• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

تیزهوشان قبول شدم!

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع hany
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
ما توی قطار بودیم تهران-شمال
قطارمون از این قطار های 2 طبقه بود طبقه دوم هیچکی جز خودمون نبود.
دقیقا یادمه 15 ده ام جواب ها اومد بعد و قتی ما میریم یه سفری 10% امکان داره من و آبجیم بخوابیم همیشه بیداریم و حتی شب از محیط قطار یا بیرون عکس میگیریم :)
ساعت 5 صبح جواب ها اومد البته ما تو قطار بودیم تا ساعت 11 نت قطع و وصل می شد سایت هم خراب بود :( ولب بالاخره ساعت 11 صبح اون روز رفتیم تو سایت و با خوشحالی دیدیم که من و آبجیم قبول شدیم چون دوقلو بودیم خیلی مهم بود که هر دوتامون قبول شیم. :)
من و آبجیم میخواستیم که قطار رو پایین بیاریم یادمه اینقدر بپر بپر کردیم که مهمان دار اومد گفت لطفا آروم تر باشید خیلی خوب بود!
 
هیچوقت یادم نمیره بعد آزمونو... با دوستم اومدم بیرون مامان دوستم هم بود ، بعد مامانش تعریف کرد که یسری اولیا اینجا بودن و میگفتن بچه هاشونو کلی کلاس فرستادن و فلان مدرسه بودن و کلی درس خوندن و کلی کتاب داشتن واینا... بعد گفت شماها که مدرستون دولتی بوده خیلی هم کلاس نرفتید ، اصلا شانس قبولی ندارید البته حقم دارید واقعا...
تقریبا مطمئن بودم که تیزهوشان قبول نمیشم . یادمه روز اعلام نتایج ماه رمضون بود مامانم مسجد بود داداشم رفت کافی نت که ببینه چی شده ، وقتی اومد گفت قبول نشدی... تو نمونه هم توی ذخیره ها بودی . خلاصه ده دقیقه ناراحت بودم که مامانم از مسجد اومد و گفت چی شد؟؟ من بغض داشتم نتونستم بگم رفت از داداشم پرسید ، یهو با دوتا برگه اومد گفت تبریک تبریک شما در مدرسه فررانگان و نمونه پذیرفته شدید!!!!
بعد فهمیدم که از مدرسمون که یک مدرسه عادی بود فقط من قبول شدم و واقعا خیلی حال داد . هنوزم اون برگه های پرینت شده رو دارم
 
خودت رفتی تو سایت یا کسی بهت خبر داد؟ <:-P
احساستون و عکسالعملتون اون لحظه چی بود؟ ;)
عکسالعمل مامان باباتون؟ :D
من خودم دوستم بهم خبر داد :D :))
یه جورایی داشتم ذوق مرگ میشدم هی میپریدم بالا پاییین :)) :)) :))
مامان بابام اینجوری کردن: >:D<
اینترنت خونمون قطع شده بود رفتم کافینت خانمه گف قبول نشدی در آستانه سکته بود بعد گف قبول شدی.ب همه دبیرام زنگ زدم ب همه گفتم عین رنگ ندیده ها ولی بگم واسم خیییییلی مهم بود قبول شم چون ششم قبول نشده بودم و اون موقع کلی تلاش کرده بودم ابتدایی بودم ولی کلی ازمون و کلاس ثبت نام کرده بودم و روز خالی نداشتم و میگفتن دبیرا جز رتبه برترای شهر میشی و اصلا قبول نشدم و مجبور بودم متوسطه اول نمونه دولتی برم و درسا اون سه سال نمونه دولتی واسم تکراری بود و یسری دبیرا نمونه دولتی فکر میکردن من خیلی به سوادم مغرورم و میگفتن اگه تیزهوش بودی قبول میشدی و واقعا قلبم شکست اون موقع . و روز قبل ازمون ورودی متوسطه دوم چون یه تجربه بد از ششم داستم و چون ادم استرسی هستم کلی تب کردم حالم بد شد مامانم گف حق نداری بری ازمون بدی تا فردا سکته میزنی یادمه انقدر تب داشتم با شلوار نخی تو خونه که گشاد و خنک بود رفتم ازمون دادم. ک خدا رو شکر سکته نزدم نتیجه تلاش و حسرت پنجم تا نهم بالاخره جواب داد جز ۷ نفر قبولی بین ۴ شهر شدم کلی بم چسبید ک قبول شدم و ثابت کردم به یسری دبیرام که لیاقتش رو داشتم اینا ادعا یا غرور نبودن.چون رشته ریاضی زده بودم بابام خوشحال نشد انگار چیزی نشده چون دوست داشت که برم تجربی یکم تو ذوقم خورد اما چون کلی تبریک شنیدم سعی کردم فراموش کنم ولی تا الان فراموش نشد .و من یه دوست صمیمی دارم که اونم قبول شده بود ب من زنگ زد میترسیدم بگم قبول شدم ولی اون نشده اونم همین فکر رو داشت کلیییییی حرف زدیم تا تش برسیم ک قبول شدیم.و فرداش من و دوستم مهمون معلم ریاضی مون شدیم رفتیم پیکنیک.
 
آخرین ویرایش:
متوسطه یک وقتی جوابارو دیدم با بابام تو مدرسشون بودیم چون اونجا کار داشت یه کیفیییی داد که نگوووو ، من دعا میکردم حداقل نمونه قبول شده باشم ولی تیزهوشانم قبول شده بودم یادم نیس جواب نمونه بعدش اومد یا قبلش
همونجا فوری زنگ زدم به مامانم و کلی جیغ و این حرفا :D ولی متاسفانه به خاطر کار بابام نشد برم چون یه شهر دیگه بود

متوسطه ی دو که بودم آزمون نمونه و تیزهوشان باهم بود و تیزهوشانم سه نفر بیشتر نمیخواستن و من در کمال ناباوری قبول شدم:D:-"
 
من خونه مامان بزرگم بودم و شب قبلش از سر استرس حالم بد بود و خوابم نمی‌برد و خواب دیدم که اقای احمدی نژاد داره دست میزنه و میگه آفرین به این هوشت،به چیه این مخت مینازی وقتی که قبول نشدی،خاک بر سرت.
بنده بدین گونه فهمیدم آبرویم رفت و قبول نشدم
و فردا صبح از ساعت هشت تا دوازده ظهر هر ده دقیقه یه بار سایت رو ریفرش می کردم و دختر خالم هم به من دلداری می داد چون خودش نمونه قبول شده بود و از من بزرگتر بود و تجربیاتش بیشتر،بعدش مامانم رفت بیرون و ده دقیقه بعدش کل فک و فامیل ریختن خونه مامان بزرگم به دلیل اینکه هنوز متوجه نشدن قبول شدم یا نه.هیچی اینا اومدن و منم سرگرم شدم و کلا همه چی یادم تا اینکه خالم گفت اون نتیجه آزمون چی شد؟!منم گفتم هنوز ثبت نشده و آبجی گلم برگشت گفت آخرین بار قبل اومدن شما سایت رو ریفرش کرده بود و بدین گونه بنده را از پله های طبقه بالا شوت کردن طبقه پایین تا برم پیش تبلتم و هیچی دیگه سرتون رو هم درد نیارم،قبول شدم و عینهو میگ میگ رفتم طبقه بالا برگشتن بهم گفتن ما به مامانت زنگ میزنیم میگیم برو به بابات زنگ بزن که تبریز نیست هیچی دوباره رفتم پایین ولی هیچی افتادم زمین و پام پیچ خورد البته درد نداشت :| و فامیل بعد فهمیدن و تبریک گفتن فلنگ رو بستن و مثل میگ میگ فرار کردن و منم فهمیدم باید مهمونشون کنم،دلتون نخواد رفتم برا هر نفر دوتا فلافل سلف سرویسی گرفتم حالا کل فامیل نتونستن بیان ولی برا 20 نفر فلافل خریدم.عجب روزگاری بود راحت میرفتم بیرون :-"
 
من با خواهرم رفتم بیرون پسر همسایه بم گفت ارمغان نتیجه رو دیدی ؟فک نکنم قبول شده باشی منم نشدم ، هول شدم دویدم تو خونه گوشیم نگاه کردم فقط اونجا که نوشته پذیررررشششششش یعنی گریم گرفته بود انقدر چون من از کلاس ششم که نشدم خیلی ناراحت بودم که نهم قبول شدم خداروشکر
 
ساعت چهار صبح فضا خیلی معنوی بود برا سحری بیدار شده بودم نمازمو خوندم بابام چک کرد با قیافه پوکرفیس خاک توسرت کنن همیشگیش:)):)) گف قبول شدی
منم کلی خوشحال شدم رفتم خوابیدم از خوشحالی گریه میکردم و خداروشکر میکردم بعد از اون کلی موقعیت عالی برام پیش اومده انگار که عادت کرده باشم دیگه اشک از روی شوق کم پیش میاد برام
ولی هیچ وقت اون اشکا و تشکرارو یادم نمیره
و صبح روز بدش فهمیدم هیچکدوم از دوستام قبول نشدن و باید ی دوره جدید از زندگیمو تنها شروع کنم
 
خونه پدربزرگم بودم و صبح ساعت10بود رفتم تو سایت دیدم قبول شدم،بعد هنگ کردم گفتم شاید اشتباه دیدم یا مال یکی دیگست و چندبار مشخصاتو چک کردم و دیدم درسته بعد جیغ زدم و کل خانواده رو خبردار کردم ، اشکم در اومد از خوشحالی ،شروع کردم به تک تک دوستام زنگ زدم اما قبول نشده بودن|: چون ظرفیت فقط 7 نفر بود قبولی سخت بود،خودم قبولیمو کادو تولدم از طرف خدا میدونم چون دقیقا فردای تولدم نتایجو زدن =)
 
پاسخ : وقتی فهمیدی تیز هوشان قبول شدی


چه جالب . من خودم می گم اشتباه شده . مامانو بابام از اول منو به زور فرستادن سر جلسه امتحان ...
یه جای دیگه هم گفتم که زوری امتحان سمپاد دادم میخاستم برم نمونه :>(چون مشترک بودن)
شب قبل آزمون رفتم حرم تا دعا کنم نمونه قبول شم برگشتنی تو اتوبوس جامو دادم به یه خانمه فکر کنم اون دعا کرد دعام دوبله شد جفتشو قبول شدم :D

نصفه شب بود رفتم سایت دیدم قبول شدم هردو رو میخاستم جیغ بزنم دیدم همه خابن :|
رفتم تلگرام گفتم من قبول شدددددم از شانسم دو نفر آن بودن اون لحظه که قبول نشده بودن دلم نیومد اذیتشون کنم :D
گرفتم خابیدم . صبح به مامانم گفتم . مامانم: آفرین :D
بابام : من باورم نمیشه اشتباه شده :)) (علاقه خاصی دارن به بنده)
بعد به عنوان کادو برام لپتاپ و مودم خریدن :D :D :D (کلا برای کادو به فکر تجهیز خونه هستن تا دل من :-" )
با تشکر از خدا، مامان بابای گرام و حضرت معصومه(س) و همچنین اون خانمه :D
 
Back
بالا