• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

مشاعره

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع mohad_z
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
تو گمی در من و من در تو گمم،باور کن
جز در این شعر نشان و اثری از ما نیست
تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را؟!
تو مرا گنج روانی چه کنم سود و زیان را؟!

:)
 
تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را؟!
تو مرا گنج روانی چه کنم سود و زیان را؟!

:)
ای که مهرت نرسیده است به‌من، باور کن
هیچ کس قدر من از قهر تو رنجیده نشد
 
ای که مهرت نرسیده است به‌من، باور کن
هیچ کس قدر من از قهر تو رنجیده نشد
دست مرا که ساقه‌ی سبز نوازش است
با برگ‌های مرده هم‌آغوش می‌کنی
گمراه‌تر ز روح شرابی و دیده را
در شعله می‌نشانی و مدهوش می‌کنی
 
دست مرا که ساقه‌ی سبز نوازش است
با برگ‌های مرده هم‌آغوش می‌کنی
گمراه‌تر ز روح شرابی و دیده را
در شعله می‌نشانی و مدهوش می‌کنی
یا چشم بپوش از من و از خویش برانم
یا تَنگ در آغوش بگیرم که بمیرم
 
یا چشم بپوش از من و از خویش برانم
یا تَنگ در آغوش بگیرم که بمیرم
من از این غفلت معصوم تو ای شعله‌ی پاک
بیشتر سوزم و دندان به جگر می‌فشرم
منشین با من، با من منشین
تو چه دانی که چه افسونگر و بی‌پا و سرم؟
 
  • دابل‌لایک
امتیازات: NINA_
من از این غفلت معصوم تو ای شعله‌ی پاک
بیشتر سوزم و دندان به جگر می‌فشرم
منشین با من، با من منشین
تو چه دانی که چه افسونگر و بی‌پا و سرم؟
مرا محتاج رحم این و آن کردی، ملالی نیست
تو هم محتاج خواهی شد، جهان دار مکافات است
 
مرا محتاج رحم این و آن کردی، ملالی نیست
تو هم محتاج خواهی شد، جهان دار مکافات است
پست اولو نگاه کردم فکر نکنم شعر نو مشکلی داشته باشه. پس :


تو را من چشم در راهم
شباهنگام
که می‌گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
 
پست اولو نگاه کردم فکر نکنم شعر نو مشکلی داشته باشه. پس :


تو را من چشم در راهم
شباهنگام
که می‌گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
مرا چشمیست خون افشان ز دست آن کمان ابرو
جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو..
 
مرا چشمیست خون افشان ز دست آن کمان ابرو
جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو..
وای از آن شب که تو مهمان شده باشی جایی
چشم بد دور غزل‌خوان شده باشی جایی
 
وای از آن شب که تو مهمان شده باشی جایی
چشم بد دور غزل‌خوان شده باشی جایی
يک امشب باخيال اوخوشم، ای بـخت‌ياری كن
كه تا روز قيامت در به روی صبح در بندم
 
يک امشب باخيال اوخوشم، ای بـخت‌ياری كن
كه تا روز قيامت در به روی صبح در بندم
ما را به جبر هم که شده سر به راه کن
خیری ندیده ایم از این اختیار ها
 
اندوه تو شد وارد کاشانه‌ام امشب
مهمان عزیز آمده در خانه‌ام امشب
به اخم ات خستگی در میرود لبخند لازم نیست
کنارِ سینیِ چایِ تو ، اصلا قند لازم نیست
 
Back
بالا