همانا من وسط هری پاتر و محفل ققنوس بودم اونجایی ک رفتن تو وزارت خونه بعد مرگ خوارا افتاده بودن دنبالشون بعد درا باز نمی شد ک فرار کنن .. ینی رسما تو اوج استرس بودم یدفعه مامانم گوشی رو کرد تو چشم گفت قبول شدی .. تو اون وضعیت انتظار این همه شوکه رو نداشتم . بعد چند ثانیه ک در شک بودم از تخت پریدم پایین.. طبقه بالا می خوابیدم من اونموقع بعد دور خونه رو می دویدم و اینا . بعد پنج دیقه گوشی رو ورداشتم ب هر کی میشناختم من جمله معلمم زنگیدم و اینا
بخاطر این ک هم اونجای کتاب محفل ققنوس بودم هم یدفعه نتایح رو دیدم .. هیچوقت اون صحنه از ذهنم پاک نمشه