• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

میتینگ دورهمی‌های کوچیک تهران

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Admin2
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
حالا چرا اینقد تلاش میکردم با کلاس حرف بزنم: ))).......
بابا من بت گفتم شرط بستی اینجوری حرف بزنی گفتی نه:)) خودمم انقدر تعداد زیاد بود واقعا استرس گرفته بودم حالا با این تعداد چیکار کنیم 😭 😭
چقدر رندوم بود طبق معمول
 
بابا من بت گفتم شرط بستی اینجوری حرف بزنی گفتی نه:)) خودمم انقدر تعداد زیاد بود واقعا استرس گرفته بودم حالا با این تعداد چیکار کنیم 😭 😭
چقدر رندوم بود طبق معمول
بابا جدی استرس گرفته بودی؟
من تنها استرسم سر این بود که نمی‌تونستم با همه صحبت کنم تو کافه چون بقیه دور بودن ازم. بعدشم که نشستیم تو پارک لاله مجسمه ی کرگدن شما مارو سرگرم کرد. استرس برا چی آخه.
 
بابا جدی استرس گرفته بودی؟
من تنها استرسم سر این بود که نمی‌تونستم با همه صحبت کنم تو کافه چون بقیه دور بودن ازم. بعدشم که نشستیم تو پارک لاله مجسمه ی کرگدن شما مارو سرگرم کرد. استرس برا چی آخه.
احساس مسئولیت میکنه نسبت به اینکه همه بهشون خوش بگذره😂
 
بابا جدی استرس گرفته بودی؟
من تنها استرسم سر این بود که نمی‌تونستم با همه صحبت کنم تو کافه چون بقیه دور بودن ازم. بعدشم که نشستیم تو پارک لاله مجسمه ی کرگدن شما مارو سرگرم کرد. استرس برا چی آخه.
پوریا رو می‌فرستادید آدم رندوم جدید از پارک پیدا می‌کرد می‌آورد تو جمع سرگرم می‌شدید :))

تواناییش رو داره.
 
پوریا رو می‌فرستادید آدم رندوم جدید از پارک پیدا می‌کرد می‌آورد تو جمع سرگرم می‌شدید :))

تواناییش رو داره.
ببین خیلی عجیب بود. من همکلاسی دوران دبیرستانم تو لاهیجان رو تو پارک دو بااااار دیدم که داشت با دوست پسرش قدم میزد. بعد واقعا از ترس اینکه الان پوریا نره جلوش نگه سلااااام دوست آرامش بیا پیش ما، تا وقتی از پارک نرفته بودیم بیرون نگفتم بهش =)))))))
 
بابا من بت گفتم شرط بستی اینجوری حرف بزنی گفتی نه:)) خودمم انقدر تعداد زیاد بود واقعا استرس گرفته بودم حالا با این تعداد چیکار کنیم 😭 😭
چقدر رندوم بود طبق معمول
بیا مشد پس
یه میتینگ با لیدرشیپ پوریا🤭
 
بابا جدی استرس گرفته بودی؟
من تنها استرسم سر این بود که نمی‌تونستم با همه صحبت کنم تو کافه چون بقیه دور بودن ازم. بعدشم که نشستیم تو پارک لاله مجسمه ی کرگدن شما مارو سرگرم کرد. استرس برا چی آخه.
ببین آره چون یه شوق زیادی داشتم که همه رو بشناسم و کلا جمع بچرخه حرف توش ولی چون در عمل دو یا حتی سه تیکه شده بود جمع اینو نمیشد ران کنیم:)) کلا این نگرانی که به همه خوش بگذره رو تو جمعی که میچینیم همیشه دارم 😭 😭
 
ببین خیلی عجیب بود. من همکلاسی دوران دبیرستانم تو لاهیجان رو تو پارک دو بااااار دیدم که داشت با دوست پسرش قدم میزد. بعد واقعا از ترس اینکه الان پوریا نره جلوش نگه سلااااام دوست آرامش بیا پیش ما، تا وقتی از پارک نرفته بودیم بیرون نگفتم بهش =)))))))
حیف که باش بد شده بودی وگرنه همچین چیزی رم ران میکردیم:(
بابااااا باز دلم آدم خواست بچینیممممم
 
بابا من بت گفتم شرط بستی اینجوری حرف بزنی گفتی نه:)) خودمم انقدر تعداد زیاد بود واقعا استرس گرفته بودم حالا با این تعداد چیکار کنیم 😭 😭
چقدر رندوم بود طبق معمول
فک‌نمیکردم‌ از بیرون اینقد چندش باشه : )))...
 
Back
بالا