• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

شخصی نوشته ها

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Moha
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : شخصی نوشته ها

تو رفتی...
خیلی از رفتنت میگذره...
نمیتونستم جلوی رفتنتو بگیرم...
و حتی نمیتونم برت گردونم...
اما ای کاش...
وقتی که رفتی منو تنهای تنها میذاشتی...با خودم...
نه با یه مشت خاطره...از خودت...
 
پاسخ : شخصی نوشته ها

هستی و زمان ما از سیدخندان تا بزرگراه رسالت کش آمد
من گریه می کردم...
از همان روزهای خیلی شیرینی که انگشت های افسانه را روی قلبم می فشردم..
"افسانه! چرا اینقدر حقیقتی؟
لعنتی!
انگشت هایت پیش من نیست..."
به درک که نمیتوانی ساز بزنی...به درک که شیرینی شربت لعنتی دنیا گلویت را نسوزاند و ...افسانه؟ زنده ای؟

تخته پاره ای از خوشبختی و شیرینی و همین کوفت و زهرمارها خواهم یافت و خودم را نجات می دهم...

افسانه! عروسک سیاه...عروسک افغان...کلیدهای کدام ساز زیر فشار کدام انگشتت گریه میکند؟ کدام قطار با بار انگشتانت برای همیشه رفت به درک...
افسانه, تو که هیچوقت برای من از جبر زمانه و هستی و نواب حرف نزدی
تو که هیچوقت کبریت توی دستت نبود؟
با چی؟ با چی تنت را به آتش کشاندی...افسانه, سوختی؟...
در نهایت...در نهایت لعنتی این شب, من به تو میرسم
افسانه...کبریت داری؟...
 
پاسخ : شخصی نوشته ها

این - نوشته - مفهوم- ندارد- نقطه

شب ها در سکوت تاریک اتاق مرثیه تلاوت میکنی و به وضع فلاکت بار خود دیوانه وار میخندی و خنده هایت سکوت را وحشیانه در هم میشکند و سکوت زجه میزند و تو قهقهه... اتاق تاریک و تاریک تر میشود و تو تنها و تنها تر... رهایی میخواهی؟ روی دیوار رنج هایت را حک کن، با همان میخی که آدمی را به صلابه میکشد و روی کاغذ اعتراف کن باهمان قلمی که با جوهر کثافت بار سیاهش برای دیگران گناه مینوشت و قلم را در دستهایت بشکن! همان دستهای کثیفت، کثیف از شدت جنایت. قلم را خورد کن و با خورد شدنش، تکه تکه شدن غرورت را ببین، بشنو، حس کن! تو هیچ میشوی و سکوت، خنده های دیوانه وارت را حریصانه می بلعد.

و آن هنگام که در ظلمات وهم، از ترس به خود میلرزی، و به خود خنده را تلقین میکنی، گذشته را به یاد آور و روزهای آفتابی و پر هیاهوی گذشته را، خنده های بچگانه ات را که سکوت با چشم هایی حریص در انتظارشان نبود، خنده هایی که سکوت از اعماق وجود به آنها حسادت میکرد و به یاد آور که چگونه چشمانت را همچون پرده هایی زمخت به روی آن لحظه ها بستی و... و از شادی هایت خسته شدی.

و من تو را میبینم که در دریای اشک و خون خودت غوطه وری و کماکان با صدایی بلند مرثیه سر میدهی و التماس میکنی... من از نهایت شب، به چشمانت نگاه میکنم و زمان، تو را در برابر من نابود میکند.

آن هنگام که با ولع، شادی ها و آرزو هایت را زیر لگد های پیاپی ات له میکردی، آن هنگام که تمام دارایی ات را در ازای صفر مطلق از دست دادی و خودت را -به اصطلاح- به سرنوشت سپردی، به چه فکر میکردی؟ به من؟ به خودت؟ به خون و اشک؟

من به بینهایت مینگرم و ذره دره شدن وجودت ، تنها خاطره ای است مبهم، مبهم و بی ارزش... در برابر چه؟ همان صفر مطلق؟
 
پاسخ : شخصی نوشته ها

نوشتن نیاز به یک دغدغه دارد

نوشته ی اجتماعی نیاز به یک دغدغه ی اجتماعی دارد ...

اما

دغدغه های ِ من ؛

قدری شخصی هستند که مجال ِ انتشار نمی یابند ... !!
 
پاسخ : شخصی نوشته ها

با دیدن کوچک ترین چیزی میخندی...
لقب دیوانه به تو میدهند...
برای همان چیز اشکها میریزند....
و نمیدانند دیوانه آن است که معصومانه اشک میریزد نه آن که دیوانه وار میخندد...
 
پاسخ : شخصی نوشته ها

من زنده ام!
نه چون ريه ام از اكسيژن هوا پر است نه چون روي لبم طرح ترسناك يك لبخند است....
عينهو پروانه اي كه جان داده روي سطح يخ!
نه بحث اين شر و شعر ها نيست كه!
بحث ان جمله اي است كه اتشش تن مرا كه سرد تر از دست هاي تو بود سوزاند...
بعد كلمه هايش ارضا شدند و در هوا گم شدند!
هيچ نفهميده اي هنوز و نگاهت عينهو نگاه گنگ فرزانه است به نامعادله ي درجه دوم پاي تخته....
هرچه ما عاشقيمان روي اندام سرخ ساز مان بيشتر مي مي مي زد تو بيشتر نفهميدي...
حالا كه سيل نجابت و التو و english مرا برد....
حالا كه تو هنوز فكر ميكني من هنوز زنده ام چون هنوز ريه ام از اكسيژن تلخ هوا پر است....
نوازش تك واج هاي ان جمله مرا بيشتر از هميشه زجر ميدهد اما....
ببين!
من هنوز زنده ام!
و از ته مغزم باور دارم....
"دخترا نميميرن!"
 
پاسخ : شخصی نوشته ها

"خالیِ سیاه پرده کنار میرود و با مغز زمین میخوریم_____"
توی خوابهای طلایی/شهربازی/هی! پینوکیو...
تو به نصیحت فرشته مهربان گوش دادی
"با چند خط محاوره ی انگلیسی و تی-شرت یونیسف و تحصیل..."
شیرین بودی...رها میشدی
هه!زرشک! از چی؟
نترس!
"دخترک کبریت فروش بمب ناپالم ندارد"!
ولی تو خودت میدانی مین ها چقدر بچه ها را دوست دارند
بمب ها هم__
میدانی...نه؟ خاک بر سرت!
تو را تیر باران هم بکنند باز هم به مرگ احتیاج داری
پرده را بیانداز و دیگر برنگرد
جایی برای برگشتن نیست.
 
پاسخ : شخصی نوشته ها

جرم من این است
که در خواب
از پنجره ی اتاق دختر خاله ام دیدم
مردی از پشت بام خانه شان
دوان دوان به آغوش مرگ پرید.

شب ها هراسان منتظر خواب میمانم که به چشمانم بیاید
و منتظر ناله ی دردناک یک قلب
و منتظر خونریزی یک خواب
و تمنای یک کابوس برای اتمام

جرم من این است
که بعد از انتظار
دوربینم را برمیدارم
در پیاده رو های زخم خورده
در پیاده رو های کثیف و کثافت دیده
با سایه ام –تنها کسم- بازی میکنم
و من مجرم هستم
چرا که دوستانم
خواهر پیدا کرده اند
بردادر یکی از آن ها برادر من هم هست
و یک دانش آموز انتقالی به مدرسه ی ما آمده است
و بوی شمع های رنگی در مدرسه ی ما پیچیده است
و ما باید سر کلاس زبان فارسی باشیم.
و کسی فکر میکند
و تحمل میکند
و کسی انتظار میکشد
و بی صدا
لب هایش کوچک میشوند
و گونه هایش تر
و تصمیم میگیرد مثل آن مردی که در خواب از پنجره ی اتاق دختر خاله ام دیدم
به آغوش مرگ بپرد...
 
پاسخ : شخصی نوشته ها

ما خودمان را با حرف های پشت سر هم خسته میکنیم، او فرضیه میسازد و من رد میکنم و ساعت ها بی هدف پشت این صفحه روشن مینشینیم و از چشمهایمان مایه میگذاریم و ... تو ادامه بده! تو خیسی چشمانت و بغضی که در گلو داری و خشمی که نه من و نه او دلیلش را میدانیم و سنگینی نگاهت و حرف های نگفته ات، همه و همه را انکار کن!

سر دو راهی مانده ایم. نه من میدانم، نه او، هر چه باشد، تمامش میکنیم، مثل دفعه های پیش

راه فراری نیست، هست؟
 
پاسخ : شخصی نوشته ها

یادش بخیر بچگی ! ! !

شر ّ و ور می گفتیم ، معلم رو دست می نداختیم ... گاهی هم یه چیزی سر ِ کلاس می خوردیم ، عکس ِ امام هم اون بالا با اخم بهمون نگاه می کرد !

زندگیمون َم میشه تستی ... به زودی ...
 
Back
بالا