• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

مجموعه داستان مسافر: جلد اول: سفر سمپادیا(تمام شد)

فصل هفدهم: شراره‌های امید
بخش ششم

گلوله‌های امیر دیگر تمام شده بودند. دو دقیقه پیش آخرین ترقه‌های متین را دید که در سمت شرق معبد می‌ترکیدند. در آن ارتفاع و از روی سقف معبد، همه چیز را می‌توانست ببیند. سرمای هوا پوست صورتش را می‌‌سوزاند. به طرف تاریوس، که داشت آخرین تیرهایش را شلیک می‌کرد، فریاد زد:«گلوله های من تموم شدن! باید بریم پایین؟»

تاریوس تیر دیگری در چله کمانش گذاشت. صدای جیغ و فریاد از طرف غرب می‌آمد. امیر آن‌جا نگاه کرد: سایه‌ها حمله کرده بودند. قلبش در گلویش می‌تپید. تاریوس بلند گفت:«اون آرتینه!»

امیر بلافاصله او را تشخیص داد: در چنگ سایه‌ها. دهان خشک شد. داد کشید:«نه! نزن!»

اما تاریوس تیر را رها کرد. تیر چرخید و پرواز کرد و مستقیم در گردن آرتین نشست. امیر فریاد کشید:«تاریوس! عوضی آشغال! اون...»

نور شدیدی ناگهان درخشید. زمین به شدت لرزید و امیر به طرف تاریوس پرتاب شد. صدای یک فریاد خیلی بلند می‌آمد، و جیغ‌های گوش‌خراش و غیرانسانی پرده گوش امیر را خراش می‌دادند. زمین دوباره به شدت لرزید و نور به سمت خاموش شدن رفت. سنگ معبد درست زیر پایشان ترک خورد. غبار و خرده سنگ به هوا بلند شد.

چشمان سبز تاریوس هراسان بودند. ایستاد و به ترک خیره شد. یک صدای ترک دیگر به گوش رسید و سقف معبد زیر پایشان ناگهان پایین رفت. امیر سربازان را دید که از درب معبد در حال فرو ریختن بیرون می‌دویدند. تاریوس داد کشید:«داره خراب میشه!» با کف هر دو دستش به سینه امیر کوبید و او را به طرف لبه بام پرت کرد.

امیر از ترک رد شد و گوشه بام افتاد. تاریوس خم شد تا به طرف او، در سه‌کنج بام که امن بود بپرد. سقف بلافاصله فرود ریخت. امیر دید که زیر پای تاریوس خالی شد. یک لحظه چهره وحشت‌زده او را دید، و بعد تاریوس پایین رفت. دیوار دو ضلع از معبد فرو ریخت- روی تاریوس، زخمی‌هایی که هنوز در معبد بودند و تمام افراد رونان در شرق معبد.

****
چند فرسنگ آنسوتر، تیلیا دستانش را از روی زمین برداشت. سرش گیج می‌رفت. آکویلا محکم آرنج و شانه او را گرفت و سرپا نگهش داشت.«سایه‌ها نابود شدن، بانوی من.»

تیلیا زمزمه کرد:«خوبه... حالا...»

آکویلا میان حرفش دوید:«بانوی من...»

صدای حیرت و ترس ستاره‌ها به گوش می‌رسید. تیلیا رد نگاه آکویلا را گرفت. در سایه کوهستان، موجودی ایستاده بود که برای تیلیا خیلی آشنا بود. یک مرد شبح‌مانند. یک دیو کریه با پوستی پر از تاول و دو شاخ و یک دم. پشت سرش، موجود مونثی ایستاده بود که شاخ و دم داشت و سینه هایش پر از جوش‌های چرکی بودند.

مرد از درون سایه گفت:«ما از شهر مردگان آمده‌ایم.»

تیلیا روی پاهایش ایستاد.«نایزر؟»

مرد پاسخ داد:«دختر ستاره به ما قول آزادی داد، وقتی با یارانش به شهر ما آمد.»

تیلیا یک قدم به طرف او برداشت. مرد و زن پشت سرش، بیشتر در سایه‌ها فرو رفتند. مرد گفت:«ما حضور جادو را حس کردیم. ما می‌جنگیم، آیا ساحره ما را آزاد خواهد کرد؟»

تیلیا سر تکان داد:«بله، اما اون یه ساحره نیست. اون قوی‌ترین مارژیت تاریخه... و اگر زنده مونده باشه حتما شما رو آزاد می‌کنه. اما اول باید بجنگید.»

مرد زمزمه کرد:«ارتشی از مرده‌ها. می‌کشد اما نخواهد مرد.»

ناگهان انبوهی از پیکرها در سایه‌ها شکل گرفتند. اشباح نفرین شده، مرده‌هایی که روزگاری برده فروشان بزرگ بودند. ارواحی که بخاطر نفرین یک ساحره، قرن‌ها میان مرگ و زندگی گیر افتاده بودند. همگی از سایه‌ها بیرون آمدند و در حالی که از ستاره.ها دوری می‌کردند، از کوهستان بالا خریدند و شمشیرهای کهنه و نفرین‌شده‌شان را بیرون آوردند.
 
  • دابل‌لایک
امتیازات: Sui
فصل هفدهم: شراره‌های امید
بخش هفتم

سینور مارون به طرف آستو دوید. او روی زمین افتاد بود و بی‌حرکت بود. تاریکهایی که زنده مانده بودند به طرف غرب می‌دویدند. سینور مارون کنار او زانو زد، دستش را گرفت و از اینکه او را زنده و به هوش می‌دید، تعجب کرد. گفت:«حالت خوبه؟»

آستو فقط یک جمله گفت:« ستاره‌ها... یه وسوسه بود.»

سینور مارون پرسید:«چی؟»

آستو زمزمه کرد:« هیچی» و به پیشانی‌اش دست کشید. بدنش از خاک و خون سیاه و سرخ شده بود، اما دیگر آتش در رگ هایش نمی‌چرخید. به کمک سینور مارون بلند شد و ایستاد. درگیری در غرب معبد شدت گرفته بود، اما مصیبت بزرگترین در سمت شرق رخ داده بود. دیوار شمالی و شرقی معبد فرو ریخته بود. غبار و خاک دید را مختل می‌کرد. زنده‌ها می‌دویدند و بدن‌ها را پیاپی از معبد بیرون می‌آوردند. سینور مارون نفس‌های بریده می‌کشید. آستو بلند گفت:«سینور! شما برید اونجا. من می‌رم طرف غرب.» و بلافاصله به راه افتاد.

سینور مارون به طرف شرق معبد به راه افتاد. خاک و غبار در هوا بیشتر می‌شد. دانش‌آموزان مدرسه را می‌دید که روی زمین افتاده بودند. دو مرد یک جنازه را جلوی پای درمانگری گذاشتند که بلند می‌گفت:«این که گردنش شکسته! زنده پیدا کنین!»
سینور مارون به جسد نگاه کرد، و از اینکه او را می‌شناخت چیزی در قفسه سینه پاس شکست: متین. حتی نتوانسته بود از یک غریبه نوجوان محافظت کند.

از یک سردار پرسید:«اون طرف رو دیدی؟»

سردار جواب داد:«تقریبا همه مرده‌‌ن سینور. داریم زخمی‌ها رو میاریم بیرون.» و لنگان لنگان به طرف غرب رفت.

سینور مارون زمزمه کرد:«اما... رونان اونجاست!»

سردار برگشت و به او نگاه کرد. سینور مارون پرسید:«پسرم اونجاست! رونان رو ندیدی؟»

مرد پلک زد. چشمانش از گرد و غبار سرخ شده بودند.« نه سینور.»

مارون با وحشت در حالی که به خاطر ضرب‌دیدگی عضلاتش می‌لنگید، به طرف ضلع غربی فرو ریخته معبد دوید. اجساد همه جا پخش شده بودند. صورت‌ها و جمجمه‌های خرد شده، دست و پاهای شکسته. خون و اندام‌های قطع شده. جادوی آستو، ستاره یا هرچیزی که بود، سایه‌ها را از بین برده بود اما معبد و یک سوم نیروها را نابود کرده بود.

جسد سیرا را تشخیص داد، دخترک ده ساله ای که دوست صمیمی آستو بود. یادش نمی‌آمد اجازه حضور او در جنگ را داده باشد.


قلب مارون خودش را محکم به دنده‌هایش می‌کوبید. غبار همه جا را گرفته بود. مارون دو بار سرفه کرد و با چشمان سرخ به دنبال کسی گشت. احساس آشنا و ناخوشایندی داشت، مثل آن روز که درب خانه‌اش را باز کرد و جسد همسرش، لیرانای دلبندش، پشت آن افتاده بود.

یک دست از بین غبار بلند شده بود، دستی که بدنش زیر آوار بود. مارون به طرف دست رفت، و صدای ضعیف ناله را از زیر آن شنید.

ناخودآگاه دست را گرفت، شاید تا به صاحب آن بفهماند که صدایش شنیده شده است. تکه‌های بزرگ سنگ را با هر دو دست برداشت و به اطراف انداخت. با دست راستش خاک و خرده سنگ را از روی صورت مرد کنار زد، دستانش را زیر سر او قفل کرد و سر را بالا کشید. مرد سرفه کرد و خون از دهانش روی دست و صورت مارون پاشید.

چشمان مارون می‌سوختند و تقریبا بسته بودند. او به برداشتن سنگ‌ها ادامه داد، حالا آوار روی سینه مرد را برمی‌داشت. دستش به زره مرد رسید. زره را محکم گرفت و سعی کرد او را بیرون بکشد. مرد با دست آزادش محکم مچ او را گرفته بود، و چیزهایی زمزمه می‌کرد که مارون نمی‌فهمید: در واقع گوش هم نمی‌داد.

فقط یک کلمه بود، یک کلمه که تکرار می‌شد، و همان کلمه باعث شد مارون دست بردارد. « بابا! بابا ولش کن.»

مارون چشمانش را مالید. غبار فرونشسته و دیدش بهتر شده بود. زمزمه کرد:«رونان؟»

صدای ضعیف نالید:«بابا... زره رو ول کن.»

مارون زره قطعه قطعه شده را رها کرد. سر پسرش را در دست گرفت، باورش نمی‌شد، نمی‌خواست باور کند، پذیرفته بود که خودش قرار است بمیرد، که نفرین زنده ماندن را در میدان اصلی رایانا جا گذاشته است.

انگشتانش در نرمی استخوان خرد شده جمجمه‌ او فرو رفتند. موی بلوند استخوانی‌اش که به سفید می‌زد، موهای مادرش، موهای لیرانا، از خون و خاک، سرخ و سیاه شده بود. چشمان آبی، از درد جمع شده بودند.«بابا... آروم»

مارون با هشیاری تازه‌ای به بدن او نگریست. خون سر و صورتش را پوشانده بود، زره‌اش تکه تکه شده بود و قفسه سینه‌اش با هر نفس صدای عجیب و ترسناکی می‌داد. استخوانی در بدنش نمانده بود که نشکسته باشد. پاهایش هنوز زیر آوار بودند.

مارون در حالی که با شوک می‌تپید، گفت:« تکون نخور. الان آستو رو پیدا می‌کنم و...»

رونان زمزمه کرد:«بابا... »

«نه هیچی نگو! نفس بکش... -سرش گیج می‌رفت- آستو اینو درست می‌کنه. آستو...»

رونان مچ او را گرفت. مارون متوجه شد دو تا انگشت‌های او در زوایای غیر ممکنی قرار دارند.«بابا... »

«نه.» مارون با تاکید این را گفت، با غضب و تحکم سرش را تکان داد.«حق نداری من رو بابا صدا کنی، حق نداری بعد این همه سال من رو بابا صدا کنی و بعدش بمیری! بعد این جنگ نیازی نیست قایم کنیم... میتونیم به همه بگیم که تو پسر منی، که تو... آستو کجاست؟»

نیم‌خیز شد تا بلند شود. رونان با همه توانش دست او را نگه داشت. مارون به زانو افتاد. می‌دانست بیهوده است، هردو می‌دانستند. مثل تقلای کوهنوردی در حال سقوط بود.

مارون نمی‌دانست چرا دارد می‌خندد.«رونان... ببین... ما به همه می‌گیم که تو پسر منی... ما... رونان نه...» خنده مجال نمی‌داد بگرید.

رونان زمزمه کرد:«بابا...» چشمانش گشاد شدند. مردمک چشمش لرزید. دهانش باز ماند: دندان‌های شکسته. آه عمیقی کشید و سرانجام، چیزی در آن چشمان آبی مرد.

مارون با نفس‌های بریده و دستان لرزان روی او خم شد. به موهای او چنگ انداخت، دستش در خون و مغز فرو رفت. روی جسد پسرش خم شد، بینی‌اش به خاک خورد. سرش ضربان داشت. گوش‌هایش سوت می‌کشیدند.

مارون قفل فک‌هایش را باز کرد، و گره‌ای از خون در سینه‌اش باز شد. رو به خاکی که از خون پسرش خیس بود، فریاد کشید.

لیرانایی دیگر مرده بود.



ممنون از @متین. برای حضور در این داستان.
 
  • دابل‌لایک
امتیازات: Sui
فصل هجدهم: الهه جنگ
بخش اول

کارن در فضایی بی‌کران شناور بود. نمی‌دانست کور شده یا نه. نمی‌دانست اصلا آنجا بینایی وجود دارد یا نه. نمی‌دانست کیست.

اولین چیزی که به یاد آورد، دفترچه فرمول‌هایش بود. بعد نامش را به یاد آورد و ناگهان، تمام حقایق به ذهنش هجوم آوردند. چشمانش را تا آخرین حد ممکن گشود.

همه جا سفید بود. مرز زمین و آسمان مشخص نبود؛ البته اگر آسمانی وجود داشت. جاذبه‌ای در کار نبود، اما بدن کارن مثل فیلم‌های فضانوردان نشده بود. به سادگی، زمین در این دنیا تعریف نشده بود، و کارن صرفا با فکر کردن به آن، زمین را تعریف کرد. پاهایش به پایین متمایل شدند و روی یک سطح سفید غیر قابل تشخیص قرار گرفتند.

به بدنش دست کشید. پیراهن سبزرنگ و زره تنش بود، اما هیچ سلاحی نداشت. با صندلی‌های زنانه جنگجوها چند قدم برداشت. به یاد آورد که چگونه مرده بود.

شروع به راه رفتن کرد. بالاخره باید به جایی می‌رسید، نه؟ اما مکان‌ها را نمی‌توانست با تصور کردن، تعریف کند و پدید بیاورد. در زمین بی‌انتها پیش رفت. به نظر می‌رسید که هیچ چیز و هیچ کس جز خودش در آن دنیا وجود ندارد.

ناگهان احساس کرد که از کنار چیزی عبور کرده. چرخید و طرف راستش را از نظر گذراند. هیچ چیز. دستش را آرام به جلو حرکت داد و ناگهان آن را لمس کرد: یک قاب بزرگ، چهارچوب یک درب. چرخید تا مقابل درب قرار گیرد. این قطعا یک در بود، اما شکلی نداشت. صرفا وجود داشت. کارن دستش را به طرف جایی که باید دستگیره در می‌بود، دراز کرد. دستگیره بلافاصله شکل گرفت. در تغییر شکل داد و به درب اتاق کارن تبدیل شد.

کارن نفس عمیقی کشید و اندیشید حالا که مرده باز هم می‌تواند نفس عمیق بکشد. دستگیره را به پایین هل داد.

در قفل بود.

انگشتانش را روی چوب سفید در کشید. بی صبرانه با پاهایش ضرب گرفت. یک بار دیگر در را امتحان کرد. آن را تکان داد تا باز شود.

صدایی گفت:«تو نمی‌تونی اون در رو باز کنی.»

کارن بلافاصله برگشت. در فاصله شش متری‌اش، زن قدبلندی ایستاده بود. پوست سفیدی داشت. موهای مشکی مجعدش تا کمرش می‌رسیدند و چشمان سبز درخشانی داشت. پیراهن سبز رنگی دقیقا شبیه پیراهن کارن پوشیده بود. کمانی در دست راست و تیردانی به پشت داشت.

کارن اخم کرد. زن خیلی آشنا بود. گفت:«تو کی هستی؟»

زن فقط به او نگاه کرد. خاطرات به کارن هجوم آوردند:«تو... اون مجسمه وسط میدون رایانایی!»

زن به او نگریست.«من خود رایانا ام.» صدایش زنگ‌دار و زیبا بود.

کارن خندید.«الهه جنگ... تویی؟ منظورم اینه که... تو؟» به سر تا پای زن اشاره کرد.

رایانا نخندید.«این تصور تو از منه.»

کارن پرسید:«یعنی خودت شکلی نداری؟»

رایانا سر تکان داد و دو قدم جلو آمد.«چرا، دارم. اما این‌جا رو تو تعریف کردی.»

دو قدم دیگر به جلو برداشت. بدن و صورتش شروع به تغییر کرد و در دو ثانیه، روی شکل دیگری تثبیت شد. هنوز هم سفیدپوست بود، اما صورتش لک‌، کک مک و جای جوش و زخم داشت. چشمان سبز تیره بودند و موهای مجعدش مثل جنگجوها بافته شده بود. صندل به پا داشت و پیراهنش قهوه‌ای بود. کمانی در دست، تیردان و خنجر به کمر و شمشیر بلندی به پشت داشت. با صدایی که خیلی خیلی معمولی و حتی کمی خشدار بود، گفت:«من این شکلی‌ام.»

کارن گفت:«من فکر می‌کردم خدا شکل نداره.»

«نداره. کدوم احمقی گفته من یا خانواده‌م خداییم؟»

کارن روی زمین چهارزانو زد. «تو الهه‌ای. اونا می‌پرستنت.»

«اونا اشتباه می‌کنن. پدرم یه جوری این باور رو توشون انداخت که من هیچ وقت نتونستم از بین ببرمش.»

«پس... تو چی هستی، اگه خدا نیستی؟»

«‌ من و خانواده‌ام پیش از شما اینجا بودیم. ما موجودات قوی‌تری هستیم. تو چون از مورچه‌ها قوی‌تری خدای مورچه‌ها حساب می‌شی؟» قدم برداشت. به عقب تکیه زد و یک دیوار سفید بلافاصله پشتش شکل گرفت.

«من شنیده‌ام... تو رو طرد کردن.»

رایانا سر تکان داد.«آره. نصف به خاطر این که نذاشتم شما هم رده حیوانات حساب بشین.»

«نصف دیگه برای چی؟»

رایانا به گردنش دست کشید.« چون نافرمانی کردم و دختر شیرین پدرم نبودم.» روی مچ دست راستش خالکوبی کمان کشیده شده داشت و بین انگشت شست و اشاره دست چپش، نشان کایت کمانداران. نشانی که کارن هم داشت، اما وقتی به دستش نگاه کرد، آن‌جا نبود. به دستش که خیره شد، خالکوبی روی پوستش شکل گرفت.

رایانا دستش را پایین آورد و کارن رد یک زخم قدیمی و خیلی بدشکل را روی گردن او دید، که متعفن و حتی تازه به نظر می‌رسید.

رایانا گفت:«این رد نفرین پدرمه. که... تا ابد محکومم جسم خاکی داشته باشم، و از رنج‌های آن نصیب بسیار خواهم داشت.» پوزخند زد.«هیچ‌وقت نمی‌تونیم از والدینمون فرار کنیم، حتی اگر خودشون طردمون کنن.»

کارن به او خیره شد.«تو الهه‌... غیرعادی‌ای هستی.»

رایانا از گوشه چشم به او نگاه کرد.«من الهه متعجبی هستم که داره فکر می‌کنه تو چرا اصلی‌ترین سوال رو نمی‌پرسی؟»

کارن گفت:«من می‌دونم که مرده‌م.»

رایانا پوزخند زد.«کدوم احمقی گفته تو مردی؟»

«نمرده‌م؟»

رایانا دستش را بلند کرد و در فاصله ده متری کارن، یک درب سفید دیگر ظاهر شد.«مرگ پشت اون دره.»

«یعنی پشتش... باغه؟ یا چی؟»

رایانا شانه بالا انداخت.«نمی‌دونم. من که هنوز نمرده‌م.»

کارن ایستاد. پرسید:«پس اینجا کجاست؟»

رایانا ابروهایش را بالا انداخت و با چشمان سبزش به کارن خیره شد.«جایی بین مرگ و زندگی. جایی که جسم من حقیقت داره. جایی که این الهه تصمیم گرفته...یعنی موفق شده تو رو پشت در مرگ نگه داره.»

کارن با گیجی پرسید:«چرا؟»

رایانا خندید.« کارن، این سوال اصلیه.»
 
  • دابل‌لایک
امتیازات: Sui
فصل هجدهم: الهه جنگ
بخش دوم


کارن به موهای بافته شده‌اش دست کشید. گفت:«خب؟ چرا من اینجام؟»

رایانا به طرف کارن قدم برداشت. دستش را بلند و درب چوبی پشت او را به آرامی لمس کرد. زمزمه کرد:«می‌شنوی؟»

کارن اخم کرد. خم شد و گوشش را به در چسباند. صدای آنیا می‌آمد:«اما هیچ چیز تو رو راضی نمی‌کنه... نه وقتی عقده پذیرفته شدن داری، قاتل روباه‌های دیرا!»

کارن پرسید:«چه خبره؟»

رایانا نوک انگشتانش را روی در گذاشت.«آنیا داره یه نقشه می‌چینه...می‌دونی توی کائنات درباره این اتفاقات اینجا چه فکری می‌کنن؟»

«مگه تو از کائنات و سفر و این چیزا... خبر داری؟»

رایانا به کارن نگاه کرد و خندید.«من مسافرم، کارن.»

ابروهای کارن بالا رفتند.«مثل زینب و آنیا؟»

رایانا سرش را با تردید تکان داد.«آره، اما هر دوی اونا درجه‌شون از من بالاتره.»

کارن بیشتر تعجب کرد. بعد سوال اول را به یاد آورد:«چی می‌گن درباره این اتفاقا؟»

رایانا به در نگاه کرد، انگار می‌توانست پشت آن را ببیند. ابرویش چین افتاد.«پروفسور وندر گفت آنیا و زینب‌گل خودشون رو توی هچل انداخته‌ن. این ممکنه پایان این دنیا و چندین دنیای دیگه باشه.»

«یعنی چی چندین دنیا؟»

رایانا سرش را خم کرد.«خب... اسرار سفر بین دنیاها توی بدن آنیا و زینب‌گل هست. ساحره هردوشون رو تیکه تیکه می‌کنه. راز که لو بره، چندین دنیا آلوده می‌شن.»

«ولی کائنات حتما می‌تونه جلوشو بگیره قبل از اینکه دنیاها نابود بشن!»

رایانا شانه بالا انداخت.«آره، اما قضیه اینه که اولین دنیایی که بدن زینب‌گل آدرسش رو به دارلا می‌ده، واقعیته. به محض لمس جادو نابود می‌شه.»

کارن احساس می‌کرد ضربان قلبش بالا می‌رود، که عجیب بود، چون دقیقا به یاد داشت که قلبش از کار افتاده بود. گفت:« گفتی کی اینو بهت گفته؟»

«پروفسور وندر. تو نمی‌شناسیش ولی تقریبا همه مسافرها شاگردش بودن... و هستن.»

«حتی زینب؟»

«حتی زینب‌گل.»

«کجا؟»

رایانا انگار که چیز بسیار بدیهی‌ای را بگوید، گفت:«دانشگاه علوم بین جهانی دیگه.»

«دانشگاه چی؟»

رایانا با جدیت گفت:«بحث الان این نیست. ببین.»

کارن دوباره گوشش را روی سطح زبر در گذاشت. چهره رایانا نگران بود. کارن گوش داد. آنیا بود:«و همه چیز در نومیدی فرو رفت، اما شراره‌های امید باز هم درخشیدن خواهند گرفت.»

بلافاصله صدای جیغ، انفجار و جادو در را لرزاند. کارن عقب پرید. صدای یک خنده وحشیانه می‌آمد که ذره ذره به جیغ تبدیل می‌شد و زمانی که ساکت شد، در چوبی به شدت باز گشت.

سیتا، جوان و بدون عصایش، از در عبور کرد. کارن با هیجان پرسید:«چی شد؟ چی شد؟»

سیتا انگار که او را نمی‌دید، به آرامی از مقابلش گذشت و با لبخند به طرف درب دوم رفت. رایانا گفت:«ما وجود نداریم، کارن. »

سیتا درب مرگ را به آرامی باز کرد، از آن گذشت و در را بست. کارن به درب اول نگاه کرد که به آرامی بسته می‌شد. پرسید:«چ... چی شد؟»

رایانا با آرامش پاسخ داد:«سیتا مرد. این‌طور که من می‌بینم ساحره به زغال تبدیلش کرد.» یک ابروی ش بالا رفت.

کارن دهانش را باز کرد تا فریادی بکشد اما درب اول دوباره باز شد و شیلار از آن عبور کرد. کارن با دهانی باز گفت:«نه... شیلار؟ شیلار هم؟»

شیلار هم درست مثل سیتا، با لبخند از مقابل کارن گذشت، در مرگ را باز کرد و پشت آن ناپدید شد.

کارن به طرف رایانا دوید و با کف هر دو دستش به سینه او کوبید. رایانا یک قدم عقب رفت و به کارن خیره شد.«مگه من کشتمش؟»

کارن در حالی که از عصبانیت گریه‌اش گرفته بود، داد کشید:«من رو اینجا نگه داشتی تا ببینم یکی یکی کشته می‌شن! تو عوضی می‌دونی آخرش چی میشه! بهم بگو!»

رایانا خنجر روی کمربندش را لمس کرد. گفت:«نمی‌دونم چی می‌شه، ولی می‌تونم حدس بزنم. همه‌شون یکی یکی می‌میرن. آنیا احتمالا اول می‌میره. بعد تاریا، کیمیا، سارا، فاطمه... دنیس همین الان هم مردن رو شروع کرده. زینب گل آخر می‌میره. بدتر از بقیه؛ ساحره زنده زنده مثله‌ش می‌کنه تا جادو رو بیرون بکشه. اوخ! فکر کنم از پاش شروع کرده.»

اشک‌های کارن روی گونه‌اش می‌ریختند.«تو چه مرگته؟ اگه همه‌شون قراره بمیرن بذار من هم بمیرم!» به طرف در مرگ دوید، آن را باز کرد و به فضای سفید نامعلوم پشت سر آن خیره شد.

رایانا بلند گفت:«فقط در صورتی که بازی عادلانه باشه.»

کارن متوقف شد. برگشت و به رایانا نگاه کرد.«چی؟»

رایانا دستانش را به سینه زد.«من همیشه معتقد بودم با تاریکی باید مثل تاریکی جنگید. اگر ساحره تقلب می‌کنه چرا تو نکنی ؟»

«ساحره تقلب کرده؟»

« جادو خودش تقلبه.» خندید و ادامه داد:«کی به کیه؟ اینجا کائناته. قوانین خودت رو وضع کن، تخیل یعنی قدرت.»

کارن در را بست.«تو می‌تونی تقلب کنی؟»

رایانا ایرو بالا انداخت.«می‌تونم به تو کمک کنم تقلب کنی.»

کارن به طرف او قدم برداشت.«چی میخوای بگی؟»

رایانا پشتش را به او کرد و به طرف در زندگی رفت.«پروفسور وندر یادم انداخت من نه زنده‌ام،نه مرده. »

کارن هم به طرف او رفت.«خب؟»

«صریح بگم... می‌تونم یک بار این در رو باز کنم. فقط یک بار.»

کارن پلک زد.«که من ازش رد بشم؟»

الهه سر تکان داد.«که به زندگی برگردی. اما کارن، فقط یک باره. ممکنه با مرگ بدتری از این در رد بشی، و من دیگه نمی‌تونم نگهت دارم. همه چیزش دست خودته. »

کارن دستش را روی در گذاشت و پلک زد.«چقد احتمال داره شکست بخوریم؟»

رایانا با جدیت تمام گفت:«تقریبا هشتاد درصد. پروفسور وندر گفت نود و شش درصد، من تخفیف می‌دم، چون داریم تقلب می‌کنیم.»به کارن نگاه کرد. ادامه داد:«اگر می‌خوای بمیری می‌تونی همین حالا خیلی صلح آمیز از اون یکی در رد بشی. این مثل یه فرصت اضافه ست... و ممکنه کار هم نکنه.»

کارن گوشش را روی در گذاشت. صدای جیغ ساحره به گوش رسید:«من هرچی بخوام رو می‌گیرم!»

رایانا هشدار داد:«کارن، اگر زینب‌گل یا آنیا بمیرن دیگه فرقی نداره، بازی تمومه.»

کارن لبش را جوید. رایانا گفت:«زودباش!»

کارن به او نگاه کرد و صاف ایستاد.«تو دنبال نجات اونا نیستی. فقط می‌خوای ببینی من به عنوان یه انسان چه تصمیمی می‌گیرم.»

رایانا بلند خندید.«تو خیلی باهوشی! آره‌. این تنها کاریه که تمام این قرن‌ها کرده‌ام. شما خیلی جالبین!» صورتش جدی شد.«اما واقعا داره دیر میشه.»

کارن اخم کرد. با مشت‌های گره کرده گفت:«بازش کن. من برمی‌گردم.»
 
فصل هجدهم: الهه جنگ
بخش سوم

سمت غربی معبد چنان در هرج و مرج فرو رفته بود که آستو همزمان که مجبور بود برای جانش بجنگد، به دنبال چهره آشنا می‌گشت. حالا روی جادویش کنترل بیشتری داشت، و برای اولین بار پس از خانه عمویش در جنوب، از شلاق آتشینی استفاده می‌کرد که به جای چشمانش، از کف دستش شکل می‌گرفت. کسی در شلوغی او را صدا می‌زد. آستو ایستاد. دست راستش را با تیغه‌هایی از آتش در سینه زن تاریکی فرو برد و وقتی قلب را به چنگ آورد، صاحب صدا را دید که به او خیره شده بود.

صدا زد:«رادان!»

رادان به طرف او دوید. با صدای گرفته‌ای گفت:«چه خبره؟»

«دیوار شرقی معبد ریخته.»

رادان چرخید تا با مشت یک تاریک را دور کند.«چی؟ چجوری؟»

آستو جواب داد:«فکر کنم به خاطر من.»

«چجوری؟»

«گفتم، به خاطر من!»

رادان ایستاد و با شمشیرش به معبد اشاره کرد.«دارم می‌گم چه جوری یه معبد سنگی سه هزار ساله رو آوردی پایین؟»

«همون‌طوری که سایه‌ها رو نابود کردم و تو هنوز زنده ای!»

رادان خنده پارس‌مانندی کرد.«نه دستت درد نکنه!» بعد ناگهان ایستاد و به معبد نگاه کرد.«تاریوس بالای معبد بود!»

آستو به او خیره شد. رادان ادامه داد:« امیر هم اون بالا بود!»

رادان چرخید و پشت یقه یک نفر را گرفت. آستو او را شناخت، بهراد بود و پیراهنش از شانه جر خورده بود. یک زخم وسیع ولی سطحی روی شانه چپش داشت. رادان گفت:«برو طرف شرق و ببین اونجا چه خبره! امیر و تاریوس رو هم پیدا کن!»

بهراد نفس نفس می‌زد.«ولی..»

«ولی نداره. بجنب!» بهراد را به طرف شرق هل داد. سپس به دور و برش نگاه کرد. به آستو گفت:«زیادی پراکنده‌ایم. دارن پدرمونو در میارن.»

شمشیرش را بالا برد و فریاد زد:«به شرق! به شرق! عقب نشینی به معبد!» اطرافیانش مثل این که منتظر بوده باشند، شروع به دویدن کردند.

آستو دستش را با شعله‌ای روشن کرد و فریاد زد:«له طرف معبد! معبد!»

رادان را دید که به داد می‌کشید:«محمدرضا! معبد! داری چه غلطی...» هم او و هم آستو رد نگاه خیره محمدرضا را گرفتند. موجوداتی از کوه پایین می‌آمدند. برخی روی پا و برخی می‌خزیدند. اولین موجود به سطح صاف رسید. ایستاد و شمشیری را بالا برد. دو شاخ داشت و تقریبا سبز رنگ بود. تمام بدنش در از تاول و جوش‌های چرکی بود. فریاد بلندی کشید و به همراه بقیه همنوعانش به تاریک ها حمله کرد. فشار درگیری ناگهان از طرف رادان و آستو، به غرب متمایل شد.

رادان فریاد زد:«مرده‌ها! مرده‌ها! باورم نمی‌شه! دخترا باهاشون معامله کردن!» سرش را عقب داد و بلند قهقهه زد. بازوی آستو را گرفت.«بیا بریم!» و دوباره فریاد کشید:«معبد! معبد!»

آستو دید که شمشیر یک تاریک بازوی یکی از مرده‌ها را از شانه قطع کرد و بلافاصله روی زمین افتاد، چون هم مرده و هم دست قطع شده‌اش به او چسبیده بودند. دندان‌ها و خنجرها دخیل شدند و دست قطع شده، در حالی که یک مشت دل و روده را به چنگ گرفته بود، کنار جسد تاریک بالا و پایین می‌پرید.

آستو نگاهش را از مرده‌ها برداشت و به طرف شرق شروع به دویدن کرد. سه قدم برنداشته بود که چیزی محکم به سینه اش خورد و به عقب پرتش کرد. به سرعت سرپا شد و در حالی که به دنبال مهاجم می‌گشت، نفس نفس زد. چهره متعجب رادان را اول دید، و بعد آن موجود را: یک زن دیومانند با پیراهنی کوتاه که بدن سبز-سیاهش از تاول پوشیده شده بود. زن دهانش را باز کرد و زبان دوشاخه‌اش دیده شد. انگشت اشاره‌اش را به طرف آستو بالا آورد.«تو نه، ساحر! تو این‌جا می‌مونی!»
 
فصل هجدهم: الهه جنگ
بخش چهارم

کارن حس می‌کرد که یک لباس تنگ به تن دارد که خیلی هم سنگین است. برای اولین در عمرش داشت وزن واقعی بدنش را احساس می‌کرد. انگار بار اول بود که جاذبه روی بدنش تاثیر می‌گذاشت. سطح سفت و سنگی زمین را احساس کرد. تمام بدنش یخ زده بود، مخصوصا انگشتان دست و پایش را اصلا نمی‌توانست حس کند. ضربان قلبش را به وضوح احساس می‌کرد، که برخلاف پیش از مرگش، آرام و واضح بود. خون ساکن شده در رگ‌هایش به حرکت در می‌آمد و عضلاتش را دوباره گرم می‌کرد. دوباره نفس کشید و احساس کرد ریه‌هایش چسبناکند. خروج قطرات عرق را از تک تک منافذ پوستش حس کرد.
یک نفر در نزدیکی او نفس نفس می‌زد. بویایی اش با بوی شدید و تهوع‌آور گوشت سوخته، دوباره روشن شد. با احتیاط چشمانش را نیمه باز کرد.

ساحره در نزدیکی او نفس نفس می‌زد. کارن ترسید و چشمانش را بست. دوباره به آرامی گشود. زینب‌گل کنار ستون نشسته و پایش را دراز کرده بود. او و فاطمه هردو به دنیس خیره شده بودند که کنار ستون افتاده بود و چاله‌ای از خون کنار سرش وجود داشت. مرده بود؟ امکان نداشت. اگر مرده بود کارن او را می‌دید، همان طور که مرگ شیلار را دید و حالا شیلار در فاصله دومتری او توسط یک شمشیر به سیخ کشیده شده بود. یک چیز مچاله زغال مانند هم پایین پای کارن افتاده بود که کارن می‌دانست باقی‌مانده جسد سیتا است.

تاریا روی زمین سیاه شده بود، و آنیا با فاصله از ساحره ایستاده بود. کارن متوجه حصار آتشین ضعیف ساحره شد و در دل از این که ساحره به استراحت نیاز داشت، احساس پیروزی و امید مختصری کرد.

کارن حالا یک امتیاز بزرگ داشت: غافلگیری. ساحره انتظار نداشت جنازه‌ها به او حمله کنند. اما اگر کمی سرش را برمی‌گرداند می‌توانست کارن را قبل از هر اقدامی ببیند. کارن به چیزی نیاز داشت که حواس ساحره را پرت کند. چشمانش را بست و آرام منتظر ماند. انگشتان دستان و پاهایش به آرامی گرم می‌شدند.

دو ثانیه بعد، چشمانش را دوباره باز کرد و زیر چشمی اطراف را پایید. دید که سارا با اشاره زینب‌گل، کیف داروهای آنیا را با پا به طرف او هل داد. زینب‌گل بلافاصله کیف را گشود و چند برگ خشک شده از یک کیسه بیرون آورد و کف دستش پودر کرد.

آنیا به ساحره گفت:« قدرتت داره می‌میره، دارلا. این حصار چقدر قراره برات وقت بخره؟»

ساحره دستش را به طرف آنیا بلند کرد و با صدای دورگه عجیبی گفت:«چی برای تو مونده؟ که...» سرفه کرد و خم شد. کارن خون سیاه رنگ را دید که روی زمین ریخت. ساحره داشت از هم می‌پاشید. کارن اندیشید: تا وقتی چشمش سالم است، هنوز خطرناک است.

نگاه ش دوباره به زینب‌گل افتاد. او با هشیاری به ساحره خیره شده بود و دستش به طرف بدن دنیس می‌رفت. ناگهان دنیس را برگرداند، به پشت خواباند و پودر کف دستش را به طرف صورت او فوت کرد.

کارن از روی غریزه، احساس کرد که حواس‌پرتی مورد نیاز همین حالا ایجاد خواهد شد. بدنش را منقبض کرد.

دنیس ناله کرد و به هوش آمد. ساحره جیغ بلندی کشید:«چند تا جون...»

دنیس نیم خیز شد و دستش به طرف خنجرش رفت، اما بدنش به شدت متزلزل و بی‌تعادل بود.«من زنده ام مادرج...»
کارن فرصت نداد که فحش او تکمیل شود. روی دو پا پرید و از پشت محکم ساحره را هل داد. ساحره جیغ کشید و به طرف آنیا افتاد. صدای فریاد حیرت زینب‌گل و جیغ شادی کیمیا و سارا بلند شد. ساحره روی زمین چرخید و نگاهش به کارن افتاد. «چه‌طوری...» دستش را بلند کرد.

آنیا مثل یک کشتی‌گیر خودش را روی ساحره انداخت و او را روی زمین کشید. موج جادو آنیا را پرت کرد، اما فقط در حدی قدرت داشت که او را کنار بزند. ساحره به سختی سر پا شد. فاطمه از پشت به کمر او آویخت و او را به عقب و روی زمین کشید. زینب‌گل در حالی که جیغ می‌کشید با مشت به سر و صورت او کوبید. دنیس خنجرش را در پهلوی ساحره فرو کرد.

صدای جیغ ساحره بلند شد. سیاهی به سرعت از سینه تاریا بالا رفت و چشمان او به بالا چرخیدند. سارا و کیمیا از پشت ستون بیرون آمدند و در حالی که باهیجان جیغ می‌کشیدند، به ساحره خیره شدند که در قفل دستان فاطمه تقلا می‌کرد و صدای جیغ غیرانسانی‌اش بلند بود. کیمیا در حالی که با بلندترین صدای ممکن جیغ می‌کشید، دست راست ساحره را گرفت و تا جایی که می‌توانست پیچاند.

کارن جلو پرید، روی شکم ساحره نشست و با صدای بلند فحش داد. با دو انگشت دست چپش پلک‌های چشمش سالم ساحره را از هم فاصله داد، و در هجوم ادرنالین کاری کرد که هرگز در خودش نمی‌دید انجام بدهد: شست دست راستش را در کره چشم ساحره فرو کرد.

چشم از هم پاشید و مایع و خون روی دست کارن و گونه ساحره ریخت. ریشه‌های جادویی سیاه به سرعت از کاسه خالی چشمش روی پیشانی و گونه ساحره رشد کردند.

موج انفجار داغی کارن را عقب زد. بینایی‌اش مختل شده بود. تلو الو خورد و روی زانو افتاد. چشمانش را مالید و بعد هردو گوشش را، و کم کم از میان لکه‌های سیاه، ساحره را دید که روی چهاردست و پا افتاده بود. رو به زمین دهانش را تا بیشترین حد ممکن باز کرده بود و جیغ می‌کشید و ضجه می‌زد. کارن شقیقه هایش را با دو دست گرفت. پلک‌هایش را روی هم فشار داد و سرش را بالا آورد.

دید که فاطمه شمشیرش را از روی زمین برمی‌دارد و می‌ایستد. زینب‌گل را دید که فاطمه را صدا می‌زد، اما صدایش را نمی‌شنید. صدای جیغ ساحره آن قدر بلند بود که ستون‌ها به لرزه افتاده بودند و ترک می‌خوردند. غبار بلند می‌شد و خرده سنگ‌ها پایین می‌ریختند.

فاطمه شمشیر را بالا برد، فریاد گرفته‌ای کشید و پایین آورد.

این یکی از ترسناک‌ترین صحنه های زندگی کارن بود، که بعد از تجربه مرگ خودش در رده دوم تجربه‌های ترسناک قرار می‌گرفت. شمشیر فاطمه در گردن ساحره گیر کرده بود، و ساحره در حالی که نیمی از گردنش بریده شده بود بی‌توجه به تیغه‌ در گردنش، به جیغ کشیدن ادامه می‌داد.

فاطمه کم نیاورد. شمشیر را بیرون کشید، بالا برد و دوباره-این بار سریع تر و کلافه‌تر- پایین آورد. کارن احساس می‌کرد صدای جیغ هرگز قطع نخواهد شد، و همچنان که جوشیدن یک مایع داغ در گوش راستش را احساس می‌کرد، متوجه شد از گوش زینب‌گل و سارا هم خون می‌ریزد.

شمشیر با سرعتی نادیدنی پایین آمد، و ناگهان سکوت برقرار شد.

بدن ساحره به زمین خورد. سرش روی زمین غلتید و یک ثانیه بعد، در فاصله نیم متری بدنش متوقف شد.

کارن می‌توانست در سکوت صدای نفس‌های خودش را بشنود، و گوشش در واکنش به این سکوت ناگهانی سوت می‌کشید. سرش را بالا آورد. تاریا نفس خیلی عمیقی کشید و عفونت سیاه‌رنگ از سینه اش پایین رفت، به پاهایش رسید و ناپدید شد. تاریا سرش را به زمین تکیه داد، چشمانش را بست و فقط نفس کشید. بازوانش را روی زمین رها کرد.

زینب گل سرش را به ستون تکیه داد. ناخودآگاه ساعد دنیس را گرفته بود. فاطمه شمشیر را انداخت. یک قدم عقب رفت و روی زمین نشست و زانوانش را بغل کرد. آنیا شانه‌ کیمیا را گرفت. کیمیا چرخید و محکم او را بغل کرد. آنیا آرام به پشت او زد. نگاهش به جلو خیره بود.. سارا به طرف کارن قدم برداشت. شانه‌های او را بلند کرد. کارن نشست و سارا محکم به آغوش او پرید.

تمام شده بود.
 
فصل هجدهم: الهه جنگ
بخش پنجم

بهراد معبد را تازه دور زده و از حجم غبار، شلوغی و آوار دهانش باز مانده بود. در حالی که بازوی چپش را به پهلو چسبانده بود، میان جمعیتی که هرکدام به طرف می‌دویدند پیش رفت. این طرف معبد درگیری خیلی خفیف بود یا اصلا وجود نداشت، اما فاجعه‌ای که فرو ریختن معبد به وجود آورده بود با جنگ برابری می‌کرد. پیش رفت و صدا زد:«تاریوس! امیر!»

«بهراد؟»

بهراد بلافاصله سرش را برگرداند. در جهت سالم پله‌های ورودی معبد، امیر نشسته بود و آرنج‌هایش را روی زانوانش گذاشته بود. بهراد به طرف او دوید.«تو زنده ای! مگه بالای معبد نبودی؟»

امیر به پیشانی‌اش دست کشید.«آوردنم پایین.»

بهراد به معبد نگاه کرد. نیمی از سقف و دو ضلع دیوارها ریخته بود. امیر شانه او را لمس کرد.«شونه‌ت چی شده؟»

بهراد ناخودآگاه از درد عقب کشید.«نکن!» دوباره به اطراف نگاه کرد.«تاریوس رو ندیدی؟»

امیر دستش را آرام بلند کرد.«اونجاست. از زیر آوار... درش آوردن.» شقیقه‌اش را فشار داد و چهره‌اش در هم رفت.«اون ور چه خبره، بهراد؟»

«هنوز درگیریه.»

«آرتین...»

بهراد سریع گفت:«دیدم!» به هیچ عنوان نمی‌خواست در آن لحظه درباره مرگ آرتین صحبت کند.

بلند شد و تلوتلوخوران از پله‌ها پایین آمد. به طرف گوشه‌ای نزدیک کوهپایه رفت که درمانگرها تجمع کرده بودند و صدای فریاد به گوش می‌رسید. دنبال تاریوس گشت، اما او را ندید. بازوی یکی از درمانگرها را گرفت.«تاریوس رو ندیدی؟»

درمانگر به یکی از پیکرهای روی زمین اشاره کرد.«سینور تاریوس؟ اونه.»

بهراد به طرف تاریوس رفت. او بیهوش بود- شاید هم مرده بود؟ اما نه، قفسه سینه اش با ضعف بالا و پایین می‌رفت. سرش پانسمان شده بود و پارچه به خون و مرهم آغشته بود. خاک روی صورتش با خون، گل شده بود. بهراد به سر تا پای او نگاه کرد. دنده‌هایش به نظر سالم می‌رسیدند، شاید فقط سرش ضربه خورده بود. نگاهش که پایین‌تر رفت، نفس در سینه‌اش حبس شد.

تاریوس دو ران، و یک ساق پا داشت. پای راستش از زیر زانو قطع شده بود، و یک بند چرمی را محکم بالای زانویش بسته بودند. بهراد جرئت کرد به بخش بریده شده پای او نگاه کند. خونریزی چندانی نداشت، گرچه پانسمانش خیس بود.

بهراد، در حالی که دهانش خشک شده بود، نزدیک‌ترین درمانگر را صدا زد. پرسید:«پاش... پاش چی شد؟»

درمانگر در حالی که با انبر آهنی به جان یک زخم افتاده بود، از میان فریادهای زنی که زیر انبرش به خود می‌پیچید، گفت:«خرد شده بود. نتونستیم نگهش داریم. قطعش کردیم.»

انبر را به دهان گرفت و دستش را در مرهم فرو برد. به لیرا-دانش آموز رنگ‌پریده‌ای که داشت کمکش می‌کرد- گفت:«بگیر! محکم بگیرش!»

بهراد دید که لیرا وزنش را روی شانه‌ها و سینه زن انداخت، و درمانگر مرهم را با مهارت دور زخم روی ران زن مالید. انبر را از دهانش در آورد و با آن لایه‌های زخم را باز کرد. گفت:«فکر نکنم زیاد خون ازش بره، از این به بعد. ریشه‌های رگ‌هاشو سوزوندیم.» چند ثانیه طول کشید تا بهراد بفهمد منظور مرد درمانگر، تاریوس است.

بهراد صورتش را از جیغ زن زخمی جمع کرد. پرسید:«خوب می‌شه؟»

مرد درمانگر انبر را به دست لیرا داد و تشر زد:«نوار زخم‌بندی! بجنب! حواست کجاست؟» لیرا دستپاچه شد و یک تکه پارچه سفید بیرون آورد.

درمانگر با پشت دست عرقش را پاک کرد. گفت:«فکر نکنم. داره می‌میره.» طوری این را گفت انگار هیچ اهمیتی نداشت.

بهراد داد کشید:«یعنی چی که داره می‌میره؟»

درمانگر بدون هیچ ملاحظه‌ای زانوی زن را بالا کشید و نوار زخم‌بندی را از زیرش رد کرد. گفت:«یعنی داره می‌میره. از ارتفاع افتاده پایین، بیهوشه و منم هیچی ندارم که بتونه توی یه ساعت خون بدنش رو برگردونه.» سر لیرا داد کشید:«بگو بیان اینو ببرن! زود باش!»

لیرا خیره به او نگاه کرد. درمانگر داد کشید:«لیرا یه جوری می‌زنمت که بیفتی کنار اینا! پاشو!»

لیرا تکان خورد و بلند شد. سکندری خوران به طرف درمانگر دیگری رفت. مرد درمانگر به طرف تاریوس آمد. یک پلک او را بالا کشید. سرش را روی سینه تاریوس گذاشت و بی‌توجه به لرزش پلک‌های تاریوس، دستش را روی جای خالی پای او فشار داد و به انگشتانش نگاه کرد تا خونریزی را بسنجد. به بهراد نگاه کرد و گفت:«داره می‌میره.»

بهراد با خشم فزآینده‌ای گفت:«چرا صبر نکردی! آستو می‌تونست پاشو درست کنه، همون طوری که پای منو درست کرد!»

درمانگر با چشمان خسته و به خون نشسته به او نگاه کرد.« و کجا هست این آستو؟ این آدما دارن زیر دست ما می‌میرن.» با دست روی سینه تاریوس زد.«این یکی هم می‌میره.»

بهراد با دهان باز مانده به درمانگر خیره شد که به طرف دیگری می‌دوید. نگاهش از درمانگر روی مردی افتاد که از بین غبار پیش‌ می‌آمد: سینور مارون که جسد خرد شده رونان را در آغوش داشت.
 
فصل هجدهم: الهه جنگ
بخش ششم

فاطمه محکم کارن را در آغوش گرفت.«فکر کردیم تو رو کشت!»

کارن او را رها کرد و به بقیه نگریست.«واقعا کشت. بعدا براتون تعریف می‌کنم.»

جلو رفت و خم شد تا زینب‌گل را که روی زمین نشسته بود در آغوش بگیرد. صدای خنده زینب‌گل را کنار گوشش می‌شنید که گرفته و خسته، ولی شاد بود.

کیمیا که کیف آنیا را در دست داشت، گفت:«واقعا مرده؟ واقعا تموم شد؟»

کارن به جسد ساحره نگاه کرد. متوجه شد که بدنش چروکیده و خشک شده و دیگر زیبا نیست. از نگاه کردن به سرش خودداری کرد. برگشت و به آنیا خیره شد که کنار دنیس زانو زده بود.

دنیس سرش را به ستون تکیه داده و چشمانش را بسته بود. آنیا دست راستش را آرام روی سر او گذاشت و با انگشت شست، پیشانی دنیس را لمس کرد. دنیس چشمانش را گشود، و چشمان سیاهش ناگهان گشاد شدند.«تو!»

آنیا سر دنیس را جلو کشید و خم کرد تا به پشت سرش دسترسی داشته باشد. بی هیچ احساسی گفت:«آنیا ام، آروم باش.»

دنیس سرش را دوباره بالا آورد و به آنیا خیره شد.«تو... تو نجاتم دادی!» لحنش هیچ شباهتی به دنیس همیشگی نداشت. چیزی ته دل کارن مورمور شد.

نگاه آنیا غیر قابل خواندن بود. با خنده کجی گفت:«اگه بذاری نجاتت می‌دم. بذار ببینم پشت...»

دنیس مچ او را گرفت.«کلبه نگهبانی! من یه بچه بودم و جوزا با خنجر پهلوی من و صورتم رو...»

آنیا سریع سر تکان داد و گفت:«الان نه، دنیس.»

«خودت بودی!» چشمان دنیس فراخ بودند و طعنه همیشه از چهره‌اش محو شده بود. پشت دستانش را بالا آورد.«تو دست‌هام رو سوزوندی تا بیدار بش‍...»

آنبا به سرعت گفت:«نه، الان نه!» و سر دنیس را دوباره خم کرد.

دنیس باز سرش را بالا آورد.«خودت بودی!»

آنیا سر تکان داد. «آره، من بودم. بذار پشت سرت رو ببینم.» چهره‌اش کلافه به نظر می‌رسید. چشمان بنفشش را جمع کرد.

تاریا، که داشت مفاصلش را باز و بسته می‌کرد، گفت:«به هر حال، به ما نگفته بودی که شاهدختی.»

دنیس با فشار دست آنیا از بین دندان‌هایش غرید. گفت:«حالا که می‌دونی.»

زینب‌گل گفت:«و الان فهمیدیم کی صورتت رو خط انداخته.»

فاطمه با خنده گفت:«و دستهات رو سوزونده!»

دنیس غرید:«خوشم نمیاد درباره... آخ!» آنیا دست خون آلودش را پایین آورد و کیفش را که در دست کیمیا بود، باز کرد.

سارا گفت:«و رازت... از اعضای خونواده‌ت یه نفر زنده‌ست و اونم... جوزاست؟»

زینب گل خندید.«شاه! گاوت زایید، دنیس.»

آنیا بی‌توجه به دیگران ، گفت:«جمجمه‌ت سالمه، فقط ضرب دیدی. بذار ببندمش که دوباره ضربه نخوره.» در کیفش گشت و نوار زخم‌بندی بیرون آورد.

چند دقیقه بعد، در سکوت گذشت. کارن و فاطمه سعی کردند اجساد مورا، شیلار و سیتا را به گوشه ای بکشند، اما هیچ کدام به جسد ساحره دست نزدند. زینب‌گل روی زخم رانش خم شده بود و تکه‌های ریز کریستال را بیرون می‌کشید.

وقتی آنیا به سراغ زخم زینب‌گل آمد، متوجه شد دیگر نوار زخم‌بندی ندارد. زینب‌گل با خنده گفت:«اگه از دامن چرک خودت نوار جدا کنی پرتت می‌کنم توی خندق! ولش کن بذار هوا بخوره.»

آنیا خندید و گفت:«از دامن که نه، ولی ببین چی دارم!» دامنش را بالا زد. از زانو به بالا، دور ران‌هایش نوار زخم‌بندی پیچیده بود.

زینب‌گل گفت:«این چیه دیگه؟!»

آنیا شروع به باز کردن نوار از دور ران‌ راستش کرد.«ذخیره اضطراری.»

وقتی پانسمان پای زینب‌گل تمام شد، کیمیا پرسید:«حالا چی می‌شه؟»

تاریا جواب داد:«باید برگردیم.» چشمان سبزش به زینب‌گل افتاد.«اسبت... شبق هنوز پایینه؟»

زینب گل گفت:«آره... ولی بقیه اسب‌ها رو رد کردیم.»

سارا نالید:«یعنی یه نفر هم احتمال نمی‌داد که زنده بمونیم؟ الان این همه راه رو می‌خوایم پیاده برگردیم؟»

دنیس دندان‌هایش را به هم فشرد.«ناله فایده نداره. باید بریم. شاید اون طرف لازممون داشته باشن.»

«منظورت چیه؟»

دنیس به او نگاه کرد. چشمانش سیاه و وحشی بودند.« منظورم اینه که درگیر اون طرف هم با تاریک هاست هم با جوزا. باید بریم و بهش برسیم.» دستش را به ستون بند کرد و ایستاد. دستش را به طرف زینب‌گل دراز کرد و به او کمک کرد بلند شود. زینب‌گل دست راستش را روی ستون گذاشت و سعی کرد وزنش را از روی پای زخمی‌اش بردارد‌.

کیمیا پرسید:«آنیا؟ یعنی هیچ راهی نیست؟ جادویی ، چیزی؟»

آنیا دهانش را باز کرد که جواب بدهد، اما زینب‌گل صدا زد:«آنیا!»

آنیا به او خیره شد.«درد دا...»

«نه! ببین!»

آنیا به اطراف نگاه کرد. چیزی قابل رویت نبود، حداقل نه برای کارن. کارن به جسد ساحره خیره شد، چون انتظار داشت زنده شود.

آنیا پرسید:«کجا رو؟»

چشمان زینب‌گل متمرکز بودند.«یه دریچه داره باز میشه.» ابروان آنیا بالا رفتند و نگاهشان با هم تلاقی کرد.

بلافاصله پشت سر آنیا، هوا شکافته شد، چرخید و دریچه‌ای بیضی شکل به وجود آمد. آنیا روی دو پا پرید و شمشیر کشید. تاریا هم ایستاد و شمشیرش را بیرون آورد. اما زینب‌گل، شمشیر را روی زمین انداخت، چون کسی را درست پشت پنجره دیده بود.

رایانا، الهه جنگ، در حالی که با دستانش لبه‌های پنجره بین جهانی را گرفته بود، کمی به طرف این دنیا خم شد و لبخند زد.
 
فصل هجدهم: الهه جنگ
بخش هفتم

تاریا اولین کسی بود که زانو زد. سپس آنیا شمشیرش را آرام زمین گذاشت و زانو زد. فاطمه ،سارا و کیمیا با حیرت به الهه خیره شده بودند. دنیس هم زانو زد، اما برخلاف تاریا سرش بالا بود و به الهه خیره شده بود. کارن لبخند به لب داشت. زینب‌گل سه انگشت دست راستش را روی پیشانی‌اش گذاشت و سرش را خم کرد. وقتی سرش را بالا آورد، گفت:« شنیده بودم که مسافری.»

رایانا صاف ایستاد، ولی از دریچه رد نشد. سرش را برای زینب‌گل خم کرد.«ما تا حالا همدیگه رو ندیده بودیم، مسافر ارشد.»

زینب‌گل این پا و آن پا شد و صورتش کمی در هم رفت.«آخرین بار از پروفسور وندر شنیدم.»

رایانا به زینب‌گل خیره شد.«از طرف کائنات اینجام.»

زینب‌گل چند ثانیه ساکت به او خیره شد. کارن به زینب‌گل نگاه کرد و سعی کرد فکرش را بخواند. آبروی زینب‌گل چین افتاد. گفت:« دریچه رو تو باز نکردی.»

رایانا سر تکان داد.«نه.»

آنیا سرش را بلند کرد و ایستاد. گفت:«و این دریچه معمولی نیست.»

رایانا با حالتی برخاسته از اضطرار، گفت:«یه «دریچه قصد». تا یک ساعت دیگه فعاله. بهتره عجله کنید. درگیری اصلی در معبد کهن در جریانه.» به جسد ساحره اشاره کرد. کارن به آن نگریست و متوجه چیزی شد که قبلاً ندیده بود: از سینه ساحره، ریشه‌هایش سفیدی روی زمین رشد می‌کردند. رایانا ادامه داد:«ریشه‌ها به زودی سریع می‌شن. وقتی به سرزمین‌های متمدن برسن، تاریک‌ها رو آزاد می‌کنن. تاریکی محو می‌شه، آن‌ها دوباره انسان می‌شن.»

زینب‌گل سر تکان داد، اما چهره‌اش مشکوک بود.«افراد خیلی کمی می‌تونن دریچه قصد باز کنن. کی این رو برای تو باز کرده؟»

رایانا لبخند کجی زد.«پروفسور رِیمن.»

یک ابروی زینب‌گل بالا رفت.«اگر می‌گفتی یه اژدهای اکلیلی برات دریچه باز کرده، بیشتر باورم می‌شد.»

آنیا در گلو خندید.«ریمن دریچه باز کرده، یعنی واقعا مهمه.»

زینب‌گل به رایانا نگاه کرد.«از کمکت ممنون. می‌تونی بری.»

رایانا لبخند زد. عقب رفت و در لایه‌های گسیخته فضا و زمان، محو شد. درون دریچه یک فضای سفید و آبی، چرخان و تا حدی دوبعدی بود.

آنیا به زینب‌گل سقلمه زد.«اون یه الهه‌ست. باید بهتر باهاش حرف می‌زدی.»

زینب‌گل آرام پایش را به زمین گذاشت.«فقط یه مسافر درجه دوئه. وقتی جلوی بقیه دریچه قصد باز می‌کنن انتظار داری من حفظ ظاهر کنم؟»

تاریا سرش را بلند کرد. دنیس ایستاد و پرسید:«این چیه؟»

زینب‌گل با صدایی که حتی کمی کلافه بود، گفت:«اون واقعا رایانا بود. و اینم یه دریچه قصده.»

تاریا ایستاد.«چی‌ هست؟»

«یه دروازه جادوییه. قبل از عبور ازش باید قصد یه مکان رو بکنید. مقصدتون رو توی ذهنتون بیارید و دریچه شما رو بهش می‌رسونه.»

آه کشید. ادامه داد:«ما باید بریم معبد کهن... من، فاطمه، کارن، سارا و کیمیا. تو با مایی آنیا؟»

آنیا سر تکان داد. تاریا گفت:«من هم میام اونجا.»

دنیس زمزمه کرد:«من نه.»

زینب‌گل پرسید:«چی؟»

دنیس خنجر هایش را در کمربندش گذاشت.«من نمی‌تونم بیام معبد.»

آنیا پرسید:«پس.. کجا؟»

دنبس به دریچه نگاه کرد. چشمانش مصمم بودند.«من می‌رم به قصر مرکزی.»

آنیا متوجه شده بود. صاف‌تر ایستاد و پرسید:«چرا، شاهدخت ؟»

دنیس زمزمه کرد:«که کار برادرم رو بسازم.» و به طرف دریچه دوید و از آن عبور کرد.
 
فصل نوزدهم: تا پایان
بخش اول

امیر تصمیم گرفت که از روی پلکان بلند شود و به درد کاری بخورد. بلند شد و با نگاهی به جلو، از پله‌های معبد پایین آمد. نگاهش به افراد در رفت و آمد بود و درگیری مختصر در دوردست، که ناگهان احساس کرد چشمانش دچار پارازیت شده‌اند؛ چون یک حفره سفید-آبی وسط هوا، درست جلوی پله‌ها ایجاد شده بود. امیر جلو رفت و دستش را آرام به طرف حفره دراز کرد. همان لحظه، محیط سفید و خطوط آبی آن مثل آب یک کاسه مواج شد و تاریا از آن بیرون پرید.

امیر داد کشید:«تاریا!»

تاریا به معبد مخروبه خیره شد.«این‌جا چه خبره؟!» تیری از تیردانش بیرون کشید و در کمان گذاشت. چند قدم از دریچه فاصله گرفت.

بلافاصله آنیا، زینب‌گل که دهنه شبق را گرفته بود، کارن ، فاطمه ، کیمیا و سارا از دریچه بیرون پریدند. چشمانشان روی خرابه های معبد قفل شده بود.

امیر با حیرت داد زد:«زینب! کارن! شما ها زنده این!»

کیمیا جیغ کشید:«تو هم زنده ای! همه زنده‌ان؟»

امیر پلک زد. نمی‌دانست چه بگوید.«نه همه.» نگاه کیمیا خیره و مبهوت بود.

تاریا شانه امیر را محکم گرفت و او را جلوی خودش کشید.«سینور مارون کجاست ؟»

«اونجا... طرف درمانگرها.» امیر دستش را به طرف شلوغی درمانگران بلند کرد.

تاریا به سرعت به طرف سینور مارون رفت که کنار جنازه رونان روی زمین نشسته بود. آنیا به طرف زخمی‌ها دوید. زینب‌گل روی شانه کیمیا زد.«برو کمک آنیا.» کیمیا سر تکان داد و به دنبال آنیا دوید.

امیر به زینب‌گل نگاه کرد.«تونستین؟»

زینب کل لبخند کمرنگی زد و سر تکان داد. «ساحره مرده.» لبخندش محو شد.«کیا رو از دست دادیم؟»

امیر آب دهانش را قورت داد.«آرتین... و عرفان... و فکر کنم متین.»

زینب‌گل پلک زد.«بهراد و محمدرضا چی؟»

«بهراد خوبه. محمدرضا رو نمی‌دونم.» چشمش به محمدرضا افتاد که دنبال رادان می‌دوید و به نزدیک می‌شد. سرش را تکان داد.«بیا، اینم حلال‌زاده. زنده ست.»

زینب گل چرخید و لنگان لنگان به طرف رادان و محمدرضا رفت. گفت و گویی را شروع کرد که امیر چندان علاقه‌ای به آن نداشت. کارن و فاطمه کنار زینب‌گل ایستاده بودند.

امیر به دریچه نگاه کرد. دستش را از آن رد کرد. حس خیس و سردی داشت. دریچه لرزید. امیر به موقع دستش را کشید. دریچه با صدای پاق! بسته شد.

امیر چرخید و به طرف تاریا رفت که با سینور مارون بحث می‌کرد. شنید که تاریا می‌گفت:«هیچ تاریکی نباید کشته بشه. وقتی ریشه‌ها به اینجا برسن تاریک‌ها درمان می‌شن!»

سینور مارون به تاریا خیره شده بود اما انگار او را نمی‌دید. هیچ چیزی نمی‌پرسید، پاسخی نمی‌داد. آها عضو بدنش که تکان می‌خورد دست چپش بود که با حالتی عصبی می‌لرزید.

تاریا نگاهی به جنازه کنار سینور مارون انداخت. رونان خرد شده بود. گفت:«خودم انجامش می‌دم. تاریوس کجاست؟»

سینور مارون به درمانگران نگاه کرد. تاریا با قدم‌های بلند به آن طرف رفت. مشخصا در افراد ایستاده به دنبال برادر دوقلویش می‌گشت. امیر جلو دوید و تاریوس را، بیهوش و بر زمین، به تاریا نشان داد. بهراد کنار تاریوس نشسته بود و لیرا داشت شانه‌اش را پانسمان می‌کرد.

نفس تاریا در سینه حبس شد و رنگش پرید. به تاریوس خیره شد-به پای قطع شده‌اش. نگاهش به لیرا افتاد.«دختر، زنده می‌مونه؟»

لیرا ایستاد و باقی‌مانده نوار زخم‌بندی را دور دستش پیچید.«سانورا... متاسفانه نه.»

تاریا داد زد:«چی؟»

لیرا یک قدم جلو آمد به از پایین به صورت تاریا نگاه کرد. چشمان آبی‌اش خیس و وحشت‌زده بودند.«سینور دارن می‌میرن.»

دست تاریا چنان به سرعت بالا پرید که امیر اصلا آن را ندید. فقط دید که سر لیرا به کنار پرت شد و روی آرنجش روی زمین افتاد. رد انگشتان تاریا روی صورتش سرخ شده بود.

تاریا دست راستش را مشت کرد. خواست فریاد بکشد که مرد درمانگری شتاب‌زده به طرفش آمد.«سانورا، این چه رفتاری....»

تاریا نعره زد:«بی‌عرضگی خودت رو با چی توجیه می‌کنی؟ نگاه کن چی‌...»

درمانگر شانه لیرا را گرفت و او را از زمین بلند کرد. با خستگی و خشم کلام تاریا را برید:«اصلا کدوم خری...»

کسی روی شانه تاریا زد و او را کنار راند. تاریا دهانش را بست. درمانگر به فرد پشت سر او نگاه کرد و دهانش به گله باز شد.«سینور آخه ببینید تو این شرایط چه...»

سینور مارون گفت:«من عذر می‌خوام. به کارتون برسید.»

تاریا از میان دندان‌هایش گفت:«سینور، تاریوس داره می‌میره.» با صدای آرامی ادامه داد:«برادرم داره می‌میره!»

سینور مارون به صدای دورگه‌ای گفت:«و پسر من هم مرده. برو به غرب و خشمت رو سر دشمن خالی کن، نه یه دانش‌آموز.» نگاهش به صورت برافروخته و خیس لیرا افتاد.

تاریا کمانش را در چنگ فشرد و به تاریوس نگاه کرد.خم شد و شیپور شاخی خودش را از کمربند تاریوس باز کرد. امیر را کنار زد و به طرف غرب دوید.
 
فصل نوزدهم: تا پایان
بخش دوم

صدای شیپور در دره پیچید. آستو شمشیر گداخته‌اش را پایین آورد. تکه‌های بدن متحرک مرده‌ها دور و برش بالا و پایین می‌پریدند و صاحبانشان آن ها را برمی‌داشتند. تاریک‌ها هنوز هم زیاد بودند اما حداقل بیشتر نمی‌شدند، و دیگر تاریکی در کوهستان نمانده بود.

زن دیومانند از آستو دور نمی‌شد و چشم از او برنمی‌داشت. بخشی از ذهن آستو درگیر این بود که مرده‌ها قرار است با او چه کار کنند، و بخش اعظم ذهنش درگیر زنده ماندن بود. فشار شدید جادو روی بدن و ذهنش از بین رفته و جای خود را به خاطره‌ای از لمس ستارگان و وسوسه آن‌ها داده بود: که تمام قدرت را برای خودش بردارد، جسمش را رها کند، آزاد شود و نه یک مارژیت، نه یک ساحر، بلکه یک خدا باشد. با این حال چیزی از زمین او را نگه داشته بود: چشمان سبزی در یک صورت کوچک معصوم؛ دخترکی که در دنیایی روشن‌تر، به آستو نیاز داشت.

صدای شیپور باعث شد آستو به طرف شرق نگاه کند. به دنبال تاریوس گشت، اما به جای آن خواهر او را دید: تاریا در شیپور می‌دمید و پیش می‌آمد. زینب‌گل کنارش می‌دوید و فریاد می‌کشید و دستانش را تکان می‌داد.

زن دیو مانند به طرف آستو پرید. شانه‌های او را گرفت و دندان‌هایش را به او نشان داد:«آزادمون کن، ساحر!»

آستو نگاهش کرد. مرده‌های دیگر نگاهی به آنها داشتند. زن جیغ کشید:«می‌فهمی؟» بوی جسد فاسد از دهانش به صورت آستو می‌خورد.

آستو زمزمه کرد:«من می‌دونم شما کی هستین.»

زن جیغ زد:«ما رو ببخش!» صدایش رگه‌ای از درماندگی و خشم داشت. آستو مرد دیومانند دیگری را پشت سر او می‌دید که ایستاده و تیغه زنگ زده شمشیرش را روی شانه‌اش گذاشته بود. در فاصله دورتر درگیری هنوز ادامه داشت، اما به نظر هر آنچه نزدیک آستو بود کند یا متوقف شده بود.

آستو گفت:«برده فروش‌های نایزر.»

زن جیغ کشید و با مشت به گونه آستو، که از قبل از ضرب دست ایشلان کبود بود، کوبید. چند تاول روی دستش ترکید و مایع متعفن درون آن‌ها روی صورت آستو ریخت. سر آستو ناگهان چرخید و چیزی در سینه‌اش روشن شد. برگشت و دستش را بلند کرد. نیروی سرخ رنگ و داغی زن دیومانند را عقب زد، و چنان قوی بود که خود آستو هم انتظارش را نداشت.

مرد دیومانند-نایزر- از پشت زن را گرفت. چشمان سرخش را به آستو دوخته بود.«نمی‌تونه ببخشه. به عمرش نبخشیده. پر از نفرته.»

زن را رها کرد و همچنان که به آستو و دست او که بالا مانده بود، خیره شده بود، شمشیر زنگ‌زده‌ و خون‌آلودش را بالا برد. «مرده‌ها انتقامشون رو...»

«می‌بخشمتون.» صدای آستو مثل شمشیرش تیز و داغ بود. چهره ریادیس از نظرش گذشت. آن دست قطع شده، سوختگی کف دستش که آستو شفا داده بود، بخشش یک عمر عذاب. صدای سینور مارون را در سرش می‌شنید:«محبت قوی‌ترین سلاحه.»

نگاهش را بالا آورد و به چشمان سرخ نایزر خیره شد.«شما تاوان گناهتون رو پس دادین.»

نایزر شمشیرش را پایین آورد. دختر دیومانند کنارش نفس نفس می‌زد. زینب گل و تاریا نزدیک می‌شدند.

آستو گفت:«من می‌بخشمتون.» یک قدم به جلو برداشت.«حالا می‌تونین بمیرین.»

نایزر شمشیرش را انداخت. آستو به بقیه مرده‌ها نگاه کرد. درست در سمت چپش، مردی یک دست قطع شده و چشم راست خودش را در دست گرفته بود. دهانش باز بود و به آستو خیره مانده بود.

آستو دوباره به نایزر نگاه کرد. یک قدم جلوتر رفت.

چشمان نایزر به بالا چرخیدند. آستو، که ضربان قلبش بالا رفته بود، به دختر دیومانند نگاه کرد. تاول‌های روی صورت و سینه دختر یکی یکی می‌ترکیدند و روی پوستش جاری می‌شدند. خونشان از سیاه تغییر رنگ می‌داد و سرخ و سرخ‌تر می‌شد. نایزر نفسش را با آه عمیقی بیرون داد و ناگهان از هم پاشید.
دختر دیومانند کنارش منفجر شد و به لکه سرخ و سیاهی روی سنگ بدل گشت. مرده‌ها یکی یکی شروع به ترکیدن کردند. آستو به شرق نگاه کرد. زینب‌گل و تاریا ایستاده و به او خیره شده بودند. آستو احساس می‌کرد تخته سنگی از روی قلبش برداشته شده است.

زینب‌گل دوباره به راه افتاد و در حالی که می‌لنگید و شمشیرش را بیرون می‌کشید، رو به آستو فریاد زد:«الان وقت آزاد کردن نصف نیروها بود؟»

تاریک‌ها هنوز زنده بودند.
 
فصل نوزدهم: تا پایان
بخش سوم

زینب‌گل نزدیک شد و مستقیم به آستو نگاه کرد. پرسید:«تو آستویی؟»

آستو سر تکان داد و حس آشنایی از جادو در قفسه سینه‌اش پیچید. چیزی نزدیک بود.

زینب‌گل به تاریا نگاهی انداخت، و دوباره به آستو نگاه کرد.«آخرین باری که من تو رو دیدم یه مارژیت معمولی بودی... و لباس تنت بود.»

آستو شانه‌هایش را عقب داد. جز زره و شلوارش، چیزی به تن نداشت. پیراهنش کاملا در شعله‌ها سوخته بود.«حالا جادوگرم، لورینا.»

زینب‌گل اخم کرد.«قطعا هستی، ولی آخرین بار که اینجا بودم هنوز برای تو سانورا لورینا بودم.» به چشمان آستو خیره شد.

آستو اصلاح کرد:« سانورا.» به پشت سرش نگاه کرد.«یه چیزی توی کوهستان هست. می‌تونم همه تاریک‌ها رو آتیش بزنم.» جادو در خطوط کف دستش با بی‌تابی پیچ و تاب می‌خورد.

تاریا گفت:«نباید هیچ تاریکی بعد از این بمیره.» و بلافاصله با آرنجش به صورت تاریکی کوبید که به پشتش چنگ انداخته بود.

آستو تعجب کرد.«چی؟ چرا؟» جادو در کف دستش قوی‌تر و وحشی‌تر شد. مشتش را محکم کرد.

زینب‌گل شمشیرش را در دست چرخاند و مچش را گرم کرد.«ریشه‌های سفید دارن میان. وقتی به اینجا برسن، تاریک‌ها دوباره... معمولی می‌شن.»

آستو به تاریک‌هایی نگاه کرد که در فاصله صد متری‌شان بودند و زمزمه کرد:«باید زنده بمونن؟»

تاریا بلند گفت:«همه‌شون!»

آستو به نفسی عمیق، شعله های کف دستش را به درون رگ‌هایش کشید. گفت:«اینطوری نمی‌تونی همینجا نگهشون داریم.»

«بذار بیان جلو. فقط باید زنده بمونیم.»

زینب‌گل اعتراض کرد:«این طوری نمیشه، تاریا! اگه قبل از ریشه‌ها به زخمی‌ها برسن چی؟»

تاریا زمزمه کرد:«خب امیدوارم نرسن.» شمشیرش را غلاف کرد و مشت‌هایش را محکم.

آکویلا گفت:«موفق بود، بانوی من. سایه‌ها نابود شدن. مرده‌ها هم رفته‌ن. دیگه هیچ تاریکی بازدارنده‌ای توی دره نیست.» اخم کرد.«آستو زنده‌ست. این اصلا خوب نیست.» بیشتر اخم کرد.« بانوی من، زنانی از جادو... می‌خوان همه تاریک‌ها رو زنده نگه دارن.»

تیلیا سرش را بلند کرد. روی زمین نشسته بود و یک ستاره کوچک ندیمه، کنارش سوسو می‌زد. تیلیا گفت:«اسم؟»

آکویلا گفت:«تاریا... اسم دیگری رو نمی‌فهمم.»

تیلیا پلک زد.«گروه برگشته‌ن؟ پس ساحره حتما مرده. چطور به این سرعت... ولش کن. آکویلا، دستور حمله بده.»

آکویلا دستش را بلند کرد و گلوله نورانی سفیدی به هوا فرستاد. ستاره‌ها دوباره به شکل انسانی‌شان ظاهر شدند‌. پیاده، یا سوار بر اسب‌هایی از نور. تنها اسب تیلیا زمینی بود. اسب سپیدش که هیچ اسمی نداشت.

آکویلا به ستاره‌ها گفت:«فقط با نور و تیغ، تاریک‌ها رو کنار هم و زنده نگه دارید!»

تیلیا به یال اسب دست کشید. پنجه‌اش را کنار زین محکم کرد و روی اسب پرید. شمشیرش را بیرون آورد.«ستاره‌ها!»

و موجی از نور مجسم به دره سرازیر شد‌.
 
فصل نوزدهم: تا پایان
بخش سوم


چکمه‌های دنیس به راهروی اصلی قصر مرکزی خوردند. قامت راست کرد و چشمانش را گشود. دو تاریک مقابل درب سرسرای شاه ایستاده بودند. دنیس می‌دانست که ریشه‌های سفید در راهند، اما نمی‌توانست منتظرشان بماند. هم‌چنان نمی‌توانست هیجان داغ و وحشی رگ‌هایش را مهار کند. دو تا از بلندترین خنجرهایش را بلند کرد و مثل ریساچ، پلنگ افسانه‌ای فرمانروایان، خیز برداشت: موزون و حساب‌شده. سه قدم زیگزاگ برداشت و چشمانش را روی اهدافش قفل کرد. رقص نرم و بی‌صدای پاهای بلندش به خیزشی وحشیانه تبدیل شد.

به طرف اولین تاریک پرید. شمشیر او را در خنجر‌هایش گیر انداخت. چرخاند و همچنان که مثل یک رقصنده توساندرایی پاهایش را جا به جا می‌کرد، صد و هشتاد درجه چرخید، شمشیر را مثل یک آغوش مرگبار روی بازوی خودش قفل کرد و خنجر دست راستش را در پهلوی تاریک فرو برد. چرخشش را کامل کرد و سطلی دل و روده روی زمین ریخت. تاریک شمشیرش را رها کرد و دنیس بلافاصله به طرف تاریک دوم پرید. پاهایش را کشید، ارتفاعش را پایین آورد و هر دو کشاله ران او را برید. با آرنج وزن خودش را روی سینه تاریک انداخت،
به عقب پرتش کرد و گلویش را درید.

ایستاد. خون داغ روی صورتش حس زنده بودن داشت. با طعم شور و آهنین خون، لبخند زد. خنجر‌های خونین را غلاف کرد. دو قدم بلند برداشت و با هر دو دست، درب دولنگه سرسرای شاه را گشود.

برق تمیزی تالار از بین رفته و کدری عجیبی کف و ستون‌ها را پوشانده بود. آن تالار بزرگ، به جز تخت شاه، خالی بود. نامتناسب و برهنه به نظر می‌رسید.

روی تخت، شاه نشسته بود. موهای سیاهش تا شانه‌هایش می‌رسیدند و صورت سفیدش را قاب گرفته بودند. چانه و فک محکمش، چشمان سیاه وحشی و جدی‌اش، ابروان کشیده و نگاه هوشمند و چروک‌های ریز پیشانی و کنار چشمانش. او به طرز آزاردهنده‌ای آشنا بود، هنوز برادرش بود، همان قد بلند و شانه‌های قدرتمندی که مثل بالهای یک عقاب زمانی محافظ او بودند. همان انگشتان کشیده که دنیس از نگاه کردن به آنها خودداری می‌کرد. ظاهرش آشنا بود، ظاهرش برادری بود که دنیس سال‌ها در قلب نگهش داشته بود.

روی پیشانی‌اش، کنار ابروی چپ، جای زخم سفیدی داشت که کسی زیاد به آن توجه نمی کرد، برخلاف زخم صورت دنیس که خیلی بد جوش خورده بود و جزوی از هویتش شده بود. آن زخم روی پیشانی جوزا، مرز پایان خواهر و برادری‌شان بود. روزی که دنیس برادرش را از دست داد.

لباس شاه مشکی ولی ساده بود، تنها چکمه‌های چرم سیاهش به نظر گران‌قیمت می‌رسیدند. تاج طلایی روی سرش به شکل نامتناسبی رنگارنگ بود.

دنیس تالار را از نظر گذراند. هیچ سلاح بدرد بخوری آنجا نبود. جوزا مسلح نبود. فقط از نظر قدرت جسمانی، یک سر و گردن از دنیس بالاتر بود و برگ برنده روانی را هم داشت: او یک بار از پس کشتن خواهرش بر آمده بود، اما دنیس هرگز نتوانسته بود برادرش را بکشد.

جوزا با لبخند کجی سر بلند کرد.«خواهر! پس برگشتی خونه.» غافلگیر شده بود؟ نشده بود؟ از چهره‌اش‌اش هیچ چیز معلوم نبود.

دنیس به چشمان او نگاه کرد.«این‌جا خونه من نیست.» چشمان سیاه او، آیینه چشمان دنیس. جنونی از خشم در رگ‌های دنیس شکل می‌گرفت، مثل میل یک حیوان به کشتن شکارچی.

جوزا مشوق گفت:«زود باش، بگو من هم برادرت نیستم. انکار پدر برات آسون بود.» نفس عمیقی کشید و روی تختش به سمت دنیس خم شد. از مرگ ساحره خبر داشت؟ اصلا از چیزی خبر داشت؟ اصلا فکر می‌کرد؟ «حرفایی که یادت دادن رو بریز بیرون، رنیسورا. بگو یه خائن برادر تو نیست. چرندهای همیشگی...»

دنیس حرف او را برید:«تو برادرم هستی.» مکث کرد. حقیقت داشت. برادرش بود و همیشه برادرش می‌ماند.«و مایه تاسفه.»

«با این وجود تو اینجایی ، خواهر.» نگاه جوزا ناخوانا بود، در اعماقش هنوز می‌شد ردی از جوزای قدیمی را دید؛ جسارت، حق طلبی و گستاخی. اما حالا سرشار از جنونی سیاه شده بود. دنیس سعی کرد باور کند این جادوست، اما نبود. جادویی در کار نبود. این جوزا بود؛ جوزایی که دیگران ساخته بودند. جوزایی که از دست رفته بود.

شاه گفت:«من یک بار به تو فرصت دادم که به ما ملحق بشی، عوضش تو روی من خنجر کشیدی. با این وجود اگر برای این اینجایی می‌تونم یه فرصت دیگه...»

«من اینجام تا تو رو بکشم.» با هرکلمه هزار بار او را در ذهنش کشت.

جوزا پلک زد، و خندید. «پس بکش، خواهر‌. تردید نکن. دفعه قبل تردید کردی و صورت قشنگت از دست رفت.» در خنده و نگاهش چیزی جنون آمیز وجود داشت، یک چیز تاریک که روح او را همین حالا هم به قعر یک اقیانوس سیاه کشیده بود. تصویر گذشته مثل بختک روی دنیس افتاد: برادری که روی سینه او نشسته بود و با تیغه‌ی خنجر صورت او را لایه لایه می‌برید.

دنیس با قدم‌های مصمم در تالار پیش رفت. چشمان سیاهش، همرنگ چشمان جوزا ، جدی و تیره بودند، اما قلبش به شدت می‌کوبید و چیزی شبیه یک وحشت کودکانه در قفسه سینه‌اش زنده شده بود. چیزی به رنگ همان دختر یازده سال پیش.

ایستاد و شمشیرش را از پشتش بیرون کشید. آن را چرخاند و از تیغه‌اش گرفت. به طرف جوزا پرتش کرد. شمشیر با صدای بلندی جلوی پای شاه انداخت. «برش دار.»

جوزا ایستاد و به او نگاه کرد. دنیس تکرار کرد:«برش دار. تخمش رو داشته باش که من رو بکشی.»

جوزا خندید.«بددهن‌تر شدی، رنیسورا. اگه اینجایی که من رو بکشی، چرا خطر می‌کنی؟»

دنیس خنجرهایش را بیرون کشید و پاهایش را به عرض شانه باز کرد.« قرار نیست فقط بکشمت. »

جوزا تاح را از سرش برداشت و روی تخت گذاشت. خم شد و شمشیر را برداشت. خندید.« چی می‌بینم؟ رنیسورای فراری از حق موروثی، حالا برادرش رو برای تاج و تخت می‌کشه؟»

دنیس مچ‌هایش را گرم کرد.«تو فرض کن تاج و تخت رو از برادرم نجات می‌دم.» مکث کرد و وحشی‌ترین نگاهش را به او انداخت.« اسم من دنیسه.»

جوزا از سه پله پایین آمد. آرام به طرف چپ رفت و طناب تزیین شده‌ای را کشید. صدای زنگ بلند شد.

دنیس کمی به عقب چرخید پ آماده ورود افرادی از بیرون شد، اما هیچ کس درب تالار را باز نکرد. دنیس نفس عمیقی کشید و به اضطرابش اجازه داد به شکل قهقهه بیرون بیاید.«هیچکس اون بیرون نیست. تاریک‌ها همه شمال نیستن... تاریکها کجان؟»

جوزا شمشیر را تنظیم کرد و مویش را پشت گوشش راند.«توی شهرن... سراغ مردم. این خوشحالت می‌کنه، خواهر ؟»

دنیس پلک زد و سعی کرد تمام احتمالات را از ذهنش بیرون کند. «بیا. بیا.» فریاد زد:«بیا!»

جوزا دو قدم بلند برداشت، زیگزاگ، آشنا. حمله را برادرش به دنیس یاد داده بود. دنیس از حرکت شمشیر جاخالی داد و مثل یک گربه وحشی با چاقوهایش حمله کرد. نیم‌دایره‌های مرگباری در هوا کشید و همزمان با عقب نشینی جوزا، جلو و جلوتر رفت.

جوزا خم شد و دنیس را دور زد. دنیس به طور غریزی هر دو خنجر را در جهت عبور او گرفت. فولاد ساییده شد و صدای تیز آن، پهلوی دنیس را از دریده شدن حفظ کرد. دنیس یکی از خنجر‌هایش را در دست چرخاند.

جوزا گفت:« با خنجرهایی که خودم برات خریدم؟»

دنیس شکم او را نشانه رفت دوباره حمله کرد. خنجرش در شمشیر قفل شد. خنجر را پایین کشید، ازاد کرد و گفت:«بیخود زور نزن. روی من اثر نداره.» دوباره حمله کرد.«همون بدنی رو ریزریز می‌کنم که نجاتم داده.»

جوزا با دست آزادش ساعد او را گرفت و پیچاند. دنیس خم شد و صدای کتفش، و فریاد ناخودآگاه خودش را شنید. جوزا او را به سمت خودش کشبد و پشت او را به سینه خودش چسباند. دستش را دور بدن او قفل کرد.

با لحن تمسخرامیزی گفت:«سرت چی شده؟»

دنیس خودش را از آغوش او آزاد کرد. جوزا ادامه داد:«کی پانسمانش کرده؟ شبیه کبوتر چاهی شدی.»

دنیس دور او چرخید. نگاه جوزا روی خواهرش مانده بود. صحنه به شدت آشنا بود، و دنیش ناگهان فهمید برادرش از قصد او را در آغوش گرفته بود. جوزا هم داشت به رقص پاییزه فکر می‌کرد، رقص توساندرایی‌ها که با چرخش خواهر و برادر شروع می‌شد. دنیس چهارده ساله بود که با جوزا به آن جشن رفت.

جوزا پرسید:«چرا رنی؟» درد آشنایی درنگاهش بود که دیگر دنیس را فریب نمی‌داد.

دنیس نفس گرفت.«چون تو سوگندت رو شکستی.» دوباره حمله کرد.

جوزا با شمشیر حمله‌های سریع خنجر را دفع کرد.«چی تو جیب تو می‌ره؟»

دنیس خیز برداشت و خودش را محکم به سینه جوزا کوبید. هردو روی زمین افتادند و شمشیر با صدای بلندی چند متر دورتر افتاد. دنیس یک خنجر را رها کرد و خنجر دوم را، که جوزا تیغه اش را با دست گرفته بود، به طرف جناغ سینه برادرش فشار داد.«قضیه همینه. چیزی به اسم جیب من و تو وجود نداره.»

جوزا با مشت به گونه دنیس کوبید. سر دنیس به راست پرت شد. بلافاصله برگشت و با تیغه خنجری که در دست داشت، از ابرو تا چانه جوزا را درید: زخمی درست شبیه زخم خودش.

جوزا داد کشید:« هرزه!» دوباره به صورت دنیس کوبید. روی پهلو چرخید و دنیس را به زیر راند. خودش را روی او قفل کرد. دنیس نفهمید خنجرش کجا افتاد. خون دهانش را پر کرده بود و طبل در سرش می‌کوبید.

جوزا گفت:«یه کلمه حرف از خودت داری؟ یه چیزیکه تو دهنت نذاشته باشن؟»

دنیس سرش را روی زمین چرخاند. یک چاقوی کوچک بیرون کشید و در ران جوزا فرو کرد. با دست دیگرش سینه او را هل داد تا عقب برود.

جوزا عقب نرفت. غرید. با هر دو دست موهای شقیقه دنیس و پانسمانش را گرفت. سر دنیس را از زمین جدا کرد و پس سر او را محکم به کف سرسرا کوبید. یک بار، دوبار، سه بار. گوش های دنیس جیغ می‌کشیدند و کوبش طبل در سرش محو و محوتر می‌شد. چاقو را از ران جوزا بیرون کشید و بالاتر، دوباره در ران او فرو کرد.

جوزا دستانش را دور گلوی او قفل کرد و وزنش را روی انگشتانش انداخت. از بین دندان‌هایش گفت:«چه کسی می‌تونستی بشی... چه کسایی می‌تونستیم با هم بشیم...»

دنیا در پیش چشمان دنیس تیره و تار شد. چاقو را بیرون کشید و با اخرین توانش در پهلوی جوزا فرو کرد، اما حتی ذره‌ای از قدرت دستان او نکاست.

دنیس تسلیم شد. دستانش کنارش افتادند، و نورهای رنگی چشمانش به سیاه و سفید گراییدند.
 
  • دابل‌لایک
امتیازات: Sui
فصل نوزدهم: تا پایان
بخش چهارم


زینب‌گل داشت با نهایت سرعتی که می‌توانست به طرف معبد می‌دوید. نفس‌هایش گلویش را می‌سوزاندند و پهلویش تیر می‌کشید. ران پایش نبض می‌زد. فکر نمی‌کرد تیلیا را دوباره ببیند، حداقل نه اینجا و نه به این شکل. وقتی فریاد می‌زد و به سربازان می‌گفت که تاریک‌ها را به سمت غرب بکشند، بخشی از وجودش از امید و نور پر شده بود.

مکالمه‌اش با تیلیا کوتاه بود اما فهمیده بود چه باید بکند. تاریک‌ها در پناه کوه با ستاره‌ها محاصره شده بودند. نمی‌توانستند از نور بگذرند و صدای جیغ‌هایشان گوش کوهستان را کر کرده بود. هر از گاهی یکی‌شان به طرف ستاره‌ها خیز می‌داشت اما نور دوباره او را عقب می‌زد. از دور، جایی که زینب‌گل بود، دیوار سفید و مواجی از سواران سفید دیده می‌شد که نیم‌دایره‌های متعددی ساخته و تاریک‌ها را گروه گروه گیر انداخته بودند.

در حالی که به شدت می‌لنگید، خودش را به معبد رساند و محکم به آنیا، که به غرب چشم دوخته بود، تنه زد. آنیا از فرصت استفاده کرد و پرسید:«اون تیلیاست نه؟ اون تیلیاست!»
زینب‌گل جواب داد:«خود تیلیاست!» برق نگاهش در چشمان آنیا هم منعکس شد. تاریک‌های زیادی اطرافش نبودند ولی تمام کسانی که دور و برش می‌دید با یک تاریک درگیر بودند یا به طرف غرب می‌دویدند. یا مرده بودند.

تاریا و آستو نزدیک ستاره‌ها مانده بودند. سینور مارون رهبری را به دست گرفته بود. وقتی از کنار زینب‌گل می‌گذشت ، فریاد زد:« لورینا، معبد رو پاکسازی کن. آنیا پیش زخمی‌ها.»

جای بحث نبود. زینب‌گل. روی شانه آنیا زد.«مراقب کیمیا هستی؟»
«مثل چشمام.» به طرف شرق دوید و پشت غبار و آوار ناپدید شد.

زینب‌گل نگاهی به اطراف انداخت. فاطمه دست دختر نوجوانی را روی دوش کشیده بود. موهای بلوند دختر از خون سرخ شده بودند و دستش را روی صورتش گرفته بود. کارن و سارا را پیدا نمی‌کرد، اما نمی‌توانست بیشتر صبر کند. از پله‌های ترک خورده معبد بالا رفت. نیمی‌ از سقف طوری فرو ریخته بود که زینب‌گل احتمال نمی‌داد تاریکی آن‌جا باشد.
ناگهان صدای جیغ تاریک‌ها اوج گرفت. زینب‌گل ایستاد و به غرب نگاه کرد. غبار از روی کوه‌ها برمی‌خاست. در حالی که چشمانش را تنگ کرده بود تا دشمن جدید را ببیند، چیزی دستش را گرفت. ضربان قلبش ناگهان بالا رفت و عقب پرید، اما فقط سارا آنجا ایستاده بود. موهایش هم ریخته و صورتش خاک‌آلود و کثیف بود. با صدای دورگه‌ای گفت:« می‌شه من با تو بیام؟»

زینب‌گل پلک زد.«آره.. » خنجرش را از غلاف بیرون آورد و به دست سارا داد. نگاهش دوباره به کوهستان افتاد. از میان غبار، رودخانه‌ای صاعقه‌مانند از شیب کوه جاری شد، رودی که به سفیدی اسب‌های ستارگان بود. زینب گل پلک زد و سعی کرد آب دهان خشکش را قورت دهد.«ریشه‌های سفید رسیدن!»

تاریک‌های نزدیک کوهپایه به زمین می‌افتادند، این را به طور مبهم می‌توانست تشخیص دهد. به سارا گفت:« بیا!» و وارد معبد شد. سارا به دنبالش از درگاه گذشت.

هوا به تاریکی یک بعد از ظهر ابری بود، چون ابرهای سیاه هنوز از بین نرفته بودند، اما از میان بخش‌های فروریخته معبد نور به داخل می‌تابید. آوار تقریبا جای دیوار را پر کرده بود. تکه‌های زره، بدن انسان، خون و مقدار زیادی خرده سنگ کف زمین ریخته بود. انبارها هنوز سالم بودند و همچنین اتاقی که اجساد در آن جمع شده بودند و دربش باز بود. زینب‌گل شمشیرش را از غلاف بیرون آورد و با دو دست نگه داشت.

صندل‌هایشان با صدای ترق‌ترق خرده سنگ‌ها را می‌شکستند. معبد کاملا خالی بود و همین باعث می‌شد اجساد به نحوی زنده به نظر برسند. زینب‌گل به سارا، به که اجساد خیره شده بود ، گفت:« بعد از این چکمه می‌پوشم. دیگه از صندل خسته...»

همان‌جا بود که اتفاق افتاد. سارا دید که یکی از اجساد تکان خورد. بالا آمد، عمودی شد و همانجا سارا دید که آن جسد پا ندارد و فقط بالاتنه است. روده‌هایش آویزان بودند. جسد در فاصله یک متری زمین تکان خورد و بعد به زمین افتاد.

موجودی سرش را از بدن جسد بیرون کشید. صورت و دهانش از خون خیس شده بود و داشت با دهانی باز گوشت اجساد را می‌جوید. آن موجود، آن تاریک، یک دختر که روی گونه‌اش جای پنجه گرولا داشت و موهای قهوه‌ای بلندش آشفته بودند. چشمانش کاملا باز و گرد بودند و سرشار از وحشیگری تاریک‌ها.

زینب‌گل که پشت به تاریک ایستاده بود، پرسید:«سارا؟ چته؟»اما سارا کاملا خشک شده بود، چون دختر را می‌شناخت، فاطمه برایش گفته بود که آن دختر برادرش را زیرزمین مدرسه تربیت جنگجو ازدست داده است.

زینب‌گل چرخید و رد نگاه سارا را گرفت. زمزمه کرد:«اوینا؟»

فرصت نکرد چیز دیگری بگوید. اوینا خیز برداشت و با تمام توانش خودش را به طرف زینب‌گل پرت کرد و پشت او را محکم به زمین کوبید و با او گلاویز شد. شمشیر به زمین افتاد. سارا خنجر را بالا برد و در شانه اوینا فرو کرد. تاریک سرش را بالا آورد و جیغ کشید. پایش را روی شکم زینب‌گل گذاشت و روی سارا پرید. زینب‌گل داد کشید و مثل جنین در خودش جمع شد، اما جیغ سارا باعث شد در آدرنالین غرق شود و از جا بپرد.

شمشیرش خیلی دور بود، پس از روی غریزه شانه‌های اوینا را گرفت و او را عقب کشید.

دیر شده بود. تاریک دندان‌هایش روی حنجره سارا قفل کرد. خون فواره زد و وقتی زینب‌گل تاریک را به عقب کشید، گوشت و خون گلوی سارا هم جدا شد.

اوینا به پشت روی زمین افتاد. زینب‌گل شمشیرش را قاپ زد و در هوا تاب داد تا تاریک را عقب بزند. خدا خدا می‌کرد که ریشه‌های سفید زودتر به معبد برسند. هنوز متوجه منبع آن هم خون نشده بود.

اما صدای غلغل حلق سارا توجهش را جلب کرد. برگشت و نگاهش به دختر لاغراندام افتاد که دستانش را روی گلویش می‌فشرد و خون ‌و کف از دهانش بیرون می‌ریخت.

همان لحظه که نگاه زینب‌گل به او افتاد، آرام گرفت. چشمانش باز ماندند.

سارا مرده بود.

زینب‌گل نفس‌زنان با آتش عجیبی از خشم و استیصال پر می‌شد، انگار چیزی را در قفسه سینه‌اش آتش زده باشند. دندان‌هایش را برهم فشرد. نفسش از دندان‌هایش می‌گذشت و صدا می‌داد. به طرف تاریک برگشت و با تکام هوای درون ریه‌هایش فریاد زد. اوینا هم جوابش را با فریاد داد و به طرفش پرید.

زینب‌گل شمشیر را بالا برد. تاریک با هر دو دست شمشیر را گرفت و کشید. بلافاصله هلش داد و با قبضه شمشیر به پیشانی زینب‌گل کوبید. شمشیر را از دست زینب‌گل بیرون کشید و به زمین انداخت. چهارانگشت تاریک قطع شده بود، اما به نظر می‌رسید حتی قطع شدنشان را حس نمی‌کند.

داغی قفسه سینه زینب‌گل به چشمانش رسیده بود و پرده‌ای از خون و اشک جلوی دیدش را گرفته بود. اما باید تاریک را زنده نگه می‌داشت، این تاریکی بود، نه خود اوینا. وقتی با ضربان سرش درگیر این فکر شده بود، تاریک هلش داد و پشتش را محکم به دیوار سنگی کوبید. چیزی پوست پشتش را شکافت. گیره فلزی مویش شکست و گردنش را برید.

خون، درد، بقا و خشم. چهار عنصری بودند که باعث شدند زینب‌گل در آن لحظه همه چیز را -سهوا یا عمدا- از یاد ببرد. شانه اوینا را که ناخودآگاه گرفته بود، رها کرد. تاریک او را به سمت خود کشید و دوباره و دوباره به دیوار سنگی کوبید.

زینب‌گل سرانجام گیره موی شکسته‌اش را از پشت گردنش بیرون کشید و در گلوی تاریک فرو کرد. خون داغ روی دستش جاری شد. اوینا عقب افتاد.

زینب‌گل روی زمین خم شد، و در حالی که تاریک در خون خودش دست و پا می‌زد- همانطور که سارا در خون خودش خفه شده بود. زینب‌گل سرش را تکان داد تا تصویر مرگ سارا را از دهنش بتکاند اما جسدی که جلویش افتاده بود را که نمی‌توانست حذف کند. خنجرش را از میان انگشتان جسد سارا برداشت.

زمین معبد می‌لرزید اما زینب‌گل توجهی نکرد. غبار بلند شد. زینب‌گل روی شکم اوینا نشست. کامش با تلخی تهوع‌آوری پر شده بود و اشک‌هایش روی صورت خون‌آلودش می‌ریختند. با دستان تاریک کلنجار رفت و خنجر را بالا برد. ریشه‌های سفید را دید که از کنار پاهایش گذشتند، مثل ریشه‌های یک درخت دور سر اوینا پیچیدند.
دستان تاریک فرو افتادند. دهانش را با فریادی باز کرد و نور سفید از چشمان و دهانش بیرون تراوید. زینب‌گل با نفسی که در سینه حبس شده بود و بدنی که از شدت خشم و هیجان می‌لرزید، خنجر را بالا نگه داشت، نه چون تردید کرده بود یا چون اوینا داشت به انسانیت برمی‌گشت، چون نور تمرکزش را از بین برده بود.

نور محو شد و ریشه.ها به راهشان به سمت دیوار فروریخته ادامه دادند. چشمان اوینا باز شدند، چشمان قهوه‌ای معمولی‌اش. دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید. خون از گلویش می‌جوشید اما اصلا عمیق نبود. یک دستش را روی گلویش فشار می‌داد. زنده می‌ماند. می‌توانست زنده بماند. خطر تمام شده بود.

اما درد تمام نشده بود، جنون خونینی که رگ‌های زینب‌گل را می‌سوزاند و اضطراب ماه‌ها را در خود داشت.

زینب‌گل داد کشید و خنجر را تا دسته در سینه اوینا، درست بین سینه‌هایش، فرو برد. سینه‌بند چرمی مقاومت مختصری کرد. زینب‌گل روی او خم شد و با هر دو دست، دسته را فشار داد تا جایی که استخوان‌ها شکستند و اندام‌ها پاره شدند و دسته هم در سینه اوینا فرو رفت. کف دست زینب‌گل به سینه خون‌آلود اوینا رسید.

سر اوینا روی کف سنگی معبد افتاد و بی‌حرکت شد.

زینب‌گل نفس‌های عمیق و دردناکی کشید. قلبش با سنگینی آزاردهنده‌ای آرام گرفت، انگار یک تکه سنگ در قفسه سینه‌اش باشد. بدنش ناگهان یخ کرده بود، درد هیچکدام از زخم‌هایش را حس نمی‌کرد. حواس و عقلش داشت برمی‌گشت. داشت می‌فهمید که واقعا چه کرده.

این اولین قتل عمد او بود.



با تشکر از @s@rah برای حضورش در این داستان.
 
فصل نوزدهم: تا پایان
بخش پنجم



دنیا ناگهان بر دنیس فرو افتاد. همانطور که وزن برادرش از رویش کنار رفت، انگار از ارتفاع سقوط کرد و محکم به زمین خورد. عضلاتش منقبض و چشمانش تا آخرین حد ممکن باز شدند. نفس صداداری کشید و به شدت سرفه کرد. صدای فریاد جوزا را می‌شنید اما چند ثانیه طول کشید تا چشمانش دوباره بتوانند ببینند.

جوزا به پشت روی زمین افتاده بود و با چیزی که دنیس درست تشخیص نمی‌داد کشتی می‌گرفت. صدای غرشی بلند شد. دنیس شقیقه‌هایش را گرفت و به شدت سرفه کرد.

همین‌که دیدش را به دست آورد، آن را دید. حیوان بزرگ و پرمویی که پنجه‌هایش را دو ژرف سر جوزا گذاشته بود. یک پلنگ سفید ماده که خال‌های روی پوستش به رنگ طوسی روشن بودند. همان دم، پلنگ با دندان‌هایش گلوی شاه را پاره کرد.

خون داغ روی صورت دنیس پاشید و او را از جا پراند.

پلنگ سرش را بالا آورد. بدن‌ شاه با دستان باز روی زمین افتاده بود. سرش به کنار چرخیده و چشمان سیاهش روی دنیس قفل شده بودند. پلنگ پنجه‌اش را روی سینه جوزا گذاشت و عقب کشید. چرخید و به طرف دنیس قدم برداشت.

دنیس به شکلی غریزی روی زمین عقب خزید تا جایی که پشتش به ستون سنگی خورد. پلنگ به نرمی به طرفش می‌آمد. چشمان زردش می‌درخشیدند و دور دهانش از خون جوزا سرخ بود، اما به طرزی غریبی بی‌آزار به نظر می‌رسید.

دنیس به شدت نفس نفس می‌زد چون اثر خفگی هنوز از بدنش نرفته بود. زمزمه کرد:«ریساچ.»

پلنگ را تا به حال ندیده بود اما او را می‌شناخت، پلنگ ماده افسانه‌ای که کنار خون سلطنتی باقی می‌ماند، کنار فرمانروای برحق. دنیس دستش را بالا آورد. پلنگ جلو آمد و پشت دست او را به نرمی یک بوسه، لیسید. زیانش داغ و مرطوب بود. دنیس نفس بریده‌ای کشید و در ذهنش تصور کرد که پلنگ انگشتان او را با دندان‌هایش می‌کند.

اما ریساچ او را گاز نگرفت. سرش را پایین آورد و پشت گردنش را بخ آرامی به کف دست دنیس مالید. جلو آمد و دنیس انگشتانش را بین موهای پشت پلنگ فرو برد. ریساچ غرش رضایتمندانه‌ای کرد و سرش را سطح داخلی بازوی دنیس مالید.

دنیس زمزمه کرد:« جوزا مرده.» تمام بدنش تیر می‌کشید. «تو کشتیش.»

ریساچ دوباره غرید و خون را از روی صورت دنیس لیسید. دنیس سرش را عقب کشید و خز نرم بدن پلنگ را نوازش کرد:«ممنون.»

پانسمان سفید را از سرش باز کرد و به ستون تکیه داد. پاهایش را دراز کرد و به خون برادرش خیره شد که ذره ذره روی کف سنگی پیش می‌رفت و جمع می‌شد.

زمین شروع به لرزیدن کرد و ریشه‌های سفید از درگاه به سرعت وارد شدند روی زمین پیش رفتند و دور بدن جوزا پیچیدند. دنیس موی پلنگ را در چنگ گرفت و به جسد خیره شد، شاید امیدوار بود جوزا بیدار شود و به سالها قبل برگشته باشد‌. ریساچ رو به ریشه‌ها غرید.

ریشه‌های سفید دوبار تپیدند و محو شدند. جسد حوزا تکان نخورد. دنیس دوباره به ستون تکیه داد. دیگر تاریک‌ها هم رفته بودند.

دنیس پشت گوش‌ ریساچ را خاراند و گفت:« حالا ملکه‌ام... فکر کنم. حالا باید چیکار کنیم؟»

ریساچ عقب کشید. مثل یک گربه نشست و به دنیس خیره شد. دمش را روی هوا تاب داد. دنیس به او نگاه کرد و گفت:« می‌دونم. باید برگردیم رایانا.»

دستش را از ستون گرفت و با ناله‌ای بلند شد. ریساچ جلو پرید و با سرش کمر او را به بالا هل داد. دنیس چند قدم برداشت و از بالا به بدن جوزا خیره شد.«می‌دونی، فک کنم خودم باید می‌کشتمش.» ریساچ زوزه کوتاهی کشید.

دنیس شمشیر و چاقوهایش را برداشت. در حالیکه لنگان به طرف درب تالار می‌رفت و پلنگ سفید را هم کنارش داشت، گفت:«بیا... بیا ببینیم می‌تونیم به اسب پیدا کنیم.» مکث کرد. « یه چیزی هم پیدا کنیم بخوریم.»
 
فصل نوزدهم: تا پایان
بخش ششم



وقتی زینب‌گل از معبد بیرون آمد، ابرهای سیاه ناپدید شده بودند و هلال ماه در آسمان می‌درخشید. دورتا دور معبد با نور ستاره‌هایی روشن شده بود که روی زمین راه می‌رفتند‌. مارژیت‌ها کنار معبد ایستاده بودند. تعدادشان خیلی کمتر شده بود. آستو جلوتر ایستاده بود و ایشلان کنارش. هر دو به ستاره‌ها خیره شده بودند.

زینب‌گل می‌توانست هرکسی که می‌خواست را به راحتی پیدا کند، اما بهت و درد در سرش می‌تپید. پیراهنش با خون به بدنش چسبیده بود و جریان و چکیدن خون را حس می‌کرد. شانه‌های زره‌اش شکسته بودند. هم‌چنان که به ستاره‌ها خیره شده بود، بندهای زرهش را باز کرد و محافظ‌های شانه و کمرش را به زمین انداخت. نفس عمیقی کشید و آرام از پله‌ها پایین آمد.

مقابلش، آنیا محکم به آغوش تیلیا پرید و به زبانی که زینب‌گل نمی‌فهمید به سرعت با او حرف می‌زد. اما تیلیا او را آرام عقب زد و پرسید:«تاریوس کجاست؟»

چیزی بر چهره آنیا سایه انداخت. او مچ ستاره را گرفت و با خودش کشید. زینب‌گل هم به همراه همه ستاره‌ها به دنبالشان رفت.

تاریوس روی زمین خوابیده بود. پایش از زیر زانو قطع شده بود و سرش ضربه خورده بود و هرچیزی در دنیای درمانگر‌ها مرگش را حتمی می‌دانست.

تیلیا از بالا به او نگاه کرد. زینب‌گل چند قدم جلو رفت. نگاهش به کیمیا افتاد که بالای سر تاریوس روی سنگی نشسته بود. زنده و سالم بود، اما چهره‌اش غم عمیقی داشت.

یکی از ستاره‌ها جلو رفت و زینب‌گل با حیرت متوجه شد که او دقیقا شبیه تیلیاست، فقط کمی سالخورده‌تر. همان موهای فیروزه‌ای و همان پوست سفید درخشان. نیم‌تاج سفید الماس‌نشانی روی موهایش داشت.

ستاره دستش را روی شانه تیلیا گذاشت و گفت:« تو به جای دیگه‌ای تعلق داری.»

تیلیا چرخید. چشمان آبی‌اش با اشکی پر شده بودند که مثل الماس می‌درخشید. مردی از بین ستاره‌ها گفت:«این غبار رو رها کنین، بانوی من!»

تیلیا به آرامی سر تکان داد. تمام قد به طرف زن ستاره برگشت، و به تاریوس پشت کرد. زن سر تکان داد و شروع به خواندن آوازی کرد که زینب‌گل هیچ چیزی از زبانش نمی‌دانست. ستاره‌های دیگر با او همراه شدند. زن در زمین فرو رفت، انگار قدش کوتاه و کوتاه‌تر می‌شد. تیلیا به او زل زده بود.

ستاره ملکه، ستاره قطبی، در خاک زمین فرو رفت و مرد. بلافاصله خاک شکافت و یک ساقه سبز بیرون آمد. با سرعتی شگفت‌انگیز مثل گل‌های جنگاوران رشد کرد و یک گل آبی داد. تاج الماس روی زمین ماند.

آواز آرام گرفت.

تیلیا زانو زد. تاج را برداشت و گل را چید. ایستاد و تاج را روی موهایش گذاشت. مرد ستاره بلند گفت:« جاوید باد ملکه!»

ستاره‌ها تکرار کردند:«جاوید باد، ملکه!»

تیلیا اخم کرده بود و گل را در دستش می‌چرخاند. مرد ستاره پرسید:« می‌تونیم برگردیم خونه، بانوی من؟»

تیلیا سر تکان داد. صدایش دورگه بود:«بله، آکویلا.» سرش را بالا آورد. چشمان فیروزه‌ای‌اش درخششی غریب داشتند. دست راستش را بالا برد.

زینب‌گل به ستاره‌ها نگاه کرد. آن‌ها و اسب‌هایشان با صدایی شبیه صدای باد میان برگ درختان، به گوی‌های کوچک و شناور نور تبدیل می‌شدند. سفید، آبی و قرمز. سپس یکی یکی مثل گلوله‌های نورانی آتش‌بازی، به سمت آسمان رفتند.

زینب‌گل سرش را به عقب خم کرد. موهای سیاهش باز شده و روی شانه‌هایش ریخته بودند. به آسمانی نگریست که ستاره‌ها یکی یکی به آن اضافه می‌شدند، مثل نگین‌های سفیدی که روی یک دامن سیاه بدوزند.

به طرف آنیا رفت که داشت با تیلیا صحبت می‌کرد. دید که تیلیا گل را به آنیا داد، و شنید که به آنیا چیزی گفت شبیه:«گل شفابخش ستاره»

آنیا به تاریوس نگاه کرد و پرسید:«اون؟»

تیلیا سر تکان داد و به تاریوس نگاه کرد:«دیر شده.»

زینب‌گل قدم‌هایش را سریع‌تر کرد و ناخودآگاه تیلیا را صدا زد. تیلیا برگشت و آرام و غیرمنتظره او را در آغوش گرفت. داغی سنگینی که از داخل معبد روی سینه زینب‌گل فشار می‌آورد، به نحوی در نور حل شد.

وقتی رهایش کرد، قفسه‌سینه‌اش با سبکی عجیبی بالا و پایین می‌رفت. تیلیا به او لبخند زد و هیچ چیز نگفت. برای سینور مارون سر خم کرد. روی شانه آنیا زد که گریه‌اش گرفته بود. بعد به طرف تاریوس رفت و کنار آن بدن رو مرگ-یا شاید مرده؟- زانو زد. ده‌ها چشم به آن دو خیره شده بودند.
 
فصل نوزدهم: تا پایان
بخش هفتم


تیلیا به تاریوس خیره شد. چه جوان بود، و چه رنگ‌پریده! صورت خون‌آلود تاریوس به سفیدی یک جسد بود و حتی پلک‌هایش دیگر نمی‌لرزیدند. یک دستش روی شکمش و دیگری کنارش قرار داشت.

تیلیا به او نگاه کرد. می‌توانست ضریان قلب او را احساس کند، که به سختی خون را در بدن سردش پخش می‌کرد. دلش می‌خواست تا ابد این‌جا بماند. به تاریوس خیره شد و براندازش کرد، موهای قهوه‌ای‌اش که در نور بدن تیلیا سیاه به نظر می‌رسیدند. چهره رنگ‌پریده‌اش، بینی و لب‌هایش، فک محکمش و گونه‌هایی که با ضعف بیرون زده بودند. اندیشید که او زیباست. نه جذاب، نه خوش‌چهره، زیبا. او زیباست، جسمش و روحش و تمام نقص‌هایی که تیلیا می‌شناخت و دوست می‌داشت. اندیشید که او زیباست و این عمیق‌ترین تحسین یک زن است.

دستش را دراز کرد و دست او را به آرامی گرفت، اما تاریوس تکان نخورد. شوخی نکرد، نخندید، نگاهش نکرد. تیلیا با خیانتی که به حافظه او کرده بود، با دروغ‌های خودش تنها ماند.

اندیشید که تمام آن‌چه می‌خواهد، این است که آن چشمان سبز یک بار دیگر باز شوند.

دنیا همان‌جا پاسخ آرزویش را داد. قلب تاریوس از حرکت ایستاد.

تیلیا با وحشتی ناگهانی از جا پرید، ترس و درد مثل گویی از نور در سینه‌اش جمع شد. از گلویش بالا آمد و در حالی که به شدت می‌درخشید، به بغض درون گلویش پیوست. رادان را دید که به طرفشان دوید و بالا سر آن‌ها ایستاد. سپس هراسان زانو زد و انگشتانش را روی نبض گردن تاریوس گذاشت، نبضی که نمی‌تپید. نگاه هراسان رادان به تیلیا افتاد.

دختر ستارگان، چاقویش را بیرون آورد و به آرامی طره از از مویش جدا کرد. دست تاریوس را گرفت، دست جسد را که داشت سردتر از قبل می‌شد. نگاهش به رادان افتاد. زمزمه کرد:« اسب و شمشیرم رو به تاریوس می‌رسونی؟»

رادان با بغضی که صدایش را خروسی کرده بود، گفت:« اون مرده.»

« به تو می‌سپرمشون.» بعد نگاهش را از چهره مبهوت رادان برداشت. بغضی از جنس نور در گلویش می‌درخشید.

به آرامی خم شد، دستش را کنار سر تاریوس گذاشت، و او را برای اولین بار، عمیق و دردمند بوسید، انگار که تلخی یک خداحافظی بزرگ را از کامش به دهان او بریزد. چشمانش را بست و اندیشید که روزی روی این زمین، تاریوس زن دیگری را خواهد خواست، دوست خواهد داشت، خواهد بوسید. که این آخرین بار خواهد بود، آخرین ظلم این دنیا به او. آسمان و زمین دست در دست هم ارزشمندترین چیز ملکه آسمان‌ها را دزدیده بودند.

گلوله نور از دهانش عبور کرد و از گلوی تاریوس پایین رفت.

قلبی که مرده بود، دوباره تپید.

تیلیا قامت راست کرد. دسته موی فیروزه‌ای‌اش را میان انگشتان تاریوس جا گذاشت. پلک زد و با لبخند محو و ناچیزی، به ذرات بی‌شمار نور تبدیل شد. دانه‌های کوچک نور مثل قاصدک‌ها در باد، به سمت آسمان رفتند. جایی در شمال، ستاره قطبی دوباره درخشید.

مقابل چشمان مبهوت انسان‌هایی که شگفت‌ترین پدیده ده‌هزار سال اخیر را دیده بودند، تاریوس دوباره نفس کشید.
 
فصل بیستم: به روز برمی‌گردیم... سرانجام.
بخش اول

درمانگرها تشت‌های فلزی بزرگی که در معبد پیدا کرده بودند، روی آتش‌هایی گذاشته بودند که آستو روشن کرده بود و داشتند آب و گیاهان مختلف می‌جوشاندند. گاهی ناله‌ای بلند می‌شد، اما فضای اطراف معبد به طرز عجیبی ارام و ساکت بود. سکوتش بعد از آن همه هیاهو، غریبه می‌نمود. یک درمانگر یک کاسه از مایع داغ داخل تشت پر کرد و به دست فاطمه داد. فاطمه چرخید و به مایع نگاه کرد. در کاسه فلزی رنگش مشخص نبود اما بوی خوبی داشت. به کیمیا نگاه کرد که داشت روی چشم لیرانا را می‌بست. چشم دختر توساندرایی با یک زخم مورب ترکیده بود. خواهرش، لیرا، کنار او نشسته بود و به آرامی از کاسه فلزی‌اش آب گرم می‌نوشید.

یک درمانگر پیرتر، شانه بهراد را بخیه می‌زد و امیر و محمدرضا بی‌کار نشسته بودند. از سرزمین آزاد و رایانا مردمی برای کمک رسیده بودند و داشتند غذا و شراب بین سربازها پخش می‌کردند. فاطمه به هیچ چیز اشتها نداشت، با این که خیلی گرسنه بود. تاریک‌ها یا مرده بودند یا درمان شده بودند. بیشترشان خوابیده بودند و بقیه با بهت یا گریه گوشه‌ای نشسته بودند، درحالی که یک نفر از دور یا نزدیک مراقبشان بود. رایانایی‌ها ذره ذره تاریک‌های درمان شده را با گاری‌هایشان به شهر می‌بردند. پیکی نزدیک سحر رسیده بود و خبر از پیروزی دنیس داده بود که به زودی ملکه دنیس می‌شد. همچنین گفته بود که خود دنیس در راه رایاناست و به مراسم احترام می‌رسد.

فاطمه دید که دختربچه سبزموی ظریفی به آغوش آستو پرید. آستو او را روی هوا چرخاند و محکم به بدنش چرخاند. فاطمه شنید که نیرووان، آن زن قوی‌هیکل جنوبی با صدای بمش درباره بی‌پیراهن بودن آستو نظر می‌داد.

پیش رفت و کارن و تاریا را در صف آن مایع گرم پیدا کرد. از آن‌ها رد شد. از کنار آوتر معبد گذشت و زینب‌گل را پیدا کرد.

زینب‌گل روی یک تکه سنگ بزرگ از آوار معبد نشسته و پای راستش را دراز کرده بود. انگشتانش را در هم گره کرده بود و لب‌هایش از طعم تلخ دهانش جمع شده بودند. سپیده دمیده و چیزی تا طلوع نمانده بود. فاطمه به طرفش رفت و در فاصله یک متری او، روی یک تکه سنگ دیگر نشست و به جمعیت خیره شد. کاسه را چشید و به طرف زینب‌گل دراز کرد:« بیا زینب. »

زینب‌گل بی‌آنکه حرفی بزند، با انگشت روی خالکوبی کمان‌ کشیده‌شده روی مچش ضربه زد. سوگندخورده‌ها هیچ مسکنی نمی‌نوشند، چه شراب باشد، چه گیاه دارویی که درد و هوشیاری را از بین ببرد. فاطمه یک شب این را از تینا شنیده بود. اندیشید که انگار سالها از مرگ تینا در جنگل مه گذشته است. دوباره کاسه را به طرف زینب‌گل دراز کرد:« بیا. آب و عسل و یه سری گیاهه.»

زینب گل زمزمه کرد:« گیاه‌هاش مسکن‌ان.»

«‌ انقد سخت نگیر، تاریا هم داشت می‌خورد.»

زینب‌گل لحظه‌ای تردید کرد، بعد کاسه را از فاطمه گرفت. فاطمه گفت:« مسکن هم نیست. یه چیزاییه مثل نعنا و... آویشن و مریم گلی و این چیزا.»

زینب‌گل یک جرعه کوچک نوشید. اصلاح کرد:«پلسنیا.»

«چی؟»

زینب‌گل یک جرعه بزرگتر نوشید و چشمانش را بست. بعد به فاطمه نگاه کرد.«پلسنیا ست. یه گیاه سم‌زداست.»

فاطمه شانه بالا انداخت و کاسه را پس گرفت.«منطقیه.» یک جرعه نوشید.

چند دقیقه در سکوت گذشت. آفتاب اندک اندک بالا آمد و اولین شعاع‌هایش روی صورت آن‌ها افتاد. زینب‌گل گفت:«سارا مرده.»

فاطمه با صدایی خنثی که با درونش هماهنگ نبود، جواب داد:«دیدم.»

«من... باید مواظبش می‌بودم.»

فاطمه یک جرعه دیگر نوشید و کاسه را خالی کرد.«قراره خودتو مقصر همه این چیزا بدونی؟»

«‌ قتل عمـ... .»

«ولش کن زینب.»صدای فاطمه قاطع بود. زینب‌گل دهانش را بست.

یک دقیقه بعد، زینب‌گل زمزمه کرد:« من دریچه‌ها رو باز کردم.»

فاطمه اندیشید که از اولین روزشان در این دنیا روزها گذشته‌ است. کاسه را زمین گذاشت.« اینا تقصیر تو نیست.»

زینب‌گل ساکت ماند. فاطمه ادامه داد:« اگه تو نبودی... و آنیا، و تاریا و بقیه، همه‌مون تا الان مرده بودیم.»

زینب‌گل گفت:« گمونم هیچ وقت نمی‌فهمیم.»

فاطمه بحث را عوض کرد:« حالا چی میشه ؟»

«چی‌می‌خوای بشه؟»

فاطمه شانه بالا انداخت و سعی کرد بخندد.«حالا همه اینا... چی می‌شن؟ واسه یه حموم می‌میرم.»

زینب‌گل لبخند خسته‌ای زد.«حموم فکر خوبیه. سه چهار روز دیگه بهش می‌رسیم.»

فاطمه ابروهایش را بالا برد:«چهار روز؟ چه خبره؟»

«اینجا باید جمع بشه. همه اونایی که می‌تونن بایستن برای ادای احترام به مرده‌ها می‌رن مدرسه. از جمله ما.» نفس عمیقی کشید و ادامه داد:«بعد میریم رایانا. به زخم های بزرگ و کوچیکمون می‌رسن... من فکر کنم قلاب سینه‌بندم توی پشتم فرو رفته... و همینطور که می‌بینی گیره موی فلزیم هم شکست و رفت توی پوستم. و بعدش هم می‌رسیم به حموم، و خواب.»

فاطمه صدایی برای تایید درآورد. بعد به زینب‌گل نگاه کرد:« یعنی تموم شد؟»

زینب‌گل خندید:« گمونم آره..؟» انتهای جمله‌اش با حالتی پرسشی کشیده شد. بعد روی شانه فاطمه زد:« خوشحالم که زنده‌ای.»

فاطمه لبخند زد:«منم.»
 
فصل بیستم: به روز برمی‌گردیم... سرانجام.
بخش دوم

مدرسه تربیت جنگجو مثل اولش بازسازی نشده بود، اما برای مراسم آماده بود. هیچ تزئینات خاصی نداشت، فقط ده‌ها و شاید صدها نفر در محوطه اصلی آن حلقه زده بودند. کیمیا، فاطمه و کارن کنار هم ایستاده بودند. زینب‌گل با بقیه سانوراها و سینورها در صف اول ایستاده و دنیس، که هنوز ملکه نشده بود، کنار او ایستاده بود. پلنگ سفید کنار پایش مثل یک گربه نشسته بود. باد می‌وزید.

سینور مارون شکسته‌ شده بود. این را از چهره و قامتش می‌شد خواند. چند کاغذ زرد‌رنگ در دست داشت. وسط حلقه جنگجویان خسته و زخمی، روی چهارپایه ایستاد. تاریا، به عنوان فرمانده دسته کمانداران، کنار او و پایین‌تر ایستاده بود. اساتید مدرسه پشت سرش بودند و بعد حلقه اول، سینورها و سانوراها و پشت سر آن ها سردارها و نهایتا، دیگران.

تاریا شیپور برادرش را به دهان برد و یک نفس کامل در آن دمید. نوای شیپور، محزون به نظر می‌رسید. آسمان صاف و آفتابی بود و زمستان ذره ذره داشت بار خودش را می‌بست. برفی که می‌بارید ریز و بی‌رمق بود، اما باد از روزهای قبل گرمتر شده بود. چون دیگر جادوی تاریک نداشت.

تاریا شیپور را پایین آورد و با صدایی رسا گفت:« ادای احترام!»

نظامیان زانو زدند. غیرنظامی‌ها بین جمعیت زیاد بودند و بعضی‌هایشان زانوزده بودند. کیمیا، فاطمه، کارن، بهراد، امیر و محمدرضا هم زانو زدند. نگاه کیمیا به آستو افتاد که لباس تمیزی پوشیده بود. آستو زانو زده و سرش را پایین انداخته بود. موهای سرخ آتشینش روی صورتش ریخته بودند.

سینور مارون نفس عمیقی کشید و شروع کرد:« سردار ملیریا.» از اولین کشته‌ها. کیمیا او را نمی‌شناخت.

جمعیت با صدایی محزون تکرار کرد:« ملیریا.»

فهرست اسامی ادامه پیدا کرد. فاطمه دست کیمیا را گرفته بود. جمعیت هر نام را تکرار می‌کرد و همچنان که فهرست به پایان خود نزدیک می‌شد، صدای جمع بیشتر و بیشتر رنگ گریه می‌گرفت. نام‌های آشنا درون کیمیا را می‌خراشیدند، خودشان را می‌کندند و برای همیشه به خاک و خاطرات می‌پیوستند.

مشخص بود که برخی نام‌ها را آنیا یا دیگران به فهرست اضافه کرده‌اند، چون اسم روباه‌های تونا هم در فهرست بود. شاید انصاف نبود که آنها هم باشند، اما به هر حال از قلم نیفتاده بودند. مارژیت‌ها، دانش‌آموزان... جنگ همه آن‌ها را بلعیده بود.

« تیکا»

«روشا»

«داوین»

« زهرا» فاطمه دست کیمیا را فشرد.

« داریان» صدای سینور مارون موقع بردن نام جاسوسی که مثل پسرش بود، با بغض دورگه شد.

« سانورا مونتا» کارن بغضش را با صدا قورت داد.

«سانورا تینا» تصویر جسد خفه‌شده تینا در ذهن کیمیا منعکس شد.

«درسا» این یکی را قطعا زینب‌گل به فهرست اضافه کرده بود. کیمیا دید که شانه‌های زینب‌گل به جلو خم شده‌اند.

«مارژیت آینو» شانه‌های آستو می‌لرزیدند.

« عرفان» بغض کیمیا سنگین‌تر شد. به جایی رسیده بودند که خیلی‌ها داشتند واقعا گریه می‌کردند.

«سانورا مورا» تصویر آن زن موقرمز و چشمان خون‌آلودش در قلعه ساحره، در ذهن کیمیا به غبار بدل شد و با باد به پرواز درآمد.

«سانورا شیلار» کیمیا نه آن روز نه هرگز نتوانست او را از یاد ببرد. آنیا در صف جلوتر از آنها داشت گریه می‌کرد.

«ساحره سیتا» کیممیا انتظار نداشت نام آن ساحره را بشنود، اما هرچه باشد او هم برایشان جنگیده بود، حتی برای یک لحظه.

«مارژیت مایرو» نام مرد تخم مرغ فروش، آستو را شعله‌ور ساخته بود.

«آرتین»

«متین»

«رونان» بغض سینور مارون با نام پسرش شکست. کاغذها را پایین آورد و با دستش چشمانش را پوشاند. کیمیا می‌توانست صدای گریه او را بشنود و احساس می‌کرد چیزی در قفسه سینه‌اش ذوب می‌شود.

به مدت چند دقیقه، تمام جمعیت می‌گریستند. تا آن که سینور مارون دوباره توان خواندن پیدا کرد:« سیرا» گریه آستو با نام دوست ده ساله‌اش شدیدتر شد.

« سارا» زینب‌گل به شدت می‌لرزید و با دستانش صورتش را پوشانده بود. کیمیا دلش می‌خواست جیغ بکشد و گریه کند، اما برخلاف انتظارش، سارا هم همراه با نسیم دور و دورتر می‌شد.

« سانورا اوینا»

فهرست با نام «تیلیا» به پایان رسید. تاریا دوباره در شیپورش دمید. جمعیت روی دوپا ایستادند.

تاریا سه بار در شیپور دمید. جنگجوها با سه انگشت را روی پیشانی به تمام اسامی فهرست «نبرد ستارگان» احترام نظامی گذاشتند.

ده دقیقه بعد، در حالی که جمعیت کم کم با گاری‌ها و اسب‌ها به رایانا می‌رفتند، سمپادی‌ها دور زینب‌گل جمع شدند. امیر پرسید:«حالا چی؟ چطور برگردیم خونه؟»

زینب‌گل جواب داد«هنوز نمی‌تونم دریچه باز کنم. شاید بهتر باشه اون طلسم نوراسن رو امتحان کنیم.»

کیمیا ناله کرد:«ولی اون که قربانی می‌خواد!»

زینب‌گل دهان باز کرده بود تا پاسخ دهد، اما با صدای محمدرضا که به آنها نزدیک می‌شد، ساکت ماند.« زینب‌گل!»

« چی‌شده؟»

محمدرضا لاغر شده بود، اما چشمانش برق عجیبی داشتند.« من احضار شده‌م.»

« به کجا؟»

«به کائنات.»

ابروان زینب‌گل بالا رفتند.«برای چی؟» کیمیا نوعی حس خطر را در چهره او می‌خواند.

« ازم خواسته‌ن سفیر واقعیت توی‌ این دنیا بشم. البته گفتن که خیلی وقت پیش شغل رو به تو پیشنهاد دادن ولی رد کردی. چرا؟ چیز بدی داره؟»

زینب‌گل شانه بالا انداخت.« نه، خیلی هم خوبه. من رد کردم چون می‌خواستم آزاد باشم هرجایی برم، و چون سفیر از مسافر ارشد درجه پایین‌تریه. یه جور تنزل بود برام.»

محمدرضا این پا و آن پا شد:«من می‌خوام قبول کنم.»

زینب‌گل لبخند زد.«مبارکه.»

محمدرضا سر تکان داد و با سمپادی‌ها خداحافظی کرد. به طرف ساختمان مدرسه رفت و در یک اتاق ناپدید شد.

بهراد پرسید:«خب؟»

زینب‌گل با لبخند محوی گفت:« مشکل حل شد. سفیر امتیاز این رو داره که در هر حالتی به واقعیت دریچه باز کنه. وقتی محمدرضا از کائنات برگرده، همه‌تون می‌تونین برین خونه.»

بعد، در حالی که سمپادیها را به طرف یکی‌ از گاریها هدایت می‌کرد، لبخند از چهره خسته‌اش پرید.

وقتی در گاری نشستند و زینب‌گل پایش را دراز کرد، کارن پرسید:«زینب، اون... اونایی که مردن، تو واقعیت...»

زینب‌گل به او نگاه نکرد.« اهالی واقعیت هیچ وقت جسما از دنیاسون خارج نمی‌شن. شما هرحا که وارد دریچه شدین، با روحتون اومدین و اینجا براتون جسم تشکیل شد. حتی چند دقیقه هم توی واقعیت نگذشته. ممکنه حتی جسمتون هنوز به زمین نخورده باشه. شما هرجا که باشید، الان توی یه خواب عمیقید.» نفس عمیقی کشید:« و اونایی که از دست رفتن... توی اون خواب‌ عمیق مردن. روحشون هرگز به بدنشون برنمی‌گرده.»
 
فصل بیستم: به روز برمی‌گردیم... سرانجام.
بخش سوم

زینب‌گل سرانجام به اتاق خودش در کاخ مرمرین برگشته بود. فاطمه و کارن تازه از حمام آمده بودند و داشتند موهایشان را خشک می‌کردند. کیمیا در حمام بود و صدای برخورد آب با کف سنگی را می‌شد شنید.

زینب‌گل روی زمین نشسته بود. به عنوان یک سانورا، بعد از نبرد برایش یک شاگرد فرستاده بودند. دانش‌آموزی که از تجربیاتش استفاده کند، زخم‌هایش را مرهم بگذارد و در حمام کمکش کند. این دانش‌آموز لیرا بود و مشکلش این بود که خودش هم جنگیده بود. دخترک خسته و درمانده بود و زینب‌گل هم به او گفته بود که برای حمام نیازی به کمک ندارد همانطور که پند و اندرزی برای او ندارد. فقط از او در یک چیز کمک خواسته بود.

حالا لیرا داشت با قیچی پیراهن خونین او را از پشت پاره می‌کرد. وقتی پارچه کنار رفت، لیرا گفت:« سانورا... گیره سینه‌بندتون...»

«می‌دونم. شکسته و رفته تو پشتم. » کارن و فاطمه به او نگاه کردند. چهره فاطمه جمع شد.

لیرا پیشنهاد کرد:«می‌رم یه درمانگر بیارم.»

«چیزی نیست، خودت درش بیار.»

لیرا پلک زد. بعد نوار زخم‌بندی را دور دستش پیچید. گیره را با قیچی از پارچه سینه بند جدا کرد و بعد آن را با دست درآورد. چهره‌ زینب‌گل جمع شد. بلافاصله نوار زخم بندی را روی زخم خون‌آلود گذاشت. زینب‌گل سینه بند را با دست نگه داشت و ناگهان شروع به خندیدن کرد.

کارن با خنده گفت:«خل شدی؟»

زینب‌گل بلندتر خندید و فاطمه هم با او همراه شد. «ببین کجا رسیدیم... »

بعد به طرف لیرا چرخید: «برو لیرا، ممنون از کمکت.»

لیرا لبخند زد و با قدم‌های کوتاه از اتاق خارج شد. نور آفتاب روی حصیر کف زمین افتاده بود. خنده‌هایشان آرام گرفت. کیمیا از حمام بیرون آمد و جا را برای زینب‌گل خالی کرد.

آب، گرم و نوازش‌گر بود و همه چیز را به نرمی دربر می‌گرفت. خون از بدنش جاری شد. خون خودش، خون دیگران. خون دوست و خون دشمن. خون‌ خشک، خون تر، خون کهنه و خون تازه اما همه این خون به یک اندازه سرخ بود.

موهایش را باز کرد و پوست سرش را با ریشه صابون شست. بعد با حوصله تک تک زخمهایش را بست(کیمیا در بستن زخم پشتش کمکش کرد) و لباس پوشید. بک پیراهن رایانایی کهنه که بهترین مزیتش این بود که بوی خون نمی‌داد.

وقتی از حمام بیرون آمد، فاطمه و کیمیا روی تخت خوابیده بودند و کارن روی یکی از تشک‌های حصیری بیهوش شده بود. زینب‌گل با لبخند آخرین تشک حصیری را پهن کرد، جایی که زیر آفتاب باشد. انگار یک مارمولک خونسرد بود که دوست داشت در آفتاب خونش را گرم کند. دراز کشید و عضلات کوفته و دردناکش را کش داد. طولی نکشید که دیگر هیچ چیز حس نمی‌کرد، حتی بدون مسکن‌های معمول. خوابی او را ربوده بود که تنها مرگ می‌توانست از آن آرام‌تر باشد.
 
Back
بالا