تفسیر هر متن، باید با توجه به زمانه تالیف اون متن انجام بشه. در غیر اینصورت، دچار خطای زمان پریشی میشیم. حتی نوابغ هم نمیتونن چیزی فرای علم در زمان خودشون رو بفهمن و در ظرف تاریخی خاص خودشون قرار دارن. در بهترین حالت، میتونن "روش ها"یی رو ارائه بدن که بعدها هم حتی با تغییر شرایط، بشه از اون روش ها، برای تحلیل شرایط فعلی استفاده کرد و "به نتایجاحیانا متفاوتی رسید"(طبیعیه که استفاده از یک روش در زمان های مختلف و پیشرفت خرد بشری در طول زمان، شاید لزوما نتایج یکسانی با کاربست همون روش ها در چندصد سال پیش نداشته باشه).
من مفسر نیستم، خصوصا شعر ایرانی، پس نمیتونم اظهار نظر قطعی درباره معنا و تفسیر("های") مناسب شعر داشته باشم. ولی در این حد میدونم که در اون زمان نه فرگشت، نه کوانتوم و نه کلا ساینس به معنای مدرن، وجود نداشته که بخوایم تفسیر اون متون رو به اینها مرتبط کنیم! گرچه ممکنه "اشتراکات لفظی" وجود داشته باشه، ولی لزوما اشتراکی معنایی با توجیهات یکسان، وجود نخواهد داشت. اکثر این لغات مشترک، در "بافت ها و ساختارها"یی جدا گفته شدن و در هر بافت، معنایی متفاوت دارن.
فرضا همین کلمه حرکت و تغییر، که در فلسفه هگل هم هست و اگر اشتباه نکنم توی یکی از همین متن ها به تشابه هگل و مولوی اشاره شد. در فلسفه هگل، این عبارت بیشتر اشاره به "پیشرفت خرد و دانش بشری در طول زمان، به شکلی دیالکتیکی" داره و هیچ ربطی به جنبش همیشگی ذرات کوانتومی و اصل عدم قطعیت هایزنبرگ نداره.
برای سایر واژگان و جملات هم به همین ترتیب. اینها باید در بافت زمانه خودشون و فضایی عرفانی و استعاری درک بشن، نه اینه ربطشون بدیم به علوم مدرنی که روح این افراد هم ازشون خبر نداشته!
به علوم مدرن ربط نمی دیم بلکه به فلسفه و قدرت استنباط شون ربط میدیم
مثلاکوه با عظمت و زیبای البرز با قله دماوند از مولکولهایی مانند هیدروژن، سیلیس ، کوارتز و مواد معدنی مانند
گوگرد و احتمالاً آهن تشکیل شده است .یک صخره در قله دماوند هم از هیدروژن، سیلیس ، و کوارتز تشکیل
شده است، اما صخره یا سنگ های کوچکتر ممکن است فاقد گوگرد ، و یا مواد معدنی باشند .رابطه
انسان با عالم هستی مثل رابطه صخره با کوه دماوند است. اگر انسان می اندیشد ، که یک امر بدیهی
است. و اگر روح دارد که امروز دیگر برای روح شناسان غیر قابل انکار است، و اگر انسان زنده و در
زندگی رو به تکامل می رود که این نیز روشنتر ازآفتاب است، پس کل عالم که مجموعه یک نظام است،
می اندیشد، زنده و هوشمند و رو به تکامل است.به همین دلیلی همه ذرات موجود در آنهم باید
هوشمند ، زنده و متحرک و هدفمند باشد. این قضیه مورد اذعان فلسفه شرق یعنی چین ، هند و عارفان
ایرانی قرار گرفته است ، با توجه به این اصل بزرگ کیهانی است که مولانا جلال الدین محمد بلخی
رومی به زیبایی می سراید :
جــــــــــمله ذرات عالم در نهان با تو می گویند روزان و شبان
ما سمیعیم و بصیریم و هشیم با شما نا محرمان ما خامشیم
ذرات زنده ، هوشیار، پرانرژی و سازنده اند. پس کل یا مجموعه کل آنها یعنی کیهان زنده ، با هوش
سازنده و آفریننده است. رابطه انسان با کیهان مانند رابطه یک گیاه در یک باغ بسیار بزرگ با طبیعت
اطراف ،آب و آفتاب و گیاهان دیگر است .چطور می توان گفت گیاه که در یک باغ بزرگ روئیده، زنده،
رو به رشد و صاحب درک است، اما باغ بزرگتر آن که هر آنچه گیاه کوچک دارد، در خود پرورده است
مرده و بدون درک و نیروی هوشمندی است. منطق من نمی تواند چنین حکمی را بپذیرد.
اعتقاد من اینست که اگر فیزیک میخواهد به مسائل بزرگ فلسفی و متافیزیک مانند اینکه عالم از چه
به وجود آمده بپردازد، نباید فقط به فرمولهای ریاضی و طرح نظریات محدود، کراندار و مادی گرایانه علوم
بپردازد. فیزیک باید با عرفان ، یعنی شناخت مسائل تجریدی هستی آشتی کند، و نیروی مکاشفه را به
عنوان یک اصل در شناخت منطقی انسان و باورهای او بپذیرد.