- ارسالها
- 1,585
- امتیاز
- 34,177
- نام مرکز سمپاد
- شهید بابایی
- شهر
- قزوین
- سال فارغ التحصیلی
- 91
- دانشگاه
- دانشگاه گیلان
- رشته دانشگاه
- مهندسی صنایع
قصه باران
آخر آذر بود که شروع کردم به نوشتن قصهای برای باران عزیزم. سابقه نوشتن که نداشتم، کتاب کودک چندانی هم نخوانده بودم، اما میخواستم برای تولدش کادویی آماده کنم که از دل و جانم بود. همزمان که مینوشتم و فکر میکردم و قصه پردازی میکردم، «شارلوت عنکبوته» را هم میخواندم تا کمی جمله پردازی مناسب کودکان دستم بیاید.
قصه ای که مینوشتم، قصه دوستی باران و بلوط پیر حیاط پدربزرگم بود. بلوطی که شاید بیش از هفتصدسال عمرش باشد و احتمالا نوروز امسال را نبیند. میخواستم آخر قصه، درخت پیر بذری به یادگار به باران بدهد تا هر جا دلش خواست بکارد. میخواستم تولد زندگی، آخر داستان درخت پیر باشد.
دی شد. روزها ذهنم در آشوب بود، شبها بدتر. قصه ام ماند، تولد باران گذشت و همه چیز و همه جا رنگ سیاه و بوی خون گرفت. هر بار که صفحه ورد را باز کردم که بنویسم، نشد. همه جا بوی مرگ میآمد. بوی نیستی و نابودی. چه بنویسم؟ نمیتوانستم. هنوز هم نمیتوانم. باران عزیزم که الان تقریبا سن و سال کیانِ خداوند رنگین کمان شده است... به باران فکر میکنم، کیان به خاطرم میآید. نمیتوانم بنویسم.
اما فکر میکنم باید بنویسم. زندگی باید ادامه داشته باشد. زندگی باید آن گونه که لایق زیستن بارانها و کیانهاست حداقل در قصهها آفریده شود.
به بلوط پیر فکر میکنم. به دانههای بلوطش که امسال از هر سال بزرگتر بود. به دانهای که مهر کاشتم تا بهار بروید. هدیهای برای تولد عزیز راه دورم. به قصه ام فکر میکنم که باید بنویسم. به زندگیای که باید ادامه دهم. به دانههایی که دوست دارم در سرزمینی آزاد برویانم. به باران فکر میکنم؛ به روزهایی که باید زندگی کند.
قصه ای که مینوشتم، قصه دوستی باران و بلوط پیر حیاط پدربزرگم بود. بلوطی که شاید بیش از هفتصدسال عمرش باشد و احتمالا نوروز امسال را نبیند. میخواستم آخر قصه، درخت پیر بذری به یادگار به باران بدهد تا هر جا دلش خواست بکارد. میخواستم تولد زندگی، آخر داستان درخت پیر باشد.
دی شد. روزها ذهنم در آشوب بود، شبها بدتر. قصه ام ماند، تولد باران گذشت و همه چیز و همه جا رنگ سیاه و بوی خون گرفت. هر بار که صفحه ورد را باز کردم که بنویسم، نشد. همه جا بوی مرگ میآمد. بوی نیستی و نابودی. چه بنویسم؟ نمیتوانستم. هنوز هم نمیتوانم. باران عزیزم که الان تقریبا سن و سال کیانِ خداوند رنگین کمان شده است... به باران فکر میکنم، کیان به خاطرم میآید. نمیتوانم بنویسم.
اما فکر میکنم باید بنویسم. زندگی باید ادامه داشته باشد. زندگی باید آن گونه که لایق زیستن بارانها و کیانهاست حداقل در قصهها آفریده شود.
به بلوط پیر فکر میکنم. به دانههای بلوطش که امسال از هر سال بزرگتر بود. به دانهای که مهر کاشتم تا بهار بروید. هدیهای برای تولد عزیز راه دورم. به قصه ام فکر میکنم که باید بنویسم. به زندگیای که باید ادامه دهم. به دانههایی که دوست دارم در سرزمینی آزاد برویانم. به باران فکر میکنم؛ به روزهایی که باید زندگی کند.

