• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

جانا! سخن از زبان ما می‌گویی :-"

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Samandoon :D
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
بعضی روزها دلم برای آدمی تنگ می شود که هرگز ندیده ام. کسی که آرزومندانه می خواستم در زندگی ام داشته باشم، اما نبود‌.
بریده ای از رمان فراموش شده
 
شاید این بغض آخرم باشد
اخرین غمم باشد
عاشقانه ای آرام
بین درد غم باشد
هر اشنایی غریب است
هر نگاهی فریب است
با صدای هر باران
حال قلبم عجیب است
غم تقدیر هم قطار درد ما شده
دریا شبیه بغض ما شده
از ما چه مانده
غیر از آرزو!
با قلب با خسته
ای خدا بگو!
 
تو آن جاده‌ی زیبا را ول کرده‌ای و داری از خیابانی موازی می‌روی که یکی دو درخت در کنار خیابان بیشتر نیست. افراد این جاده، هر چند قدم،‌ به خاطر این که عدم زیبایی آن را جبران کنند،‌ سعی می‌کنند کارهایی انجام دهند که تلخی مسیر را فراموش کنند. بعضی اینستاگرام خود را با مسافرت‌های خارج از کشور پر می‌کنند. برخی دیگر مهمانی‌های بزرگ برگزار می‌کنند. و تعدادی دیگر این خلأ معنی را، با ماشین و خانه و اسباب و وسایل دیگر پر می‌کنند.
دکتر امیرمحمد قربانی
 
برون نمی‌رود از خاطرم خیالِ وصالت
اگرچه نیست وصالی ولی خوشم به خیالت
 
به نام همه عاشقانت قسم
که در راه تو مرگ هم زندگیست
اگر زندگی تشنه ی مرگ ماست
کسی که نمرده است هم زنده نیست
تو از عمق تاریخ زخمی شدی
که خون از غزلهای من جاری است

اگر خفته میخواهدت روزگار
همین مرگ تاوانه بیداریت
به آتش بکش ابر بغض مرا
که خاکت دوباره گلستان شود

به خونم اگر تشنه ای پس بریز
که ویرانه های تو ویران شود...
 
دل با تو به اختیار ما نیست
تقصیر، دگر ز کار ما نیست

لبهای تو سرخ و نرگست مست
در بودنِ تو گنه ز ما نیست

چشم از رخ تو نمی‌توان داشت
دیدار تو یک عمر، خطا نیست

دست بر موی تو ام هر شب و هر روز
اما اثری از دل ما نیست

در بند تو بود از ازل این دل
وصل من و تو دستِ قضا نیست


خودم :)
 
این بنده چه داند که چه می‌باید جست؟
داننده تویی!هر آنچه دانی،آن ده🌱
 
به سراغ من اگر می‌آیید،

پشت هیچستانم.
پشت هیچستان جایی است.
پشت هیچستان رگ‌های هوا، پر قاصدهایی است
که خبر می‌آرند، از گل واشده دورترین بوته خاک.
روی شن‌ها هم، نقش‌های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح
به سر تپه معراج شقایق رفتند.
پشت هیچستان، چتر خواهش باز است:
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،
زنگ باران به صدا می‌آید.
آدم این‌جا تنهاست
و در این تنهایی، سایه نارونی تا ابدیت جاری است.
به سراغ من اگر می‌آیید،
نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من.
 
گر غصهٔ روزگار گویم
بس قصهٔ بی‌شمار گویم
یک عمر هزار سال باید
تا من یکی از هزار گویم
چشمم به زبان حال گوید
نی آن که به اختیار گویم
بر من دل انجمن بسوزد
گر درد فراق یار گویم
(سعدی)
 
براى آنچه از دست رفته است اندوه به دلت راه مده، كه تو را از آنچه مى آيد باز مى دارد
 
دوام هرچه به عالم نجیب خنده ی تو
دلیل کفر دمادم نجیب خنده ی تو
 
لذت داغ غمت بر دل ما باد حرام
اگر از جور غم عشق تو دادی طلبیم
 
پس از من یاد یک انسان
همیشه با تو خواهد بود
غم یک روح سرگردان
همیشه با تو خواهد بود
اتاق پاک قلبت مال من
شاید نبود اما
پس از من یاد یک مهمان
همیشه با تو خواهد بود

گل سرخ عزیز من
به هر گلخانه ای باشی
بدان رویای یک گلدان همیشه با تو خواهد بود
تو دستم را نوازش کرده بودی
بعد از این حتما
تب یک عشق بی پایان همیشه باتو خواهد بود
 
آنچه را چشم تو حاشا می کند
چشم ما دارد تماشا می کند...
 
جان می‌کَنَم چو کوهکن از تیشهٔ خیال
بدبختی از برای خود ایجاد می‌کنم
شد سرد آتشِ دل و خشکید آبِ چشم
ای آه آخر از تو ستمداد می‌کنم
 
Back
بالا