sogand1374
کاربر خاکانجمنخورده

- ارسالها
- 1,858
- امتیاز
- 8,758
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان
- شهر
- تبریز
پاسخ : شخصی نوشته ها
چشم هایم را میبندم.
سُکوت و تاریکی مُطلق! انگار با بستن چشم هایم درون ِ سرد ُ تاریک خود را میبینم.
تنهایی ام تمام جا های خالی وجودم را پُر کرده است.
با تنهایی و تیرگی رفیق ِ فابریک شده ایم!
نا آرامی ُ بی قراری تمام وجودم را در بر گرفته است.
بی قرارم حتّی اگر دلیلی نباشد برای آن.
بی قراری و اضطراب عادت شُده است.
تاریکی خیلی گسترده است. تاریکی، همان تاریکی ِ وجود ِ خودم است.
و من وسط ِ تاریکی، با رفیق ِ رفیق ِ فابریکم! تنهایی نشسته ام.
سرد هم هست. خیلی سرد. رفیقم خیلی موجود ِ خون سردی است.
این قدر سرد که سرمایش را به من هم میدهد.
رفیق است دیگر...در این تاریکی کنارم نشسته و از سرمایش به من هم میدهد...
دمش گرم!
چشم هایم را میبندم.
سُکوت و تاریکی مُطلق! انگار با بستن چشم هایم درون ِ سرد ُ تاریک خود را میبینم.
تنهایی ام تمام جا های خالی وجودم را پُر کرده است.
با تنهایی و تیرگی رفیق ِ فابریک شده ایم!
نا آرامی ُ بی قراری تمام وجودم را در بر گرفته است.
بی قرارم حتّی اگر دلیلی نباشد برای آن.
بی قراری و اضطراب عادت شُده است.
تاریکی خیلی گسترده است. تاریکی، همان تاریکی ِ وجود ِ خودم است.
و من وسط ِ تاریکی، با رفیق ِ رفیق ِ فابریکم! تنهایی نشسته ام.
سرد هم هست. خیلی سرد. رفیقم خیلی موجود ِ خون سردی است.
این قدر سرد که سرمایش را به من هم میدهد.
رفیق است دیگر...در این تاریکی کنارم نشسته و از سرمایش به من هم میدهد...
دمش گرم!










