• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

اختیار

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع cowboy
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : اختیار

اگر اینجا بخوایم با این فرض ها بررسی کنیم که :
1خدا مطلقا عالم هست.
2-خدا مطلقا قادر هست .
3--خدا مطلقا عادل هست .
برای وجود اختیار اصلا نیازی نیست که این فرض ها تناقضی پیدا کنن .
ما می تونیم بگیم که انسان موجودی دارای اختیار توسط خدا آفریده شد . با توجه به فرض عالم مطلق بودن خدا پس خدا به طور کامل این موجودی که آفرید رو میشناسه . یعنی شناخت کامل داره به خواسته هاش و به طرز فکرش .از طرف دیگه پدیده هایی که سر راه اون قرار می گیره هم توسط خدا پدید اومده پس خدا شناخت کامل نسبت به این پدیده ها هم داره . پس با توجه به این قضیه خدا میدونه که انسانی با ویژگی هایی مشخص ، طرز فکری مشخص و پدیده هایی مشخص که سر راهش قرار می گیره ، چه تصمیمی خواهد گرفت . یعنی میشه بهش گفت نوعی پیش بینی . تنها تفاوتش با پیش بینی های معمول در سطح انسانی این هست که ما داریم دانایی و قدرت رو به صورت مطلق بررسی می کنیم پس پیش بینی هم مطلقا درست میشه . اما اون انسانی که قرار هست تصمیم بگیره اختیار داره و انتخاب می کنه . مثالش در سطح انسانی میتونه پیش بینی بازار باشه . یه کارشناس اقتصادی با بررسی چندین فاکتور میاد اتفاقاتی که در بازار می افته پیش بینی می کنه . حالا توی این مثال ما نمی تونیم بگیم اگر احتمال درست در اومدن پیش بینی فرضا 60٪ هست پس این کارشناس به میزان 60٪ روی بازار جبر داره . حالا ربطش بدیم مثال رو به خدا .
خدا اگر در نقش کارشناس اقتصادیمون قرار بگیره تفاوتش با مثال انسانی این هست که خدا به همه ی فاکتور ها شناخت کامل داره . خدا پیش بینی می کنه که فرد X در مواجهه با پدیده ی Y چه تصمیمی می گیره . حالا چون فاکتور های پیش بینی شده 100٪ درست هستن بنابراین پیش بینی حاصل از اونها هم کامل و 100٪ درست میشه . اینجا هم نمی تونیم مثل مثال بگیم چون خدا توانایی داشت 100٪ درست پیش بینی کنه که چه تصمیمی گرفته میشه پس خدا 100٪ جبر داره نسبت به اون تصمیم .
حالا اگر طبق تعاریف بالا ادامه بدیم به این نتیجه می رسه که اون انسان حق انتخاب داشته و بنابراین عواقبی که در انتظارش هست بر طبق انتخاب اون بوده پس این عدله .
 
پاسخ : اختیار

به سه فرض بالا باید این رو هم اضافه کرد:
خدا هدف انسان رو نزدیکی به خودش قرار داده
حالا اختیار رو میشه از دو راه زیر سوال قرار داد:
1- یعنی خدا میدونسته یکی میاد و میره جهنم در صورتی که انسان بوده و هدفش رسیدن به خدا بوده با این حال براش کاری نکرده؟؟؟
2- هنوز معلوم نشد سرچشمه انتخاب از چیه؟من سرچشمه رو همون سرمایه های اولیه و همون پدیده ها میگیرم که مثل یه سری کد میمونه که قراره تحت پلتفرمی به نام انسان اجرا بشه
با توجه به اینکه خدا هم خودش هدف گذاشته برای انسان و هم سرمایه ها و پدیده های سر راهش رو خودش قرار میده و ازش خبر داره و میدونه آخرش چی میشه و از همه مهم تر خودش انسان رو ساخته پس حکیم بودن خدا زیر سوال میره اینطور نیست؟
یه همه چیز میشه به شکل یه معادله n مجهولی نگاه کرد که با گذاشتن مقادیر مختلف که منظور همون پدیده ها و سرمایه های اولیه هستند توی اون جواب حاصل مشخص میکنه آدم میره بهشت یا جهنم ماهیت انسان تو این معادله صرفا همون عملیات های جبری و ... هست و نه بیشتر
 
پاسخ : اختیار

1ـ بحث جبر و اختیار یا بهتر است گفته شود بحث جبر و تفویض و اختیار ، از این سوال نشأت گرفته که « آیا خدا خالق مطلق بوده و خالق حقیقی دیگری غیر او نیست.؟» پاسخ مسلمین به این سوال ـ در سایه ی براهین عقلی و نقلی ـ اين است که خداوندِ قدير ، خالق مطلق بوده همه ي امور را او آفريده است و غیر او هیچ خالق حقیقی وجود ندارد. امّا در پی این پاسخ این پرسش نیز مطرح می شود که تکليف افعال ارادی انسان در اين ميانه چه مي شود؟ آيا خالق افعال ارادی انسان نيز خداوند متعال است؟ اگر گفته شود که خدا خالق آنها نيست و انسان خود پديد آورنده ی افعال ارادی خود است ، لازم می آيد که خدا، خالق مطلق نباشد و انسان نيز در اين ميان يک نيمچه خالقی باشد ؛ و اگر گفته شود که خالق افعال ارادی انسان ، فقط خداست ، جبر لازم مي آيد.
اين مسأله، عدّه ای از مسلمين را بر آن داشت که به سمت اعتقاد به جبر کشيده شده مختار بودن انسان را منکر شوند. در تاريخ کلام از اين عدّه با نام « مُجَبّره » ياد مي شود. اين اعتقاد، بعدها توسّط ابوالحسن اشعری ــ مؤسس مذهب اشعری ــ چهره ای ديگر به خود گرفته با نام نظريه ی «کسب» مشهور شد ؛ که در حقيقت چيزی جز همان جبر نبود. بر اساس اين تفکّر، خالقيت مطلق خدا حفظ ، ولی حکمت و عدل او زير سوال مي رود. چون طبق اين مبنا ، وجود بهشت و جهنّم و تکليف و ارسال انبياء و کتب آسمانی و وعد و وعيد حقّ تعالی ، همگی اموری لغو و بيهوده خواهند بود ؛ و خداوند متعال به خاطر ارتکاب اين امور لغو و بيهوده ، ديگر حکيم نخواهد بود. همينطور به خاطر به جهنّم بردن بدکاراني که هيچ اختياري در انجام فعل خود نداشتند ظالم خواهد بود. اشاعره براي اينکه از اين لازمه ي باطل نيز فرار کنند، حُسن و قبح عقلي را هم انکار کرده گفتند: عقل انسان به هيچ وجه قادر به درک خوب و بد نيست. حسن و قبح ، فقط و فقط شرعي است ؛ يعني اگر خدا امر به خوبي چيزي کند آن چيز خوب مي شود و اگر از چيزي نهي نمايد آن چيز قبيح خواهد بود. لذا حُسن و قبح براي خدا معنا ندارد. اين نظر نيز به بداهت عقلي باطل است چرا که حتّي منکرين خدا نيز با عقلشان ادراک مي کنند که برخي امور مثل دزدي، دروغگويي، خيانت، تجاوز به حريم ديگران، کشتن ديگران و ... قبيح و در مقابل ، راستگويي، وفاداري، رعايت حقوق ديگران و احترام به جان و مال مردم خوب است. لذا در ملحدترين حکومتها نيز دزد و آدم کش را زنداني و قانون شکن را مجازات مي کنند.
گروه ديگري از مسلمين که متوجّه اين نقيصه ي بزرگ در نظريه ی جبر و کسب شده بودند و آن را در تضادّ با عقل و اسلام و قرآن مي يافتند به دفاع از عدل و حکمت خدا پرداخته گفتند: خدا ما را آفريده و به ما قدرت انجام افعال ارادي را داده است امّا او خالق افعال ما انسانها نيست. خالق و پديد آورنده ي افعال ارادي انسان ، خود انسان است که با قدرت داده شده از سوي خدا دست به آفرينش افعال خود مي زند. در تاريخ علم کلام، از اين گروه با نام «مُفَوّضه» و از نظريه ي آنها با عنوان « نظريه ي تفويض » ياد مي شود. بارزترين مذهب معتقد به اين نظريه ، مذهب معتزله بوده است، که امروزه وجود خارجي ندارند. بر اساس نظريه ي تفويض، عدل و حکمت خدا توجيه مي شود ولي خالقيّت مطلق خدا زير سوال مي رود؛ و انسان نيز به عنوان شريک خدا در خالقيت، مطرح، و يک نوع خالقيت محدود براي انسان پذيرفته مي شود. و اين در حالي است که خداوند متعال مي فرمايد:«اللَّهُ خالِقُ كُلِّ شَيْء »(الزمر:62) و بي ترديد «کلّ شيء»، شامل افعال ارادي انسان نيز مي شود.
اين دو گروه از مسلمين، که همگي از اهل سنّت هستند، بر اين گمان بوده اند که جبر و تفويض، نقيض يکديگرند ؛ و محال است دو نقيض، در آنِ واحد و از جهت واحد، در يک جا جمع شوند يا هر دو باهم برداشته شوند. براي مثال محال است چيزي هم انسان باشد هم غير انسان کما اينکه محال است چيزي نه انسان باشد و نه غير انسان. مجبّره و مفوّضه بر اين گمان بودند که جبر و تفويض نيز شبیه چنين حالتي را دارند لذا مي گفتند محال است انسان در يک فعل ارادي خاصّ، نه مجبور باشد نه مُفَوّض؛ کما اينکه محال است هم مجبور باشد هم مفوّض.
امّا در اين ميان ، اهل بيت(ع) با هر دو نظريه مخالف بوده هر دو را در تضادّ با قرآن و برهان عقلي معرّفي مي کردند ؛ و معتقد بودند که جبر و تفويض نقيض هم نيستند بلکه متضادّ همند ؛ و دو متضادّ اگرچه در يک موضوع جمع نمي شوند ولي مي توان هر دو را از موضوع خاصّي برداشت ؛ مثل سياه و سفيد که محال است يک چيز در آنِ واحد ، هم تماماً سياه باشد هم تماماً سفيد؛ ولي همان چيز مي تواند نه سياه باشد و نه سفيد بلکه سبز يا قرمز يا آبي باشد. از اينرو امام صادق(ع) فرمودند:«لَا جَبْرَ وَ لَا تَفْوِيضَ بَلْ أَمْرٌ بَيْنَ أَمْرَيْن. ــــــ نه جبر و نه تفويض بلکه امری بين آن دو» (التوحيد للصدوق،ص 206)
امّا در اينکه مراد از«امرٌ بين الامرين» چيست؟ سخنهاي فراواني گفته شده و تفاسير گوناگوني از آن ارائه شده است. از عوامانه ترين تفسير، که مي گويد انسان درصدي مجبور و درصدي مفوّض است، گرفته تا پيچيده ترين تفسير که بر پايه ي وحدت شخصي وجود استوار بوده از حدّ فهم افراد عادي و غير آشنا به عرفان نظري خارج است. در اين نوشته تنها به یک تفسير که فهم آن نسبتاً راحتر است اشاره مي شود. الف ـ در اين که انسان مختار است شکّي نيست؛ شکّ در مختار بودن انسان شکّ در يکي از بديهي ترين يافتهاي انساني است. چرا که انسان مختار بودن خود را نه از راه استدلال بلکه با علم حضوري و وجداني ادراک مي کند که خطا در آن راه ندارد. انسان همانگونه که وجود خود، شادي خود، غم خود، شکّ خود، عقل داشتن خود و امثال اين امور را با يافتي دروني مي يابد ، مختار بودن خود را هم به همين گونه ادراک مي کند. انسان به وضوح درمي يابد که ارتعاش دست يک انسان مبتلا به پارکينسون (لرزش بي اختياري بدن) تفاوت فاحشي دارد با لرزش دست يک هنرپيشه که نقش يک انسان مبتلا به پارکينسون را بازي مي کند. همينطور مي فهمد که تفاوت فراواني است بين کسي که در خواب حرف مي زند يا در خواب راه مي رود با کسي که در بيداري سخن مي گويد يا راه مي پويد. ب ـ طبق براهین عقلی و شواهد نقلی در این هم شکّی نیست که خداوند متعال خالق مطلق است لذاخالق فعل انسان نیز می باشد ؛ به اين معني که خدا به فعل انسان وجود مي دهد؛ امّا مجراي افاضه ی وجود به فعل ارادي انسان ، اختیارخود انسان است. لذا فعل ارادي او در عين اينکه مخلوق خداست به اختيار خود او نيز هست. خدا به همه ي موجودات به يک صورت افاضه ي وجود مي کند مثل نور خورشيد که به همه ي اشياء به يک صورت مي تابد ؛ امّا اين فيض وجود، در هر موجودي به تناسب ساختار وجودي آن موجود ظاهر مي شود. از اینرو اين فيض ، وقتي از راه وجود مختار انساني گذر کرده به فعل او مي رسد به صورت فعل اختياري آن شخص ظاهر مي شود ؛ همانگونه که نور سفيد خورشيد در گذر از شيشه ي آبي، آبي رنگ و در گذر از شيشه ي قرمز، قرمز رنگ مي شود. همانطور که در اين مثال حقيقت هر دو نور آبي و قرمز از خورشيد است امّا آبي و قرمز بودن آن ناشي از شيشه هاست نه خورشيد؛ افعال اختياري انسان نيز از نظر وجودي، معلول خدا هستند ولي خوب و بد بودن آنها منتسب به خدا نمي شود بلکه ناشي از وجود مختار آدمي است.
وقتی بچّه ای زاده می شود خداست که به او وجود می دهد و وجود مادر ، تنها مجرای فیض است امّا گفته نمی شود خدا زاینده ی نوزاد است ؛ چون زاییدن اسمی است که از واسطه ی فیض انتزاع شده است نه از افاضه کننده ی آن.
اگر انسانی ، انسان دیگری را از باب قصاص بکشد نمی توان او را قاتل یا ظالم نامید ؛ امّا اگر همین فاعل آن شخص را به ناحق بکشد او را قاتل و ظالم می نامند. همچنین اگر همین فاعل ، همان شخص را به جرم تجاوز به حریم اسلام بکشد نه تنها نمی شود او را قاتل یا ظالم نامید بلکه باید او را مجاهد فی سبیل الله خواند. همچنین اگر حیوان درنده ای آن شخص را به رسم شکار می کشت حقیقتاً نمی شد آن حیوان درنده را قاتل یا ظالم قلمداد نمود ؛ گرچه مجازاً چنین وصفی به آن حیوان داده می شود. در این چهار مثال اگر با صرف نظر از منشاء فاعلی فعل ، به آن نگاه شود ، هر چهار حالت از حیث وجودی یکسانند ؛ یعنی در هر چهار حالت یک فعل رخ داده است و آن ، کشتن یک انسان است ؛ لکن وقتی این فعل واحد را نسبت به چهار منشاء می سنجیم چهار عنوان متفاوت پیدا می شود. به همین ترتیب اگر همان فعل واحد را نسبت به خدا در نظر بگیریم عنوانی برای خدا نیز انتزاع می شود ؛ که عبارت است از عنوان مُمیت. همچنین اگر این فعل را نسبت به جناب عزرائیل (ع) بسنجیم عنوان قابض الارواح برای او انتزاع خواهد شد.
بنا بر این در افعال مخلوقات ، آنچه به خدا نسبت داده می شود خود فعل ( حیثیّت وجودی فعل) است نه عناوین آنها ؛ چون عناوین افعال ، از نسبت آن افعال به رتبه ی وجودی منشاء فاعلی آنها انتزاع می شوند. به عبارت دیگر عناوین افعال به نوعی تابع ماهیّاتند. لذا حتّی عناوینی چون قصاص کننده و قاتل در ردیف عناوینی چون ممیت و قابض الارواح نیستند. دو عنوان اوّل ، عناوین ماهوی اند ولی دو عنوان اخیر عناوین وجودی اند.
بنا بر این ، خدا در تمام افعال اختیاری انسان فقط و فقط وجود دهنده است ؛ دزدی و راستگویی و دروغگویی و غیبت و مدح و ... از آن جهت که اموری وجودی اند مخلوق خدا هستند و انسان هیچ نقش وجود دهندگی نسبت به آنها ندارد ؛ چون انسان در ذات خود فاقد وجود است کجا رسد که به چیزی وجود دهد. امّا تفاوت این امور ، و خوب و بد شدن آنها از جانب خدا نیست بلکه مستند به وجود مجاری فیض می باشد که یکی از آنها اختیار انسان می باشد ؛ لذا اصل وجودی این امور از آنِ خداست ولی عناوین خوب و بد آنها مستند به اختیار بشر می شود. و آنچه انسان را مستحقّ عقاب یا پاداش می کند همین عناوین ماهوی هستند نه وجود الهی افعال وی ؛ و عذاب و پاداش آنها نیز چیزی نیست جز ظهور ماهیّت آخروی آن افعال. لذا انسان فاسق یا کافر و افعال بد او و جهنّم ، از حیث وجودی مستند به خدا بوده عین خیر و خوبی هستند ؛ ولی از حیث ماهوی در مقابل مومنین و افعال حسنه و بهشت بوده شرّ و قبیح اند.
2ـ رابطه ی قضا و قدر و بحث جبر و اختیار
بحث قضا و قدر بحثی بسیار دشوار و پیچیده است که ورود به آن بدون داشتن معلومات عمیق فلسفی حقیقتاً کاری سخت و در عین حال خطرناک است ؛ لذا در روایات اهل بیت (ع) نیز دیده می شود که آن بزرگواران حقیقت این مساله را برای هر کسی باز نمی کردند و این مساله را تنها با کسانی در میان می گذاشتند که زمینه و استعداد لازم را داشتند.
امّا خلاصه ی کلام این که بحث قضا و قدر ابعاد و محورهای گوناگونی دارد که یکی از ابعاد و محورهای آن بحث جبر و تفویض و اختیار می باشد ؛ بلکه در حقیقت ، قضا و قدر به نوعی تبیین کننده ی نظریّه ی امرٌ بین الامرین می باشد. قضا و قدر الهی بیان می کند که اوّلاً همه ی امور طبق علم ازلی خدا رخ می دهند. ثانیاً خالق همه ی امور خداوند متعال است و بس. ثالثاً انسان در علم ازلی خدا مختار بوده ، لذا در مقام خلق نیز وجودی مختار آفریده شده است. رابعاً چون اختیار انسان ناشی از علم و اراده ی خداست ، لذا اختیار او نیز داخل در قضا و قدر می باشد. پس منافاتی بین قضا و قدر و مختار بودن انسان نیست. یعنی خواست ازلی و ابدی خدا این است که افعال ارادی انسان به اختیار خود او پدید آیند ؛ پس محال است که چنین نشود.
 
پاسخ : اختیار

به نقل از ∞nilofar banihashem :
1ـ بحث جبر و اختیار یا بهتر است گفته شود بحث جبر و تفویض و اختیار ، از این سوال نشأت گرفته که « آیا خدا خالق مطلق بوده و خالق حقیقی دیگری غیر او نیست.؟» پاسخ مسلمین به این سوال ـ در سایه ی براهین عقلی و نقلی ـ اين است که خداوندِ قدير ، خالق مطلق بوده همه ي امور را او آفريده است و غیر او هیچ خالق حقیقی وجود ندارد. امّا در پی این پاسخ این پرسش نیز مطرح می شود که تکليف افعال ارادی انسان در اين ميانه چه مي شود؟ آيا خالق افعال ارادی انسان نيز خداوند متعال است؟ اگر گفته شود که خدا خالق آنها نيست و انسان خود پديد آورنده ی افعال ارادی خود است ، لازم می آيد که خدا، خالق مطلق نباشد و انسان نيز در اين ميان يک نيمچه خالقی باشد ؛ و اگر گفته شود که خالق افعال ارادی انسان ، فقط خداست ، جبر لازم مي آيد.
اين مسأله، عدّه ای از مسلمين را بر آن داشت که به سمت اعتقاد به جبر کشيده شده مختار بودن انسان را منکر شوند. در تاريخ کلام از اين عدّه با نام « مُجَبّره » ياد مي شود. اين اعتقاد، بعدها توسّط ابوالحسن اشعری ــ مؤسس مذهب اشعری ــ چهره ای ديگر به خود گرفته با نام نظريه ی «کسب» مشهور شد ؛ که در حقيقت چيزی جز همان جبر نبود. بر اساس اين تفکّر، خالقيت مطلق خدا حفظ ، ولی حکمت و عدل او زير سوال مي رود. چون طبق اين مبنا ، وجود بهشت و جهنّم و تکليف و ارسال انبياء و کتب آسمانی و وعد و وعيد حقّ تعالی ، همگی اموری لغو و بيهوده خواهند بود ؛ و خداوند متعال به خاطر ارتکاب اين امور لغو و بيهوده ، ديگر حکيم نخواهد بود. همينطور به خاطر به جهنّم بردن بدکاراني که هيچ اختياري در انجام فعل خود نداشتند ظالم خواهد بود. اشاعره براي اينکه از اين لازمه ي باطل نيز فرار کنند، حُسن و قبح عقلي را هم انکار کرده گفتند: عقل انسان به هيچ وجه قادر به درک خوب و بد نيست. حسن و قبح ، فقط و فقط شرعي است ؛ يعني اگر خدا امر به خوبي چيزي کند آن چيز خوب مي شود و اگر از چيزي نهي نمايد آن چيز قبيح خواهد بود. لذا حُسن و قبح براي خدا معنا ندارد. اين نظر نيز به بداهت عقلي باطل است چرا که حتّي منکرين خدا نيز با عقلشان ادراک مي کنند که برخي امور مثل دزدي، دروغگويي، خيانت، تجاوز به حريم ديگران، کشتن ديگران و ... قبيح و در مقابل ، راستگويي، وفاداري، رعايت حقوق ديگران و احترام به جان و مال مردم خوب است. لذا در ملحدترين حکومتها نيز دزد و آدم کش را زنداني و قانون شکن را مجازات مي کنند.
گروه ديگري از مسلمين که متوجّه اين نقيصه ي بزرگ در نظريه ی جبر و کسب شده بودند و آن را در تضادّ با عقل و اسلام و قرآن مي يافتند به دفاع از عدل و حکمت خدا پرداخته گفتند: خدا ما را آفريده و به ما قدرت انجام افعال ارادي را داده است امّا او خالق افعال ما انسانها نيست. خالق و پديد آورنده ي افعال ارادي انسان ، خود انسان است که با قدرت داده شده از سوي خدا دست به آفرينش افعال خود مي زند. در تاريخ علم کلام، از اين گروه با نام «مُفَوّضه» و از نظريه ي آنها با عنوان « نظريه ي تفويض » ياد مي شود. بارزترين مذهب معتقد به اين نظريه ، مذهب معتزله بوده است، که امروزه وجود خارجي ندارند. بر اساس نظريه ي تفويض، عدل و حکمت خدا توجيه مي شود ولي خالقيّت مطلق خدا زير سوال مي رود؛ و انسان نيز به عنوان شريک خدا در خالقيت، مطرح، و يک نوع خالقيت محدود براي انسان پذيرفته مي شود. و اين در حالي است که خداوند متعال مي فرمايد:«اللَّهُ خالِقُ كُلِّ شَيْء »(الزمر:62) و بي ترديد «کلّ شيء»، شامل افعال ارادي انسان نيز مي شود.
اين دو گروه از مسلمين، که همگي از اهل سنّت هستند، بر اين گمان بوده اند که جبر و تفويض، نقيض يکديگرند ؛ و محال است دو نقيض، در آنِ واحد و از جهت واحد، در يک جا جمع شوند يا هر دو باهم برداشته شوند. براي مثال محال است چيزي هم انسان باشد هم غير انسان کما اينکه محال است چيزي نه انسان باشد و نه غير انسان. مجبّره و مفوّضه بر اين گمان بودند که جبر و تفويض نيز شبیه چنين حالتي را دارند لذا مي گفتند محال است انسان در يک فعل ارادي خاصّ، نه مجبور باشد نه مُفَوّض؛ کما اينکه محال است هم مجبور باشد هم مفوّض.
امّا در اين ميان ، اهل بيت(ع) با هر دو نظريه مخالف بوده هر دو را در تضادّ با قرآن و برهان عقلي معرّفي مي کردند ؛ و معتقد بودند که جبر و تفويض نقيض هم نيستند بلکه متضادّ همند ؛ و دو متضادّ اگرچه در يک موضوع جمع نمي شوند ولي مي توان هر دو را از موضوع خاصّي برداشت ؛ مثل سياه و سفيد که محال است يک چيز در آنِ واحد ، هم تماماً سياه باشد هم تماماً سفيد؛ ولي همان چيز مي تواند نه سياه باشد و نه سفيد بلکه سبز يا قرمز يا آبي باشد. از اينرو امام صادق(ع) فرمودند:«لَا جَبْرَ وَ لَا تَفْوِيضَ بَلْ أَمْرٌ بَيْنَ أَمْرَيْن. ــــــ نه جبر و نه تفويض بلکه امری بين آن دو» (التوحيد للصدوق،ص 206)
امّا در اينکه مراد از«امرٌ بين الامرين» چيست؟ سخنهاي فراواني گفته شده و تفاسير گوناگوني از آن ارائه شده است. از عوامانه ترين تفسير، که مي گويد انسان درصدي مجبور و درصدي مفوّض است، گرفته تا پيچيده ترين تفسير که بر پايه ي وحدت شخصي وجود استوار بوده از حدّ فهم افراد عادي و غير آشنا به عرفان نظري خارج است. در اين نوشته تنها به یک تفسير که فهم آن نسبتاً راحتر است اشاره مي شود. الف ـ در اين که انسان مختار است شکّي نيست؛ شکّ در مختار بودن انسان شکّ در يکي از بديهي ترين يافتهاي انساني است. چرا که انسان مختار بودن خود را نه از راه استدلال بلکه با علم حضوري و وجداني ادراک مي کند که خطا در آن راه ندارد. انسان همانگونه که وجود خود، شادي خود، غم خود، شکّ خود، عقل داشتن خود و امثال اين امور را با يافتي دروني مي يابد ، مختار بودن خود را هم به همين گونه ادراک مي کند. انسان به وضوح درمي يابد که ارتعاش دست يک انسان مبتلا به پارکينسون (لرزش بي اختياري بدن) تفاوت فاحشي دارد با لرزش دست يک هنرپيشه که نقش يک انسان مبتلا به پارکينسون را بازي مي کند. همينطور مي فهمد که تفاوت فراواني است بين کسي که در خواب حرف مي زند يا در خواب راه مي رود با کسي که در بيداري سخن مي گويد يا راه مي پويد. ب ـ طبق براهین عقلی و شواهد نقلی در این هم شکّی نیست که خداوند متعال خالق مطلق است لذاخالق فعل انسان نیز می باشد ؛ به اين معني که خدا به فعل انسان وجود مي دهد؛ امّا مجراي افاضه ی وجود به فعل ارادي انسان ، اختیارخود انسان است. لذا فعل ارادي او در عين اينکه مخلوق خداست به اختيار خود او نيز هست. خدا به همه ي موجودات به يک صورت افاضه ي وجود مي کند مثل نور خورشيد که به همه ي اشياء به يک صورت مي تابد ؛ امّا اين فيض وجود، در هر موجودي به تناسب ساختار وجودي آن موجود ظاهر مي شود. از اینرو اين فيض ، وقتي از راه وجود مختار انساني گذر کرده به فعل او مي رسد به صورت فعل اختياري آن شخص ظاهر مي شود ؛ همانگونه که نور سفيد خورشيد در گذر از شيشه ي آبي، آبي رنگ و در گذر از شيشه ي قرمز، قرمز رنگ مي شود. همانطور که در اين مثال حقيقت هر دو نور آبي و قرمز از خورشيد است امّا آبي و قرمز بودن آن ناشي از شيشه هاست نه خورشيد؛ افعال اختياري انسان نيز از نظر وجودي، معلول خدا هستند ولي خوب و بد بودن آنها منتسب به خدا نمي شود بلکه ناشي از وجود مختار آدمي است.
وقتی بچّه ای زاده می شود خداست که به او وجود می دهد و وجود مادر ، تنها مجرای فیض است امّا گفته نمی شود خدا زاینده ی نوزاد است ؛ چون زاییدن اسمی است که از واسطه ی فیض انتزاع شده است نه از افاضه کننده ی آن.
اگر انسانی ، انسان دیگری را از باب قصاص بکشد نمی توان او را قاتل یا ظالم نامید ؛ امّا اگر همین فاعل آن شخص را به ناحق بکشد او را قاتل و ظالم می نامند. همچنین اگر همین فاعل ، همان شخص را به جرم تجاوز به حریم اسلام بکشد نه تنها نمی شود او را قاتل یا ظالم نامید بلکه باید او را مجاهد فی سبیل الله خواند. همچنین اگر حیوان درنده ای آن شخص را به رسم شکار می کشت حقیقتاً نمی شد آن حیوان درنده را قاتل یا ظالم قلمداد نمود ؛ گرچه مجازاً چنین وصفی به آن حیوان داده می شود. در این چهار مثال اگر با صرف نظر از منشاء فاعلی فعل ، به آن نگاه شود ، هر چهار حالت از حیث وجودی یکسانند ؛ یعنی در هر چهار حالت یک فعل رخ داده است و آن ، کشتن یک انسان است ؛ لکن وقتی این فعل واحد را نسبت به چهار منشاء می سنجیم چهار عنوان متفاوت پیدا می شود. به همین ترتیب اگر همان فعل واحد را نسبت به خدا در نظر بگیریم عنوانی برای خدا نیز انتزاع می شود ؛ که عبارت است از عنوان مُمیت. همچنین اگر این فعل را نسبت به جناب عزرائیل (ع) بسنجیم عنوان قابض الارواح برای او انتزاع خواهد شد.
بنا بر این در افعال مخلوقات ، آنچه به خدا نسبت داده می شود خود فعل ( حیثیّت وجودی فعل) است نه عناوین آنها ؛ چون عناوین افعال ، از نسبت آن افعال به رتبه ی وجودی منشاء فاعلی آنها انتزاع می شوند. به عبارت دیگر عناوین افعال به نوعی تابع ماهیّاتند. لذا حتّی عناوینی چون قصاص کننده و قاتل در ردیف عناوینی چون ممیت و قابض الارواح نیستند. دو عنوان اوّل ، عناوین ماهوی اند ولی دو عنوان اخیر عناوین وجودی اند.
بنا بر این ، خدا در تمام افعال اختیاری انسان فقط و فقط وجود دهنده است ؛ دزدی و راستگویی و دروغگویی و غیبت و مدح و ... از آن جهت که اموری وجودی اند مخلوق خدا هستند و انسان هیچ نقش وجود دهندگی نسبت به آنها ندارد ؛ چون انسان در ذات خود فاقد وجود است کجا رسد که به چیزی وجود دهد. امّا تفاوت این امور ، و خوب و بد شدن آنها از جانب خدا نیست بلکه مستند به وجود مجاری فیض می باشد که یکی از آنها اختیار انسان می باشد ؛ لذا اصل وجودی این امور از آنِ خداست ولی عناوین خوب و بد آنها مستند به اختیار بشر می شود. و آنچه انسان را مستحقّ عقاب یا پاداش می کند همین عناوین ماهوی هستند نه وجود الهی افعال وی ؛ و عذاب و پاداش آنها نیز چیزی نیست جز ظهور ماهیّت آخروی آن افعال. لذا انسان فاسق یا کافر و افعال بد او و جهنّم ، از حیث وجودی مستند به خدا بوده عین خیر و خوبی هستند ؛ ولی از حیث ماهوی در مقابل مومنین و افعال حسنه و بهشت بوده شرّ و قبیح اند.
2ـ رابطه ی قضا و قدر و بحث جبر و اختیار
بحث قضا و قدر بحثی بسیار دشوار و پیچیده است که ورود به آن بدون داشتن معلومات عمیق فلسفی حقیقتاً کاری سخت و در عین حال خطرناک است ؛ لذا در روایات اهل بیت (ع) نیز دیده می شود که آن بزرگواران حقیقت این مساله را برای هر کسی باز نمی کردند و این مساله را تنها با کسانی در میان می گذاشتند که زمینه و استعداد لازم را داشتند.
امّا خلاصه ی کلام این که بحث قضا و قدر ابعاد و محورهای گوناگونی دارد که یکی از ابعاد و محورهای آن بحث جبر و تفویض و اختیار می باشد ؛ بلکه در حقیقت ، قضا و قدر به نوعی تبیین کننده ی نظریّه ی امرٌ بین الامرین می باشد. قضا و قدر الهی بیان می کند که اوّلاً همه ی امور طبق علم ازلی خدا رخ می دهند. ثانیاً خالق همه ی امور خداوند متعال است و بس. ثالثاً انسان در علم ازلی خدا مختار بوده ، لذا در مقام خلق نیز وجودی مختار آفریده شده است. رابعاً چون اختیار انسان ناشی از علم و اراده ی خداست ، لذا اختیار او نیز داخل در قضا و قدر می باشد. پس منافاتی بین قضا و قدر و مختار بودن انسان نیست. یعنی خواست ازلی و ابدی خدا این است که افعال ارادی انسان به اختیار خود او پدید آیند ؛ پس محال است که چنین نشود.
الان باز اختیار انسان جدا شد از خدا... که اینم مقبول نیست
.
.
.
شاید اگه از دریچه وحدت وجود نگاه کنیم بهش بشه توجیحش کرد
یعنی بگیم ما از خداییم و اختیار اون اختیار مائه و اختیار ما اختیار اونه، در واقع این اختیار ذات و حقیقت ما هست، و نمیشه اسمشو جبر گذاشت
 
پاسخ : اختیار

تو اعتقادی تاپیکی مشابه این هست اگه اشتباه نکنم با عنوان جبر یا اختیار
اونجا هم گفتیم ک این از مباحثیه ک علی(ع)گفته در حدیثی ک اصلا نباید در موردش تفکر کرد..
چیزی میان این دوست
از دید عقل ناقص اینجانب البته جبر محض است
 
پاسخ : اختیار

خب اگه بخوایم ریزبین باشیم،جبر مطلق بر جهان حکم فرماست.جبر یعنی چی؟یعنی اینکه اگه کسی از همه ی فاکتور های محیطی اطلاع داشته باشه(ژن های شما،خانواده ی شما،همه ی دوستان و آشنایان شما و کلا همه چی رو درباره ی شما بدونه.مطلقا همه چیز) بتونه با قطعیت کامل و اطمینان 100% بگه که امروز صبحانه چای می خورید یا قهوه،اونوقت شما می تونید مطمئن باشید که آزادی وجود خارجی نداره.
مثلا اگه من شما رو بشناسم،میتونم حدس بزنم که اگه به پول نیازمند بشید،با توجه به ویژگی های اخلاقیتون،آیا پول قرض می کنید از کسی یا اینکه ماشینتون رو میفروشید.ولی من که نمی تونم 100 درصد مطمئن باشم چون شما رو کامل نمیشناسم.میتونم بگم مثلا به احتمال 80 درصد ماشینتون رو میفروشید.ولی نمی تونم بگم 100 درصد.
ولی اگه واقعا خدایی باشه و همه چیز رو هم بدونه،اونوقت دیگه چیزی به اسم آزادی معنا نداره.هر پاسخی از قبل پیش بینی شدست.هر حرکتی مهندسی شدست.
درواقع سوالی که باید بهش پاسخ بدیم،اینه که آیا ممکنه کسی با خدا شطرنج بازی کنه و ببره؟اگه ممکنه،هرچند احتمالش به اندازه صفر حدی باشه،یعنی امکانش هست که شما روزی بتونید تو آینه به خودتون چشمک بزنید.
 
پاسخ : اختیار

به نظر من اينكه خدا بدونه حركت بعدي ما چيه دليل بر اين نيست كه ما با جبر اين كارو انجام ميديم ،شايد به اين علت باشه كه خدا در بعد زمان و مكاني كه ما درش هستيم نيست. :-?
به نظر من اينكه شما بتوني تصميم منو با دونستن ١٠٠٪ ويژگي ام تعيين كني درسته همون طور كه ميشه احتمال بارندگي رو براي فردا گفت و اصلا بارون هم نياد،اما اگه شما صد در صد ويژگي هاي جهان رو ميشناختي مي تونستي به جاي احتمال بارندگي بگي قطعا بارون مياد،از نظر من اينكه يه نفر بتونه ١٠٠٪ ويژگي هاي يه نفرو كشف كنه غير ممكنه و درواقع ساده ترين دليلش اينه كه طرفت يه شخص ديگست و هميشه مي تونه غير قابل پيش بيني باشه ،بي نهايت تا ويژگي داره واگه شما ٩٩.٩٩٩٩٩٩٪ ويژگي هاشم پيدا كني اون بازم به علت يك ميلينيوم ناچيز غير قابل پيش بينيه و اصلا اون يك ميلينيوم برا اينه كه كسي نتونه پيش بينيش كنه حتي خود طرف،،،شتيد يه فرد يه تصميمي رو در جايي از زندگيش بگيره كه براي خودش به يك سوال تبديل بشه كه چرا من اين تصميمو گرفتمو به نظر من اين اختياره شايد خيلي كم باشه در زندگي اي كه ما در انتخاب پدر و مادر و سرزمين بلاياي طبيعي و .... انتخاب كننده نيستيم ،ولي اين ويژگي دو تا برادر دو قلو رو از هم متفاوت مي كنه و اون دو تا رو مي كنه دو نفر
 
پاسخ : اختیار

ادغام با تاپیک اختیار
 
پاسخ : انسان اختیار ندارد

انسان کامل هم مختار نیست..

شاید اختیارش 50-50 عه..


تاپیک خوبیه..
 
پاسخ : انسان اختیار ندارد

خب اول اختیار رو تعریف می کنیم : توانایی انجام یک عمل ! طبق تعریف هر آدمی اختیار داره دیگه ؟
اول این که خدا زمان بردار نیس ! یعنی زمان گذشته و حال و آینده ای واسش وجود نداره !
حالا آقای ایکس رو در نظر بگیر ، تو یک ساعت از زندگیش یک سری کارها رو با اختیارش انجام میده . فرض کن ما از این یک ساعت فیلم میگیریم و این فیلم رو 100 بار میبینیم .
بعد از اینکه فیلم رو واسه 101 امین بار میبینیم ، میدونیم که آقای ایکس در فلان دقیقه فیلم چه کاری میخواد بکنه ، یعنی ما علم داریم به اعمالش ! ولی وقتی آقای ایکس این کارارو کرده اختیار نداشته ؟ (طبق تعریفمون داشته !) یعنی هم ما علم داریم به اعمالش ، هم اون اختیار اعمالش رو داشته !
زندگی و اعمال ما هم مثه یه فیلم میمونه واسه خدا !
در واقع خدا به کارهایی که ما قراره بکنیم علم نداره ، به کارایی که کردیم علم داره ! چون کارهایی که قراره بکینم ، واسه خدا مثه کاراییه که کردیم ! و انجام شدنشون رو خدا دیده !
 
Back
بالا