• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

ملکنامه

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع maleck :)
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
قصه باران
آخر آذر بود که شروع کردم به نوشتن قصه‌ای برای باران عزیزم. سابقه نوشتن که نداشتم، کتاب کودک چندانی هم نخوانده بودم، اما می‌خواستم برای تولدش کادویی آماده کنم که از دل و جانم بود. همزمان که می‌نوشتم و فکر می‌کردم و قصه پردازی می‌کردم، «شارلوت عنکبوته» را هم می‌خواندم تا کمی جمله پردازی مناسب کودکان دستم بیاید.

قصه ای که می‌نوشتم، قصه دوستی باران و بلوط پیر حیاط پدربزرگم بود. بلوطی که شاید بیش از هفتصدسال عمرش باشد و احتمالا نوروز امسال را نبیند. می‌خواستم آخر قصه، درخت پیر بذری به یادگار به باران بدهد تا هر جا دلش خواست بکارد. می‌خواستم تولد زندگی، آخر داستان درخت پیر باشد.

دی شد. روزها ذهنم در آشوب بود، شب‌ها بدتر. قصه ام ماند، تولد باران گذشت و همه چیز و همه جا رنگ سیاه و بوی خون گرفت. هر بار که صفحه ورد را باز کردم که بنویسم، نشد. همه جا بوی مرگ می‌آمد. بوی نیستی و نابودی. چه بنویسم؟ نمی‌توانستم. هنوز هم نمی‌توانم. باران عزیزم که الان تقریبا سن و سال کیانِ خداوند رنگین کمان شده است... به باران فکر میکنم، کیان به خاطرم می‌آید. نمی‌توانم بنویسم.

اما فکر می‌کنم باید بنویسم. زندگی باید ادامه داشته باشد. زندگی باید آن گونه که لایق زیستن باران‌ها و کیان‌هاست حداقل در قصه‌ها آفریده شود.

به بلوط پیر فکر می‌کنم. به دانه‌های بلوطش که امسال از هر سال بزرگتر بود. به دانه‌ای که مهر کاشتم تا بهار بروید. هدیه‌ای برای تولد عزیز راه دورم. به قصه ام فکر می‌کنم که باید بنویسم. به زندگی‌ای که باید ادامه دهم. به دانه‌هایی که دوست دارم در سرزمینی آزاد برویانم. به باران فکر می‌کنم؛ به روزهایی که باید زندگی کند.
 
در طول این زندگی، کم نبوده روزهایی که می‌خواستم روز آخرم باشد. کم نبوده اند روزهایی که خواستم به زندگی ام پایان دهم و تنها نخی مرا به زندگی متصل نگه داشته بود. عشق، دوست، خانواده یا حتی آرزوهای دست یافتنی. گاهی حتی این‌ها هم کافی نبود و تنها غمی بزرگتر مانع بود. تصور برادرم، خانواده‌ام، دوستانم... نمی‌توانستم. اما این چند ماه که شاید هر روز آن به تمام کردنش فکر کرده ام، نه عشق، نه محبت، نه دوستی و نه حتی تصور غم عزیزانم یارای نگه داشتنم را نداشته اند. این روزها تنها و تنها خشم است که مرا زنده و سرپا نگه داشته. تنها قوه محرک زندگی ام خشم است. بمیرم که چه شود؟ به کجای عالم بر می‌خورد؟ این همه رنج کشیدم برای هیچ؟ این چیزی نیست که بخواهم. حتی اگر خاری در پای دشمنان زندگی باشم، باید باشم و بمانم. حتی اگر خاری بر پایشان هم نباشم، باید باشم و بمانم که مرگ من هم، منی که کسی هم نیستم، بار مسئولیت بودن را بیشتر از پیش به دوش زندگان می‌گذارد. پدربزرگم می‌گوید «مو به ریسمان قوت است.» شاید من هم همان مویی باشم در این ریسمان. همین ریسمانی که شاید روزی ضحاک را به بند کشید. شاید اینطور نباشد اما می‌خواهم باشم. می‌خواهم معنی زندگی ام این باشد.
 
Back
بالا