اينبار نميخام با نامت شرو کنم ميخام با خودت شرو کنم.ازدوريت قلمم گستاخ شده نعره ها ميکشد ب سپيدي دفترم.هرچ ميگويم قلم جان کمي سرش گرم بنده هاي ديگرش است حواسش ب بيپناهان است درست است ما درکوهيم اما سرپناه داريم.اينقدر گستاخ نباش حاليش نميشود.دلش گرفته دوري اورا وادار ب اين کارها ميکند.ميگويد مگ ب او نگفته اي معصيت را توبه گفته اي ميگويم اري اما شايد نميپذيرد ميگويد مگر مهربان ?
اینکه در آن شب ها از ستاره ها لبخند می بارید، اینکه در آن لحظات، تکه ابرهای کوچک، کلاویه ی پیانو ی آسمان شده بودند و آسمان می نواخت و ماه درخشان تر از همیشه بود و صدا و نور این دو، لطیف ترین رعدوبرق دنیا را می ساخت، اینکه از کهکشان راه شیری تگرگ دوستی می بارید، اینکه صبح ها زمین از لبخند خیس شده بود و یک قطره لبخند-که روی برگِ درختِ کنارم نشسته بود- سُر می خورد و روی دست هایم می نشست و مرا قلقلک می داد، هیچ کدام، هیچ کدام، هیچ کدام باعث نشد برف غم نبارد. باعث نشد تقدیر لعنتی، وجودمان را نَکِشَد تا از هم جدا شوند.
فکر می کردیم هر وقت تقدیر داشت سختش را می گرفت، ما هم در عوض باید دست هم را محکم تر بگیریم. غافل ازاین که وجودمان بیشتر به هم پیوند می خورَد و وقتی تقدیرِ ناشی "ما" را از هم جدا می کند، مرز میان "من" و "تو" را تشخیص نمی دهد و تکّه ای از من هم، با تو، از من جدا می شود.
اینکه ستاره ها به زمین افتاده اند، اینکه ماه درخششش را از دست داده، این که کهکشان راه شیری با کسی حرف نمی زند، اینکه آسمان پیانویش را خرد کرده و کلاویه ها،ابر ها، ناپدید شده اند، اینکه درختِ کنارم-که همیشه روی برگ هایش قطره ی لبخند می چکید- خشک شده، همه، همه، همه، باعث می شوند جای زخمِ جداشدنمان درد کند. به خاطراتمان که فکر می کنم، اشک هایم هم بوی خنده می گیرند.به خاطر گذشته است. آنجا بوی جایی را می دهد که در آن کسانی خندیده اند.
وقتی زخمم سر باز می کند و خون روی خاطراتمان پاشیده می شود، خدا، جعبه ی کمک های آخریه به دست، می آید و خون را بند می آورد.
راستی رفیق، تو با آن تکّه از من که پیش تو جا مانده، چه می کنی؟
قرار بود پس از سختی، زندگی روی خوشش را به من نشان دهد. زیر قولش زد. گفتم حداقل اگر روی خوشش را نشان نمی دهد، روی متوسط یا قابل قبولش را نشان دهد. اما فوق فوقش برای مدتی روی متوسط یا نیاز به تلاش بیشترش را نشان می داد و به همان روی غیرقابل قبولش برمی گشت.
افتاده بود روی دنده ی لج. بعدش هم افتاد روی گردن لج و خُردش کرد. ترسیدم، اما امید گفت از دستش ندهم تا مرا پشتیبانی کند. بعد هم لج را روی برانکارد گذاشت و برد. سختی،تنها چیزی که زندگی دوست داشت به من نشان دهد، به زندگی آب می داد و عرقش را خشک می کرد و ماشاالله ماشاالله می گفت. من هم وسط میدان به زندگی نگاه می کردم که جگرش حال آمده بود. اما جگر من از حال رفته بود. با دلم از حال رفته بود.
وقتی زندگی روی دنده ی لج می افتد، جز امید، همه دست از همراهیت می کشند. البته امید هم فقط وقتی دل و جگر جنگ را داشته باشی همراهیت می کند. وقتی از حال بروند، او هم می رود. برای همین بود که وقتی من بی دل و جگر شدم، امید بازویم را گرفت و مرا از میدان بیرون کشید. عرقِ روی پیشانیم را پاک کرد. روی زمین تف انداخت و تقریبا داد زد:"ولش کن بابا! اصن تف به این زندگی!" بعد هم رفتیم سری به لج بزنیم که باعث و بانی بدبختی های من، دنده ی لعنتیش بود که برای زندگی جذابیت خاصی داشت.
- میگم رو تختهسنگ نشستی سردت نیس؟
- نه بابا.
- بافتنیم خیلی دوس دارم. ببین شاله چقد خوب شده و بت میاد؟
- ربطی نداره.
- تنفر از اونجا به همه چی ربط داره. به زندگیمون ربط داره. بچه ام خیلی دوس دارم. اونجا که اصلا نمیشه بچه زیاد داشته باشی.
- نمیشه.
- عالی میشه. بلد نیستم ترشی بندازم. ولی خیلی دوس دارم.
- کمتر روانی باش.
- تورم خیلی دوس دارم.
- کمتر روانی باش.
- مربا درست کردن یاد می گیرم. پیر که شدم موهامو با حنا رنگ می کنم. نارنجیم که دوس داری.
- کمتر روانی باش.
- اینجا عالیه. اونجا من و تو یه عالمه نفریم. اینجا من و تو دو نفریم.اصلا یه نفریم. هیچی کم نداره. باشه؟
- باشه.
- اونوخ تو اینجا می خوای چیکار کنی؟
- پرورش ماهی خیلی دوس دارم.
- خوبه.
- تورم خیلی دوس دارم.
- برم گوشیمو بیارم عکس بگیرم. اینجا خیلی قشنگه.
از سراشیبی بالا رفت. در ماشینش را باز کرد. گوشی را برداشت. چند لحظه به آن نگاه کرد. نوشت:" دلم برای وقتایی که می گفتی کمتر ر..." پشیمان شد. همه را پاک کرد. گوشی را محکم در دستش گرفت و از سراشیبی به طرف پایین دوید. زمزمه کرد:"کمتر روانی باش. کمتر روانی باش. کمتر روانی باش." روی تنها تختهسنگ آن جا نشست. سرد بود. اشکهایش را پاک کرد و با چشمانش دنبال سوژه ای برای عکس گرفتن گشت.
مثل باران باطراوتی...شادابی...
و من گل خشکیده ای که تشنه است...مثل ظهر تابستان تشنه است...
ببار قبل اینکه بمیرم...
ببار قبل اینکه باورم شود تنها هستم...
این نوشته موقع خوندن جمله ی کاترین پاندر تراوش کرد"آن چه متعلق به دیگری است حق الهی ما نیست."
گاهی تعلقاتی نسبت ب بعضی افراد بعضی وسایل بعضی روزها وحتی ب بعضی کلمات پیدا میکنیم..علتش راخودم هم نمیدانم..گویی آن ها را برای ما آفریده اند..یک حس تعلق و وابستگی خاص..شاید بشود اسمش را "مالکیت" گذاشت..برای چیزی که نه به ما تعلق دارد ونه ما مالک آن هستیم..و آنقدر فریادمیزنیم که حق مالکیت آن را داریم که رفته رفته باورمان میشود..
آری باورمان میشود که مالک "هیچ" شده ایم..گاهی آنقدر جار میزنیم که اطرافیان هم مالکیت مارا به رسمیت میشناسند و چه جالب که آن ها هم گاهی مارا به همان نام میخوانند:مالک..."
و...وناگهان چیزی که نمیدانم چیست شاید مثل صاعقه ای وشایدمثل طوفانی سهمناک و شاید هم مثل امواج دیوانه ی دریا..نمیدانم بهرحال چیزی عجیب و ناگهانی فرا میرسد وهمه ی آن چیزهایی که ماخود را مالک آن ها میدانیم از ما میگیرد...آن هم ناگهانی...
و ما..و ما با نهایت بغض و حسرت دور شدن آن ها را نظاره میکنیم..بغض کرده و کز کرده..گویی نمیتوانیم بپذیریم که همه ی هستی مان را به یغما برده اند..فقط نظاره میکنیم..هستی!..یغما!...طوفان!...
بی آن که بدانیم چرا و چطور و چگونه...اشک میریزیم برای "هیچ"..
فریاد میزنیم برای چیزی که حق ما نبود...برای چیزی که از آغاز هم باور داشتیم برایمان نیست اما باورش.. خب دیگر مشکل بود...
<< گاه همه چیز آرام آغاز میشود..گاه همه چیز ساده آغاز میشود...گاه همه چیز آرام و ساده ب پایان میرسد بی آن که بدانیم چرا..به راستی چرا؟! >>
خود را جای تمام لحظات با تو بودن میگزارم .
جای تمام شب هایی که عاشقانه بالای سرم میماندی و قصه ی عشقمان را مدام زمزمه میکردی.
جای تمام حرف های نگفته ،
تمام احساسات آشکار نشده !
اصلا میخواهم خود را جای کلمات قافیه ی این غزل بگزارم .
میخواهم ببینم آیا دلم میتواند این حجم انبوه عشق تو را تاب بیاورد ؟
خود را جای تمام لبخندهایی که به من میزدی میگزارم.
میخواهم تمام لحظه هارا ببوسم ، قاب کنم روی دیوار دلم.
تا هر ثانیه خود را جای آن روزهای عاشقانه بگزارم !
میخواه بروم قدم بزنم .
هرجایی که یادآور احساسات شیرین گذشته یمان باشد !
اینگونه میتوانم خود را جای تمام نگاه های شیرینی که بینمان رد و بدل شد بگزارم.
میخواهم باد شوم ،
اصلا امشب میخواهم طوفانی شوم !
تا خود را جای تمام باران ها بگزارم !
و جای تمام سحر هایی که بی تو صبح شدند...
میخواهم شعر باشم ،
ردیف تمام ابیاتم تو باشی ،
تا خود را جای تمامی واژه های عاشقانه بگزارم.
میخواهم صبر شوم
و خود را جای تمام مشکلاتی که برایم پشت سر گذاشتی ، بگزارم.
آری،
میخواهم خط پایان شوم .
برای این احساس های تلخ بی تو بودن !
تا آن لحظات غم انگیز را رها کنم،
و جای تک تک ثانییه های عاشق بودنمان شوم..!
شیرین که از"وضعیت اکونومی لعنتی که جلوی کتاب خریدنش را گرفته" گفت، در دلم از حضرت ابوالفضل پرسیدم که"وضعیت اکونومی لعنتی کیه دیگه؟" و کم کم از حرفهایش فهمیدیم یا کافکا و هدایت یا خاک بر سرت. معلوم است كه ما در دلمان دستهایمان را مشت کردیم و بالا بردیم و نعره زدیم که"کافکا و هدایت!" شیرین پز نمیداد. داشت به زهرا کتاب معرفی میکرد. فقط ادبیاتش با ما جور نبود.
ادبیات کلاس ما تغییر کرد و با شیرین جور شد. باورتان نمیشود! من به درجه ای رسیدم که حتی وضعیت اکونومی لعنتی من هم جلوی کتاب خریدنم را گرفته بود(البته فعلا فقط مسخ را خریده بودم.).
یک روز داشتم به زهرا میگفتم خاله میخواهد در جاده سه ساعت رانندگی کند و خلاصه به سرش زده. خواهرم هم با او به تهران میرود. زهرا پرسید:"مگه شوهر خالت کجاس؟ جاده با شهر فرق داره. زنا نمیتونن تو جاده بروننا." تا این را گفت شیرین شروع کرد که حداقل خودمان خودمان را نکوبیم و یکجوری به این رسید که از جهان سوم به چهارم یا پنجم سقوط خواهیم کرد. پاک دیوانه است این دختر.ما این بار دستهایمان را مشت نکردیم و نعره نزدیم که "برابری همه انسان ها باهم!" قرار بود ادبیات ما مثل شیرین باشد نه چیز دیگر. گل کاشتم و در جوابش گفتم:"این مسائل واسه خودمون ادونتج دارن و واسه سیفتی خودمونن."
کوتاه گفت هرچه سرمان می آید حقمان است و از کلاس بیرون رفت. بعد بچه ها تشویقم کردند که براوو به من. چون ایول واژه سخیفی است و براوو برعکس. میدانستم از فردا بچه ها در صحبتهایشان از کلمات سیفتی و ادونتج استفاده میکنند. مضحک این که زهرا بعضی وقتا خودش را تافته جدابافته میداند و از بچه ها میخواهد انقدر همه چیز را خز نکنند. خلاصه از تغییرمان جمیعا کیف می کردیم.
به خانه که رفتم شروع کردم به مسخ خواندن. درباره ی یک مادر مرده ی سوسک شده بود. خواهرم زنگ زد که به سلامت به تهران رسیده اند. هرچند از یک زن بعید بود اما شکر خدا این یک بار را خطر از بیخ گوششان گذشته بود.
دست های من خونی نیست!
من قاتل نیستم !
من فقط جامانده های غم های گذشته را ، زیر پتو ، آرام کشتم. باید میرفتند جاهایی دورتر از اینجا . باید میرفتند ازین خانه .
من فقط کمی "حوصله" برای خودم خریدم.
بله.غم ها باید میمردند.
تاریک...
بی خورشید فروزند ای.می روی.سخت است اما مگر راه دیگری هم برایت وجود دارد؟باید ادامه بدهی. دنیایت سرتاسر سکوت است.سکوت در برابر نا حقی ها،عذاب ها،سکوت ها،تنهایی ها....
دیگر خسته ای از این همه سکوت.دلت را به دریا میزنی و فریاد می کشی:خدایا!عظمتت را شکر....
به درخت مجنون پیری تکیه میدهی.آرام بی سر وصداست.گویا آنقدر در پی لیلی بوده که توانی برایش باقی نمانده.چقدر صبور است.خم شده اما شکسته؛نه!نشکسته اما فروتن است؛در برابر زمانه.بهرحال زمانه است دیگر.جوان است و مغرور.دوست دارد سر به سر مردمانش بگذارد.
آهی از ته دل می کشی.
حس میکنم این فراز و نشیب های زمانه بیش از حد شده اند!
بغض،این همراه همیشگی باز به خانه ی قلبت رخنه میکند و ان را فتح میکند.هیچ گاه قدرت غلبه بر آن را نداشته ام.اشکی آرام بر گونه ام میچکد...
آری!
تو مانند همیشه
پیروز میدان بوده ای....
دیوارهایی ضخیم و رنگین ؛ پشت واهمه هایی عظیم.
ساعت چهار صبح بود و من هنوز با ریتم غمناک مرگ میرقصیدم. تو مرا عادت داده بودی به بهم بافتن استخوان ها . سمفونی سایه ها اینک؛ به مهمانی غزل های من بیچاره آمده بودند. بی خبر از آنکه پشت این ها ؛ تصویریست شگرف و هولناک از انعکاس چهره ی دختری در آب سیاه و لجن آلود. بی آن که بدانند آن قدر هول هولانه این هارا سروده ام که واژه هایش هنوز با من غریبی میکنند.
آه.
ساعت چهار صبح بود و من همچنان در ماورای این سکوت قدم میزدم . با اسکلت های مردگان این شعر. این بیت ها با آن ها چه کرده بود ؟ بیدار خواهند شد در روزی که ازل مرده است ؟
یک ساعت بعد :
باید عمیق بخوابیم. این گور ، تنها جای امن برای من و توست. باید اکنون ،همین حالا که اینجاییم ، مرا به مرگ عادت دهی . گردنبند مرا بده ! میدانم که برای امشب هدیه ای مرگبار برایم خریده ای .مرا چه به کار طلا و نقره و الماس ؟ وقتی تا اعماق یاخته های بدنم از درد ، درد میکند ، مرا چه به کار اعیانی ها ؟ من اینجا باید با بقایای استخوان های مردگان همنشینی کنم . با آن ها که رازهایی میدانند که من و تو نمیدانیم . من اینجا هنوز حرف هایی برای گفتن دارم و حرف هایی برای شنیدن . تا پایان تقویم راه زیاد است ! بیا کنار من بشین و به این نوا گوش بده .
انگار آن ها حرف میزنند.
بشنو :
"مرا به مرگ عادت بده "
آه.
دلم برای سوسوی چراغ های خالی ولی پرنور شه تنگ شده . از بالای کوهی بلند خیره شدن و فکر کردن . پرواز خیال ها در بحبوحه ی غم. کاری که مرا زنده میکند .رها میکند. آنجا بالای کوه مردی ایستاده . یک رنگ و با صفا. این هارا از چشم هایش خواندم." چقدر بلند بلند فکر میکنی ! " آخرین جملاتی بود که مرد به من گفت. تکه سنگی را برداشت . انداخت در سراشیبی. گفت اگر فکر هایت را پرت کنی اینور و آن ور میشکنند ، در قله ی مغزت نگهشان دار. با چهره ای پر از سوال به صدای سنگ توجه میکردم که همچنان می آمد. چیزی برای گفتن نداشتم. حق میگفت.
گفتم، دیوونتم
خندید، مگه من دیوونه نبودم؟
خندیدم، نه تو روانیای
خندید، فرق دیوونه و روانی چیه؟
خندیدم، مکمّلِ همن
خندید، منو تو مکمّلِ همیم؟
خندیدم، منو تو مکمّلِ همیم