• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

شاعرانه های کاربران

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع محمد
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
من نه اندیشه‌ ز آینده بکردم نه ز حال
عادت افکند به این چاه کجاآبادم
تا خلاصی برسد -دست به دامان محال-
کسب دستان خودم را به فلاکت دادم
این چه حال است که نادیده و نادانسته
راه پیمودم و حاصل به حوالت دادم؟
چند باید بگریزم ز خودم؟ چون باید؟
چه جوابی‌ست که بر بار امانت دادم؟
متغیر بنگر قافیه را هر دو سه بیت
به فراموشی خود شأن امامت دادم
بازگفتم به گذشته: چه نوشتم قبلا؟
این و چون این و همین ها ز شباهت دادم
نقطه ثابت بنگر، صفر به بُعدش کافی‌ست
چون فزونی وجودم به غرامت دادم
پاک چون خاک ببین جامه‌ی دل چاک ببین
در مغاکم سر و اندیشه‌ی افلاک ببین
تابناکی چو به صورت برسد، واقع نیست
قد کوتاه نگر، جبهه‌ی "تب‌ناک" ببین
واژگان را چو قطاری ره دلخواه ببر
خود -چو راننده‌ی آن- عازم آن خاک ببین
باید اندیشه تهی کرد چو حافظ که نوشت
پاک شو اول و پس چهره‌ی آن پاک ببین
 
شب تحویل و بیم پاس و استادی چنین هایل
کجا دانند حال ما، علومی‌های دانشگاه؟

#تحویل_نهایی
 
دیشب که سرم گرم شد از باده‌پرستی
در شهر زدم نعره اوباشی و مستی
آنان که مگر راستی از مست نبینند
انگشت گزیدند به لب تا کف دستی
شیخی به عتابم سخنی گفت مجازی
کز بنده فقط بندگی آید بر هستی
این‌جا مگرت شخصی گمراه‌تر از توست
تا بند خداوندی‌ات از گرده گسستی؟!
می خوردی و صد عربده بنیاد نمودی
کز خاک به یک جست بر عرش نشستی؟!
گفتم جگرت سوختی اما جگرم سوخت
زان جلوه که در ذات جهان بود مهستی
ای شیخ به تسبیح ریا حق نتوان جست
آری که بلندی نخورد آب ز پستی
آن جا که خدا گوشه چشمی بنماید
نی عاقل و نه عقل و نه معقول درستی
سالوس تو این بس که دویی در وسط، آری!
سجاده نشین را چه به سجاده پرستی؟
من منتظرم پای ز دنیا ببرم پاک
تو در هوسی توشه‌ی عقبی بفرستی؟!
تقسیم جهان -غیب و شهادت- همه حرف است
چون عین عیانی متعین به الستی
عمامه به یک سو نه و لب بر لب ساقی
تا بنگری از خویش چه سان یک‌شبه رستی
جایی که به عشق رخش آیینه فروشند
آیینه‌ای ار آینه‌ی خویش شکستی
از چرخ سماع سفر سالک آن راه
آموز که کوته کند این جاده به جستی:
«گر باده از این خم بود و مطرب از این کوی
ما توبه بخواهیم شکستن به درستی!
عاقل متفکر بود و مصلحت اندیش
در مذهب عشق آی و از این جمله برستی!»

*دو بیت پایانی از سعدی‌ست.
 
در شَکّم از حقیقت، فرزانه از جهالت
شادان ز بی‌نوایی، بیمارم از سلامت
خوشبخت از این فلاکت، بدبختم از سعادت
آرام و پرتلاطم، لرزانم از صلابت
بی‌رحمم از شفقت، پرمهرم از شرارت
سوخته از این برودت، یخ بستم از حرارت
شاکی‌ام از رضایت، راضی‌ام از شکایت
مغشوشِ این لطافت، خشکیدم از طراوت
تند و گس‌ام ز تلخی، شورم از این حلاوت
غریبم از قرابت، راغب این رقابت
کافی ز احتیاجم، محتاجِ این کفایت

بابام :‌))
 
در راه عشق ، روح مرا تازه تر بکن
مانند آب ، کز نفس گل مسبب است
هجر و فراق ، کز نشد آن سرنوشت ما
هر وصل را به حتم ، فراقی مسبب است

قسمتی از شعری که در ۱۲ سالگی سرودم 🩷🤍
 
در گذرگاه زمان
خیمه شب بازی دهر
و آن وقت که باران آید
من و تو
دست در دست دگر
باد هم گر بوزد
وین همه زیبایی
تن و جان را به صفا آراید
 
بیا شعری بگوییم اندر اینجا
چو خلاق و ادیب و شاعری تو
بیا ای @پهلوی شعری سراییم
برای جذب ممبر! پایه‌ای تو؟

همین الان ز سوی پارسا.ای(@parsa.e )
پیام آمد بسوی پ.خ ی من!
بگفتا کز برای نشر بعدی(نشریه سمپادیا!)
نباید محتوای گنگ و الکن!

بیا تا از برای نشر بعدی
کنیم تولید شعر و متن زیبا
ک تا نام من و تو اندر اینجا
شود مانا ب سان میم و میم‌ها(@MTHR و سایرین:)) )

من این شعر کَج و کُج را سرودم
همین الان، بداهه! درهمین حال
شما با لطف و عشق و رحمت خود
ببخشیدم ک شعرم شد چنین کال!!
سلام ای خاکپور ای شاعر سایت
سلامی گرم و نرم و بس صمیمی
از این افتاده در یک گوشه‌ی تخت
بر آن بامعرفت کاربر° قدیمی

فقط دانم که ناگه شعرم آمد
نمی‌دانم به دنبال چه هستم
شروع کردم بداهه نقش بستن
که من از حال زیبای تو مستم

"گلی گم کرده‌ام می‌جویم او را"
میان هرکجا و هر زمان، داد!
نمی‌یابم من او را هیچ و هرگز
نمی‌بینم در این دریا، کران داد!

گلی گم کرده‌ام خوشبو گلی را
گلی که بوی عطرش در مشامم
بسوزاند تمام هستی‌ام را
ولیکن می‌گذارد باز خامم!


گلی گم‌ کرده‌ام خوش‌بو گلی حیف
که یک‌بارش‌ نکردم هیچ پیدا
گلی که از ازل او را ندیدم
گلی که تا ابد می‌خواهم او را

بگوییدم کجا یابم؟ کجا؟ کی؟
من آن عطر دلفروز نهان را؟
بگوییدم که خواهد شد که یک روز
بگیرم در بغل آن ناگهان را؟

فزون شد شوق من حتی ز حرفش!
دلم رفته‌ست و من را زو خبر نیست
نمی‌دانم کجا می‌یابمش لیک
همین دانم که غیر از او به سر نیست
 
موی اسبان
شلوار باران
جوراب رنگین کمان
تو از کدام راه می‌رسی؟
خیال دیدنت چه دلپذیر است
باشد که بیایی و on time باشی
**
در فکر آن درختم
که خون تو را به آوندهایش کشیده است
هیچ درختی چنین رفیع ندیده بودم
در خوارزمی هم می‌توان بلند بود،
از درخت بپرس

کیلری که تو را کشت
هر چیز و همه چیز را در پارک صورتی
به دو پاره کرد:
هر چه در سوی تو، شهر شد،
دیگر سو مافیا..
آه ای مرگ تو معیار!
مرگت چنان بازی را به سخره گرفت
و آن را بی‌قدر کرد
که مردنی چنان
غبطه‌ی بزرگ قهرمان شهر شد
خونت
با خون‌بهایت حقیقت
در یک تراز ایستاد

تو
بر روی نایلون سفید وجدان تاریخ نشسته‌ای
با جمعی از خوبان؛
در دست راستت، سادگی یک شهروند ساده و عُلُو‌ّتش
و در دست چپت، ذکاوت یک کارآگاه و ظهورش

و به پاسداری از حقیقت
و صداقت
شیرین ترین لبخند
بر لبان اراده‌ی توست
نه تناوری و نه بلند
ولی به هنگام تماشا
اکلیل از گوشه های قلب میریزد.
 
"یک دست جام باده و یک دست زلف یار؟"
دریغا سرتاسر این سرزمین را گرفته غبار

به جای باده قطره‌های خون می‌چکد از این کارزار
به جای آغوش، یار خفته در مزار

در پس هر کوی و خیابان مانده ردی از خون به یادگار
به یغما رفته نور دیده‌ی مادران داغدار

پیچیده پنجه های سهمگین بر گردن همه چون طناب دار
گریخته‌اند مردم چون قوم کهف به غار

مردان و زنان همه زندگانی‌اند به حال احتزار
بوی خون درختان پر بار و ثمر را کرده بیمار و نزار

پیاده شده از اسب زندگانی سوار
دگر کس ندارد طاقت زیستن در این مرگ‌زار

شام و نهار همه مبدل گشته اند به شب تار
زندگی سقوط کرده بر سر مردم چون آوار

بارالها کی به سر خواهد رسید این حال زار؟
همه شب دست به دعاست این خاکسار

مصرع اول از مولانا.
 
Back
بالا