• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

جانا! سخن از زبان ما می‌گویی :-"

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Samandoon :D
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
چشم خود را گفتم آخر یک نظر سیرش ببین
گفت می خواهی مگر تا جوی خون راند ز من
 
شب که می‌شود خوابیم
صبح و ظهر هم خوابیم
عصر هم که تا شب خواب
شب دوباره تا شب خواب
توی خواب می‌بینیم روز آفتابی را

حسین صفا
 
بچه‌ها سلام، دلم برای همه‌ی شما تنگ شده، اینجا شب و روز با خیال و خاطرات شیرینتان شعر زندگی می‌سرایم، هر روز به جای شما به خورشید روزبخیر می‌گویم، از لای این دیوارهای بلند با شما بیدار می‌شوم، با شما می‌خندم و با شما می‌خوابم. گاهی چیزی شبیه دلتنگی همه‌ی وجودم را می‌گیرد. کاش می‌شد مانند گذشته خسته از بازدید که آن را گردش علمی می‌نامیدیم، و خسته از همه‌ی هیاهوها، گرد و غبار خستگی‌هایمان را همراه زلالی چشمه روستا به دست فراموشی می‌سپردیم، کاش می‌شد مثل گذشته گوشمان را به صدای پای آب و تنمان را به نوازش گل و گیاه می‌سپردیم و همراه با سمفونی زیبای طبیعت کلاس درسمان را تشکیل می‌دادیم و کتاب ریاضی را با همه مجهولات زیر سنگی می‌گذاشتیم چون وقتی بابا نانی برای تقدیم کردن در سفره ندارد چه فرقی می‌کند پی سه ممیز چهارده باشید یا صد ممیز چهارده. درس علوم را با همه تغییرات شیمیایی و فیزیکی دنیا به کناری می‌گذاشتیم و به امید تغییری از جنس عشق و معجزه لکه‌های ابر را در آسمان همراه با نسیم بدرقه می‌کردیم و منتظر تغییری می‌مانیدم که کورش همان همکلاسی پرشورتان را از سر کلاس راهی کارگری نکند و در نوجوانی از بلندای ساختمان به دنبال نان برای همیشه سقوط ننماید و ترکمان نکند، منتظر تغییری که برای عید نوروز یک جفت کفش نو و یک دست لباس خوب و یک سفره پر از نقل و شیرینی برای همه به همراه داشته باشد. کاش می‌شد دوباره و دزدکی دور از چشمان ناظم اخموی مدرسه الفبای کردیمان را دوره می‌کردیم و برای هم با زبان مادری شعر می‌سرودیم و آواز می‌خواندیم و بعد دست در دست هم می‌رقصیدیم و می‌رقصیدیم و می‌رقصیدیم. کاش می‌شد باز در بین پسران کلاس اولی همان دروازه‌بان می‌شدم و شما در رویای رونالدو شدن به آقا معلمتان گل می‌زدید و همدیگر را در آغوش می‌کشیدید، اما افسوس نمی‌دانید که در سرزمین ما رویاها و آرزوها قبل از قاب عکسمان غبار فراموشی به خود می‌گیرد، کاش می‌شد باز پای ثابت حلقه عمو زنجیرباف دختران کلاس اول می‌شدم، همان دخترانی که می‌دانم سال‌ها بعد در گوشه‌ی دفتر خاطراتتان دزدکی می‌نویسید کاش دختر به دنیا نمی‌آمدید. می‌دانم بزرگ شده‌اید، شوهر می‌کنید ولی برای من همان فرشتگان پاک و بی‌آلایشی هستید که هنوز جای بوسه‌ی اهورا مزدا بین چشمان زیبایتان دیده می‌شود، راستی چه کسی می‌داند اگر شما فرشتگان زاده‌ی رنج و فقر نبودید، کاغذ به دست برای کمپین زنان امضاء جمع نمی‌کردید و یا اگر در این گوشه از خاک فراموش‌شده‌ی خدا به دنیا نمی‌آمدید، مجبور نبودید در سن سیزده سالگی با چشمانی پر از اشک و حسرت زیر تور سفید زن شدن برای آخرین بار با مدرسه وداع کنید و قصه تلخ جنس دوم بودن را با تمام وجود تجربه کنید. دختران سرزمین اهورا، فردا که در دامن طبیعت خواستید برای فرزندانتان پونه بچینید یا برایشان از بنفشه تاجی از گل بسازید حتماً از تمام پاکی‌ها و شادی‌های دوران کودکیتان یاد کنید. پسران طبیعت آفتاب می‌دانم دیگر نمی‌توانید با همکلاسی‌هایتان بنشینید، بخوانید و بخندید چون بعد از مصیبت مرد شدن تازه غم نان گریبان شما را گرفته، اما یادتان باشد که به شعر، به آواز، به لیلاهایتان، به رویاهایتان پشت نکنید. به فرزندانتان یاد بدهید برای سرزمینشان، برای امروز و فرداها فرزندی از جنس شعر و باران باشند. به دست باد و آفتاب می‌سپارمتان تا فردایی نه چندان دور درس عشق و صداقت را برای سرزمینمان مترنم شوید.

رفیق، همبازی و معلم دوران کودکیتان فرزاد کمانگر
زندان رجایی شهر کرج-۱۳۸۶/۱۲/۹

نامه او برای معشوقه اش
 
چون حاصل آدمی در این شورستان
جز خوردن غصه نیست تا کندن جان

خرم دل آنکه زین جهان زود برفت
وآسوده کسی که خود نیامد به جهان

-خیام
 
چرخید به سمت او. مرد دیگر از موضعش تکان نخورد. هاله‌ی سپیدش را چون گنبدی برافراشته، دور سه نفرشان پیچیده بود. نگاهی سردی به او انداخت:"برو."سرخش گویی از چله‌ی کمان دررفته، به در کوبید و چهاراتاق بازش کرد:"برو بیرون."
هاله‌ی پرسفون، شروع به جرقه زدن کرد. مونی این بار تشر رفت:"از خونه‌ی من برو بیرون."
 
دیده‌ای را که به دیدار تو دل می‌نرود
هیچ علت نتوان گفت به جز بی‌بصری

سعدی

امیدوارم درست یادم مونده باشه :))
 
یادمه اول دبیرستان سرکلاس فیزیک داشتم راجع به طولانی بودن روزهای مدرسه غر می زدم به بغل دستیم. معلممون شنید و از پشت عینک همیشه آویزون به نوک دماغش گفت: روزها طولانین ولی سال ها نه!. من اینطوری بودم که این چه حرفی بود این گفت؟ چند دقیقه بعد زنگ خورد و من الان ۲۶ سالمه ...
منبع: از جنازه تلگرام.
 
!Just, grow some fucking balls
Walter White-​
 
"حقیقت اون چیزیه که اتفاق می‌افته، نه اون چیزی که تو بهش باور داری."
-همکلاسی‌م، چهار سال پیش
 
گفت: باورت میشه؟ همه تلاش های این مدتم فقط برای برداشتن آوار بوده، من هیچی نساختم...
 
کی میگه گرونیه؟؟؟
یه گاو رو با یه میلیون میشه خرید😉
 
دست میزنم،پا میزنم دل رو به دریا میزنم
گاهی به پس،گاهی به پیش
گاهی هم درجا میزنم
_فردا-علی عظیمی
 
من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب
مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم

#حافظ
 
پای درد که وسط می‌آمد آدم چیزی نمی‌خواست جز آنکه تمام شود!
 
تو نیکی میکن و در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز
 
ویریدیس برگشت و پاپ از نگاهی که در چشمانش بود جا خورد. نه خشمگین، که به سگی لگدخورده می‌ماند: غمگین، بهت‌زده، ناباور. سرش را، پنداری بخواهد غباری از رنج‌ را بتکاند، تکان داد."شما کله‌گنده‌ها..." زهرخندی زد. "همه‌تون خوب هوای همدیگه رو دارین."
-کوارتت‌ نهایی، جلد دوم
آرمینا سالمی
 
دست بردم که کشم تیر غمش را از دل
تیر دیگر زد و بردوخت دل و دست به‌هم…
 
Back
بالا