• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

مشاعره ی شاعران

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع kahroba
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
این آتش عشق است و نگیرد همه‌کس را
از درد فراغت چه خبر اهل هوس را
ای که هست و نیست قربانت کنم در یک نظر
لحظه‌ای بر من نظر کن واین چنین هوشم ببر
 
من به درد دگران میخورم از خاطر تو
نوبت خود که رسد دور بینداز مرا
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل مارا
چه دارم بخشم جز آن دل رو به فنا را
هرکه جان و مالی دارد فدا کند،که ما
از پیش فدا کردیم همه را،چه تدبیر یارا
 
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل مارا
چه دارم بخشم جز آن دل رو به فنا را
هرکه جان و مالی دارد فدا کند،که ما
از پیش فدا کردیم همه را،چه تدبیر یارا
ای که ز مهرت همه شب بی‌خوابم
ای که ز چهرت همه دم بی‌تابم
شام‌گهان لطف تو را می‌خواهم
جامه‌دران زلف تو را می‌خواهم
 
ای که ز مهرت همه شب بی‌خوابم
ای که ز چهرت همه دم بی‌تابم
شام‌گهان لطف تو را می‌خواهم
جامه‌دران زلف تو را می‌خواهم
ما استاد زمانه به کار خود دل بستن و تمنا شدیم
دل رفت،امیدوار از سویش واژه تسلی ای شدیم
 
ما استاد زمانه به کار خود دل بستن و تمنا شدیم
دل رفت،امیدوار از سویش واژه تسلی ای شدیم
ماه تمثیل رخ یار پری‌چهر بُد و این
ابلهان در پی خورشیدِ نهان از نظرند
 
ماه تمثیل رخ یار پری‌چهر بُد و این
ابلهان در پی خورشیدِ نهان از نظرند
دل با تو به اختیار ما نیست
تقصیر دگر ز کار ما نیست

لب های تو سرخ و نرگست مست
در بودن تو، گنه ز ما نیست
 
دل با تو به اختیار ما نیست
تقصیر دگر ز کار ما نیست

لب های تو سرخ و نرگست مست
در بودن تو، گنه ز ما نیست
ترک می‌کنمت آن روز که از راه رسی
تا که اینگونه دل تنگ من آتش نزنی
 
من از عشق جز زخمی به خاطر نداشتم
چه زخمی که جز آن دگر یادگار نداشتم
مکن حاشا که دل دادی به اغیار
تحمل میکنم این درد و آزار
ولی دیگر مکن از عشق من یاد
که دادم عشق خود بر دامن باد
 
مکن حاشا که دل دادی به اغیار
تحمل میکنم این درد و آزار
ولی دیگر مکن از عشق من یاد
که دادم عشق خود بر دامن باد
در خلد و دارالخلد و عدن هم باز شود
زمان و زمین و آسمان از هم باز شود
این دل نرود جا که بوی یار نباشد
نرود جا که از عشق یار خوار نباشد
 
در خلد و دارالخلد و عدن هم باز شود
زمان و زمین و آسمان از هم باز شود
این دل نرود جا که بوی یار نباشد
نرود جا که از عشق یار خوار نباشد
دایما نزد رقیبانی و ساغر نوشی
رنگ آن باده لعل اشک روانم باشد
 
دایما نزد رقیبانی و ساغر نوشی
رنگ آن باده لعل اشک روانم باشد
دستم به چنان لطف و لطافت بگرفتی
کز جای تماسش چمنی سوی هوا شد
وآن دل که چنین در طلبت ناله‌کنان بود
آواز شد و عاقبتش سوی خدا شد
 
Back
بالا