• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

مشاعره ی شاعران

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع kahroba
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
یادم آید روزگاران نم نم یک روز باران
آن عذاب دوست‌داران وان غم شب‌زنده‌داران
نیستی و هستی معنای وجودم او شود
تفسیر وجودم معنای بی معنایم او شود
چه نیاز فلسفه بودن یا نبودن برایم بپیچند
ابتدا الفبأ خلقت مرا گفتن آدمی،حوایم او شود
 
نیستی و هستی معنای وجودم او شود
تفسیر وجودم معنای بی معنایم او شود
چه نیاز فلسفه بودن یا نبودن برایم بپیچند
ابتدا الفبأ خلقت مرا گفتن آدمی،حوایم او شود
دلا تا کی کنی خیال رخسار یار
که حال این ناتوان بشکست و زار
 
رعد و برق آواز توفان دل دلدادگان
باد و باران همچو اشک دیده بیچارگان
نخواهم دیگرش یک شب به خاطر
که هر جا اوست ویرانی برآید
دلم و دینم دچارش شد و اکنون
نه دل دارم نه ایمانم سزاید (شایسته است)
 
نخواهم دیگرش یک شب به خاطر
که هر جا اوست ویرانی برآید
دلم و دینم دچارش شد و اکنون
نه دل دارم نه ایمانم سزاید (شایسته است)

دانایان گرد هم آمده‌اند همگی
تا توانند چاره کنند این دیوانگی
زنهار‌ ای دانایان و فرزانگان
طریقت نیست جز‌ مستی و دیوانگی
 
دانایان گرد هم آمده‌اند همگی
تا توانند چاره کنند این دیوانگی
زنهار‌ ای دانایان و فرزانگان
طریقت نیست جز‌ مستی و دیوانگی
یاد دارم که شبی یاد توام خاطر بود
گفتی‌ام: لیک دلت جای دگر حاضر بود
 
دار گیسویت چه مجنون ها که هر دم می‌کُشد
برق چشمت، زاهدان از کنج خلوت می‌کِشد
دوران غم به سر رسد ار تار موی تو
این تار و پود هستی به زانو در آورد
وان تار در گلویت اگر بانگ سر نهد
آوای تار و ظلمت گیتی به در دهد
 
دوران غم به سر رسد ار تار موی تو
این تار و پود هستی به زانو در آورد
وان تار در گلویت اگر بانگ سر نهد
آوای تار و ظلمت گیتی به در دهد
در عجب پیچ حکمت خلقت هرکه شود
چشمش نیــافته پیــچ گیـــسوی یـــار را
جهان از بر و جــــان بر کف شدم،نیافتم
حلقه چو جعدش سربدار کند دار و ندار را
 
در عجب پیچ حکمت خلقت هرکه شود
چشمش نیــافته پیــچ گیـــسوی یـــار را
جهان از بر و جــــان بر کف شدم،نیافتم
حلقه چو جعدش سربدار کند دار و ندار را
ای نور دیدگانت، تمثیل تور صیاد
ما را به سان ماهی، یک‌دم شکار خود کن
وانگه که با نگاهت، ما را شکار کردی
این جان نیمه‌جانم، غرق نگار خود کن
 
ای نور دیدگانت، تمثیل تور صیاد
ما را به سان ماهی، یک‌دم شکار خود کن
وانگه که با نگاهت، ما را شکار کردی
این جان نیمه‌جانم، غرق نگار خود کن
نوازش دل و جانی و خوش نوای منی
ندای عشق بلندی که بر زبان افتاد
 
نوازش دل و جانی و خوش نوای منی
ندای عشق بلندی که بر زبان افتاد
دیدی دلا چون شد دلم از دست نور دیده‌ام؟
با ما جفا کرد و دلم دیوانه و بیمار شد
دیوانه‌ام دیوانه‌ام در نزد او ویرانه‌ام
قدری نگاهم کرد و این دیوانه‌دل تیمار شد
 
دیدی دلا چون شد دلم از دست نور دیده‌ام؟
با ما جفا کرد و دلم دیوانه و بیمار شد
دیوانه‌ام دیوانه‌ام در نزد او ویرانه‌ام
قدری نگاهم کرد و این دیوانه‌دل تیمار شد
دارالخلد دادند.ز اصحاب دوزخ شدم
در طلب شیرین و من فرهاد شدم
 
من در این چاه به بند تو گرفتار شدم
پر ز درد از غم عشقت شده، بیمار شدم
درد با من ز ازل زاده شده تا به ابد
منتی نیست که قربانِ لبِ یار شدم
دارالخلد دادند.ز اصحاب دوزخ شدم
در طلب شیرین و من فرهاد شدم
 
من در این چاه به بند تو گرفتار شدم
پر ز درد از غم عشقت شده، بیمار شدم
درد با من ز ازل زاده شده تا به ابد
منتی نیست که قربانِ لبِ یار شدم
منت کشم دو چشم سیاهت اگر دمی
بر حال زار جان علیلم نظر کنی
وز اشک شور مشک نگاهت دو قطره‌ای
درمان درد و رنج دل خیره‌سر کنی
 
منت کشم دو چشم سیاهت اگر دمی
بر حال زار جان علیلم نظر کنی
وز اشک شور مشک نگاهت دو قطره‌ای
درمان درد و رنج دل خیره‌سر کنی
یار در اندیشه که سرگشته و بیتاب شود
هر غروبی افیونی و آینه مهتاب شود
چشمی بر هم زند تا به خسوف

مارا تنها آفریده ای بهر اطاعت شود
 
یار در اندیشه که سرگشته و بیتاب شود
هر غروبی افیونی و آینه مهتاب شود
چشمی بر هم زند تا به خسوف

مارا تنها آفریده ای بهر اطاعت شود
دلا یادت نمی‌آید در آن نیمه‌شبم گفتی
که دنیا را دو روز است و ادامه صد پریشانی؟
گر این روز نخستش بود و ما قدری ندانستیم
نشاید روز دوم هم چنین سوزد به آسانی
 
دلا یادت نمی‌آید در آن نیمه‌شبم گفتی
که دنیا را دو روز است و ادامه صد پریشانی؟
گر این روز نخستش بود و ما قدری ندانستیم
نشاید روز دوم هم چنین سوزد به آسانی
یادم نمی‌رود که در آن شامگاه سرد
وقتی که باد توی هوا زوزه می‌کشید
یک‌دم به روی پنجره نقشی کشیدی از
دستان سرد من که به دستت نمی‌رسید
از پشتِ نقشِ دست، تو را لمس می‌کنم
ای کاش شیشه فاصله‌مان را نمی‌برید
ای کاش قلب من به دلت راهِ وصل داشت
ای کاش دست تو، دل من را نمی‌دَرید
تو حرف می‌زدی، دل من آب شد مدام
چشمم چه پرولع پی لب‌های تو دوید
یک آه روی شیشه کشیدی دوباره تو
نقشی جدید، دست تو بر شیشه می‌کشید
با شوق، چشم من، پیِ نقشِ تو می‌دود
نقشی ز دست من که به دستت نمی‌رسید


پ.ن:ایراد قافیه داره چون یهو ایده‌ش اومد.😅
 
Back
بالا