زماندوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید از اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخنیا رب کجاست محرم رازی که یک زمان
دل شرح آن دهد که چه گفت و چهها شنید
دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیستدر رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود
تو هستی من شدی، از آنی همه مندلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست
کس در همه آفاق به دلتنگی من نیست
و گر به خشم روی صد هزار سال ز منتو هستی من شدی، از آنی همه من
من نیست شدم در تو، از آنم همه تو
