• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

شخصی نوشته ها

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Moha
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : شخصی نوشته ها

وقت خودتونو برا خوندن اين تلف نكنيد....

به یاد دارم ..................
روز هایی كه نسیم مرا به بازی میگرفت...
قه قه های مستانه كه از ته دل می امدند......
چشم هایی كه همیشه میشنیدند......
كلمات مرا به بازی راه میدادند......
اما حالا ......
باد بر وجودم تازیانه میزند ......
قه قه هایی كه هق هق شدند.....
جشمانی كه در رویا هم رنگ خوشبختی را دگر ندیدند...
دیگر كلمات هم مرا به بازی راه نمیدهند....با من قهر كرده اند...مثل همه ی دنیا...
(دو و نيم سال پيش)
 
پاسخ : شخصی نوشته ها

من / اینجا / شخصی نوشته ! بد روزگار ؟ نه. اجبار.

این اوست که احساسی مینویسد. با روحی به قول دیگران سخت , احساسی مینویسد. یک بار هم که شده او احساسی شود. مگر اشکالی دارد ؟ آدم سرد,خشن,به ظاهر بی احساس ولی همیشه شاد , احساسی میشود, مگر اشکالی دارد ؟ یک بار هم او " آدم " باشد , مگر اشکالی دارد ؟ آری دارد , میگویند دارد.
گناهش چیست که باید به دنبال راه فرار باشد ؟ بگذارید من بگویم.
گناهش چه بود ؟ یک بار و فقط یک بار به بد روزگار نخندید , یک بار و فقط یک بار نگفت " این نیز بگذرد " یک بار و فقط یک بار ... و آن بد روزگار " فقط " مشکل او بود . گفت حلش میکند. حل شد .حلش کرد. به اندازه ی سختی ای که کشید خوشحال شد. کسی نفهمید ولی " خوشحال " شد. تمام شد / تمامش کرد ولی ...
نمیداند چه شد که فکر کردند این داستان ادامه دارد ! تا بخواهند تمامش کنند. گیجش کردند! تنها چیزی که نمیداند این است که دیگری میگوید تمامش کن و او نمیداند چه چیز را. اسمش را هرچه خواهید گزارید . انکار ... .
مشکل اینجاست خودش نمیداند! مشکلی دارد؟ اینگونه به نظر می آید؟
خودش نمیداند! میگویند فرار نکن! از چه ؟ خودش نمیداند ! ... راه فراری نیست ولی فرار میکند . از همان راهی که نیست فرار میکند . از چه ؟ از چیزی که میگویند هست ولی .. خودش نمیداند! میگویند هست , پس حتما هست دیگر ! او نمیبیند ولی هست لابد .. پس فرار میکند , از چیزی که هست , از راهی که نیست , فرار میکند/ن.
 
پاسخ : شخصی نوشته ها

lmhpktsyusthmb6g4how.jpg

بحث ِ معصومیت ِ حسین-ع- هم که بُگذاری کنار ، مسئله ی دردناکی ست عاشورا ... !!

تصورَش سخت است حتی با بزرگنمایی های ِ خاص ِ خودش

مظلوم حُسَین ... !!
 
پاسخ : شخصی نوشته ها

چرا کسی نیست که اغاز ِ زمستان را تبریک بگوید ؟!
 
پاسخ : شخصی نوشته ها

چرا زمستانی نیست که أغازش را تبریک بگویند ؟

برفی ,‏ بارانی ‏,ابری ؛ هیچ ‏‏! زمستان ؟
 
پاسخ : شخصی نوشته ها

به نقل از 3ggerman :
چرا زمستانی نیست که أغازش را تبریک بگویند ؟
برفی ,‏ بارانی ‏,ابری ؛ هیچ ‏‏! زمستان ؟

چقد شبیه ِ پست ِ بالایی منه ، فقط کلمات جابجا شدن ;D
 
پاسخ : شخصی نوشته ها

خسته ام؛ بریده ام از نگاه خطوط بی نهایت.
خدایا، در این شهر شلوغ، نیست که کسی مرا یاد کند؟ نیست که مرا از قفس ثانیه آزاد کند؟
 
پاسخ : شخصی نوشته ها

پیش خودم فکر کردم که بهش چی بگم..
بگم ... گریه نکن واسه همه پیش میاد...؟ فوت شدن عزیز تو سن ما؟!
خواستم بهش بگم ببین مامانت داره از بالا تو آسمون بهت نگاه میکنه و واست خیلی نگرانه به خودت آسیب نرسون
اگه تو سلامت نباشی روحش آروم نمیشه
قوی باش
وقتی رفتم نزدیکش تنها چیزی که از دهنم بیرون اومد چیزی بین ببخشید،مرسی و تسلیت بود.
از خودم خجالت کشیدم
درسی که گرفتم...تلنگر.. این اتفاق میتونه واسه منم بیفته
و این که اگه میفتاد تحمل این درد چقدر واسم سخت میشد
نمیدونم چند وقت طول می کشید که واسم عادی بشه (خدایی نکرده،زبونم لال)
همین باعث میشد که امروز تا زنگ سوم بعد از شنیدن این خبر قطره های اشک از چشام میریختن پایین
وقتی که سر امتحان زبان فارسی اشک تو چشام جمع شده بود و نزدیک بود بریزه رو ورقه
لبمو بار ها گاز گرفتم که گریه نکنم
ولی نمیشد
مادر عزیزم منو واسه همه ی کارای بیخودی که انجام میدم ببخش
خیلی دوسِت دارم
روحش شاد
 
پاسخ : شخصی نوشته ها

گرد بودن زمین را باور داری، نه؟ پس تو بمان، من نفس نفس زنان بی اراده میدوم و در خیال خود ثانیه به ثانیه از تو دور تر میشوم بی آنکه بدانم هر قدمی که بر میدارم تو را به من نزدیک تر میکند - تو را به من یا من را به تو؟ - با همان گمراهی خود بی امان میدوم، لحظه ای میرسد که میرسم و میرسیم و من مبهوت از این دنیا و دست سرنوشت که تو را دوباره پیش من آورد - تو را پیش من یا من را پیش تو؟ - ولی تو میدانی. میدانی رفتن معنا ندارد، میدانی دویدن با چشم های بسته و فقط به امید " رفتن" معنا ندارد. همان بار اول که به هم رسیدیم باور کردی که زمین گرد است. من انکار کردم و چشمهایم را بستم و دوباره شروع کردم. دوباره، نفس نفس، حس جریان یافتن خون گرم و سرخ در رگ هایم ، نفس نفس. فریاد میزنی بایست! صدایت از دور دست ها می آید، نجوایی مبهم . نمیتوانم، نمیخواهم! بگذار با خیال رفتن ادامه بدهم، بگذار زمین را دور بزنم و بگذار آن لحظه ی دوباره رسیدن را تجربه کنیم. به حال تو چه فرقی میکند؟ تو فقط ایستاده ای و میخندی، این منم که نفس هایم را به دست زمان میدهم، این منم که ذره ذره وجودم را فدای "رفتن" میکنم...


( خطاب به هیچ فرد خاصی نیست! برداشت نکنین لطفا!)
 
پاسخ : شخصی نوشته ها

به چه زبانی بگویم دلم برایت تنگ شده؟
تو مرا به نوشتن واداشتی.
تو خنده پرروی مرا به لبخندی دوست داشتنی تبدیل کردی...

...اما عاقلانه؟
هرگز نمی توان گفت احساسی عاقلانه است!...

...باعث شدی از اعماق وجودم دریابم که "مرده بدم زنده شدم" به چه معناست...

...گفته بودم می نویسم و نوشتم. اما آیا میخواهم باز هم بنویسم، کاری که از آن بیزار بودم؟
نوشتن دیگر بخشی از روح من گشته و بعید میدانم تغییر کند. دردناک، اما کسی که نمی داند!؟...

...آنکه تنهایی درخشان چون خورشید مرا ربود وبه جایش در دلم مهتاب نقره ای تاباند، آنکه برای این کار با توپخانه سنگین گرمای دلش سرمای دل یخی مرا در هم کوبید و در عمل دلم را تسخیر کرد...
... و خرده های دژ یخی دل من ذوب شدند و از چشمانم بیرون ریختند، و تو همچون فاتحی بیرحم از آنها گذشتی.
دژم را گرفتی، لااقل گنجینه ام را پس بده! من بدون این گنجینه هیچم!


این نوشته یکدست نبود، پاره پاره بود!
 
Back
بالا