• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

درد نه دیگر پنهان من

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Samandoon :D
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
چه خوب که اینجا از ویژگی های بد خودمون میتونیم بگیم چیزایی که شنیدیم یا دیدیم ولی جرهت به زبون آوردنش رو نداریم
خب از نظر ظاهری قد و تیپ و قیافه خوبن از چهره فک کنم تنها مشکلم مماخم باشه ک استخونیه فقط نوکش یکم گوشتیه این اعتماد به نفسمو گرفته توی ظاهرم مشکلی به وجود نیوورده ولی یه چند تا آدم سمی دورت باشه که بخواد با این اذیتت کنه باعث میشه حتی افسرده بشی
یکی دیگه ام راجب خشک و بی احساس بودنمه
کسی که قدرت ارتباط برقرار کردن نداره در حالی که این فقط بستگی به آدمش داره ولی چون با یه سری اینجوری سرد برخورد کردم از بچگی بهم میگفتن بی احساس نمی‌دونم غیر اجتماعی و باعث شد باورم بشه اینجوری ام
یه مورد دیگه هم اورثینکر بودنمه
از مشکلات اخلاقی اینکه مودی ام و به راحتی اعتماد نمیکنم پدر طرف در میاد تا ثابت کنه قرار نیست به من ضربه بزنه
خیلی ریز بشم دو تا دندون نیشم رو هم میتونم بگم که تیزتره 😈😂ضایع نیست به نظر من خوبه تو رو از بقیه متمایز می‌کنه ولی آدمای سمی دورم راجبش بهم هیت میدن

خلاصه مشکل از ما نیست اگه بابت ظاهراً یا هر مشکل دیگه ای دچار افسردگی شدی اول بگرد دورت یه مشت عوضی جمع نشده باشه ایناست که اذیت کننده است وگرنه همتون به اندازه ی خودتون زیبا هستید
 
خب من اینجا خیلی صحبت نمی کنم و ارتباط برقرار کردن و در واقع اعتماد کردن ب دیگران کمی برام سخته
و راستش قبلا خیلی درگیر مشکلات روانی و ظاهری بودم اما کم کم ب این نتیجه رسیدم که بیشتر چیز ها رو میشه تغییر داد و یا قبولشون کرد
من شاید از اندامم راضی نباشم اما توانایی تغییرش و دارم و به همین دل خودم و خوش کردم
و اون اجزائی از صورتم که شخصا دوست شون ندارم هم نمیشه تغیرشون داد پس همین جور که هستن بهشون عشق می ورزم
بنظرم تنها چیزی ک ما بهش احتیاج داریم صلح درونی با شخص خودمونه :)
 
این خیلی تاپیک خوبیه شاید در برابر مشکلات بزرگتری مثل بیماری های خاص، طلاق مرگ عزیز کوچیک باشه اما همچنان میتونه روح روان ادمو مثل سنگ کوچیک تو کفش اذیت کنه. از اینکه بیانش کنید نترسید
خب من هم بابت بینی مسخره شدم
به خاطر بلوغ پوستم خیلی بهم ریخت حرفای بدی شنیدم، بااینکه الان بهتر شدم هنوز هم علاقه ای ندارم تو عکسی باشم.
من بااین حرف از ادم های عوضی فاصله بگیرید موافقم، اماراهکاری برای صداهای درونی یا نوشخوار rumination ندارم کسی راهکاری برای این موضوعات داره؟
 
] تقریبا درد مشترک داریم ولی توی مورد کله نه من کلم کوچیکه 😂
از نظر ظاهری من بدن نسبتا لاغری دارم و قبلش هرچی سعی می‌کردم به بدنم حجم بدم، نمیشد تا اینکه توی دوران کنکورم ۵ کیلو اضافه کردم و دیگه استقامت بدنی قبلو ندارم. اینو شک داشتم بگم یا نه ولی من روی صورتم سمت چپش یه فلجی خیلی حیلی خفیف دارم و همین تقارن رو بهم زده. قدم ۱۷۹ هست و راضی نیستم. چرا ۱۸۰ نشد آخه؟😂
حالا میریم روحی:
تو بچگیم تصویرایی دیدم که نباید میدیدم. توی اون دوران دائم توی شوک و حملات عصبی زیادی بودم که این موضوع روی من تاثیر گذاشته. در کل آدم خوش مشربیم و دوست دارم با همه بگو بخند داشته باشم و اگه ببینم توی یه جمع کسی از دستم به هر دلیلی ناراحت میشه برم سراغش از دلش دربیارم و بیاد تو جمع و بگیم بخندیم. یجوری حس عذاب وجدان بهم میده. آدم کمالگراییم و همین کمال گرایی باعث شد من خودم رو برای رسیدن به اون کمال فدا کنم به جاب اینکه هدفم رو کوچیکتر کنم و همین فک کنم کم کم داره منو سمت فرسودگی میبره.
راستش اینجا منو یاد جلسه های خودباوری میندازه
 
خب منم می خوام چیزایی که همیشه باعث ناراحتیم میشد و بقیه نمی دونن رو بگم اولین چیز اینکه من به شدددت خجالتیم شاید عجیب باشه ولی تو جمع دوستام از همشون پرحرف ترم و وقتی با یکی آشناام خیلیی گرم میگیرم ولی فقط کافیه طرفو نشناسم یا خیلی باهاش راحت نباشم دیگه امکان نداره طرف صدامو درست و حسابی بشنوه و کلا توی تعارف کردن بقیه هم خیلی خجالتیم بارها پیش اومده یکی یه چیزی تعارف کرده و حتی اتفاقا اصرار کرده بردارم و منم واقعا دوست داشتم بردارم اما انقد خجالت می کشیدم که نتونستم بردارم شاید براتون خنده دار باشه یه بار تو مدرسه ناهارم کم بود و وقتی خوردم هنوز گرسنم بود داشتم با دوستم حرف میزدم و نسبتا هم باهاش راحت و صمیمی بودم گفتم که آره ناهارم کم بود الان گشنمه بسته بیسکوییتی که داشت و نصفه بود رو تعارف کرد تا بردارم و من دستشو رد کردم بعد اینطوری بود که مگه نگفتی گشنمه؟ چرا برنمیداری
مورد بعدی از اینکه بهم بگن اشتباهه به شدت هم می ترسم هم متنفرم یعنی درواقع از اشتباه کردن می ترسم و به سختی میتونم اشتباهاتمو بپذیرم خیلی وقتا چیزای واقعا خوبی می خواستم بگم ولی از ترس انتقاد بقیه یا اینکه بگن اشتباهه نگفتم و یکی دیگه گفته و همه استقبال کردن و من موندم با یه دنیا حسرت که چرا نگفتم یا حتی موقع مدرسه یه بار سوالی که حلش کردم چندبار و از جوابش مطمئن بودم رو موقع گفتن جوابش پای تخته یهو هول شدم و استرس گرفتم و کلا قاطی کردم حتی صورت سوالم اشتباه دیدم و به قول دوستم قیمه هارو ریختم تو ماستا
یه چیز دیگه هم که دارم اینه که به شددت خیال پردازی می کنم یعنی به روال زندگیم آسیب نمیزنه ولی توی وقتای بیکاریم هی با خودم میگم کاش اینجا بحثو اینجوری ادامه میدادم و بعد تو ذهن خودم بحثو همینطوری ادامه میدم یا مثلا چرا من باید برا اینکه اگر یک هزارم درصد فلانی و فلانی مردن و فلانی اینکارو کرد و در این شرایط بود داستان بسازم یعنی یه شرایطی که شاید باورتون نشه از بس که احتمال وقوعش کمه و کلا همیشه اینطوری بودم مشکلاتی که تو زندگیم دارم چیزایی که ازش ناراضیم و میخوام نباشه رو اگر نمیتونم درستش کنم با تصور کردن یه داستان خیالی از زندگیم تو آینده که یه سری اتفاقا افتاده و اون چیزا درست شدن خودمو آروم می کردم ولی کلا داستان های عجیب غریبی تو ذهنم می سازم و چون کلا علاقه شدیدی به کتاب خوندن دارم باعث میشه سناریو کم نیارم و واقعا اینا داره اذیتم می کنه
دیدم خیلیا چیزای ظاهری گفتن من واقعا اینطوریم به ظاهرم اهمیت میدم ولی خیلی روش زوم نمی کنم و خب بعصی اوقات پیش اومده از چهرم خوشم نیاد ولی درکل احساس خوبی نسبت بهش دارم و یه مدت هم از موهام متنفر بودم چون موهای من نه خیلی فره نه خیلی صافه یکم حالت داره و خیلی وقتا اگه نبندمش پف می کنه به شدت و وقتی موهام کوتاه تر بود و نمیشد ببندمش خیلیی رو مخم می رفت بعد اینکه بلندتر شد و می بستم هم گاهی می رفت رو مخم و آرزوم بود موهام لخت باشه ولی چندوقته دارم کنار میام باهاشون یعنی الان خیلی مشکلی از نظر ظاهری ندارم ولی وسواس شدیدی دارم که گاهی نیم ساعت موقع بیرون رفتن بقیه رو معطل می کنم با فقط روسریمو صاف کنم اونم چیزیش که اصلا به چشم نمیاد و کلا روی چیزای این مدلی وسواس بدی دارم
 
این خیلی تاپیک خوبیه شاید در برابر مشکلات بزرگتری مثل بیماری های خاص، طلاق مرگ عزیز کوچیک باشه اما همچنان میتونه روح روان ادمو مثل سنگ کوچیک تو کفش اذیت کنه. از اینکه بیانش کنید نترسید
خب من هم بابت بینی مسخره شدم
به خاطر بلوغ پوستم خیلی بهم ریخت حرفای بدی شنیدم، بااینکه الان بهتر شدم هنوز هم علاقه ای ندارم تو عکسی باشم.
من بااین حرف از ادم های عوضی فاصله بگیرید موافقم، اماراهکاری برای صداهای درونی یا نوشخوار rumination ندارم کسی راهکاری برای این موضوعات داره؟
یه راهی که من سال‌ها پیش دیدم و گاهی امتحانش می‌کنم اینه که دقت می‌کنم ببینم اون صدای منفی‌گو از کجا میاد (مثلن گاهی از تو مغزمه، گاهی تو گوشمه، گاهی تو گلوم)و اون قسمت رو مجبور می‌کنم حرف مثبت بزنه

تو کتاب راه هنرمند هم یه روشی هست برای اعتماد به نفس و خلاقیت
که تو صداهای منفی رو می نویسی و براشون جواب می نویسی
البته بهتره که اول جملات مثبت بنویسی
مثلا بنویسی من خلاقم و نویسنده‌ی خوبیم.
بعد صداهه می‌گه آخه تو؟ فلانی رو ندیدی مگه چقد قشنگ می‌نویسه؟
بعد تو می‌نویسی من تو مسیر داستان خودم در حال حرکتم و هرچی جلوتر برم افق‌ وسیع‌تری می‌بینم.
همچین چیزی
 
چشم هامو دوست ندارم. از سن کم هر کی منو دید با لحن مسخره ای گفت:«عه! تو شبیه کره ای/چینی/ژاپنی هایی!» چون چشم های ریزی دارم و احتمالا بنظر میاد شبیه باشم.
 
یکی در مورد اینکه عقایدم رو نمیتونم بروز بدم و خیلی اینسکیور میشم یعنی تا مدت ها من کلا میترسیدم یا خود سانسوری می کردم که البته آدمای مشابه من خیلی شدید تر این کارو انجام میدن یونو؟
دومیش این بود که اکثرا دوستام ازم پولدار تر بودن و من خجالت می‌کشیدم بگم کجا زندگی می کنم ولی وقتی اولین بار گفتمش و خیلی هم یه حالی گفتم کم کم یاد گرفتم چطوری بگم که جلوه خوبی داشته باشه و اونقدر هم جای بدی نیستا فقط مثلا مرکز شهر نیست. دلم دوستای اون موقع هارو خواست

در مورد متاهل بودنم و سبکی که آشنا شدم هم زیاد خوشم نمیاد یعنی من قصد خاصی ندارم اما زیاد خوشم نمیاد به هرکسی بگم که آقا من متاهلم و اتفاقا انگار رو پیشونی نوشته که کیس مناسب چون هی میپرسن.

بینی ام رو هم مدت ها دوستش نداشتم چوک گوشتی هشت و تپل بشی معلومه وقتی رو ۶۰ کیلو رفته بودم ضایع شده بود الان خیلییی بهتره و منم اوکیم باهاش.
 
اکثر نوشته‌ها راجع به ظاهر بود، ولی من بیشتر نسبت به عقاید و رفتارهام احساس ناامنی می‌کنم.
خب، دینم. اگه بخوایم جایی بریم که مدت کوتاهی بمونیم، همیشه سعی می‌کنم که قبلش نمازم رو بخونم که مجبور نشم اون‌جا از جمع جدا شم که نماز بخونم و بعد یهو منو کسی ببینه. ولی اگه بخوایم جایی بریم که یکی دو روز بمونیم، یا مسافرت بریم با یه جمع دیگه، می‌ترسم وقتی داخل اتاقم و در رو قفل کردم، کسی در بزنه و بعد که درو باز کرد ازم بپرسه عه، نماز می‌خوندی؟
یا متنفرم که همین‌طوری مردها و پسرها دست می‌دن و خانواده‌م می‌گن زشته، باید دست بدی. و اگه بگم دست نمی‌دم، قراره بشم سوژهٔ جمع. پس عموماً یا نباید برم پیشواز مهمون، یا این‌که بگم دستام کثیفه.
خب بعد عموماً این سوالو می‌پرسن که عه طرفدار ج.ا، عقب افتاده و ... .بعدشم، پس چرا حجابت کامل نیست؟ من روسری می‌زنم ولی خب آره، موهام بخشیش مشخصه. الآن هم ممکنه بگید دین که سلف سرویس نیست خیارشورشو بر نداری ولی گوجه‌شو بذاری. ولی من ادعا نمی‌کنم مسلمون واقعی‌ام، صرفاً تا اون‌جایی که می‌تونم بهش عمل می‌کنم؛ هیچوقتِ هیچوقت هم اصلاً به کسی پیشنهاد نکردم برو راجع به اسلام و این حرفا بخون، چه بسا رفیقای من رو اگه بذارید به مکه لشکرکشی می‌کنن. =))
و بعد فکر می‌کنن من ذهنم بسته‌ست، یا خانواده‌م نمی‌ذارن برم مهمونی‌هاشون و بلا بلا بلا. در حالی که من اصلاً ریشهٔ اینسکیورتی‌م خانوادمه، چون عقایدم صد و هشتاد درجه با خانواده‌م فرق داره و به خاطر همین مدت‌ها از بروزش می‌ترسیدم.
الآن به مراتب بهتر شدم و دارم سعی می‌کنم خودم رو همون‌طور که هستم قبول کنم. ✨
 
باورم نمیشه اینجا ننوشتم.باورم نمیشهههه.
1_ لک و زخم : پوست بدن من پر از جای زخمه ، جای جوش نه ها ، رسما زخم ، چون یا یه حشره ای نیش بزنه ، یا سلف هارمی درکار باشه انقدر جای زخم رو میکنم که من و یه دریایی از خون و البته ، پوست پر لک بمونه

2_ شلخته بودنم : خیلی رو اعصابمه،اینکه انگار وسایل دستم عمری ندارن خیلی حس بدی بهم میده

3_ بی سلیقه بودنم : حقیقتا گاهی حسرت همکلاسی هام رو میخورم وقتی از لاکشون میگن،یا مجبورن لاکشون رو سریع پاک کنن نبینه مدیر، از کسی که هر روز صبح چتری هاش رو سشوار میزنه تا خوش فرم باشه و هزاران هزار مورد این شکلی ، من نمیتونم لاک بزنم چون واقعا ازش متنفرم ، از مدل مو عوض کردن ،اصلا به کلی چیز فکر هم نمیکنم ،این خیلی خیلی ناراحتم میکنه ، بیشتر از این ناراحت میشم که ای بابا ، مامانم همیشه دلش یه دختر میخواست ، چرا .فقط.یه دختر.درست و حسابی.نیستم.

4_ از روش حرف زدنم : وقتی هیجانی میشم مقطع حرف میزنم ، کلمات یادم میره و لحنم عجیب میشه ، وقتی ادم جدید میبینم و باهاش راحت نیستم هم لحنم یکنواخت میشه ، مثل ربات .

5_ خرابکاری و بی فکر حرف زدن: خدایا خدایا یه رفتارایی میکنم که میخوام بکشم خودمووو.

6_ دماغم: حقیقتا انقدر رو اعصابم نیست ، بقیه بیشتره

7_خط بدم : و جزوه نویسیم! میام مثل ادم از چند رنگ خوشگل موشگل و اینا استفاده کنم چیزی که خروجیه یه جزوه با نهایت تنوع رنگ ابی_مشکیه.

8_ اور شیر کردنم : بیخیال ، همین الان میشه فهمید منظورمو.

9_ زود به زود معذرت خواهی کردنم : خیلی بدم میاد . خیلی بدم میاد، اخیرا اینطوری شدم که هی معذرت میخوام ، لایک فقط.خفه شو.

10_ بی اراده بودنم : باعث میشه خیلی متنفر شم از کسی که هستم

_فعلا همینااا گودبای سوییت گرلز ( اند بویز)
 
بزرگترین اینسکیوریتی من، خودمم.
از مشکلات مربوط به روانم که همه‌شون آش کشک خاله‌ام‌اند و چه بخورم چه نخورم پام‌اند! تا مسائل اکتسابی مثل مهارت کمم تو ریاضی و فیزیک.
یکی دیگه از اینسکیوریتی‌های بزرگم مربوط به زمانی می‌شه که توی یک جمع بعد از غلبه‌ بر اورتینک‌هام با ذوق و شوق دارم چیزی رو تعریف می‌کنم و بعد می‌بینم هیچکس حواسش نیست. این خیلی حس بدی بهم می‌ده. حس سایه بودن.
من از اورتینکینگ‌هام بیزارم. چون منجر به سلف هارم شدن گاهی! و سلف‌هارم و آثارش به خودی خود یک درد دیگه‌ست.
یکی دیگه‌شون نفرتم از تلاش مذبوحانه افراد برای گنجاندن من در یک دسته‌بندی جنسیتی مشخصه، ?who cares من آدمم، آدم نباشم چه فرقی داره خب سپاه سیمرغ یا خوک؟
وای .وای.خط 5 و6_ منم همینطور.
 
قدم، قدم خیلی کوتاهه و ۱۵۳ بودن واقعا عذابم میده. تو صف بوفه اگه سرمو بیارم بالا کله‌ی قدبلندا مثل درختای ولیعصر رو سرم سایه بون میشه. برا دادن کارتم به بوفه‌دار باید رو پنجه‌هام وایستم. به قول آ که هم‌قدمه، چونه‌مون مثل وقتی که OPG میگیریم رو نیمچه طاقچه بوفه فیکس میشه!

اگزما، وجودش واقعا عذابم میده. از اون دایره گنده‌ی رو مفصل آرنج که بگذریم، هروقت نتونم سوالا رو سرکلاس بفهمم لای انگشتام میخاره و بعد دون دون میشه. قرمز میشه و ورم میکنه. تا زنگ آخر که میترکه و زخم میشه و کم‌ِ کمش دوهفته دستام دائم خونین. وقتائیم که خیلی شلوغ باشم دایره رو دستم عملا نصف دستنو میگیره و یه دایره رو اون دستم شروع میشه و دایره رو کتفمم شروع میکنه!

خنده، خندیدنم واقعا چیز مسخره‌ایه. ری‌اکشنام کلا به خنده و گریه محدوده و خب تو مواجهه با خیلی از مسائلی که جنبه خنده‌داری ندارن میخندم. حتی بعضا درباره مرگ آدما! ط اوندفعه میگفت تو وقتی از یه چیزی خیلی متاثر میشی صدات حال خنده داره. راست می‌گفت. دست خودم نیست واقعا و نمیتونم کنترلش کنم. همش درحال خندیدنم و خنده‌هام به شدت زشتن. هم قیافه‌م چپ و چوله میشه موقع خندیدن و هم صدای مسخره‌ای داره. ولی راضیم که معمولا خندیدنم بی‌صداست!

گریه، درعین حال که آدم به شدت پخ کن بخندیم، پخم کننم می‌زنم زیر گریه. حتی جاهایی که نباید گریه کنم. یه بار یه سوتی‌ای دادم جلوی س و واقعا نمیدونستم که حرفی که دارم می‌زنم برا مازندرانیه و تو فارسی معنا نداره. جمعی که کنارشون بزرگ شدم منت کردن رو جای منت گذاشتن تو فارسی استفاده میکردن و به گوشم آشنا بود. س چون خودش شمالیه فهمید و بهم گفت صبا جانم انقدر شمالی نباش، منت گذاشتن درسته و خب واکنش من؟ درجا زدم زیر گریه و گریه‌مم بند نمی‌اومد. تا جایی که خود س گریه ش گرفت و من مجبور شدم بس کنم😂. قبلا مقاومتم در برابر گریه خیلی بیشتر بود و نمیدونم چرا الان یه وقتایی عنان از کف میدم. هنوزم جلو خانواده نسبتا خوددارم ولی خب!

دلداری دادن، به شدت توش افتضاحم و خب اصلش اینه که بدم میاد مثل بقیه آدما دور طرفو بگیرم و بگم وای چیشده به ما بگو بیا بریم دست و صورتتو آب بزن! میتونم واسه طرف مقابل نوت بذارم یا وقتی بقیه دورشن موهاشو ببافم و البته که در سکوت کامل حرف طرفو گوش کنم و بذارم گریه کنه. همین‌قدر خاک‌بر‌سر!

غرزدن و صدای بلند، من واقعا امسال غرغرو شدم و البته که صدای بلندم و یهویی قاطی کردنم خیلیا رو اذیت کرده و بابتش همیشه شرمنده‌م. یه بار ض اومد گفت صبا من یه حرف بدی پشت سرت زدم و فقط عصبانی بودم و دلم نمیخواد از کس دیگه‌ای بشنوی. گفتم تو خیلی صدات بلنده و ملاحظه نمیکنی. خب صادق باشیم خیلی خوشحال شدم که بهم گفت و همیشه ممنونشم. ولی ته دلم میدونم خیلیای دیگه‌م همین گله رو دارن و البته که ممکنه مایه آزار خیلیا و خجالت دوستام باشم!

فامیلیم، فامیلی باحالی دارم به نظر خودم و خب خیلی دوسش دادم. ولی در مقابل خیلیم بابتش مسخره یا حتی از سمت معلما محکوم به تیکه‌انداختن شدم. چرا؟ چون فکر میکردن دارم باهاشون شوخی میکنم و الکی میگم فامیلیم بی‌آزاره. احتمالا شماهام خندیدین ولی خب من چیکار میتونم بکنم مگه؟😭😂

حال ادامه دادنشو ندارم دیگه...
 
بزرگترین اینسکیوریتی من، خودمم.​
وای اینجا رو! :"""")))
دو سال از این پست من می‌گذره. راستش همه‌چیز خیلی تغییر کرده. بابت خودم ذره‌ای اینسکیور نیستم. واقعیت وجودی من اینه دیگه! اشکالش چیه؟ خیلی هم خوشحالم باهاش. شبیه به بقیه نیستم؟ خب mission accomplished! و هزارتا چیز دیگه. راستش زندگی برام بهتر شده و واقعاً خرسندم.​
از مشکلات مربوط به روانم که همه‌شون آش کشک خاله‌ام‌اند و چه بخورم چه نخورم پام‌اند! تا مسائل اکتسابی مثل مهارت کمم تو ریاضی و فیزیک.​
مشکلات مربوط به روانم هم دو سال طول کشید اما تحت کنترل‌اند و الان به ثباتی رسیده‌م که می‌شه گفت روند ترمیم روانم نتیجه‌بخش بوده. درمورد ریاضی و فیزیک هم فکر می‌کنم چیزهای مهم‌تری سلف-ایمیج من رو می‌سازند و کاستی‌هایی در چنین مباحثی نمی‌تونه چندان خدشه وارد کنه به تصوراتم از خودم.​
یکی دیگه از اینسکیوریتی‌های بزرگم مربوط به زمانی می‌شه که توی یک جمع بعد از غلبه‌ بر اورتینک‌هام با ذوق و شوق دارم چیزی رو تعریف می‌کنم و بعد می‌بینم هیچکس حواسش نیست. این خیلی حس بدی بهم می‌ده. حس سایه بودن.​
در باب موردی که حس سایه بودن می‌داد: من آدم اشتباهی نبودم، من جاهای اشتباهی بودم. الان با اختلاف آدم‌های جالب‌تری رو اطرافم دارم که باعث می‌شن با اشتیاق بیشتری حرف بزنم از موضوعات مورد علاقه‌ام.​
من از اورتینکینگ‌هام بیزارم. چون منجر به سلف هارم شدن گاهی! و سلف‌هارم و آثارش به خودی خود یک درد دیگه‌ست.​
:"" زمان همه‌چیز رو عوض کرده.​
یکی دیگه‌شون نفرتم از تلاش مذبوحانه افراد برای گنجاندن من در یک دسته‌بندی جنسیتی مشخصه، ?who cares من آدمم، آدم نباشم چه فرقی داره خب سپاه سیمرغ یا خوک؟
راستش هنوز هم آدمم‌، منتهی با خودم به مقادیر مطلوبی از صلح رسیده‌م انگار. و دیگه مهم نیست کی چه تلاشی می‌کنه. :›​

هدفم از دادن چنین آپدیتی این بود که بگم در اکثر مواقع زمان و تلاش‌های زیرپوستی برای بهبود بخشیدن یکسری چیزها (نه لزوماً همه‌چیز)، در درازمدت واقعاً کمک کننده‌ست. یکسری از اینسکیوریتی‌ها هم واقعاً وابسته به محیط هستند و دیر یا زود به دلیل تغییرات محیطی بهبود پیدا می‌کنه شرایط. خودتون رو سرزنش نکنید و بدونید که تنها نیستید. :'​
 
حرف زدنم همه جوره رو مخمه!
انقد که همیشه خدا ایراد میگیرم از خودم و این موضوع به شدت اعصابم رو خورد می‌کنه .
این باعث شده موقع حرف زدن استرس داشته باشم و صدام جلوی ناآشنا به شدت ضعیف و کریه باشه چون میترسم بعداً پشیمون بشم .
یادمه هشتم بودم رو دستم هر روز با خودکار می‌نوشتم «حرف نزن»
همش به خودم یادآور میکردم اول فکر کن بعد حرف بزن .فایده ای نداره حتی موقع چت کردن که کلی وقت برای فکر کردن داشتم بعد حرف زدن پشیمون میشدم .
نمیشه و واسه همین حرف نمیزنم و زدنی دوباره همون آش و همون کاسه .از گفتن این حرف ها هم به شدت احساس ضعف میکنم .شاید بعداً از این هم پشیمون شدم .


موقع نشستن صاف نمیشینم .

چه وزنم زیاد باشه چه لاغرترین دست هام همیشه توپر و تپلن.غیر عادیه خیلی غیرعادی .
 
من یه اینسکیوریتی راجب بدنم دارم که هیچوقت تو هیچ جا صحبتشو نکردم حتی با دوستام (حداقل به شکل مکالمه) ، چون حس میکردم براشون خیلی عجیب باشم و قضاوت شم. راستش الان هم دوست ندارم open up کنم که چیه ولی تا این حد میتونم بگم که فقط با عمل جراحی زیبایی درست میشه و بقیه روشها جوابگو نیستن ولی من دارم همون روش هارو هم امتحان میکنم و امید دارم در چند سال آینده به نتیجه ای برسن. البته اینم بگم مشکل سلامتی نیست و من سالمم. بعضی وقتها که بهش فکر میکنم و اینکه چطور حلش کنم، از اونجایی که سنم تازه ۲۲ شده و عمل جراحی مخصوصا از نوع زیباییش تو این سن، بهم احساس قربانی شدن میده سریع از فکرش درمیام و سعی میکنم همینجوری بدنم‌ رو قبول کنم تا یه مدت دیگه ... مثلا تا اواخر دهه بیست سالگی. نمیدونم تصمیمم اون موقع دیگه راجبش چی باشه، اینکه قبولش کردم من اینجوری ام یا جراحی کردم ولی در حال حاضر نمیتونم براش کاری کنم. بعضی وقتها میرم تو اینترنت و نظرات مردمو میخونم که اونا هم از همچین چیزی در ظاهر بدنشون رنج میبرن و اگه آره، چه طور باهاش کنار اومدن؟ البته زیاد اینکارو نمیکنم ولی وقتهایی که احساس ناامنی زیاد میشه اولین کاری که به ذهنم میرسه همینه. این اینسکیوریتی رو باید در ادامه دو پست قبلیم مینوشتم چون این بار سومه دارم راجب این چیزا صحبت میکنم ولی خو ... از اونجایی که دیدم تو دو پست قبلی کلا این مسئله رو حذف کرده بودم خواستم بگم بعضی اینسکیوریتی ها جوری هستن که حتی آدمها دلشون نمیخواد راجبش حرف بزنن درحالیکه بزرگترین اینسکیوریتیشونه
: )).
 
Back
بالا