Shahriar.sr
گرگِ دهنآلودهٔ یوسف ندریده
- ارسالها
- 202
- امتیاز
- 571
- نام مرکز سمپاد
- شهید بهشتی
- شهر
- شهر
- سال فارغ التحصیلی
- 1400
من نه آنم که ز جور از تو بنالم حاشادلا از دست تنهایی به جونم
ز آه و نالهٔ دل در فغونم
بنده ی معتصم و چاکر دولت خواهم
من نه آنم که ز جور از تو بنالم حاشادلا از دست تنهایی به جونم
ز آه و نالهٔ دل در فغونم
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوستمن نه آنم که ز جور از تو بنالم حاشا
بنده ی معتصم و چاکر دولت خواهم
به دیدار اجل باشد اگر شادی کنم روزیمرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
چگونه با جنون خود مدارا میکنم هر شب

یارم چوقدح بدست گیرد بازار بتان شکست گیردبه دیدار اجل باشد اگر شادی کنم روزی
به بخت واژگون باشد اگر خندان شوم گاهی
در همه دیر مغان نیست چو من شیدایییارم چوقدح بدست گیرد بازار بتان شکست گیرد
هرکس که بدید چشم او گفت کو محتسبی که دست گیرد

یارب سببی ساز که یارم بسلامتدر همه دیر مغان نیست چو من شیدایی
خرقه جا این این گرو باده و دفتر جایی
تا عهد تو در بستم، عهد همه بشکستمیارب سببی ساز که یارم بسلامت
باز اید و برهاندم از بند ملامت

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف استتا عهد تو در بستم، عهد همه بشکستم
بعد از تو روا باشد، نقص همه پیمان ها
آه میترسم شبی طوفان شودآسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
با دوستان مروت با دشمنان مدارا
دیشب به خواب دیدم آن یار با وفا راآه میترسم شبی طوفان شود
ساحل امید من ویران شود

در حلقهی گل و مل خوش خواند دوش بلبلآه میترسم شبی طوفان شود
ساحل امید من ویران شود

آیینهی سکندر جام می است بنگردیشب به خواب دیدم آن یار با وفا را
آغوش را گشودم گفتم بیا نگارا
آن پارسا که ده خرد و ملک رهزن استدر حلقهی گل و مل خوش خواند دوش بلبل
هات الصبوخ هبوا یا ایها السکارا
ای خدایا تو یکی یار جفاکارش دهدر حلقهی گل و مل خوش خواند دوش بلبل
هات الصبوخ هبوا یا ایها السکارا


ترسم که صرفهای نبرد روز بازخواستآن پارسا که ده خرد و ملک رهزن است
آن پادشاه که مال رعیت خورد گداست

هرکه را خوابگه اخر مشتی خاک استای خدایا تو یکی یار جفاکارش ده
دلبری عشوه گر و جاکش و خونخوارش ده![]()
از درد سخن گفتن و از درد شنیدنهرکه را خوابگه اخر مشتی خاک است
گوچه حاجت که بر افلاک کشی ایوان را
تا توجه میرود از چشم تو روی لبتاز درد سخن گفتن و از درد شنیدن
با مردم بی درد ندانی که چه درد است
می روی و گریه می آید مراتا توجه میرود از چشم تو روی لبت
در نبوسیدن سخن بر ناتوانی میکنم
من فقیر صحبتم لالم ز شرم چشم تو
با دزدی بوسه گذران زندگانی میکنم
دوست آن باشد که گیرد دست دوستمی روی و گریه می آید مرا
اندکی بنشین که باران بگذرد
