• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

شخصی نوشته ها

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Moha
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : شخصی نوشته ها

نه نویسنده ام...نه شاعر.فقط گاهی خط خطی میکنم تامطمئن شوم هنوزنمرده ام....
آخرمی دانی؟
تنهانفس کشیدن شرط زنده ماندن نیس!!!
علامت من فعلاهمین خط خطی هاست...
بازهم ازروی دلتنگی هایم برایت مینویسم وکاغذسفیدراازخط خطی های ناگفته ام پرمیکنم
غروب هادلگیرترشده اندوهربارطعم انتظارتلخ تر...
وبازهم بی توهرروز برایم طعم غم غروب جمعه ها...
ای که
خورشیدروشنی اش راازچشمان توبه عاریه گرفته وآسمان عظمتش رامرهون بزرگی توست.
ودریاپاکی اش راوامدارحضورت...
چگونه امیدوانتظارنیامدنت رانظاره گرباشم؟
تاکدامین خط؟
بیابان دلهامان درانتظارباریدن است پس بباروباآمدنت برروی تمام نبودن هایت خط پایان بکش
بیاکه شقایق هارادیگررمق ماندن نیست
ونرگس هاهنوزچشم به راه آمدنت...
بیا
 
پاسخ : شخصی نوشته ها


خواب به چشمانم نمی آید دگر....

پس چشمانم را به خواب میبرم....با یک تیغ بر روی رگ؛ یا چندین قرص رنگارنگ شاید
 
پاسخ : شخصی نوشته ها

شاعر شدن نادانی محض بود در شهری که تنها با واژه اقتصاد دلها سیر میشوند!....این را زمانی فهمیدم که وقتی به سود تو نبود رفتی.....
 
پاسخ : شخصی نوشته ها


زمانیکه تو در اعماق خیال های منی میلرزم.میترسم.به تو فکر کردن جرات میخواهد.جراتی که نلرزاندت.نترساندت.
تورا خواستن،تورا داشتن،تورا در نزد خودت صدا زدن مراحلیست که من با ترس مرحله اول به آن نخواهم رسید...
 
پاسخ : شخصی نوشته ها

گفتی دوستت دارم...کنارم بمان

گفتم دوستت دارم کنارت میمانم

من هنوز دوستت دارم و هنوز مانده ام......تو گفتی دیگر دوستم نداری و رفتی

و من دوستت دارم و مانده ام

با خاطراتت...با دوست داشتنت...با تنهاییم

و من دوستت دارم....
 
پاسخ : شخصی نوشته ها

رویای بودنت تباه شد ازین پس با عادت نبودنت نفس میکشم
 
پاسخ : شخصی نوشته ها

دنبال آرامشم مخام آرومم کنی میدونم بودی اما باس باتمام وجودم حست کنم تا آروم شب
شب عجیبیه شاید ازهروخت دیگه ای بیشتر بهت نیاز دارم
شبی زیبا همچون راهبه ای نفس بریده در نیایش ب دنبال توام جزاین هیچ نمیخاهم
 
پاسخ : شخصی نوشته ها

میخواهم برایت بمانم آخر اسمم را"ـم"بگذاری و نگران باشی که چه لباسی پوشیده ام و با پدرم بیرون میروم میخواهم برایت بمانم میان حرفهای مادرم بشنوی که با دوستام "کافی شاپ" میروم و برگردی و غضنباک نگاهم کنی میخواهم برایت بمانم به کتابی که دستم گرفته ام نگاه کنی و برایت مهم باشد چه کتابی میخوانم به دستهایم نگاه کنی و انگار دنبال چیزه خاصی بگردی میخواهم برایت بمانم شال آبیم عقب برود و گردنم هم معلوم باشد و داشته باشی نگاهم کنی و خواسته باشی با چشمهایت بکشیم میخواهم برای تو بمانم هویج ها را رنده کنم منتظر تمام شدنشان بمانی و بلافاصله عقایدت را زبان بیاوری و نگاهم کنی که نظراتت را تایید یا تکذیب کنم میخواهم برایت بمانم دعوا کنیم وقتی حتی یک کلمه حرف نزده ایم عصبانی شوم عصبانی شوی بلند شوی بروی بلند شوم بروم اخم کنم نگاهت پر از سردی شود آشتی کنم آشتی کنی میخواهم برایت بمانم نگاه کنی و در نگاهت موج بزنت که کنارم بشین و بروم و گوشه ای دیگر بنشینم میخواهم برایت بمانم حرف بزنم و مو به مو گوش دهی و نگاهت بماند به چشم هایم میخواهم برایت بمانم دوتا از چایی هایی که "من" آورده ام را برداری و جایی بگذاری که من بفهمم دو تا برداشته ای میخواهم برایت بمانم در هوایی نفس بکشم که تو هم نفس میکشی و راه بروم در مسیری که قدم گذاشته ای برایت مهم باشد که حالم بد شده و جیغ جیغ کردن هایم رو تماشا کنی میخواهم برایت بمانم و باز یک نظر نگاهم کنی و باز نگران شوم از زلزله ای که در شهر تو می آید و لباس هایی که جلویت قرار است بپوشم را از هفته قبل انتخاب کنم و اشک بریزم از شنیدن مریضی ات میخواهم برایت بمانم در دفترچه خاطراتم از تو بنویسم و برایم مهم باشد که چه پوشیده ای کجا نشسته ای و از بادمجان خوشت میاد یا نه میخواهم برایت بمانم از زیرزمین بترسم و مجبور شده باشم بروم و نگاهت کنم و التماس کنم که میشود تو بروی؟میخواهم برایت بمانم و یادم باشد تولدت کی است و برایت نامه بنویسم لعنت به نامه هایی که نوشته شده اند وهرگز فرستاده نشده اند میخواهم برایت بمانم و انتظار بکشم که باز بیایی و ببینمت و شبش تا صبح خوابم نبرد میخواهم برایت بمانم و از پنجره ی اتاق به رفتنم نگاه کنی و برایت مهم باشد که من کجا میروم میخواهم برایت بمانم کاش این غرور لعنتی نبود.
 
پاسخ : شخصی نوشته ها


دسته های دو تا لیوان رو میگیرم مامان همیشه از چایی خوردن تو لیوان تعجب میکنه ولی من نمیفهمم یه استکان چایی به کجای ِ آدم میرسه ؛ تو حیاط تنها وایسادی کم پیش میاد که تنها باشی کم پیش میاد که تنها باشم اونم اونجا...؛چایی ـا رو میریزم دو دل میشم باز ؛پشتت به منِ اومدنم رو نفهمیدی یا به روت نیاوردی که فهمیدی نگاهت به دور دور هاست؛ چی این همه جذبت کرده که من ُ نمیبینی؟ کنارت وای میاستم نگاهم رو به دور میاندازم نگاهم میکنی و دوباره به دور خیره میشی دستم رو به سمتت میگیرم یکی برای تو و اون یکی برای ِ من ... درگیر تو میشم باز ....درگیر چشمات...
 
پاسخ : شخصی نوشته ها

ﻣﺪﺗﻬﺎ ﺑﻮﺩ ﻣﯿﺪﯾﺪﻣﺖ .
ﺗﻮﯼ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﻗﺪﯾﻤﯽ ﺑﻪ ﻃﺮﺯ ﻧﺎﺷﯿﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺟﺎﯼ ﺷﺨﺼﯿﺖ ﻫﺎﯼ
ﺩﯾﮕﺮ ﭼﺴﺒﺎﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪﺕ
ﯾﺎ ﺷﺎﯾﺪ ﺧﻮﺩﺕ ﺍﯾﻨﮑﺎﺭ ﺭﺍ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﯼ
ﺗﻮﯼ ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎﯼ ﺑﯿﺤﺎﻝِ ﺣﺎﻝ ﻫﻢ ﮔﺎﻫﯽ ﺧﯿﺮﻩ ﻣﯿﺸﺪﻡ ﺑﻪ ﻧﻘﻄﻪ ﺍﯼ
ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﯼ . ﻭ ﺑﻌﺪ ﻣﯿﺨﻨﺪﯾﺪﻡ
ﺗﻮﯼ ﺗﻤﺎﻡ ﺁﺭﺯﻭﻫﺎﯾﻢ ﺍﺻﻼ . ﻫﺮﺟﺎ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﻣﯿﺪﯾﺪﻡ ﺗﻮﻫﻢ ﻣﺜﻞ
ﮐﻨﻪ ﭼﺴﺒﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩﯼ ﺑﻪ ﻣﻦ .....
ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺗﻮﺭﺍ ﺑﻔﻬﻤﻢ،ﺑﺸﻨﺎﺳﻢ ﺗﺎ ﺷﺎﯾﺪ
ﭘﯿﺪﺍﯾﺖ ﮐﻨﻢ
ﻭﻟﯽ ﻫﺮﺑﺎﺭ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺧﯿﺮﻩ ﻣﯿﺸﺪﻡ ﺗﺎ ﺟﺰﺋﯿﺎﺗﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ
ﺑﯿﺎﻭﺭﻡ ....ﭘﺎﯾﺎﻧﺶ ﻓﻘﻂ ﻫﻤﯿﻦ ﺑﻮﺩ
ﭼﻨﺪ ﺑﺎﺭ ﻣﺤﮑﻢ ﭘﻠﮏ ﻣﯿﺰﺩﻡ ﻭ ﻣﯿﺨﻨﺪﯾﺪﻡ .ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺑﻮﺩﻡ ﺗﻮﺭﺍ ﺩﯾﺪﻩ
ﺍﻡ ﺍﻣﺎ ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ
ﺑﻌﺪ ﺳﺮ ﻭ ﮐﻠﻪ ﺍﺕ ﺗﻮﯼ ﺧﻮﺍﺏ ﻫﺎﯾﻢ ﭘﯿﺪﺍ ﺷﺪ ﻭ ﺍﯾﻦ ﻗﻀﯿﻪ ﺭﺍ
ﭘﯿﭽﯿﺪﻩ ﺗﺮ ﮐﺮﺩ
ﺑﻌﻀﯽ ﻭﻗﺘﻬﺎ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﮐﻪ ﻣﯿﺸﺪﻡ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺧﻮﺍﺑﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﺩﻡ
ﻭ ﺧﺒﺮﯼ ﺍﺯ " ﺗﻮ " ﺩﺭ ﺁﻥ ﻫﺎ ﻧﺒﻮﺩ
ﺍﻣﺎ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﻣﯿﻔﻬﻤﯿﺪﻡ ﺑﺎﺯ ﺑﻪ ﻃﺮﺯ ﻧﺎﺷﯿﺎﻧﻪ ﺍﯼ
ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺑﻢ ﭘﺎﮎ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﯼ
ﮔﺎﻫﯽ ﺗﻮﯼ ﺧﻮﺍﺑﻬﺎﯾﻢ ﺍﯾﻦ ﺩﺭ ﻭ ﺁﻥ ﺩﺭ ﻣﯿﺰﺩﻡ ﮐﻪ ﭘﯿﺪﺍﯾﺖ
ﮐﻨﻢ ....ﺗﻤﺎﻡ ﺧﻮﺍﺏ ﺩﻧﺒﺎﻟﺖ ﺑﻮﺩﻡ
ﻫﺮﮐﺎﺭ ﻣﯿﮑﺮﺩﻧﺪ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻧﻤﯿﺸﺪﻡ .ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺑﮕﺮﺩﻡ ﺗﺎ ﯾﮏ
ﻟﺤﻈﻪ ﺑﺒﯿﻨﻤﺖ ﺍﻣﺎ ....ﻭﻗﺘﯽ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻣﯿﺸﺪﻡ ﺧﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ
ﻋﺼﺒﯽ ﺑﻮﺩﻡ . ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﺴﺘﻢ ﺑﺨﻮﺍﺑﻢ ﯾﺎ ﻧﻪ .... ﺗﺮﺱ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ
ﻧﺒﺎﺷﯽ ﻭ ﺷﻮﻕ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺘﻮﺍﻧﯿﻢ ﺗﻮﯼ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﺎﻫﻢ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﯿﻢ ﻣﺪﺍﻡ
ﺩﺭﮔﯿﺮ ﺑﻮﺩﻧﺪ
ﺧﻮﺍﺏ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ . ﻧﻪ ﻧﯿﺎﺯﯼ ﺑﻪ ﻣﻘﺪﻣﻪ ﭼﯿﻨﯽ ﻫﺴﺖ ﻧﻪ ﻧﯿﺎﺯﯼ
ﺑﻪ ﮐﺎﺭ ﮐﺮﺩﻥ ﻭ ﺳﻔﺮ ﮐﺮﺩﻥ ﻭ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﻭ ...
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻫﻤﺎﻧﺠﺎﯾﯽ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﻭ ﻫﻤﺎﻥ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯾﯽ ﺭﺍ
ﻣﯿﺰﻧﯿﻢ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺰﻧﯿﻢ ﻭ ﻫﻤﺎﻥ ﮐﺎﺭﻫﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﮑﻨﯿﻢ ....
ﺍﻣﺎ ﺍﮔﺮ ﻧﺒﺎﺷﯽ .... ﺭﺍﻩ ﺭﻓﺘﻦ ﻫﺎ ﻭ ﮔﺸﺘﻦ ﻫﺎ ﻭ ﺩﺭ ﺑﻪ ﺩﺭﯼ ﻫﺎ ﻫﻢ ﮐﻢ
ﻋﺬﺍﺑﯽ ﻧﯿﺴﺖ
....
ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﻢ ﭼﻄﻮﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﻨﻢ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ .
ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺎ ﯾﮏ ﺧﻮﺍﻫﺶ
"ﻫﺮﻃﻮﺭ ﮐﻪ ﻫﺴﺖ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﻧﺸﺎﻥ ﺑﺪﻩ "
 
Back
بالا