• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

شاعرانه های کاربران

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع محمد
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
بی خواب که میشوم

دنیا شکل دیگریست

چرا شب ها باید خوابید؟

چرا در روز خواب زیبا نیست؟

آیا اینها فقط باور های پوچ ما هستند؟

یا حکمتی است نهفته در این شب

چشم ها نمیبیند زیبای این تاریکی محض را

گوش ها نمیشنود صدای زمزمه مرغان دریا های دور را

و این چنین ستاره ها

رقص کنان

فارق از غم های انسان های بی تاب

میدرخشند در تاریکی این آسمان تاریک

و منتظر غروب خود یعنی طلوع اند...

پ.ن. یه کانال زدم این مزخرفات ذهن خسته ام رو گاها مینویسم توش خواستید جوین شید :D
https://t.me/myInsomnia
 
اینم از شعرای منه :;));));))
زندگی
فاصله تولد تا مرگ
نغمه ی برخورد سر به سنگ
لحظه چشمک ستاره
ضربه ی باران به پنجره
طعم شیرین قند در پس شوری غرق
خطوط مبهم امضاء روی هر ورق

اینم یکی دیگشونه : ><><><
بازهم میوزد نسیم خنکی در خزان
برگ ها می ریزند از درخت بید لرزان
باردیگر دل آسمان میگیرد
دگی بار از چشم ابرها باران میگیرد
رود ها طغیان میکنند ،سد ها می شکنند
ابرها می گریند ، بغض ها میشکنند
غم خفته من میان سیلی از اشک
پدیدار می گردد از سرشاری مشک
باد این بارهم با خود آورده قاصدکی را
تا خبر دهد فصل خزان دیده مارا
×سمندون:پست های متوالی ادغام شد
 
آخرین بار توسط مدیر ویرایش شد:
اگر روزی شدی عاشق
سری تو بر بیابان زن
که این عاشق دل خسته
در انجا لانه ای دارد
مرا دراین کنام عشق
در این کنج بیابانی
بسی سختی و سوز اید
که عشق را عاشقی باید
مرا زان یار پر تزویر
رهی جز این بیابان نیست
که دل شکسته ی من را
مرهمی جز اموختن نیست
 
هرکه را با دم شیرم هوس بازی بود،
تیغ شمشیر زمان با سرش همبازی بود

من نه آنم که به پندار غلط باج دهم
گرچه تقدیرِ قضا بر غلطش قاضی بود

منِ سلطان ندهم گوشه ی تاجم به سری
تیشه ی مرگ ازین قافیه ها راضی بود!
 
آخرین ویرایش:
« سوز و ساز »
ساز های این نوا از چه کنند سوز ؟
تو می سازی این نوا که دل کند سوز ؟
ای یار سازی کن تا دل بسوزد
ای دل سوز کن تا چشم بسازد
بسازد خانه ای از ویرانه های گلی
از نگاه خمار یارو بیراهه های بلی
بساز و بسوز و ساز کن ، آواز کن
از نگاه دو چشم سیاه یار ، آغاز کن


« ناگفته ها »
بشنو حرف های ناگفته را
بغض های نشکسته را
درد های پینه بسته را
غم های گم گشته را
راز های سر بسته را
رمز های گسسته را

* تقدیم به بهترینم *
 
افسرده‌ام چنان که دگر غم نیاز نیست
با مرگ خوشترم، به حیاتم نیاز نیست
دیگر به چشم من نکند جلوه، هیچ درد
غم، بیش ده به من که مرا کم نیاز نیست!
 
گیرم که خود تو شاعری و شعر نغز تو
در کل عالمی شده مقبول و نامدار
فردا که نامه ات ز کدامین جهت دهند
کاری بکن نیاز نباشد به "الفرار" :-"

#خودگویی
 
و من باز محکومم به سکوت
سکوتی دردناک و رعب اور
تلخ و اسف ناک
آه!امان از این سکوت های تحمیل شده که مرا درهم میشکند
 
شب بود…
- چرا همه اش شب؟
+ چون روز نمیتونه حسم رو برسونه…
بارون میومد…
+ اینم چون حسش و دوست دارم
گرچه اینکه عاشق بارونم هم بی تاثیر نیست…
“بارون و دوست دارم هنوز…”
کجا بودم؟ آهان…
بارون…
سردش بود…
ولی مشتش باز نمیشد…
بوی سیگارش فضا رو خیلی قشنگ میکرد…
بوش بود؟؟ شاید دودش بود…
نمیدونم قشنگ بود…
بوی باروت میاد…
راه میرفت رو زمین خیس…
جای پاهاش میموند… یجوری که انگار بجای آب روی زمین برفه…
ولی جای پاهاش خون غلیظ حل شده تو آب بود…
جلزززز…..
+ عاشق این بخشم… صدای خاموش شدن سیگاری که هیچکی نشنید جز قطره های خونش توی آب…
همه چی متوقف شد…
میتونست قطره های بارون رو بشمره…
مثل اشک هایی که هیچوقت شمرده نشد…
دود…
سفید قشنگ عوضی…
یجوری لای قطره های بارون بود، انگار سال هاست که به اونا تعلق داره…
دنیا وارونه شد…
خونش بود که از روی زمین به هوا میبارید…
قطره های خون…
بوی خاک خون خورده…
بوی دود سیگار لعنتی…
یجوری فضا شاعرانه بود که حتی سنگ دل ترین ها هم میتونستن تو این هوا عاشق شن…
چشم هاش رو بست…
همه دنیا رو دید…
دید آدما چجوری به دنیا میان…
چجوری یه مسیر مسخره رو طی میکنن از تولد تا مرگ…
تو بچگی با چیزای مسخره خوشحال میشن…
با چیزای مسخره ناراحت میشن…
و این روند به بزرگیشون سرایت میکنه با این فرق که اون موقع این ناراحتیو خوشحالیا میاد در کنار منتطقی که بهشون میگه تو عاقلی تو فهیمی… ولی فرقشون با اون بچه اینه که باور نمیکنن همون بچه ان…
دید چجوری عاشق میشن…
چجوری شکست میخورن و این سیکل رو تکرار میکنن…
دید چجوری برای پول میجنگن و سر هم و زیر آب میکنن…
دید پیر میشن…
و میمیرن…
همینقدر پوچ…
دید تبدیل میشن به یسری حس…
برای کسایی که دوسشون دارن…
برای آیدنگانی که حتی نمیشناسنشون…
یهو به خودش اومد…
دید زندگی چیزی نیست به جز حسی که از ما برای بقیه به جا میمونه…
خوشحال بود… فکر میکرد بزرگ ترین کشف بشر رو کرده…
ولی بوی باروت و حس میکرد…
اون سال ها بود که مرده بود…
و من در این شب تاریک
چند تا قرص لعنتی میخورم… که یادم بره مرگم رو و فقط بتونم بخوابم…
و یادم بره چه دل هایی رو که شکستم… و چ آدم هایی رو که کشتم…
و یادم بره که چقدر بدم…
 
ترسم این است نیایی و جهان تار شود
این تن از دوری تو بی سر و بیمار شود
ترسم این است روی مرجع تقلید شوی
زود یا دیر شده مرکز هر دید شوی
کاش این عشق شبی از سر ما می افتاد
کاسه ی اشک ز دستت صنما می افتاد
 
Back
بالا