• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

گفت و گوی منظوم

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع A M I N
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
به وزن، لنگ و به معنی جفنگ و قافیه تنگ
مگس چه لایق حرف است پیش یوزپلنگ
حال دل و کلبه احرار و می ناب به کام است
دست من و سوی دل و قبله چشمام به جام است
گفتمش ساقی چرا سر سوراخ دارد
گفتا مپرس،بحث با آلت خویش حرام است
 
حال دل و کلبه احرار و می ناب به کام است
دست من و سوی دل و قبله چشمام به جام است
گفتمش ساقی چرا سر سوراخ دارد
گفتا مپرس،بحث با آلت خویش حرام است
سر درون دل بگو باز آ که خود پیدا شدی
آنگه که صاحب سر بدیدم گوییا شیدا شدی
آلت‌پریشی عیب او از اولین مصرع بگو
لکن نگفتم راز را تا خویشتن زان وا شدی
 
ایول چه تاپیک باحالی =))
وصف حال:
"گل در بر و می در کف و معشوق به کام است"
مستیم و نه از وصل و نه از باده و جام است
این حالت مستانه و این عیش که بینی
از بهر فراق است که شادیم تمام است !
دانم که بگویی تو کجا شاد توان بود
از دوری یار خواب بر عشاق حرام است. (کل ایرادات وزنی متقدم و متاخر رو بزرگی خودتون ببخشید ! :D)
پس دعوی تو راست همه کذب و دروغ است
لیکن تو ندانی که مرا "یار" کدام است !
یارب تو مکن کس به چنین یار گرفتار
یارب برهان هرکه از او پای به دام است
نامش ز محن اید و وزنش "افتعال" (این یکی وزنش هیچ جوره در نیومد(-#)
این یار که قتاله ی عشاق مدام است !
____________________________________
هجو شعرای پیشین:
احسنتم ، احسنتم ، این موجودات دو پا عاملِ بدبختی
کردگار بهر آن آفریده که بخت ما را برند سوی سختی
حال دل و کلبه احرار و می ناب به کام است
دست من و سوی دل و قبله چشمام به جام است
گفتمش ساقی چرا سر سوراخ دارد
گفتا مپرس،بحث با آلت خویش حرام است
این ذکور بینوای در خود مانده
با زور عروضی به کلامشان رسانده
ما را اساس سختی خود دیدند
مشتی به اساس خویشتن ناخوانده ! :))
 
این ذکور بینوای در خود مانده
با زور عروضی به کلامشان رسانده
ما را اساس سختی خود دیدند
مشتی به اساس خویشتن ناخوانده ! :))
دو کلام نخوانده به ز هزار هجوِ هزار خوانده
لیک تف به مست بی جام و بی می مانده
گر ز سرای شعرا خواهی جواب درخور
بدان تاپیک دیس بده در خاک و غبار مانده :))
دیس بده
 
  • خنده
امتیازات: riri
لسان کم توانم گفتن رپ نشاید
بجز چنین نظامی زبان من نداند
کشم در این تاپیک نطق به جبر روزگاران
که آن تاپیک چو من را به سوی خود نخواند !
 
@arman.karimi اگه کم نیاوردی :)) ادامه اش رو تو این تاپیک بریم بهتره :
دریغا! واژه گر شمشیر باشد، قصدِ کین آرد
دلِ عاشق ولی در داغ، جز شوقِ یقین آرد

دریغا! عقل چون موسی، عصا در دست اگر دارد
نمی‌داند که دل بی‌اذن یار اصلاً به دین آرد

دریغا! مفعلی بی‌فعلِ مهر، افسوس و افسون است
کجا "را" در حضورِ عشق، سود از نقطه‌چین آرد؟

دل ار تعلیم گیرد از قلم، مجنون نمی‌گردد
که دیوانه نکند خط، مگر دیوان جن آرد

دم از قرآن زدی، لیک این تمسخر دور از آن باشد
نه هرکس آیه‌ای خواند، دل از ظلمت به بین آرد

دلم بر حال تو سوزد، که از بی‌دردی‌ات پیداست
که عشق از دفترت جز حکم "بخش اول، نگین" آرد!
 
  • لایک
امتیازات: riri
Back
بالا