• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

قشنگ‌ترین بیت‌هایی که شنیدید

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع radiowavefm
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
جامی شکسته دیدم در بزم می فروشی
گفتم بدین شکسته چون باده میفروشی؟

خندید و گفت زین جام جز‌ عاشقان ننوشند
مست شکسته داند قدر شکسته نوشی

آن کو شکسته باشد قدرش فزون تر آید
صد فضل دارد این جام بر جام خودفروشی
 
سحرم كشيده خنجر كه چرا شبت نكشته‌ست؟
تو بكش، كه تا نيفتد دگرم به شب گذاری

-سایه
 
گر ببینم خواب تو صبح آنچنان افسرده ام
که چرا دائم نباشد داستان خوب ما..
.
تا همیشه با نگاهی روشنم کن چون سحر
تا نماند در دل شب گریه های بی ثمر
 
چنانت دوست می‌دارم که گر روزی فراغ افتد
تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم
 
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم
تا درخت دوستی کی بر دهد
حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم
شیوهٔ چشمت فریب جنگ داشت
ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم
گفت خود دادی به ما دل حافظا
ما محصل بر کسی نگماشتیم
 
الا ای باد شبگیری! بگوی آن ماه مجلس را
تو آزادی و خلقی در غم رویت گرفتاران
گر آن عیار شهرآشوب، روزی حال من پرسد
بگو خوابش نمی‌گیرد به شب از دست عیاران


-سعدی
 
دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین
سینه را ساختی از عشقش سرشارترین

آنکه می‌گفت :منم بهر تو غم‌خوارترین!
چه دل آزارترین شد چه دل آزارترین
 
دانی که چرا دار مکافات شدیم؟
ناکرده گنه، چنین مجازات شدیم؟
کشتیم خِرد، دار زدیم دانش را
در بند و اسیر صد خرافات شدیم

_مولانا
 
در فصل بهار اگر بتی حور سرشت
یک ساغر می دهد مرا بر لب کشت
هر چند به نزد عامه این باشد زشت
سگ به ز من است اگر برم نام بهشت :‌‌)))))
 
نردبان می‌خواست یا اندیشه ی دینار داشت
نفعِ خود را دید تنها، هر که با ما کار داشت
گر لباسِ پاره می بینی تنم از فقر نیست
آستینم را بریدم بس که در خود مار داشت!
عقل من می‌گفت از معشوقِ عاقل دور باش
عقل من می‌گفت اما قلبِ من اصرار داشت
هر چه از هجرش گذشتم باز هجرش سر رسید
وصلِ او دورش بگردم شیوه ی پرگار داشت
از حیا می‌گفت و زلفش چشمِ مردم می ربود
زیر لب اما دمادم ذکر "یا ستّار" داشت
گرچه در باطن مسلمان بود از عمق وجود
تارِ زلفش نسبتی پیچیده با کفّار داشت
غیرتم جای خود اما گاه می‌گویم به خویش
تا که قدرم را بداند کاش قبلا یار داشت

حسین نادری
 
  • دابل‌لایک
امتیازات: riant
یار اگر ننشست با ما نیست جای اعتراض
پادشاهی کامران بود از گدایان عار داشت

در نمی‌گیرد نیاز و ناز ما با حسن دوست
خرم آن کز نازنینان بخت برخوردار داشت

خیز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنیم
کاین همه نقش عجب در گردش پرگار داشت

گر مرید راه عشقی فکر بدنامی مکن
شیخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت

حافظ
 
بر هر چه همی‌ لرزی، می‌دان که همان ارزی
زین روی دلِ عاشق، از عرش فزون باشد


مولانا
 
نگفتمت مرو آن جا که آشنات منم
در این سراب فنا چشمه حیات منم

وگر به خشم روی صد هزار سال ز من
به عاقبت به من آیی که منتهات منم

نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی
که نقش بند سراپرده رضات منم

نگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهی
مرو به خشک که دریای باصفات منم

نگفتمت که چو مرغان به سوی دام مرو
بیا که قدرت پرواز و پرّ و پات منم

نگفتمت که تو را ره زنند و سرد کنند
که آتش و تبش و گرمی هوات منم

نگفتمت که صفت‌های زشت در تو نهند
که گم کنی که سر چشمه صفات منم

نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت
نظام گیرد خلاق بی‌جهات منم

اگر چراغ دلی دان که راه خانه کجاست

وگر خداصفتی دان که کدخدات منم
 
من گریه‌ام گرفته که آخر
آخر چرا پرنده به دنیا نیامدم؟
 
Back
بالا