• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

درد نه دیگر پنهان من

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Samandoon :D
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
ارسال‌ها
1,237
امتیاز
18,645
نام مرکز سمپاد
فرزانگان زینب
شهر
ری
سال فارغ التحصیلی
1394
دانشگاه
تحصیلات تکمیلی در علوم پایه‌ی زن‌جان :)
رشته دانشگاه
فیزیک
خب این جا قراره در باره ی اینسیکیوریتی هامون حرف بزنیم
چیزهایی که می ترسیم مردم از ما ببینن و ازمون دور شن یا مسخرمون کنن یا قضاوت بشیم بابتش
این چیزها به جز این که ممکنه خودمون ازش راضی نباشیم فشار روانی زیادی هم داره

حرف می زنیم راجبشون
چون حرف زدن در موردشون به ما می فهمونه اونقدر هم ترسناک نیستن و هرکس یه چیز ناکاملی تو زندگیش داره و دیگه هم از اینکه مردم بفهمن نمی ترسیم چون آلردی فهمیدن

فعلا این جا راجبه مسائل ظاهری حرف می زنیم
شاید بعدن در مورد ترس های شخصیتیمون هم حرف بزنیم (مثلن من خودم متوجهم که دنبال توجه و محبت می گردم)

خب از خودم شروع می کنم که به نظرم از خیلیا مشکلات ظاهری بیش تری دارم و سعی می کنم مردم نبیننشون
خب من درمورد درماتیلومانیا گفتم

چیزهای دیگه ای هم هست

مثلن من به خاطر این که خیلی چاق بودم رو تمام پوستم استرچ مارک دارم حتی بازو و سینه و ساق پام و بسیار گسترده است

و چون بعدن لاغر شدم، پوست بازو و رون ها و شکمم شل شده و افتاده

این ها هیچ کودوم برای من مشکلات حرکتی و سلامتی ایجاد نمی کنن

و چیز دیگه دندونامه
من جنس دندونام خیلی بده و اگر هم چند روز مسواک نزنم خراب و ور از لک قهوه ای می شن
و وقتی افسردگی می گیرم مسواک نمی زنم
مثلن پاییز پارسال به دلایل واضح انقد افسرده بودم که حتی غذا هم بع زور شاید روزی یه وعده می خوردم و خوابم هم خیلی داغون بود و م چند هفته مسواک نزدم و الان دندونام لکای قهوه ای داره واسه همین زیاد می رم دندون پزشکی تا اونا رو درست کنم



تکرار می کنم

قدر زیباییتون رو بدونید
شما در هر بدنی زیبا هستید
و در نهایت هدف اصلی بدن ما اینه که به ما کمک کنه حرکت کنیم و از جان و زندگیمون حفاظت کنه
نباید اجازه بدیم بدن بشه دلیل درجا زدنمون چون این دلیل خلقتش نیست

حالا شما بگید
 
خب، این اولین باره که میخوام چنین چیزهایی رو تو چنین فضای پابلیکی بگم؛ ولی خب لازمه که بهشون بپردازیم، چون چرا که نه؟

اولین مورد راجع به من، انگشتامه. کلا همه‌جاشون زخمه و بعضا خیلی شدید خون میاد ازشون. طوری که یه دفعه یکی از دوستام تو حالت شدیدشون دیده‌بود و گفت:
“قبل نشون دادن انگشتات تریگر وارنینگ بزن.”😂😂

دومین مورد کلاً دست‌هامه، خیلی گوشتی ان و وقتی مضراب دستم میگیرم حس بدی بهم میده.

سومین مورد صدای خنده‌هام! یکی از دوستای سابقم همیشه از خنده‌هام ایراد میگرفت و از اون به بعد هر دفعه با صدای بلند می‌خندم تا چند دقیقه درگیر اینم که “الان کسی که بغل دستمه، اذیت شد؟ حالش بد شد؟ اه کاش نخندی مانی.”

چهارمین مورد گوشام! من یکی از گوشام کمتر از اونیکی میشنوه و همیشه سعی میکنم سمتِ راستِ دوستام وایسم که گوش چپِ قوی‌ترم راحتتر عمل کنه و خب با اینکه مشکلی ندارم از لحظه شنیدن و اینا؛ ولی همیشه ناراحت میشم از بابت این گوشِ سمتِ راستِ کم‌شنوام.

پنجمین مورد لهجه‌م موقع انگلیسی صحبت کردن، من از چهارسالگی بریتیش کار کردم تا دوازده‌سالگی بعد دبیر پایه هفتممون خیلی گیر بود که “حتما‌ً باید امریکن صحبت کنید.” منم خیلی برام سخت بود؛ ولی خب طرف نمره ریدینگ و اسپیکینگ من رو عملا کم میکرد، محبور شدم اون سال یکم امریکن تمرین کنم و بعد از اون تا یه مدت خوبی لهجه‌م شلم شوربا شده‌بود و خجالت میکشیدم انگلیسی صحبت کنم، که خب این تا حدی رفع شد.

مورد اخر علایقم، از یه زمانی به بعد از گفتن چیزایی که بهشون علاقه‌دارم فرار کردم، چون همیشه مسخره میکردن چیزهایی که دوست داشتم رو و همیشه انگ “بابابزرگ بودن” بهم زده‌شده، که البته با این مورد آخر هم تا حد خیلی خوبی کنار اومدم و احتمالا دارم سعی میکنم بهش مفتخر باشم.
 
خب، این اولین باره که میخوام چنین چیزهایی رو تو چنین فضای پابلیکی بگم؛ ولی خب لازمه که بهشون بپردازیم، چون چرا که نه؟
اولین مورد راجع به من، انگشتامه. کلا همه‌جاشون زخمه و بعضا خیلی شدید خون میاد ازشون. طوری که یه دفعه یکی از دوستام تو حالت شدیدشون دیده‌بود و گفت:
“قبل نشون دادن انگشتات تریگر وارنینگ بزن.”😂😂

دومین مورد کلاً دست‌هامه، خیلی گوشتی ان و وقتی مضراب دستم میگیرم حس بدی بهم میده.

سومین مورد صدای خنده‌هام! یکی از دوستای سابقم همیشه از خنده‌هام ایراد میگرفت و از اون به بعد هر دفعه با صدای بلند می‌خندم تا چند دقیقه درگیر اینم که “الان کسی که بغل دستمه، اذیت شد؟ حالش بد شد؟ اه کاش نخندی مانی.”

چهارمین مورد گوشام! من یکی از گوشام کمتر از اونیکی میشنوه و همیشه سعی میکنم سمتِ راستِ دوستام وایسم که گوش چپِ قوی‌ترم راحتتر عمل کنه و خب با اینکه مشکلی ندارم از لحظه شنیدن و اینا؛ ولی همیشه ناراحت میشم از بابت این گوشِ سمتِ راستِ کم‌شنوام.

مورد اخر علایقم، از یه زمانی به بعد از گفتن چیزایی که بهشون علاقه‌دارم فرار کردم، چون همیشه مسخره میکردن چیزهایی که دوست داشتم رو و همیشه انگ “بابابزرگ بودن” بهم زده‌شده، که البته با این مورد آخر تا حد خیلی خوبی کنار اومدم و احتمالا دارم سعی میکنم بهش مفتخر باشم.
عه خنده رو منم داشتم چون صورتم لپ داره و اون موقع که چاق تر بودم بیش تر بود و با چشمام می خندیدم مامانم می گفت خنده هام حال به هم زنه چون لپام می ره تو چشام
حالا بگذریم از خود داستان چاقی که تکرارش دوباره تراماتایزم می کنه :)))



صدامم همیشه توخونه مسخره می کردن تا اینکه وقتی بزرگ شدم بعضی از دوستام بهم چند بار گفتن صدات خوبه هنوزم نسبت به صدام اینسیکیورم کمی ولی خب حتی خودمم دوسش دارم و همیشه جزو افراد فضایی بودم که خودشون ویساشون رو گوش می دن اونم چند بار
 
بزرگترین اینسکیوریتی من، خودمم.
از مشکلات مربوط به روانم که همه‌شون آش کشک خاله‌ام‌اند و چه بخورم چه نخورم پام‌اند! تا مسائل اکتسابی مثل مهارت کمم تو ریاضی و فیزیک.
یکی دیگه از اینسکیوریتی‌های بزرگم مربوط به زمانی می‌شه که توی یک جمع بعد از غلبه‌ بر اورتینک‌هام با ذوق و شوق دارم چیزی رو تعریف می‌کنم و بعد می‌بینم هیچکس حواسش نیست. این خیلی حس بدی بهم می‌ده. حس سایه بودن.
من از اورتینکینگ‌هام بیزارم. چون منجر به سلف هارم شدن گاهی! و سلف‌هارم و آثارش به خودی خود یک درد دیگه‌ست.
یکی دیگه‌شون نفرتم از تلاش مذبوحانه افراد برای گنجاندن من در یک دسته‌بندی جنسیتی مشخصه، ?who cares من آدمم، آدم نباشم چه فرقی داره خب سپاه سیمرغ یا خوک؟
 
من یه دیوونه‌ام که به توهم از شدت افسردگی دچار شده بود و توهماتش تا الان براش باقی موندن.
توهم از حضور چند غریبه غیرواقعی در اتاقم شروع شد که دنیا، اخلاقیات و زندگی خودشونو داشتن و درواقع زاییده تنهاییم بودن، به تدریج تعدادشون زیادتر شد و تبدیل شدن به همدم‌های غیرقابل کنترل که هرکار می‌خواستن می‌کردن. ساعت‌ها می‌شد که بشینم و با افرادی حرف بزنم که وجود نداشتن.

اوج توهم رو می‌شه اونجا حساب کرد که یه عده غریبه جدید اومدن که زبونشونو نمی‌فهمیدم، و درواقع زبانی که توی ذهنم خلق کرده بودم رو دوباره خودم یاد گرفتم.

بعدتر این کاراکترها و قصه زندگیشون، داستان پایه همین سفر سمپادیایی شد که می‌بینین، ولی اون زمان و حتی الان خیلی معضل وحشتناکی بود و خودمم گاهی به خودم می‌گفتم زینب این چه بلاییه سرت اومده و همون موقع کسی که اصن وجود نداشت می‌پرسید که چته چرا ساکتی.

این از چیزاییه که واقعا اذیت می‌شم کسی بدونه، اکثرا فکر می‌کنن همچین چیزی رو می‌گم که جلب توجه کنم... برای همین خاطره خوبی ندارم از این قضیه.
 
ظاهری مشکلی ندارم
ولی از لحاظ روحی روانی ://
رویاپردازی ناسازگار یا خیال پردازی افراطی
هیچ جا نگفتم چون نمیدوتن درک کنن من چی میکشم
فکر میکنم فکر میکنم فکر میکنم
هر روز دوسه تا مورد هست که باید بهشون فکر کنم
هر بار میرم جلو اینه حرف میزنم .یوقتایی میبینی ربع ساعت نیم ساعت....
و درمورد همه چیزززز فکر میکنم.یه فکرای مزخرف.مثلا یکی اینکه اگه پسرعمم که الان 4 سالشه وقتی بزرگ شد و از من خوشش اومد باید چکار کنم؟ :/و خب یه عالمه داستان بعدش ردیف میکنم
یا فکر میکنم اگه مامان دوستم مرد بعد مثلا من کنارش بودم باهم بریم بیمارستان و....
یا اگه یه روز از خواب بیدار شم ببینم حامله ام چی ؟ ://
و خیلیییی از این فکرا یعنی خیلییییی
هر شب که میخوام بخوام اتفاقای روزو مرور میکنم و میگم اگه بحثو اونجوری ادامه میدادم چی میشد؟پس میشینم بحث و تو ذهنم ادامه میدم تا.....
خیلییی فکر میکنم
شده شبا 3-4 ساعت فقط فکر کنم
و خیلیییی بده.چرا الکی بیام خیال ببافم که اگه دوستم فلج شد من چکار کنم؟یا چرا فکر کنم در اینده شوهره دختر عمم ادمِ بدی از کار در اومد؟
خیلیییی بده
.
 
چه تاپیک باحالی!
من بی اشتهایی عصبی دارم و چند سالی هست سر این قضیه خیلی وزن از دست دادم و اگه تحت فشار روانی زیادی باشم، اون روز ممکنه حتی چیزی به جز آب نخورم و تا فرداش به خودم گرسنگی بدم...
به خاطر لاغری زیادم مجبورم بیرون رفتنی، بیشتر لباس های لَش و گشاد بپوشم تا فرم بدنم رو بهتر نشون بده و عجیب دیده نشم، ولی خود این واقعیت که نمیتونم هر لباسی که دوست دارم رو بپوشم، اذیتم میکنه و بیشتر اوقات باعث میشه ساعتها اُورثینک و خودخوری کنم...
بینیم قوز داره و از نیم رخ واقعا بد دیده میشه
علاوه بر اون شونه های کوچیکی دارم و اصلا مناسب اینکه یکی بیاد سرشو بزاره یا تکیه بده نیست! شاید فقط در حد اینکه یکی دستشو بزاره رو شونم اکی باشه...
قدم ۱۷۲-۱۷۳ عه و در مقایسه با دوستام خیلی قد بلندم، تو عکسای دسته جمعی اغلب مجبورم رو صندلی بشینم یا برم عقب تر بایستم که عکس بهتری گرفته بشه و خودم هم حس بد نگیرم
پوست صورتم اکیه ولی زمانیکه راهنمایی میخوندم آبله مرغان گرفتم و چند تا لکه روی بدنم مثل بازوم مونده...
در کل جلب توجه نمیکنه ولی خب ردش هنوز هست و نرفته
از لحاظ روحی افکار منفی زیاد دارم و متاسفانه بیشترش هم تلقینه...یعنی عادت کردم حتی مشکلات کوچیک رو خیلی بزرگ جلوه بدم و همه چی رو برای خودم سخت کنم
فوبیای اجتماع دارم و به سر و صدا هم زیادی حساسم، برای همین خیلی وقتها نمیتونم بیشتر از یک ساعت تو مهمونی یا مکان های پرجمعیت بمونم
 
راستش من می‌ترسم از به زبون آوردن ویژگی های منفیم. یعنی ممکنه توی ذهنم بهشون فکر کنم، اما هیچوقت سعی نکردم دربارشون حرف بزنم.
من از انتقاد شدن می‌ترسم. گاهی اوقات که توی سایت یه پستی می‌ذارم هر لحظه با خودم فکر می‌کنم نکنه چیزی که نوشتم مسخره باشه، یا مثلاً بهش دیسلایک بدن و این دیسلایک گرفتنه برام به منزله مخالفت دیگران با حرفامه.
همین ترس باعث میشه کمتر حرف بزنم یا راجع به یه موضوعی نظر واقعی «خودم» رو بدم.
خب... این تاپیک باعث شد سعی کنم یه کم شجاع تر باشم. واسه همین سعی می‌کنم ویژگی های ظاهری که دوستشون ندارم رو بنویسم اینجا.
همیشه از وقتی بچه بودم بهم گفتن بینی‌ات بزرگه، باید وقتی بزرگ شدی عملش کنی چون زشته. یه دونه فیلم از بچگی هام هست، تازه به دنیا اومده بودم، یعنی حدوداً یکی دو هفته بعد از تولدم. توی اون فیلم یکی از خاله هام راجع به این میگه که بینی قشنگی ندارم.
هرچی بزرگتر شدم همه هی این حرف رو تکرار کردن و این باعث شد من باورش کنم. خیلی حس بدی بهم می‌ده، خیلی.
هرچند که الان به این درک رسیدم که صورت من به طور طبیعی قشنگه، اما باز هم یه چیزی پس ذهنم مانع میشه بتونم خودم رو بپذیرم.
مورد بعدی چشامه. مامانم می‌گفت چشات شبیه خانواده پدریته. زیر چشام انگاری گود افتاده و رنگش نسبت به بقیه پوستم یه کم تیره تره. تازه، فاصله چشم و ابروهام خیلی کمه، این یکی خیلی رو مخمه.
خیلی سعی می‌کنم ظاهر خودم رو دوست داشته باشم، و یه کوچولو موفق هم بودم.
اما هیچوقت شخصیت خودم رو دوست نداشتم.
که فکر می‌کنم اینجا جای نوشتن راجع بهش نیست.
 
اغلب میگم که دوست دارم دوستهای مجازیمو ببینم، ولی از ترسهامه که وقتی میبینمشون، با قد 152 مجبور شم گردنمو صد درجه به عقب خم کنم تا چشماشونو ببینم.
 
این تاپیک خیلی دوست‌داشتنیه...
خب منم بگم.

من دندون‌هام کوچیکه و وقتی می‌خندم لثه‌هام معلوم می‌شه. و بنظرم خیلی زشته. مخصوصا وقتی توی عکس‌هام می‌بینم که وقتی خندیدم چقدر بد افتادم. برای همین سعی می‌کنم نخندم‌... و یا جدیدا ناخوداگاه وقتی می‌خندم دستم رو جلوی دهنم می‌گیرم. و خب فکر می‌کنم اینکه میگن آدم‌ها وقتی می‌خندن خیلی خوشگل‌ترن درباره‌ی من صدق نمی‌کنه.
دوم اینکه من قدم ۱۵۸ عه و چهره بچگانه‌ای دارم و بین هم سن و سالام ریزه ترم. اینا باعث میشه که همه منو ۱۴-۱۵ ساله تصور کنن و در خیلی از موقعیت‌های اجتماعی جدی گرفته نشم. و خب پروسه‌ی طولانی‌ای می‌شه تا آدم‌ها طرفم بیان و بفهمن که رفتار و گفتارم برعکس ظاهرم بچگانه نیست. و خب اینا در کل روی اعتماد به نفسم شدیدا تاثیر بدی گذاشته. مخصوصا وقتی چند بار شده که وقتی با کسی صمیمی می‌شم بهم میگه که فکر نمی‌کردیم که سطحی و بچگانه نباشی.
 
خب هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم که بخوام این رو بگم ولی قد من تازه داره به صد و پنجاه می‌رسه. =‌) الان توی مدرسه تقریبا هم‌قد من و حتی کوتاه‌تر از من هم هست، ولی دبستان اختلاف قدم با بقیه خیلی زیاد بود؛ حتی اون موقع مشکلی باهاش نداشتم ولی کم‌کم این که همه‌ی بچه‌ها می‌تونستن راحت بلندم بکنن و شونصد بار شنیدنِ "وااای تو چقد کوچولویی" و "تو چرا انقد کوتاهی؟" :‌| باعث شد از قدم متنفر بشم.
از صدام متنفرم. ج و چ رو بد میگم، چند وقت پیش گفتم جوجه و تا چند روز هر بار یاد مدل جوجه گفتنم میفتادم گریه می‌کردم. =‌) همیشه هم سعی می‌کنم تا جایی که میشه از کلمه‌هایی که ج و چ دارن موقع حرف زدن استفاده نکنم.
زیاد جوش می‌زنم و آثار جوش‌های قبلیم هم باقی مونده. پوست دستم خشکه و کرم هم فایده‌ی زیادی نداره. ناخن‌هام شبیه ذوزنقه‌ان. دماغم رو هم دوست ندارم. زانوم ضربدریه و احساس می‌کنم دست‌هام زیادی درازن.

و خب به‎‌خاطرشون می‌ترسم آدم جدید ببینم. البته آدم جدید که خود "آدم جدید" بودنش ترسناکه، منظورم دوست‌های مجازیه.
 
بحث در مورد ظاهر خب
هرکی یجوریه و نباید خجالت بکشه
واسه من یچیزای دیگست :
بلد نیستم صحبت کنم درست حسابی ( با دبیرامون صحبت کردنی هی جای اجزای جمله رو جابجا میگم )
اینقدر از رقابت میترسم که تا به یه جای کوچیکی هم میرسم
سعی میکنم دو دستی بچسبمش
نمیخوام المپیاد کامپیوتر شرکت کنم و همین تلاش نکردن براش هم خجالتم میده ( بدلایلی که به اونایی که راجب این قضیه صحبت کردم باهاشون هم نگفتم )
قیافم left to right ه ( بنظر خودم )
شدیدا استرسی ام ( هر دفه بعد امتحان کلی خودکاری میشه دستام و ناخن جویدن و ... )
۷۰ درصد نمیتونم توی جمع های مدرسه پذیرفته بشم ( امسال باز بهتر شده )
لهجه ترکی دارم یطوری که خودم صدامو ضبط میکنم گوش میکنم عصبی میشم
خیلی دمدمی ام ، شدید ( تا الان مشخص شده فکر کنم )
خوبی سمپادیا اینه که اگه با اینا حال نکردین باهام میرم یه اکانت دیگه میزنم ، کسی که نمیشناستم ÷)
 
خب من قدم کوتاهه و این ناراحتم میکنه. همه از من بلندترن. همه ی همه. بعضی وقتا نمیتونم یه چیزیو از بالای کمد بردارم(در حالی که رو صندلی وایسادم) و ناراحت میشم میشینم گریه میکنم. واقعا کسی با قدم شوخی کنه عصبانی میشم.
خیلی پرحرفم. خیلی خیلی زیاد. وقتی هیجان زده میشم یا عصبانی میشم یا کلا احساساتم فوران میکنن، تند تند حرف میزنم. همچنان تو همه ی حالت های ذکر شده یه درصد خیلی زیادی ممکنه که لکنت بگیرم(بچه بودم در طی اتفاقی ترسیده شدم و یه مدت هم گفتار درمانی رفتم ولی الان اگر چیزی بشه دوباره برای مدت کوتاهی لکنت میگیرم.) وقتی حرف میزنم و زبونم گیر میکنه عصبانی میشم. چون به معنای واقعی انسان غرغرویی ام که اگه نتونه حرف بزنه هیچ راه دیگه ای برای خالی کردن احساساتش نداره و خب با لکنت حرف زدن اونقدری مسخره هست و اونقدری به خاطرش اذیت شدم که ترجیح بدم سکوت کنم. کلا اینکه خیلی حرف میزنم خیلی رومخمه چون حس میکنم همه با خودشون میگن واه واه این چقدر زر میزنه.
حس میکنم چشام تقارن ندارن. مژه هام یه جوری ان. هیچ وقت اعتماد به نفس اینکه عکسمو پروفایل بذارم نداشتم. شاید مسخره به نظر بیاد ولی ناخن هام هم زشت و کجن. ینی کلا حسودیم میشه به کسایی که ناخنای خوشگل لاک زده ی تمیز دارن. مال من هیچ وقت این شکلی نمیشه.
موهام. تنها عضوی که دوسش دارم و بیشترین مشکل رو باهاش دارم. نه فرن نه صافن. پفی ان و همیشه زیر مقنعه و اینا تبدیل به سالیوان تو کارخانه هیولاها میشم(هیچ مثال دیگه ای به ذهنم نرسید). عصبانیم میکنن. تو هیچ گیره سری جا نمیشن. هیچ مدلی نمیشه بهشون داد.
صدام واقعا مثل صدای کشیده شدن چنگال رو آهن میمونه. قیژی ویژیه. بچه گونه و جیغ جیغیه.
و اینکه من خیلی فکر میکنم. خیلی خیلی خیلی زیاد. یهو به خودم میام میبینم تا چهلم دوست صمیمیم رو تصور کردم و باهاش کلی زار زدم. مدت ها درگیر این میشم که چرا فلان حرفو زدم. حرفی که مطمئنم طرف مقابل اصلا یادش رفته.
و در کل یه گفت گوی همیشگی بین تیام و طهورا هست که "اونا یه روز میفهمن تو لیاقتشونو نداشتی و چقد آدم مزخرفی بودی. و میرن."
 
سطح دغدغه هارو 😐 من با اینکه پسرم تا دوم راهنمایی قدم 150 بود بعد یارو اول راهنماییه و دختر میگه چرا قدم 150 هست
یکی میگه چرا چشام کوچیکه اونیکی میگه چرا بینیم درازه یکی دیگه میگه شوشولم کوچیکه و این حرف
بابا برید خداتونو شکر کنید سرطانی چیزی ندارید که نصف ایرانیا قدشون بین 150 تا 160 هست چشما هم که مال همه قهوه ای هست دماغم که مال همه یه متره و موی بدنم که همه اندازه خرس قطبی داریم😐😂اینا که ناراحتی نداره
 
سطح دغدغه هارو 😐 من با اینکه پسرم تا دوم راهنمایی قدم 150 بود بعد یارو اول راهنماییه و دختر میگه چرا قدم 150 هست
یکی میگه چرا چشام کوچیکه اونیکی میگه چرا بینیم درازه یکی دیگه میگه شوشولم کوچیکه و این حرف
بابا برید خداتونو شکر کنید سرطانی چیزی ندارید که نصف ایرانیا قدشون بین 150 تا 160 هست چشما هم که مال همه قهوه ای هست دماغم که مال همه یه متره و موی بدنم که همه اندازه خرس قطبی داریم😐😂اینا که ناراحتی نداره
این حرفای تو گرچه هدفش دادن حس امنیته اما واقعا بد داری می گیش

این ها دغدغه های سطحی نیستن
چیزیه که از بچگی بهمون داده نشده
عشق به خود و اعتماد به نفس

جوری بزرگمون کردن (خانواده، جامعه، مدرسه، رسانه) انگار بزرگ ترین رسالت ما راضی کردن مردمه

و حالا خودمون مجبوریم با این دیو ترسناک «اگه دوسم نداشته باشن» و یا «به حد کافی خوب نیستم» مبارزه کنیم
 
من از نظر ظاهری خوب نیستم، معمولیم
از نظر باطنی هم از بعضی مشکلاتم آگاهم که بیشتر از نوع ارتباط گرفتن با افراد و در کل زندگی اجتماعی هست،
ولی خب
اینا برام پر رنگ نیستن، در این حد که میدونم خب آره این موارد در من وجود دارن و راهکار احتمالیش فلان کاره
و یا اینکه نسبت بهشون insecure نیستم، تصوری که از خودم دارم، که ممکنه اشتباه باشه و واکنش متفاوتی داشته باشم، این هست که اگه یکی بیاد بشینه جلوم و از سر تا پام، ظاهر و باطن، ایراد های منطقی بگیره که خودم هم قبولش داشته باشم، واکنش خاصی نشون نمیدم

وقتی مشکلی ندارم، چیزی نیست که براش تلاش کنم
و وقتی چیزی پیدا نمیکنم که بخاطرش تلاش کنم، برای چی نفس می‌کشم ؟
 
در مورد ظاهرم!
اولین چیزی که ازش خوشم نمیومد قدم بود
هنوزم گاهی وقتا وقتی لباس های خوشگل رو میبینم واقعا دلم میخواد که کاش ۵ سانتی بیشتر بود قدم
ولی خب الان پذیرفتمش و حتی خیلی وقت ها بنظرم قدهای کوتاه جذاب هم هستن :‌)))

مورد بعدی جای جوش هاییه که رو صورتم هست و من هر غلطی دارم میکنم و اونا سمج تر از قبل اصرار به موندن روی صورتم رو دارن
در آرزوی یه صورت شفاف یا حداقل با کمترین جای جوش هر صبح چشمامو باز میکنم..

مورد بعدی موهای صورتم و دست هام
تند تند درمیان و من هر هفته باید اصلاحشون کنم :‌)))
این حس بدی داره میده بهم واقعا..
و حتی هر باری که به مامان میگم بند بندازه رو صورتم و ایشون هم با غرغر کارو انجام میده و بیشتر باعث اذیتم میشه..

مورد بعدی من تا استرس میگیرم پوست لب و دهنم رو میجواَم..
و بعضی وقتها موقع مسواک زدن که داخل دهنمو میبینم سر صبح و آخر شب فحش بارون میکنم خودمو..
البته همه اینا از استرسه و وقتی استرس نکشم خوب میشه..
ولی تمرینی که دارم میکنم اینه که وقتی فهمیدم دارم پوستمو میجواَم سریع زبونم رو گاز بگیرم یا بهترترش این که زبونم رو بین دندون هام بذارم..
این مورد خیلی رو مخمه و حتی خیلی وقت ها تا مرحله خونی شدن شدید هم پیش میره..
جوییدن لبم خوب شده چون به مقدار زیاد و با هزینه گرونی چند تا بالم لب و تینت گرفتم و به نوعی دارم خودم رو متقاعد میکنم که تو بالم زدی و نباید بخوریشون چون پول دادی ایکس تومن :))

مورد بعدی ناخن های پام :‌))
من حتی بخاطر ناخن هام هیچوقت حاضر نیستم جورابم رو دربیارم یا بدون جوراب جایی برم..
و میتونم بگم بغیر از خونواده ام و چند تا از دوست هام، کسی پای منو ندیده تا حالا..
حتی یادم نمیاد آخرین باری که کفش تابستونی خریدم کِی بوده..
همیشه وسط تابستون با جوراب ضخیم و کفش کتونی رفتم بیرون و حتی تو گرما هم درش نیاوردم..
این هم از استرسه و وقتی استرسم زیاد باشه و یا چیزی فکرم رو مشغول کنه دست هام ناخودآگاه میرن سمت ناخن هام پام و تا خونی نشه ولش نمیکنن‌..

از ظاهرم نسبتا راضیم بغیر اینایی که گفتم
ولی از روح و روانم راضی نیستم..
کلا شخصیت آرومی دارم و سعی میکنم خیلی خودم رو درگیر نکنم. ولی چند مورد از گذشته ها تو خاطرم مونده (حتی شکست های زندگیم) که هر بار ناراحتی پیش میاد همشون باهم تک به تک صف میبندن و مثل پُتک رو سرم آوار میشن و مغزم رو خراب میکنن و واقعا اذیت میشم

یه چیز دیگه هم
وقتی سوار فریزبی یا کشتی صبا و ابنجور چیزا تو شهربازی میشیم، ناخودآگاه حالم بهم میخوره و کلا اون روزم کوفت میشه
بچه ها به خاطر این مسخره ام میکنن و میخندن منم معذب میشم جدا :))
بخدا خودمم دوست دارم هیجان رو و سوار شدن به اون وسیله هارو ولی نمیتونم دست خودم نیست که :‌))))))
این هم عذابم میده خیلی خیلی
که نمیتونم مثل آدم هیجانم کنم :‌)))
 
من دست خطم خیلی صاف(روی خط) و شبیه یه متن تایپ شده است جوریکه خیلی از اطرافیانم وقتی دفترهامو برای اولین بار میبینن با شوخی و کنایه میگن دفترت رو باید تو موزه نگه دارن!، اگه بخوام جوری توصیفش کنم که متوجه بشید مثل همین متن های کتاب درسی دوران تحصیلمون هست و دلیل اینطور نوشتنم این هست که من تو دوران ابتدایی، تو مدرسه ای که درس میخوندم معلم هام برای دست خطم(که خوب نبود) زیاد ایراد میگرفتن و همیشه تو املا نمرات پایینی میگرفتم یا حرفهایی مثل خط خرچنگ قورباغه، میخی، زشت و این چیزا رو از اطرافیانم تو جمع میشنیدم... برای همین بعد از یه مدت کاملا سعی کردم خطم رو شبیه متن کتابهام کنم تا جایی برای حرف زدنشون نزارم...
اون موقع باتوجه به سنم و اینکه دانش آموز بودم این نوع نوشتن برام مشکلی ایجاد نمیکرد و اتفاقا باعث شده بود خیلی تشویق هم بشم؛ و من کلا دیگه عادت کردم اون شکلی بنویسم ولی امروز که برای کاری مجبور شدم بیرون برم و یه متنی که قرار بود مثلا خوشگل بشه رو با خط خودم بنویسم، فهمیدم از وقتی که دبیرستانم رو تموم کردم واقعا از خطم خجالت میکشم و حتما این یارویی که جلوم نشسته با خودش میگه ۲۰ سالشه و چه دست خط بچگانه و عجیبی داره...
میدونم این ویژگی ظاهری نبود ولی برای من به شخصه، چیزی هست که اعتماد به نفسم رو تو این چند سال پایین آورده و هر وقت صحبت از خوش خطی یا نوشتن یه چیز مهم میشه من اغلب از دیگران خواهش میکنم که برام انجامش بدن و خودم از زیرش شونه خالی میکنم تا احساس بدی نگیرم یا خجالت نکشم ...
امسال اگه فرصت و امکانش پیش بیاد کلاس خوشنویسی میرم و امیدوارم حداقل این دردم رو بتونم درستش کنم
 
خب
اول بحث چاقیم. من همیشه بجز نوزادیم و یه تایم کوتاه یکساله. جزو افراد تپل و چاق تلقی میشدم. همیشه حس بدی داشتم نسبت به خودم و مدتیه بخاطر گیر دادن های بیشتر بقیه این حس بدم چندین برابر شده. حس میکنم بخاطر این قضیه خیلیا ممکنه طرفم نیان و در برخورد اول مایل نباشن دوست بشیم. یادمه یکی یه جایی نوشت توی جمع افراد چاق محبوبیت کمتری دارن و کلی ادم تایید کردن=) نمیدونم چقدر بابتش سرخورده شدم ولی خب خیلی زیاد بود. حتی الانم تو کتابخونه تا جای ممکن سعی میکنم لباسای گشاد بپوشم. وقتی دوستام نباشن اکثرا میرم یه گوشه و خجالت میکشم برم تو جمع. قصد دارم باز ارادمو جمع کنم و رژیم بگیرم. نمیدونم چقدر قراره موفق بشم.


بحث دوم بینیم. همیشه خانواده پف بودنش رو یادآوری میکردن. همیشه وقتی قصد داشتم عکسی رو جایی بذارم اولین نظر مامانم این بود که بینیت خیلی بزرگه پس نه. حتی وقتی لاغر شدم میگفتن باید به فکر عملش باشیم=) از نیم رخ دوستش دارم ولی. البته الان با کمتر شدن پفش حس بدم کمتر شده ولی باز هم.

سومین مورد جای برآمده زخم رو یک جای بدنمه که حس میکنم از نظر دیگران اگر دیده بشه قراره خیلی بنظرشون زشت باشه=)

چهارمین مورد زیاد حرف زدنمه. بعضی وقتا از خودم متنفر میشم که اینقدر حرف میزنم و دوست دارم لال بشم. از برونگراییم تنفر دارم.


به عنوان آخرین مورد میخوام در مورد چیزی بگم که تا یکسال پیش ازش متنفر بودم و الان عاشقشم. موهام. همیشه از بچگی بخاطر فر و وز بودنشون خجالت میکشیدم. فقط بعد از حمام قبل از اینکه شونش کنم دوستش داشتم. ارایشگاه میرفتم بخاطر حجم موهام نمیدونست چه مدلی بزنه که مو اضافه نیاد. اینا همش برام ناراحت کننده بود. تو خانواده اکثرا لقب شیر و این چیزارو میدادن بهم=) گاهی گریم میگرفت ولی برای کسی اهمیتی نداشت. در اولین فرصت موهامو صاف کردم. اما اسفند با موهام اشتی کردم. هر چی کراتین بود رو کوتاه کردم و قسمت فر موهام موند. الان یاد گرفتم مراقبشون باشم و دوستشون داشته باشم و حتی اگر کسی هم مسخره کنه برام اهمیتی نداره.
 
این 2 صفحه رو که خوندم بالای 90 درصد شو حس کردم خودم نوشتم.....خیلی از ماها عیب هایی داریم و قطعا هیچ کس بی نقص نیست شاید مورد قبول بعضیا نباشه ولی همین عیب هاست که اغلب شون آدمو زیبا تر می‌کنه... بیاین دوست شون داشته باشیم🤗......
جرئت کردم منم یکم از عیب هام بگم....

اولیش میسوفونیا یا صدابیزاریه...من از صدای نفس کشیدن اطرافیانم.... از صدای فین فین کردن.... از صدای صاف کردن گلو... از صدای جویدن غذا....از صدای هورت کشیدن مایعات... از صدای تیک تیک ساعت.. از صدای وزش باد.. از صدای اعلان گوشی...از صدای خوندن پرنده ها... از صدای ورق زدن دائمی کتاب....از تق تق کردن سر خوردکار که هی باز و بسته میشه.... کلا از هرچیزی که دائم تکرار شه متنفرم...حس میکنم دارن سلاخی ام میکنن....واقعا اذیت میشم وقتی یکی سرما خورده و کنارم فین فین میکنه یا سرفه میکنه... دلم میخواد پاشم بزنم توی دهنش تااین صدا قطع شه... اکثرا ترجیح میدم خودم صدا ایجاد کنم یا برم جایی که پر سروصدا تر باشه تا دیگه این صداهای اعصاب خورد کن رو حس نکنم....اگه خودم مداد رو تق تق بکوبم به میز مشکلی ندارما ولی اگه یکی دیگه اینکارو کنم خونم به جوش میاد ...چقدر زمستون و پاییز عذاب میکشم از دست کسایی که مریض شدن... فقط تنها کاری که میتونم بکنم اینه سکوت کنم که یه‌دفعه چیزی نگم بهشون بر بخوره...فکر میکنم یکی از شکنجه هایی که میشه برای یکی که میسوفونیا داره استفاده کرد ایجاد صداهای آروم ولی طولانی مدته!

چیزی که واقعا بعضی وقتا خودم ازش خسته میشم برون گرایی بیش از حدمه...اگه یه آشنا و دوست ببینم تا وقتی خداحافظی میکنیم دلم میخواد راجع به همه‌ی مسائل باهاش حرف بزنم... و میزنم😂...خودمم گاهی اوقات کلافگی طرف رو حس میکنم و این واقعا یه ویژگیه منفیه.... من نمیتونم پرحرفی مو کنترل کنم و این واقعا دست خودم نیست....انگار مغزم تنظیم شده با همه صمیمی باشه و نزاره جو جمع سرد بشه....

همین طور صدای بلندی که باهاش حرف میزنم واقعا برای جلب توجه نیست..... ای کاش یکم اطرافیان درک کنن....نمیدونم کسایی که هیجان زده میشن یا خوشحال میشن چطوری رفتار میکنن ولی من نمیتونم جلوی هیجان زدگی و صدای بلندمو بگیرم و این گاهی اوقات برای خودمم آزار دهنده اس ولی چیزی که بیشتر آزارم میده تشر بقیه اس انگاری از قصد اینکارو میکنم!... بابا دست من نیست که بلند حرف میزنم و صدام نازکه و تند تند یه سری چیزا رو میگم! ....اکثرا کلمات رو تند ادا میکنم چون میخوام سریع جواب یه چیزی رو بدم و اصلا نمیتونم طولانی مدت شمرده صحبت کنم... واینم خیلی بده

ری اکشنم نسبت به یه سری مسائل(😂تقریبا همش) خنده اس...واقعا توی شرایط بحرانی نمیتونم جلوی خنده مو بگیرم( اینقدر این مسئله جدیه که توی راهنمایی یکی صاف کنارم غش کرد و تنها کاری که تونستم بکنم خندیدن بود... ولی این یه خنده ی عصبی از روی شوک بود نه خنده ای که برای مسخره کردن باشه) ...ری اکشن خاصیه واقعا!! اگه دیدین کسی توی موقعیت بحرانی داره میخنده فکر نکنین دیوونه شده...شاید اون از شمایی که گریه میکنی بیشتر شوکه شده باشه....

منم قدم کوتاهه... و وقتی کنار دختر عموی همسنم هستم همه از قد رعنای اون تعریف میکنن انگاری که مثلا من خودم خواستم توی 155 سانتی متری متوقف شم و اون تا 175 سانتی رشد کنه 😐💔....و این قد کوتاه خیلی بده... در حدی که میخواین با یکی که قدبلند تره صحبت کنی باید آسمون رو نگاه کنی تا طرف رو ببینی.. حس میکنم یه آدامس چسبیده به کف زمینم که قد بلندا لهش کردن 😂....

روی مچ دست راستم یه جای سوختگیه که به خاطر سهل انگاری توی سن 2یا 3 سالگی به وجود اومده....به خیلیا گفتم ماه گرفتگیه ولی واقعا اعتماد به نفس مو میگیره... با اینکه پررنگ نیست اما ازش متنفرم... ای کاش نبودش!

موهای منم فره(نه از اینایی که سیم تلفنیه،فقط در یه حدی موج دارن) خودم دوستشون دارم ولی گاهی اوقات اطرافیان دخالت بیجا میکنن و باعث میشن ازشون بدم بیاد.... وقتی یکی میگه عه برو کراتین کن موهات صاف شه... توهم که مثل ببعی ِ فلانی موهات فره برو کوفت بزن صاف شه... برو فلان شامپو رو بخر بزن بهشون نرم شن.. واقعا تا یه چند ساعت ازشون متنفر میشم و دلم میخواد برم کچل کنم راحت شم😐اقا من خودم اینجوری دوست دارم اگه قرار بود صاف شون کنم از نرم کننده و اتو مو استفاده می‌کردم....

مورد بعدی سفیدی مو هامه...به طور ارثی موهای من از بچگی چندتایی سفید توشون دیده می‌شد و الان بیشترم شدن شاید در حد 10،12 تا... ای کاش کسایی که چیزی نمیدونن نگن موهات سفید شده پیر شدی..ارع احمق من توی 18 سالگی پیر زن 80 ساله شدم!😐اینقدر دلم میخواد داد بزنم بگم اقااا این ارثیه ارثی!... ولی خب نمیشه قاعدتا....

مورد بعدی جوشه....هرکسی توی یه سنی جوش میزنه و اینو واقعا وقتی از بچه های 9،10 ساله می‌شنوم که میگن" این خال چیه روی صورتت" میخوام بزنم لهشون کنم....اخه بی مغز اولا این جوشه نه خال... دوما بزار ببینم خودت وقتی 18 سالت شد 30روز قبل کنکور چه حالی داری...خنگ خدا به دوتا آکنه ی صورتی کوچولو که نمیگن خال!......
ولی حیف که جواب اکثرشون رو نمیتونم بدم... اگه میتونستم به افکارم عمل کنم الان به چندین قتل و اقدام به قتل محکوم شده بودم😂💔....

عا نمیدونم چرا بعضیا فکر میکنن من از قصد بدخط مینویسم....بچه ها من واقعا خطم بده و اگه تلاش کنم تمیز بنویسم خیلی خیلی بدتر میشه....تلاشم برای خوش خط شدن بیهوده اس.. چون من چپ دستی بودم که به زور راست دستش کردن... الان نه با دست راستم میتونم خوب بنویسم نه دست چپم (لازم به ذکره بگم من تا کلاس 5 ام مداد رو نمیتونستم خوب توی دستم بگیرم و به جای اینکه مثل همه بین چندتا انگشت بگیرمش.. فقط میزاشتمش بین انگشت شست و اشاره ام... و این خیلی ضربه ی بزرگی برای خط ام شد... یه بار امتحان کنید یه 10 مین اونجوری بنویسید عذاب الهیی رو درک میکنید... نه خط خوبی خواهید داشت... نه دستی براتون میمونه)....

😂 از بد عادتی که از کلاس 5 ام تا اولای دبیرستان همراهم بود حل کردن مسائل با خودکار کف دستم بود....طوری که همیشه کف دستم یا آبی بود یا مشکی یا قرمز یا صورتی 😂...ولی خداروشکر یکی دوسالی هست ترکش کردم ولی بازم دلم میخواد اونجوری حل کنم... یکی از خوبیهای وسواس برای کرونا ترک کردن این عادت مضخرف بود....

الان که فکر میکنم تا صبح میتونم براتون از بدی هام و عیب هام بنویسم😂💔ولی خب همین قدر بسه دیگه
 
Back
بالا