بلند بالای بی بدیل من ! ....
موسم رویش جوانه ی احساس است ....
سرسپردگی ام را آغازی دوباره باش ...
سکوت نیمه شبان را ،
با ضرب گیتار دلدادگی ،
درهم شکن ...
بگذار در تو برویم ؛
چون قاصدکی نوید بخش ...
بگذار درتو بجویم ،
نفس نفس ، تار و پود دلشدگی ام را ...
با سرانگشتان احساس ،
رَج بزن ، ابریشم خیال را ...
و بباف رویاهای شیرین عاشقی ام را
و بر تن کن جامه ی زربفت وفایم را .....
بر قامت دلجویت ...
نگاه کن که چه سان ،
درد ، مرا نفس می کشد ! .....
دم و بازدم حیات عاشقی ام را ؛
پُر از هوای دلدادگی کن ...
بگذار با تو بمانم ...
بی تو زیستن نتوانم ....
اتاق سوت و کور و تاریک جانم ؛
چراغانی از برق چشمان نافذ توست ...
معطر از عطر وجود تو....
پس باش و دلدادگی ام آموز ...
پرواز تا اوج ....
بال و پرم باش ...
تا آسمان هفتم عشق .....
و ....
پــــــــرواز تا اوج ....
بچه ها منطقی باشید خب! یه تاپیک بزنم که دو نفر مناظره کنن همه شم عاشقانه؟
یه بارش شاید جالب باشه اما ما نمیتونیم مدام گفت و گوی عاشقانه داشته باشیم و خلاقیت چندانی توش ببینیم. زیاد کشش بدیم کسل کننده میشه دیگه.
اگه دقت کنی فقط شما دو نفرید که دارید مناظره می کنید!
تنهایم گذشته اند
میان این انبوه جمعیت تنهایم گذشته اند
گفته بودی که بر میگردی.
گفته بودید که برمیگردید
حالا من میان این جماعت
غریب نیستم
نه !
تنهایم
تنها.
المپیاد ادبیات...دیدم همه دارن یه چیزی می رن ما هم برین ادبیات! شانس زد و مرحله اول قبول شدیم...مرحله دوم به اسم المپیاد خوندن تو نمازخونه می خوابیدم!...که خب مسلما قبول نشدم دیگه!
__________________________________
- لایِ همین چراغا ، کلی آدم امروز عاشق شدند ، کلی امروز از عشقشون جدا موندند ، بعضیا هنوز داغ عشقشون تازه است و یه چندتایی هم هستند که خیلی وقته چراغ ِ خونه شون روشنه ، اما چراغ ِ دلشون ...
نشسته بودیم رویِ خاکی ِ دامنه ی تپه. از راهِ ماشین رویِ خاکی بالا آمدیم ، ماشین را پارک کردیم وسط ِ راه ، جایی که دید خوبی داشته باشد و خودمان نشستیم کنارش. رو به شهر.
چراغ هایِ سفید و زرد ِ شهر سو سو می زد ، انگار که شهر دارد نفس می کشد. می تپد. و ما از این بالا چشم دوخته بودیم به وسعتِ بی انتهایِ شهر.از اینجا حتا ماشین ها هم از مورچه ها ریزتر بودند،چه برسد به آدم ها.هیچ کس را نمی دیدی و فقط از خاموش و روشن شدن ِ چراغی ، وجودشان را حس می کردی.می فهمیدی هنوز هستند کسانی که سکوتِ شهر را بر هم بزنند و از خیالِ خامی که این بالا داری بیرون بیاورندت. خیالِ سکوتِ شهر.
رفیقم همچنان می بافت و می گفت:
- می دونی پسر ، این بالا خیلی حس عجیبی داره ، آدم هم انگار از خودش خوشش میاد ، هم حس ذلت پیدا می کنه. این بالا که میای می بینی این همه آدم ِ کوچولو زیر ِ پاتن که عمرا دستشون بهت نمی رسه ، از خودت خوشت میاد ، حس می کنی که برگزیده شدی ، حس می کنی از همشون بهتری . اما از اون طرف می بینی چقدر برا اون بالاییه کوچیکی.
دست هایم را پشتم حمایل کردم و پاهایم را دراز کردم رویِ خاک. زیر نور شهر ستاره ها معلوم نبودند. تک و توک پر نورتر هایشان به چشم می آمدند اما شب های پر ستاره ی کویر توفیر می کند.اینجا حالا ستاره ها خانه هایی بودند که خاموش و روشن می شدند. چشمک می زدند.
هیچ حسی نداشتم ، ولی انگار دلم داشت پر از یک چیزی می شد.رفیقم سرش را کرده بود تویِ گوشی و کاری به کار من نداشت. با این سکوت ِ بی حرف ِ قشنگ حالا بهتر می شد فکر کرد. به شهری که آسمان شده. به حسی که وول می خورد تویِ قلب آدم و مجبورت می کند تا صبح بنشینی و به شهر و نورهایش زل بزنی. به خلاء پر نوری که خاموش و روشن می شود پرواز کنی.
هر روز کلی آدم ، زیر این لامپ ها عاشق می شوند. کلی آدم خاطره هایِ خوش رقم می زنند و خیلی هایِ دیگر شاید به این فکر می کنند که بی کسی که تازه رفته نمی توان زندگی کرد.
شاید.
المپیاد ادبیات...دیدم همه دارن یه چیزی می رن ما هم برین ادبیات! شانس زد و مرحله اول قبول شدیم...مرحله دوم به اسم المپیاد خوندن تو نمازخونه می خوابیدم!...که خب مسلما قبول نشدم دیگه!
__________________________________
زندگی این روزها بیشتر شبیه تابع ِ سینوسی شده. هر چقدر هم که مشتق بگیری باز بالا و پایینت می کند. دستِ بالا دو تا خط ِ صافِ قدر مطلقی که بگذاری دورش ، از حرام بودنش که بگذری ، فقط منفی ات نمی کند. وگرنه باز هی بالا و پایینت می برد.
اصلا می دانی چیست؟ این روزها شده ام دوره ی رکود. دوره ی بحران 1930. حتما باید یک «دخالت دولت» دوباره منحنی تقاضایم را برگرداند سر جایش. سر جایی که سال ها بود، بی اینکه کسی را اذیت کند. اصلا همه چیز از همان جایی شروع شد که تویِ عرضه مشکلی پیش آمد.این کلاسیک هایِ لعنتی خبر نداشتند که اگر تو تویِ منحنی عرضه جا بگیری اقتصاد هیچ وقت خود به خود به تعادل برنخواهد گشت. خبر نداشتند که نبودنت ، خارج شدن از حالتِ تعادل که هیچ، خارج شدن از زندگی است . و هیچ «دستِ نامرئی» و نیروهایِ بازاری نمی توانند برم گردانند به حالتِ اول.
هیچ دولتی هم پیدا نمی شود که مرا از این وضعیتِ بحرانی بیرون بکشد. از این وضعیتی که روز به روز به مرگ نزدیک تر می شود.
یا شاید شده ام مثل ِ چرندیاتِ آمار2. که یک کلمه اش را هم نمی دانم.شده ام توزیع نمونه ای حکما. اصلا گذاشتندم برایِ نمونه. کم مانده قابم کنند و بکوبند سینه ی دیوار.تویِ موزه ای چیزی! برایِ آینه ی عبرت شاید. که دیگر بیش تر از سهمم از این دنیا چیزی نخواهم.
جعبه ی اجورث زندگی ام را هم که رسم کنم ، بهینه ی بهینه هایِ من باز تویی. اما چه می شود کرد که تو هم آن طرف نموداری و قدرتِ چانه زنی زیادی داری. آن قدر که مطلوبیتِ خودت را حداکثر کنی و ترکیبِ کالایِ آ و ب من چیزی نزدیک به صفر شود. نزدیک به صفر که می گویم یعنی اینکه گاهی از دور ببینمت ، به عنوان کالایِ آ . و گه گاه صدایت رابشنوم وقتی با کسی حرف می زنی ، این هم به مثابه کالای ب. اصلا دنیایم دو کالایی شده. از خیر کالاهایِ دیگر گذشته ام.خیلی وقت است.
می دانی چیست؟ این عین ِ عین ِ عدالت است. این که هر کس قد خودش از کیکِ اقتصاد بِکَنَد.تویِ اقتصاد من فقط تو جا می گیری و قدِ کوچکم فقط به همین دو تا کالایِ نصفه و نیمه آ و ب خوش است و تویِ اقتصاد تو ...
همه ی خرد و کلان و ریاضی و آمار و بخش عمومی و هزار چرت و چرند دیگری که خوانده ام و نخوانده ام ، فقط برایِ همین حرف ها بوده. پزشکی هم که می خواندم ، تو می شدی خط ِ متناوبِ ضربان قلب. که کم کم صاف می شود. اصلا تو شده ای همه ی داشته ها و نداشته ها.دانسته ها و ندانسته ها. کاش بدانی ...
المپیاد ادبیات...دیدم همه دارن یه چیزی می رن ما هم برین ادبیات! شانس زد و مرحله اول قبول شدیم...مرحله دوم به اسم المپیاد خوندن تو نمازخونه می خوابیدم!...که خب مسلما قبول نشدم دیگه!
__________________________________
-يگانه محبوب خيالي من!
اعتراف ميكنم كه روياي شيرين حضورت تنها يك سوتفاهم بود
و بهانه اي ارزشمند براي آنكه
شخصي باشد
كه گاهي مي نويسد
و "شخصي"مي شود نوشته هايش...
المپیاد ادبیات...دیدم همه دارن یه چیزی می رن ما هم برین ادبیات! شانس زد و مرحله اول قبول شدیم...مرحله دوم به اسم المپیاد خوندن تو نمازخونه می خوابیدم!...که خب مسلما قبول نشدم دیگه!
__________________________________
باز دستت را گرفته بودم و سربالایی ِ ولیعصر را پا به پایِ هم می رفتیم بالا.موهایت از زیر شال آبی ات زده بود بیرون و رویِ چشم هایت تکان تکان می خورد و می دانم که دوست داشتی با دست از رویِ صورتت کنارشان بزنم.من اما مشغولِ دست هایت بودم.دستِ راستت را گرفته بودم چون عادت داشتی کیفت را رویِ دوش چپت بیاندازی و نمی خواستی کیفت مزاحم عشق بازی دست هایمان بشود.تویِ دستم با انگشت هایت بازی می کردم و کِیف می کردم از این حالتِ الاستیکی ِ شان.بند بندِ انگشتانت را می شد به هر سو تاب داد ، بر عکس ِ انگشت های زمختِ من که به هر طرف فشارشان می دادی یا خودشان تقه می کردند و یا دادِ صاحابشان را در می آوردند.
دست هایت نرم بود.مثل لُپ هایت. مثل گردنت ، مثل لاله ی گوشت که تا بهشان زبان می زدم پیچ و تاب می خوردی و از حال می رفتی. اصلا همه ی وجودت نرم بود. لطافت انگار با پوست و گوشتت آمیخته شده بود. گاهی وقت ها اصلا می ترسیدم نکند خدایی نکرده نرمی استخوان داری ، بس که می شد به این سو و آن سو همه ی اندامت را پیچ و تاب داد و فقط لبخند بزنی.با آن لب هایِ درشتِ قرمز که ردِ رژ رویشان می ماند. اصلا تنها جایِ وجودت که به جایِ نرمی ، سختی ِ گوشت آلودِ خوش مزه ای داشت ، همین لب هایت بود.آن اوایل شاید لب هایت هم مثل همه ی بدنت نرم و لطیف بود ، اما از بس که به کام کشیده بودمشان و تویِ آغوشم از حال رفته بودی و چشم های درشتِ عسلی تیره - قهوه ای روشن نه ، عسلی ِ تیره.- را خمار کرده بودی دیگر نرمی شان را از دست داده بودند و شده بودند یک چیز ِ گوشت آلودِ قرمز خوش مزه. که به خاطر پوست پوست شدنشان جای رژ رویشان می ماند.مثل شکری که بعدِ هم زدن هنوز ته چایی شیرین ِ صبحانه باقی می ماند. این هم احتمالا تقصیر من و شیرینی ِ بی حد و حصر لب هایت بود-به خصوص لبِ پایینت که بزرگ تر هم بود و بهتر میانِ لبهایِ من جا خوش می کرد- چون بعدها که از دور دیدمت اثری از ته مانده ی رژ رویِ لبت نبود.
گرمایِ دست هایت تویِ سرمایِ دم ِ غروبِ تهران غنیمتی بود. حرف می زدی و من هی با دست هایت بازی می کردم و راه می رفتیم. راه می فتیم تا روشنایی ِ دم غروب هم برود و برویم تویِ یکی از این پارک هایِ محلی و تویِ تاریکی ِ شبِ سرد زمستانی ، بدون هیچ مزاحمی ، یواشکی یک گوشه ی دنج همدیگر را ببوسیم و تویِ آغوش هم غرق شویم و دست هایمان را با بدنِ هم گرم کنیم و نوکِ دماغمان قرمز بشود و وقتی برگشتیم خانه هی پاها و بدنمان را بخارانیم-آخر تویِ شب هایِ سرد زمستانی حیواناتِ جورواجور لایِ چمن هایِ تاریک هم هوس ِ جایِ گرم می کنند.-
آلارم ِ گوشی ات یکهو بلند بشود و سریع خفه اش کنی.برایِ بار آخر ببوسی ام و بلند شوی لباس هایت را مرتب کنی،دکمه های مانتو ات را ببندی ، خودت را بتکانی و دو باره دست در دست هم تا سر خیابان برویم.بنشینیم تویِ اتوبوس و فقط زیر زیرکی هم را نگاه کنیم ، چون می ترسی تویِ اتوبوس یکی از هم محلی هایتان نشسته باشد و سر کوچه تان هر دو پیاده شویم.تو بپیچی تویِ کوچه و من کنار ِ کیوسکِ تلفن منتظر بمانم تا پیامک "رسیدم" ات رویِ نمایشگر گوشی ام حک بشود و پیاده ، تویِ سرما تا خانه گز کنم.دست هایم را مشت کنم تویِ جیبم و به دست هایِ گرمت فکر کنم.و دعا کنم تو از ترس پدرت پیامی ندهی که انگشت هایِ زمختم ، که حالا سرد و کرخت شده ، از سرما در جهتِ معمولِ خودشان هم تا نمی شوند تا جوابت را رویِ صفحه کلیدِ گوشی بنویسند. و از سرما و گرسنگی پناه ببرم یه «شیلا» و «هایدا» و ساندویچ سرد یا گرمی بخورم و باز دست بکنم تویِ جیبم.
به خانه که می رسم دست هایم را می گیریم زیر ِ شیر آبِ داغ. دست هایم می سوزد.قرمز می شود.اما هنوز هم تا نمی شود.دست هایِ خیسم را با لباسم خشک می کنم و وضو می گیرم.خنده ام می گیرد. توی اتاق که می ایستم به نماز می خواهم قهقهه بزنم.آخر نماز اما ، بعد از استغفرالله ِ معهودِ همیشگی بغض می کنم. بغض که می کنم گوشی ام می لرزد. پیام ِ توست که نوشته ای "آخ که چه شبِ خوبی بود" و جواب می دهم"با تو بودن همیشه بی نظیره" و هست. و بنویسی و بنویسم و مهر ِ شش گوش ِ "تربتِ اعلی مالِ کربلا" ی نیمه ی شعبان همچنان افتاده باشد کف اتاق و من ِ تکیه داده به دیوار با پیام هایت هم عشق بازی کنم.و هی قربان صدقه ات بروم و عذر بخواهم که "ببخش توی این سرما باید تویِ پارک باشیم" و تویِ خیالِ هم سوپ گرم به خوردِ هم بدهیم و با لالایی بخوابانمت و خوابت که برد نگاهم بیفتد به ساعت که از نیمه شبِ شرعی هم رد کرده و حالا باید نماز ِ عشا را با نیتِ "ما فی الذمه" خواند.
باز خنده و بغض ِ بعد از نماز. سر شب تویِ آغوش ِ تو وول می خورم و آخر شبی به تو خیانت می کنم و زورکی به خیالِ خودم ، خودم را پرت می کنم تویِ آغوش ِ خدا. و خدا آن قدر با مرام هست که جا خالی ندهد و با سر نخورم تویِ دیوار.از اولش هم حس ِ گناه نداشتم. از همان روزی که وقتی داشتی کنارم راه می آمدی و رویِ برف هایِ پله هایِ ساعی سر خوردی و مجبور شدم دست هایت را بگیرم حس گناه انگار مرده بود تویِ وجودم. به جایش لذتی عجیب پیچید تویِ وجودم که کنار ِ گرمایِ دست هایت حسابی می چسبید. برایِ این که عقل ِ محاسبه گرم را خفه کنم می گفتم الان ترسیده و نیاز به کمک دارد و اسلام خودش اینجور جاها جواز ِ لمس ِ داده. و عقل محاسبه گرم که خفه شد بوسیدمت.بی هیچ توجیهی. از آن بوسه تا این بوسه ی آخری یک ماه بیشتر فاصله نبود و یک ماهه سراشیبی صعود و سقوط را عجیب طی می کردم. سراشیبی ِ صعودِ کشف زوایایِ جدید بدنت و سراشیبی سقوط ِ وجدان و احساس گناه و عقل محاسبه گر و این چیزهایی که عمری باهاشان زندگی کرده بودم.
و من انگار فقط تا اذان صبح وقت دارم که فکر کنم به زاویه هایِ هنوز کشف نشده ی بدنت یا به زاویه هایِ روحم که یکی یکی دارند تویِ تاریکی گم می شوند.بالاخره یک روز بدونِ تو و دست هایِ گرمت ولیعصر را بالا و پایین می کنم. سخت است.خیلی. شاید حالا نشود اما بالاخره یک روز می شود. یک روز خودت می روی سراغ زاویه های جدید کشف نشده ی دیگری و من هم می نشینم کنار زاویه هایِ کشف نشده ی خودم. یک روز که شاید بیست و سه رمضان باشد ، ده محرم باشد ، یکی از روزهایِ هفته باشد. و من تا یک عمر به خودم بپیچم و از دوری ات داد بزنم.گریه کنم.بریزم.بشکنم.تمام شوم.اما نمی گذارم این ته مانده ی نوری که تویِ وجودم مانده با توجیهاتِ مسخره تمام شود.
نیستی.درد می کشم عین ِ معتادها. دلم برایِ خودت.برایِ زاویه هایِ بدنت.برایِ طعم شیرین ِلب هایت تنگ شده. چیز زیادی هم به دست نیاورده ام بعدِ رفتنت. از بس که تویِ خیال و و هم ِ تو ام. اما از این که هستم بدتر نشدم.هنوز گاهی پایِ روضه ها گریه ام می گیرد.پایِ نماز بغضم می گیرد. دم خدا گرم که جا خالی نمی دهد که با سر به زمین بخورم.انگشت هایت که نیست دلم را تکان می دهم.شاید دلم هم زمخت بود،شکست و به هر وری تا نشد.پایِ منبر روضه خودم شنیدم که می گفت دلی که تکان بخورد ، بلرزد، بشکند ، خانه ی خدا می شود. خدا بد جایی منزل می کند.نمی ترسد سقفِ شکسته رویِ سرش آوار شود؟!