• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

شخصی نوشته ها

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Moha
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : شخصی نوشته ها

چشم هایم را میبندم.

سُکوت و تاریکی مُطلق! انگار با بستن چشم هایم درون ِ سرد ُ تاریک خود را میبینم.

تنهایی ام تمام جا های خالی وجودم را پُر کرده است.

با تنهایی و تیرگی رفیق ِ فابریک شده ایم!

نا آرامی ُ بی قراری تمام وجودم را در بر گرفته است.

بی قرارم حتّی اگر دلیلی نباشد برای آن.

بی قراری و اضطراب عادت شُده است.

تاریکی خیلی گسترده است. تاریکی، همان تاریکی ِ وجود ِ خودم است.

و من وسط ِ تاریکی، با رفیق ِ رفیق ِ فابریکم! تنهایی نشسته ام.

سرد هم هست. خیلی سرد. رفیقم خیلی موجود ِ خون سردی است.

این قدر سرد که سرمایش را به من هم میدهد.

رفیق است دیگر...در این تاریکی کنارم نشسته و از سرمایش به من هم میدهد...

دمش گرم!
 
پاسخ : شخصی نوشته ها

حال غریبیست حال غریبه ها.....وقتی جایی غریبه باشی و نه دوستی برای حرف زدن باشد نه رویی برای پیدا کردن دوست جدید
می فهمی چه می گویم؟
وقتی حال و هوایت با حال و هوای دوروبرت نسازد،غریبه ای حتی اگر وطنت باشد
می دانی ..... ما همه غریبه ایم
غریبه......هعی
 
پاسخ : شخصی نوشته ها

اوج مستی اونجاست که نمیدونی گریه کنی یا بخندی فقط میدونی باید سیگار بکشی.
 
پاسخ : شخصی نوشته ها

در این لحظات انتظار...
قلبم بی تابی دیدارت را با کوبیدنش به سینه ام به من یادآوری میکند
و من...
بی اختیار اشک به دیده می آورم و لب می گزم
که مبادا صدای هق هق گریه روحم به گوشت برسد
پس...
تو چه هستی که مرا اینگونه اسیر خود کرده ای
و من...
بیچاره و درمانده به انتظارت می مانم...
پس تو ای جلاد بی همتا که روحم را به اسارت بردی
دستم را بگیر و از این ورطه ی هولناک ناامیدی رهایی بخش
که تو زندگی بخش و آرامش قلب و روح من هستی
مرا دریاب...
یاد تو ذهنم را به روحت پیوند داده است
و ای کاش...
خداوند پاداش انتظارم را بدهد
حال که پرده از راز درونم برداشتم
در انتظار پاسخی از تو می سوزم که نکند
عشقم در خطوط ذهن تو هوا و هوس بچگانه ای زود گذر آید
و...
آتش به خرمن زندگی ام بپاشد
خدایا چقدر سخت است احساسی به این عظمت را
از کسیکه تمام قلبت را به اسارت برده پنهان کنی
و من فقط صبر می خواهم و صبر...
نامت را صدا نمی کنم...دستت را نمی گیرم
حاضرم این درد طاقت فرسا را تا قیامت با خود همراه داشته باشم
ولی تو در خوشبختی و سعادت غوطه ور باشی...
قلبم در برابر چشمانت زانو میزند و من مقاومت میکنم
که نگاهم رازم را برملا نسازد
گاهی اوقات سر خنجر خشمم را به سوی تو نشانه میگیرم
و تمام عقده هایم را سر تو خالی می کنم
که من در این حال و تو بی خبر...
در درونم دو احساس مخالف با من سرجنگ دارند
یکی عشق با همه شکوه و عظمتش...
و یک نفرت با همه تلخی هایش...
عشقم را نثار تو میکنم و نفرت را به خودم میفرستم
که بدون تو از زندگی بریده ام...!!!!
 
پاسخ : شخصی نوشته ها

با غم انگیزترین حالت تهران چه کنم ...
 
پاسخ : شخصی نوشته ها

دل است دیگر...نبـــــودنـــــت حالی اش نمی شود....
جای خالی نگـــاهـــت،دیوانه اش کرده این روزها....
 
پاسخ : شخصی نوشته ها

آدمی است دیگر...

یک روز حوصله ی هیچ چیز را ندارد دوست دارد خودش را بردارد بریزد دور...
 
  • لایک
امتیازات: ATE
پاسخ : شخصی نوشته ها

هممون داریم هرروز بیشتر ُ بیشتر غرق میشیم ُ حالیمون نیس . نجاتی ـم در کار نیس .
 
پاسخ : شخصی نوشته ها

دلم لرزش صدایت را دنبال می کند، می رسد به عمق روشن چشمانت که آشناست! که دیر زمانیست صداقتش را ثابت کرده است! که با هم تلفیقی از عشق بشویم. تو اما فقط اهن و تلپ می کنی که : می دانم قبل تر ها تلفیقاتمان عاشقانه تر بود...! من آهی می کشم برای گذشته ها تو اما روشنفکری ات گل کرده است، غیرت نداری دختر، اگر غیرت داشتی... :|
:-<
 
پاسخ : شخصی نوشته ها

میترسم روزی بیاید که من هم جزء برباد رفته هایت باشم...


(من کوتاه مینویسم اشکالی که نداره؟) ;)
 
Back
بالا