چرخید به سمت او. مرد دیگر از موضعش تکان نخورد. هالهی سپیدش را چون گنبدی برافراشته، دور سه نفرشان پیچیده بود. نگاهی سردی به او انداخت:"برو."سرخش گویی از چلهی کمان دررفته، به در کوبید و چهاراتاق بازش کرد:"برو بیرون."
هالهی پرسفون، شروع به جرقه زدن کرد. مونی این بار تشر رفت:"از خونهی من برو بیرون."