• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

مشاعره ی شاعران

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع kahroba
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
مرغ سحر از صبح ظفر می‌خواند
از حال دل و خون جگر می‌خواند
از لحظه دیدار من و دیده یار
از عشق من و عشق دگر می‌خواند
دلدار از لحظه وصال قسمت نبود
روزگار من و او دو روز بیش نبود
شاید جهانی دگر سه روزه باشد
روز اول و دوم برای عشق فرصت نبود
 
دلدار از لحظه وصال قسمت نبود
روزگار من و او دو روز بیش نبود
شاید جهانی دگر سه روزه باشد
روز اول و دوم برای عشق فرصت نبود
دل را به دمی دادم و بیمار شدم
بیمار دلت بودم و تیمار شدم
تیمار دل صاف و زلالم کردی
دل را به فدا کردم و دلدار شدم
 
دل را به دمی دادم و بیمار شدم
بیمار دلت بودم و تیمار شدم
تیمار دل صاف و زلالم کردی
دل را به فدا کردم و دلدار شدم
مسلمی کافر کند چشمان تیره یارم/مرتدی نادان کند رد بوسه دلدارم
مسلمی و مرتدی که سرشت ما نبود/نهایت جز زلف یار در دستان ما نبود
 
مسلمی کافر کند چشمان تیره یارم/مرتدی نادان کند رد بوسه دلدارم
مسلمی و مرتدی که سرشت ما نبود/نهایت جز زلف یار در دستان ما نبود
درمانی و من در طلبت خواب ندارم
می‌سوزم و این بار دگر تاب ندارم
این شعله اگر شعله سوزان طبیب است
می‌سازمت و میل بر این آب ندارم
 
درمانی و من در طلبت خواب ندارم
می‌سوزم و این بار دگر تاب ندارم
این شعله اگر شعله سوزان طبیب است
می‌سازمت و میل بر این آب ندارم
مژگان سیه و لب مست و رند غزلخوان
مسلم،نصرانی شود اندر کلیسا یاران
تا سحرگان جز قصه تمجید دلدار نبود
افسوس طلوع،طلوع دیگر عاشقان بود
 
مژگان سیه و لب مست و رند غزلخوان
مسلم،نصرانی شود اندر کلیسا یاران
تا سحرگان جز قصه تمجید دلدار نبود
افسوس طلوع،طلوع دیگر عاشقان بود
دستان من به قد بلندت نمی‌رسد
انگشت من به موی کمندت نمی‌رسد
یک چای ریخته‌ام که بیایی تو یک دمی
حیف است بوسه‌ام به دو قندت نمی‌رسد
 
دستان من به قد بلندت نمی‌رسد
انگشت من به موی کمندت نمی‌رسد
یک چای ریخته‌ام که بیایی تو یک دمی
حیف است بوسه‌ام به دو قندت نمی‌رسد
دلدار هزار و یک شب نظامی فرصت میدهد
حیف مجنونش را از برای عشق مجال نمی‌دهد
 
دلدار هزار و یک شب نظامی فرصت میدهد
حیف مجنونش را مجال عاشقی نمی‌دهد
دور گشتی ز من و طاقت این دوری نیست
چشم بیمار مرا طاقت این کوری نیست
دل غمگین من ار طاقت آن دوری داشت
عشق شیرین مرا طاقت این شوری نیست
 
دور گشتی ز من و طاقت این دوری نیست
چشم بیمار مرا طاقت این کوری نیست
دل غمگین من ار طاقت آن دوری داشت
عشق شیرین مرا طاقت این شوری نیست
تسکین درد بی درمان او
نوش‌داروی پیشمرگ او
گر لیل اسیر کند نهار
شمع کورسوی جانم او
 
تسکین درد بی درمان او
نوش‌داروی پیشمرگ او
گر لیل اسیر کند نهار
شمع کورسوی جانم او
واو دادی به من و قصه دل آغاز شد
بال و پر دادی و دل عاقبتش پرواز شد
اوج پرواز دل ار اوج فلک را طی کرد
دل دلداده شد و عاقبتش آواز شد
 
واو دادی به من و قصه دل آغاز شد
بال و پر دادی و دل عاقبتش پرواز شد
اوج پرواز دل ار اوج فلک را طی کرد
دل دلداده شد و عاقبتش آواز شد
دوباره چشم باز کردم و ندیدم تو را
صد روز در خواب و ندیدم خواب تو را
هرچند افسوس چه خواب و چه بیدار
دیو چه بخواهد دلبری چون تو را
 
دوباره چشم باز کردم و ندیدم تو را
صد روز در خواب و ندیدم خواب تو را
هرچند افسوس چه خواب و چه بیدار
دیو چه بخواهد دلبری چون تو را
ای دل مجنون اگرت میل به لیلی باشد
بایدت سینه و سر طاقت سیلی باشد
 
دار دنیا که ندیده سیرت دلدارم را
چه داند دل اندر سینه چه گوید؟
دار دنیا به فدای تار مویت کردم
تا هلال رخ مهگون تو رویت کردم
دست‌های دل مجنون جهان‌بین جوان
بگرفتم و همی راهی کویت کردم
 
دار دنیا به فدای تار مویت کردم
تا هلال رخ مهگون تو رویت کردم
دست‌های دل مجنون جهان‌بین جوان
بگرفتم و همی راهی کویت کردم
مرگ من آن قدم نغز و خرامان تو بود
خون من بر کفنم سرخی دامان تو بود
 
مرگ من آن قدم نغز و خرامان تو بود
خون من بر کفنم سرخی دامان تو بود
دوری تو قصه تکراری شبانه نبود
یادت در دل من جاودانه نبود
بوسه ای زن و برگردان یادت را
که حضورت دگر جز خاطره نبود
 
دوری تو قصه تکراری شبانه نبود
یادت در دل من جاودانه نبود
بوسه ای زن و برگردان یادت را
که حضورت دگر جز خاطره نبود
در محفل عاشقانه خسرو و شیرین
در وصف ملوکانه آن عاشق دیرین
اشعار سرودند و نواها بنواختند
اما ز دل ساده فرهاد نگفتند
 
در محفل عاشقانه خسرو و شیرین
در وصف ملوکانه آن عاشق دیرین
اشعار سرودند و نواها بنواختند
اما ز دل ساده فرهاد نگفتند
دلنوشته هایم جز"دوستت دارم"نیست
دل نوشته مرا چه تقصیر،گناه من نیست
کاش قلمی و جام مهری هدیه می‌دادی
که خود تباهم و دو واژه بس تباه نیست
 
دلنوشته هایم جز"دوستت دارم"نیست
دل نوشته مرا چه تقصیر،گناه من نیست
کاش قلمی و جام مهری هدیه می‌دادی
که خود تباهم و دو واژه بس تباه نیست
تو همان همدم تنهای شبانگاه منی
تو همان مونس و غمخوار سحرگاه منی
تو همان یار پری‌چهری و من در طلبت
تو همان مرغ سحرخوان خزانگاه منی
 
تو همان همدم تنهای شبانگاه منی
تو همان مونس و غمخوار سحرگاه منی
تو همان یار پری‌چهری و من در طلبت
تو همان مرغ سحرخوان خزانگاه منی
یک روز موضوع انشا امانت بود
نوشتم دلدار امانت دار نبود
دلی تقدیم کردم گمان کرد امانت است
سراغ دل گرفتم،در بساطش نبود
 
Back
بالا