• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

فريدون مشيري

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع radman
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : فريدون مشيري ...

تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبار ناهنجار
تفنگ دست تو یعنی زبان اتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبان دل ، دلی لبریز مهر تو
تو ای با دوستی دشمن
زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا ، بنشین ، بگو ، بشنو ، سخن ، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید
برادر گرکه می خوانی مرا ، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید
تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه ، غفلت ، این برادر را
به خاک و خون بغلتانی؟
گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را – برادر جان – به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست
اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار
 
پاسخ : فريدون مشيري ...

از همان روزی که دست حضرت «قابیل»
گشت آلوده به خون حضرت «هابیل»
از همان روزی که فرزندان «آدم»
صدر پیغام‌آورانِ حضرتِ باریتعالی
زهر تلخ دشمنی در خون‌شان جوشید
آدمیت مرده بود
گرچه آدم زنده بود.

از همان روزی که «یوسف» را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون «دیوار چین» را ساختند
آدمیت مرده بود.

بعد دنیا هی پُر از آدم شد و این آسیاب
گشت و گشت
قرن ها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ
آدمیت برنگشت.

قرن ما
روزگار مرگ انسانیت است
سینه ی دنیا ز خوبی‌ها تهی است
صحبت از آزادگی، پاکی، مروت ... ابلهی است
صحبت از «موسی»و «عیسی»و «محمد» نابجاست
قرن «موسی چمبه» هاست

من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر
حتی قاتلی بر دار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام، زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم؟

صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای، جنگل را بیابان می‌کنند
دست خون‌آلود را در پیش چشم خلق پنهان می‌کنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی‌دارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان می‌کنند

صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نُخست
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبت‌ها صبور
صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق
گفت وگو از مرگ انسانیت است.

فریدون مشیری- مجموعه ی بهار را باور کن
 
پاسخ : فريدون مشيري ...

واقعا به دل میشینه >:D<، شعر هیچ وقت قدیمی‌ نمی‌شه آهنگ که نیست اگه از یه شعر خوشت بیاد دیگه از یاد بردنش سخته :)
 
پاسخ : فريدون مشيري ...

چشم صنوبران سحر خيز

بر شعله بلند افق خيره مانده بود .

دريا، بر گوهر نيامده ! آغوش مي گشود .

سر مي كشيد كوه،

آيا در آن كرانه چه مي ديد ؟

پر مي كشيد باد،

آيا چه مي شنيد، كه سرشار از اميد،

با كوله بار شادي،

از دره مي گذشت ،

در دشت مي دويد !




هنگامه اي شگفت ،

يكباره آسمان و زمين را فرا گرفت !

نبض زمان و قلب جهان ، تند مي تپيد

دنيا ،

در انتظارمعجزه ... :

خورشيد مي دميد
 
پاسخ : فريدون مشيري ...

من که خیلی این شعرشو دوست دارم!!!

((آخرین جرعه ی این جام))

همه می پرسند:
"-چیست در زمزمه ی مبهم آب؟
-چیست در همهمه ی دلکش برگ؟
-چیست در بازی آن ابر سپید
روی این آبی آرام بلند
که تو را می برد این گونه به ژرفای خیال؟
-چیست در خلوت خاموش کبوترها؟
-چیست در کوشش بی حاصل موج؟
-چیست در خنده ی جام؟
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری؟"

-نه به ابر
-نه به آب
نه به برگ
نه به این آبی آرام بلند
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
نه به این خلوت خاموش کبوترها
من به این جمله نمی اندیشم!

من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
نبض پاینده ی هستی را،در گندم زار
گردش رنگ و طراوت ر در گونه ی گل
همه را می شنوم، می بینم!
من به این جمله نمی اندیشم!
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم!
تو بدان این را
تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان!
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب!
من فدای تو،به جای همه گل ها تو بخند!
اینک این من که به پای تو در افتادم باز
ریسمانی کن از آن موی دراز،
تو بگیر!
تو ببند!
تو بخواه!
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ی ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان!
در دل ساغر هستی تو بجوش!
من، همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی ست،
آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش!!!
 
پاسخ : فريدون مشيري ...

قفسي بايد ساخت

هرچه در دنيا گنجشك و قناري هست،

با پرستوها و كبوترها

همه را بايد يكجا به قفس انداخت!



روزگاري است كه پرواز كبوترها

در فضا ممنوع است

كه چرا

به حريم حرم جت ها

خصمانه تجاوز شده است!



روزگاري است كه خوبي خفته است

و بدي بيدار است

و هياهوي قناري ها،

خواب جت ها را آشفته است!



غزل حافظ را مي خواندم:

مزرع سبز فلك ديدم و داس مه نو

تا به آنجا كه وصيّت مي كرد:

گر روي پاك و مجرد چو مسيحا به فلك

از فروغ تو به خورشيد رسد صد پرتو



دلم از نام مسيحا لرزيد

از پس پرده ي اشك

من مسيحا را بالاي صليبش ديدم

با سر خم شده بر سينه، كه باز

به نكوكاري، پاكي، خوبي

عشق مي ورزيد.



و پسرهايش را

كه چه سان پاك و مجرد به فلك تاخته اند

و چه آتش ها هر گوشه به پا ساخته اند

و برادرها را خانه برانداخته اند!

دود در مزرعه ي سبز فلك جاري است.

تيغه ي نقره ي داس مه نو زنگاري است،

و آنچه هنگام درو حاصل ماست؛

لعنت و نفرت و بيزاري است!



روزگاري است كه خوبي خفته است

و بدي بيدار است

و غزل هاي قناري ها

خواب جت ها را آشفته است!



غزل حافظ را مي بندم

از پس پرده ي اشك،

خيره در مزرعه ي خشك فلك مي نگرم

مي بينم:

در دل شعله و دود

مي شود خوشه ي پروين خاموش!

پيش خود مي گويم:

عهد خودرائي و خود كامي است،

عصر خون آشامي است،

كه درخشنده تر از خوشه ي پروين سپهر

خوشه ي اشك يتيمان ويتنامي است!
 
پاسخ : فريدون مشيري ...

از همان روزي كه يوسف را برادر ها به چاه انداختند
از همان روزي كه با شلاق و خون ديوار چين را ساختند
آدميت مرده بود
بعد دنيا هي پر از آدم شد و اين آسياب گشت و گشت
قرن ها از مرد آدم هم گذشت،اي دريغاذآدميت برنگشت
 
پاسخ : فريدون مشيري ...

کابوس

خدایا وحشت تنهاییم کشت
کسی با قصه ی من آشنا نیست
درین عالم ندارم همزبانی
به صد اندوه می نالم روا نیست
شبم طی شد کسی بر در نکوبید
به بالینم چراغی کس نیفروخت
نیامد ماهتابم بر لب بام
دلم از این همه بگانگی سوخت
بروی من نمی خندد امیدم
شراب زندگی در ساغرم نیست
نه شعرم میدهد تسکین به حالم
که غیر از اشک غم در دفترم نیست
بیا ای مرگ جانم بر لب آمد
بیا در کلبه ام شوری برانگیز
بیا شمعی به بالینم بیفروز
بیا شعری به تابوتم بیاویز
دلم در سینه کوبد سر به دیوار
که این مرگ است و بر در میزند مشت
بیا ای همزبان جاودانی
که امشب وحشت تنهائیم کشت

عاشق این شعرم......فریدون مشیری محشره... >:D<
 
پاسخ : فريدون مشيري ...

یه شعر دیگه از فریدون مشیری عزیز:

دل از سنگ باید که از درد عشق
ننالد خدایا دلم سنگ نیست
مرا عشق او چنگ اندوه ساخت
که جز غم در این چنگ آهنگ نیست
به لب جز سرود امیدم نبود
مرا بانگ این چنگ خاموش کرد
چنان دل به آهنگ او خو گرفت
که آهنگ خود را فراموش کرد
نمیدانم این چنگی سرنوشت
چه میخواهد از جان فرسوده ام
کجا میکشانندم این نغمه ها
که یکدم نخواهند آسوده ام
دل از این جهان بر گرفتم-دریغ
هنوزم به جان آتش عشق اوست
در این واپسین لحظه ی زندگی
هنوزم در این سینه یک آرزوست
دلم کرده امشب هوای شراب
شرابی که از جان برآرد خروش
شرابی که هرگز نیایم به هوش
مگر وارهم از غم عشق او
مگر نشنوم بانگ این چنگ را
همه زندگی نغمه ی ماتم است
نمیخواهم این ناخوش آهنگ را

دوستایی که عاشق شعر و ترانه اند اینو بخونن....به نظرم که اینم خیلی قشنگه...فوق العادست!!! >:D< :x
 
پاسخ : فريدون مشيري ...

به نظرم این بهترین شعر مشیریه منکه عاشقشم مخصوصا اینجاش: رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم.....
 
Back
بالا