• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

فريدون مشيري

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع radman
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : فريدون مشيري ...

"فریدون" این تویی؟ یا نقش دیوار
نه رنگ است این که بر رخسار داری
ز سیمای غم انگیز تو پیداست
که در سینه دلی بیمار داری

خطوط دفتر پیشانی تو
حکایت گوی روحی دردمند است
نگاه گرم و جاندار تو اکنون
نگاه آهویی سر در کمند است

چرا دیگر در این چشمان خاموش
نمی بینم نشاطی از جوانی
نگاه بی فروغ و بی زبانت
نمی خندد به روی زندگانی

تو را زان مشت و بازوی توانا
چه غیر از استخوان و پوست مانده
اگر هم نیمه جنای هست باقی
به عشق و آرزوی دوست مانده

مکن پنهان، ز رخسارت هویداست
که شب را تا حر بیدار بودی
تو را عشق این چنین بر باد داده
مگر از زندگی بیزار بودی؟

هوای دلبری داری و شک نیست
که تیر عشق بر جانت نشسته
دل شیدای تو پیوسته با دوست
به عشق دوست از عالم گسسته

تو را گر عشق جان تازه بخشید
شرار رنج ها بال و پرت سوخت
وگر با نا امیدی پنجه کردی
غمی دیگر به نوعی دیگرت سوخت

تو می گویی بلای جان عاشق
شب هجران و غم های فراق است؟
ولی چشمان بی تاب تو گوید
بلای جان عاشق اشتیاق است

تورا چشمان این آیینه بی شک
هزاران بار با لبخند دیده
وگر صد ناروا کردی تحمل
کم و بیش از جهان خرسند دیده

چرا با محنت و غم خو گرفتی
چرا از یاد بردی خویشتن را؟
به روی تو در شادی گشوده ست
رها کن دامن رنج و محن را

ز فرط بیقراری می کشم آه
دلم از درد هجران در فشار است
نمی بینم دگر همصحبتم را
"فریدون" رفته و آیینه تار است


واقعا شعر های فریدون مشیری رو خیلی دوس دارم :x :x :x
 
پاسخ : فريدون مشيري ...

دريا ، - صبور و سنگين –

مي خواند و مي نوشت :

« .... من خواب نيستم !

خاموش اگر نشستم ،

مرداب نيستم !

روزي كه برخروشم و زنجير بگسلم ؛

روشن شود كه آتشم و آب نيستم ! »
 
پاسخ : فريدون مشيري ...

اِمــ !
نمیدونم این شعرُ بچه ها قبلا گفتن یا نه :-" اگه تکراری بود دیه ببخشین :-"
این شعرشُ دوس دارم 8-^ در جواب شعر خانه ی دوست کجاست سهراب ِ

من دلم میخواهد ؛ خانه ای داشته باشم پُر دوست
کنج هر دیوارش ؛ دوست هایم بنشینند آرام
گل بگو ، گل بشنو
هرکسی میخواهد وارد خانه ی پر مهر و صفایم گردد ؛ یک سبد بوی گل سرخ به من هدیه کند
شرط وارد گشتن؛ شست و شوی دلهاست
شرط آن ، داشتن یک دل بی رنگ و ریاست !
بر دَرَش برگ گلی میکوبم ،
روی آن با قلم سبز بهار ؛ مینویسم ای یار ! خانه ی ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دگر ؛ خانهی دوست کجاست !
;;)
(تکراری نبود که ؟ X_X :-")
 
پاسخ : فريدون مشيري ...

ز تحسينم، خدا را، لب فرو بند!

نه شعر است اين، بسوزان دفترم را

مرا شاعر چه مي پنداري ـــ اي دوست ـــ

بسوزان اين دل خوشباورم را.



سخن تلخ است، امّا گوش ميدار،

كه در گفتار من رازي نهفته است

نه تنها بعد ازين شعري نگويند؛

كسي هم پيش ازين شعري نگفته است!



مرا ديوانه مي خواني؟دريغا؛

ولي من بر سر گفتار خويشم،

فريب است اين سخن سازي، فريب است!

كه من خود شرمسار كار خويشم.



مگر احساس گنجد در كلامي؟

مگر الهام جوشد با سرودي؟

مگر دريا نشيند در سبوئي؟

مگر پندار گيرد تار و پودي؟



چه شوق است اين، چه عشق است اين،

چه شعر است؟

كه جان احساس كرد، امّا زبان گفت!

چه حال است اين، كه در شعري توان خواند؟

چه درد است اين، كه در بيتي توان گفت؟



اگر احساس مي گنجيد در شعر،

به جز خاكستر از دفتر نمي ماند!

وگر الهام مي جوشيد با حرف؛

زبان از ناتواني در نمي ماند.



شبي، همراه اين اندوه جانكاه،

مرا با شوخ چشمي گفتگو بود.

نه چون من، هاي و هوي شاعري داشت

ولي، شعر مجسّم: چشم او بود!



به هر لبخند، يك «حافظ» غزل داشت.

به هر گفتار، يك «سعدي» سخن بود.

من از آن شب خموشي پيشه كردم

كه شعر او، خداي شعر من بود!



ز تحسينم خدا را، لب فرو بند.

نه شعر است اين، بسوزان دفترم را

مرا شاعر چه مي پنداري ـــ اي دوست؟

بسوزان اين دل خوشباورم را.
 
پاسخ : فريدون مشيري ...

زبان نگاه
از برگها شنیده ام آواز ماه را
وازآبها ترانه خواب گیاه را

آموختم زبرق سرشک ستاره ها
فریاد اشک را وزبان نگاه را
وآن چشم آهوانه که یک عمر روز وشب
بی گریه سر نکرد
غم را به من نمود و شبان سیاه را
با آن که در تبسم مهرتو یافتم ذوق گناه را
اما
همیشه زمزمه واری است بر لبم
کای عشق:
پیش از آنکه تو خاکسترم کنی
ای کاش میشناختم از راه چاه را...!
فریدون مشیری
 
پاسخ : فريدون مشيري ...

تو نيستي که ببيني
تو نيستي که ببيني


چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاريست!

چگونه عکس تو در برق شيشه ها بيداست!

چگونه جاي تو در جان زندگي سبز است!


هنوز بنجره باز است.





تو از بلندي ايوان به باغ مينگري.

درخت ها چمن ها وشمعداني ها

به آن ترنم شيرين به ان تبسم مهر

به آن نگاه بر از آفتاب مي نگرند.





تمام گنجشکان

که در نبودن تو

مرا به باد ملامت گرفته اند;

تو را با نام صدا مي کنند!

هنوز نقش تو را از فراز گنبد کاج

کنار باغچه

زير درخت ها

لب حوض

درون آينه باک مي نگرند





تو نيستي که ببيني چگونه بيچيده ست

طنين شعر نگاه تو در ترانه من

تو نيستي که ببيني چگونه مي گردد

نسيم روح تو در باغ بي جوانه من.





چه نيمه شب ها کز باره هاي سفيد

به روي لوح سبهر

تو را چنان که دلم خواسته ست ساخته ام!

چخ نيمه شب ها-وقتي که ابر بازيگر

هزار چهره به هر لحظه تصوير

به چشم هم زدني

ميان ان همه صورت تو را شناخته ام!





به خواب ميماند

تنها به خواب ميماند

چراغ آينه ديوار بي تو غمگينند

تو نيستي که ببيني

چگونه با ديوار

به مهرباني يک دوست از تو سخن مي گويم

تو نيستي که ببيني چگونه از ديوار

جواب مي شنوم.





تو نيستي که ببيني چگونه دور از تو

به روي هرچه درين خانه است

غبار سر بي اندوه بال گسترده است

تو نيستي که ببيني دل رميده ي من

به جز تو همه چيز را رها کرده است



غروب هاي غريب

در اين رواق نياز

برنده ساکت و غمگين

ستاره بيمارست

دو چشم خسته من

در اين اميد عبث

دو چشم سوخته جان هميشه بيدارست

تو نيستي که ببيني!
 
پاسخ : فريدون مشيري ...

پر کن پیاله را
کاین آب آتشین
دیری است ره به حال خرابم نمی برد
این جامها که در پی هم میشود تهی
دریای آتش است که ریزم به کام خویش
گرداب می رباید و آبم نمی برد
من با سمند سرکش و جادویی شراب
تا بیکران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستاره اندیشه های گرم
تا مرز ناشناخته مرگ و زندگی
تا کوچه باغ خاطره های گریزپا
تا شهر یادها
دیگر شراب هم
جز تا کنار بستر خوابم نمیبرد
هان ای عقاب عشق
از اوج قله های مه آلود دور دست
پرواز کن به دشت غم انگیز همر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد
آن بی ستاره که عقابم نمیبرد
در راه زندگی
با این همه تلاش و تمنا و تشنگی
با اینکه ناله می کشم از دل که : آب آب
دیگر فریب هم به سرابم نمی برد
پر کن پیاله را
 
پاسخ : فريدون مشيري ...

مـن گشـتم ، فک نکـنم شعـرش تکراری باشـه ؛ :-??
قشـنگه خیـلی ...

کو ... کو .... ؟

شبي خواهد رسيد از راه،
كه مي‌تابد به حيرت ماه،
مي‌لرزد به غربت برگ،
مي‌پويد پريشان، باد.

فضا در ابري از اندوه
درختان سر به روي شانه‌هاي هم
- غبارآلود و غمگين-
راز واري را به گوش يكدگر
آهسته مي‌گويند.

دري را بي‌امان در كوچه‌هاي دور مي‌كوبند.
چراغ خانه‌اي خاموش،
درها بسته،
هيچ آهنگ پايي نيست.
كنار پنجره، نوري، نوايي نيست ...

هراسان سر به ايوان مي‌كشاند بيد
به جز امواج تاريكي چه خواهد ديد؟

مگر امشب، كسي با آسمان، با برگ، با مهتاب
ديداري نخواهد داشت؟

به اين مرغي كه كوكو مي‌زند تنها،
مگر امشب كسي پاسخ نخواهد داد؟
مگر امشب دلي در ماتم مردم نخواهد سوخت
مگر آن طبع شورانگيز، خورشيدي نخواهد زاد؟
كسي اينگونه خاموشي ندارد ياد...

شگفت انگيز نجوايي است!
در و ديوار
به دنبال كسي انگار
مي‌گردند و مي‌پرسند:
از همسايه، از كوچه.
درخت از ماه،
ماه از برگ،
برگ از باد!
 
پاسخ : فريدون مشيري ...

همراه حافظ

درون معبد هستی
بشر در گوشه محراب خواهش های جان افروز
نشسته در پس خوشه سجاده صد نقش حسرتهای هستی سوز
به دستش خوشه پر بار تسبیح تمناهای رنگارنگ
نگاهی می کند سوی خدا از آرزو لبریز
به زاری از ته دل یک دلم میخواست میگوید
شب و روزش دریغ رفته و ایکاش آینده است
من امشب هفت شهر آرزوهایم چراغان است
زمین و آسمانم نورباران است
کبوترهای رنگین بال خواهش ها
بهشت پر گل اندیشه ام را زیر پر دارند
صفای معبد هستی
تماشایی است
ز هر سو نوشخند اختران در چلچراغ ماه میریزد
جهان در خواب
تنها من در این معبد در این محراب
دلم میخواست بند از پای جانم باز می کردند
که من تا روی بام ابرها پرواز می کردم
از آنجا با کمند کهکشان تا آستان عرش می رفتم
در آن درگاه درد خویش را
فریاد میکردم
که کاخ صد ستون کبریا لرزد
مگر یک شب ازین شبها ی بی فرجام
ز یک فریاد بی هنگام
به روی پرنیان آسمانها خواب در چشم خدا لرزد
دلم میخواست دنیا رنگ دیگر بود
خدا با بنده هایش مهربان تر بود
ازین بیچاره مردم یاد می فرمود
دلم میخواست زنجیری گران از
بارگاه خویش می آویخت
که مظلومان خدا را پای آن زنجیر
ز درد خویشتن آگاه می کردند
چه شیرین است وقتی بیگناهی داد خود را از خدای خویش می گیرد
چه شیرین است اما من
دلم میخواست اهل زور و زر ناگاه
ز هر سو راه مردمرا نمی بستند و زنجیر خدا را برنمی چیدند
دلم میخواست
دنیا خانه مهر و محبت بود
دلم میخواست مردم در همه احوال با هم آشتی بودند
طمع در مال یکدیگر نمی بستند
مراد خویش را در نامرادی های یکدیگر نمی جستند
ازین خون ریختن ها فتنه ها پرهیز می کردند
چو کفتاران خون آشام کمتر چنگ و دندان تیز می کردند
چه شیریناست وقتی سینه ها از
م هر آکنده است
چه شیرین است وقتی آفتاب دوستی در آسمان دهر تابنده است
چه شیرین است وقتی زندگی خالی ز نیرنگ است
دلم میخواست دست مرگ را از دامن امید ما کوتاه می کردند
در این دنیای بی آغاز و بی پایان
در این صحرا که جز گرد و غبار از ما نمیماند
خدا زین تلخکامی های بی
هنگام بس میکرد
نمی گویم پرستوی زمان را در قفس میکرد
نمی گویم به هر کس عیش و نوش رایگان می داد
همین ده روز هستی را امان می داد
دلش را ناله تلخ سیه روزان تکان میداد
دام میخواست عشقم را نمی کشتند
صفای آرزویم را که چون خورشید تابان بود میدیدند
چنین از شاخسار
هستیم آسان نمی چیدند
گل عشقی چنان شاداب را پرپر نمی کردند
به باد نامرادی ها نمی دادند
به صد یاری نمی خواندند
به صد خواری نمی راندند
چنین تنها به صحراهای بی پایان اندوهم نمی بردند
دلم میخواست یک بار دگر او را کنار خویشتن می دیدم
به یاد اولین دیدار در چشم
سیاهش خیره می ماندم
دلم یک بار دیگر همچو دیدار نخستین پیش پایش دست و پا میزد
شراب اولین لبخند در جام وجودم های و هو میکرد
غم گرمش نهانگاه دلم را جستجو می کرد
دلم میخواست دست عشق چون روز نخستین هستی ام را زیر و رو میکرد
دلم میخواست سقف معبد هستی فرو میریخت
پلیدی ها و زشتی ها به زیر خاک میماندند
بهاری جاودان آغوش وا میکرد
جهان در موجی از زیبایی و خوبی شنا میکرد
بهشت عشق می خندید
به روی آسمان آبی آرام
پرستو های مهر و دوستی پرواز میکردند
به روی بامها ناقوس آزادی صدا میکرد
مگو این آرزو خام است
مگو روح بشر
همواره سرگردان و ناکام است
اگر این کهکشان از هم نمی پاشد
وگر این آسمان در هم نمیریزد
بیا تا ما فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم
به شادی گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
 
پاسخ : فريدون مشيري ...

منم با نظر دوستان موافقم.بهتره یه مقدار هدفمند بشه!

خب برای شروع یکی از شعرای مشیری رو میذارم بعد هر کس نظرش رو بگه و یا نقدش بکنه!


خلاصه این که تحلیلش بکنیم با هم! ;;)

اینم بگم که لازم نیست حتما نقدتون ادبی باشه.میتونید برداشتتونو بگید.

برای شروع:

جان میدهم به گوشه زندان سرنوشت
سر را به تازیانه او خم نمی کنم!
افسوس بر دوروزه هستی نمی خورم
زاری براین سراچه ماتم نمی کنم.
با تازیانه های گرانبار جانگداز
پندارد آنکه روحِ مرا رام کرده است!
جان سختی ام نگر، که فریبم نداده است
این بندگی، که زندگیش نام کرده است!
بیمی به دل زمرگ ندارم، که زندگی
جز زهر غم نریخت شرابی به جام من.
گر من به تنگنای ملال آور حیات
آسوده یکنفس زده باشم حرام من!
تا دل به زندگی نسپارم،به صد فریب
می پوشم از کرشمۀ هستی نگاه را.
هر صبح و شب چهره نهان می کنم به اشک
تا ننگرم تبسم خورشیدو ماه را !
ای سرنوشت، ازتو کجا می توان گریخت؟
من راهِ آشیان خود از یاد برده ام.
یکدم مرا به گوشۀ راحت مرا رها مکن
با من تلاش کن که بدانم نمرده ام!
ای سرنوشت مرد نبردت منم بیا !
زخمی دگر بزن که نیافتاده ام هنوز.
شادم از این شکنجه خدا را،مکن دریغ
روح مرا در آتشِ بیداد خود بسوز!
ای سرنوشت، هستی من در نبرد توست
بر من ببخش زندگی جاودانه را !
منشین که دست مرگ زبندم رها کند.
محکم بزن به شانه من تازیانه را .

به نظر من(نمیدونم تا چه حد درسته؟!):فریدون میخواسته توی این شعر این مفهوم رو بیان کنه که اگر چه سرنوشت انسان تماما در اختیار آدمی قرار نداره اما نباید به تلخی ها تن داد.نباید تسلیم شد و برای رسیدن به اونچه که میخواهیم باید با این تلخیا بجنگیم! /m\

ادامه بدین لطفا ;D

پ.ن: لطفا فعلا کسی شعر نذاره تا بحث در مورد این شعر به پایان برسه!
 
Back
بالا