- ارسالها
- 995
- امتیاز
- 23,578
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان سنندج
- شهر
- سنندج
- سال فارغ التحصیلی
- 93
- مدال المپیاد
- شیمی
- دانشگاه
- همدان
- رشته دانشگاه
- دندانپزشکی
پاسخ : فريدون مشيري ...
"فریدون" این تویی؟ یا نقش دیوار
نه رنگ است این که بر رخسار داری
ز سیمای غم انگیز تو پیداست
که در سینه دلی بیمار داری
خطوط دفتر پیشانی تو
حکایت گوی روحی دردمند است
نگاه گرم و جاندار تو اکنون
نگاه آهویی سر در کمند است
چرا دیگر در این چشمان خاموش
نمی بینم نشاطی از جوانی
نگاه بی فروغ و بی زبانت
نمی خندد به روی زندگانی
تو را زان مشت و بازوی توانا
چه غیر از استخوان و پوست مانده
اگر هم نیمه جنای هست باقی
به عشق و آرزوی دوست مانده
مکن پنهان، ز رخسارت هویداست
که شب را تا حر بیدار بودی
تو را عشق این چنین بر باد داده
مگر از زندگی بیزار بودی؟
هوای دلبری داری و شک نیست
که تیر عشق بر جانت نشسته
دل شیدای تو پیوسته با دوست
به عشق دوست از عالم گسسته
تو را گر عشق جان تازه بخشید
شرار رنج ها بال و پرت سوخت
وگر با نا امیدی پنجه کردی
غمی دیگر به نوعی دیگرت سوخت
تو می گویی بلای جان عاشق
شب هجران و غم های فراق است؟
ولی چشمان بی تاب تو گوید
بلای جان عاشق اشتیاق است
تورا چشمان این آیینه بی شک
هزاران بار با لبخند دیده
وگر صد ناروا کردی تحمل
کم و بیش از جهان خرسند دیده
چرا با محنت و غم خو گرفتی
چرا از یاد بردی خویشتن را؟
به روی تو در شادی گشوده ست
رها کن دامن رنج و محن را
ز فرط بیقراری می کشم آه
دلم از درد هجران در فشار است
نمی بینم دگر همصحبتم را
"فریدون" رفته و آیینه تار است
واقعا شعر های فریدون مشیری رو خیلی دوس دارم

"فریدون" این تویی؟ یا نقش دیوار
نه رنگ است این که بر رخسار داری
ز سیمای غم انگیز تو پیداست
که در سینه دلی بیمار داری
خطوط دفتر پیشانی تو
حکایت گوی روحی دردمند است
نگاه گرم و جاندار تو اکنون
نگاه آهویی سر در کمند است
چرا دیگر در این چشمان خاموش
نمی بینم نشاطی از جوانی
نگاه بی فروغ و بی زبانت
نمی خندد به روی زندگانی
تو را زان مشت و بازوی توانا
چه غیر از استخوان و پوست مانده
اگر هم نیمه جنای هست باقی
به عشق و آرزوی دوست مانده
مکن پنهان، ز رخسارت هویداست
که شب را تا حر بیدار بودی
تو را عشق این چنین بر باد داده
مگر از زندگی بیزار بودی؟
هوای دلبری داری و شک نیست
که تیر عشق بر جانت نشسته
دل شیدای تو پیوسته با دوست
به عشق دوست از عالم گسسته
تو را گر عشق جان تازه بخشید
شرار رنج ها بال و پرت سوخت
وگر با نا امیدی پنجه کردی
غمی دیگر به نوعی دیگرت سوخت
تو می گویی بلای جان عاشق
شب هجران و غم های فراق است؟
ولی چشمان بی تاب تو گوید
بلای جان عاشق اشتیاق است
تورا چشمان این آیینه بی شک
هزاران بار با لبخند دیده
وگر صد ناروا کردی تحمل
کم و بیش از جهان خرسند دیده
چرا با محنت و غم خو گرفتی
چرا از یاد بردی خویشتن را؟
به روی تو در شادی گشوده ست
رها کن دامن رنج و محن را
ز فرط بیقراری می کشم آه
دلم از درد هجران در فشار است
نمی بینم دگر همصحبتم را
"فریدون" رفته و آیینه تار است
واقعا شعر های فریدون مشیری رو خیلی دوس دارم





اگه تکراری بود دیه ببخشین
در جواب شعر خانه ی دوست کجاست سهراب ِ







