- ارسالها
- 59
- امتیاز
- 834
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان ۱
- شهر
- تهران
- سال فارغ التحصیلی
- 1405
اقا باشه...تا حواس همه شهر به برف است بیا
گرم کن این بغل سرد زمستانی را...
این قلب ترک خورده من بند به مو بود
من عاشق او بودم و او، عاشق او بود
اقا باشه...تا حواس همه شهر به برف است بیا
گرم کن این بغل سرد زمستانی را...
دوران شکوه باغ از خاطرمان رفتهاستاقا باشه...
این قلب ترک خورده من بند به مو بود
من عاشق او بودم و او، عاشق او بود
عه باشهساقی اونو پاک کردم که 😭
بیا با همون ادامه تا حواس همه شهر به برف است ادامه بدیم-
موی من مانند یال اسب مغرورم سپیددوران شکوه باغ از خاطرمان رفتهاست
امروز که صفدرصف خشکیده و بیباریم
دردا که هدر دادیم آن ذات گرامی را
تیغیم و نمیبّریم؛ ابریم و نمیباریم
هر چه ترسید دلم زود سرش آمد کاشموی من مانند یال اسب مغرورم سپید
روزگار من شبیه کتری چوپان سیاه
شبم به روی تو روز است و دیده ام به تو روشنهر چه ترسید دلم زود سرش آمد کاش
اندکی از تو بترسد تو بیایی به سرش
یک قطره ی آبم که در اندیشهی دریاشبم به روی تو روز است و دیده ام به تو روشن
مضی الزمان و قلبی یقول انّک آتی
من چرا دل به تو دادم که دلم میشکنییک قطره ی آبم که در اندیشهی دریا
افتادم و باید بپذیرم که بمیرم
یک حافظ کهنه، دو سه تا عطر، گل سرمن چرا دل به تو دادم که دلم میشکنی
همه عاشق شدنم رفت تو منظور منی
دلم را شکستند به دور از نظر هایک حافظ کهنه، دو سه تا عطر، گل سر
رفت و همه ی دلخوشی ام یک چمدان شد
اگر ياس امين الدوله بودم می توانستمدلم را شکستند به دور از نظر ها
درختم که رفتم به جشن تبر ها
آنکه خوابش حاصل قرص است و اشک نیمه شبدلم را شکستند به دور از نظر ها
درختم که رفتم به جشن تبر ها
تو پنهانی درون من، چو روح خفته در جانمآنکه خوابش حاصل قرص است و اشک نیمه شب
فرق روز شنبه با آدینه میداند که چیست؟
تو پنهانی درون من، چو روح خفته در جانم
به هرجا میرم انگار، تو قبل از من همان جایی
تو از کدوم سیارهای نور کدوم ستارهاییک عمر زخم بر جگرم بود و سوختم
یکبار هم برای تماشا نیامده است
ای مرگ جام زهر بیاور که خستهایم
امشب طبیب ما به مداوا نیامده است
یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجبتو از کدوم سیارهای نور کدوم ستارهای
که با نگاه شیشهای از جنس سنگ خارهای
با تو نمونده چارهای جز قلب پارهپارهای
بیخبر از پیادهای اگه هنوز سوارهای
تیره روزانه جهان را به چراغی دریابیک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب
کز هرزبان که میشنوم نامکرر است
دارد به جانم لرز مي افتد رفيق انگار پاييزمتیره روزانه جهان را به چراغی دریاب
که پس از مرگ تو را شمع مزاری باشند
میهمان گرچه عزیز است ولیکن چو نفسدارد به جانم لرز مي افتد رفيق انگار پاييزم
دارم شبيه برگ هاي زرد و خشك از شاخه مي ريزم
دل گشودم به خیال تو و جانم رفتمیهمان گرچه عزیز است ولیکن چو نفس
خفه میسازد اگر آید و بیرون نرود
صائب
