• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

فريدون مشيري

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع radman
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : فريدون مشيري ...

گفت دانايي كه گرگي خيره ســـر
هست پنهـان در نهــاد هــر بشـــر

لاجـرم جـاري اسـت پيـكاري بـزرگ
روز و شب مابين اين انسان و گرگ

زور بـازو چـاره ايـن گــرگ نيسـت
صاحـب انديشـه دانـد چـاره چيسـت

اي بســا انسـان رنجــور و پـريــش
سخـت پيچيده گلوي گـرگ خويـش

اي بســا زورآفــريـن مـردِ دليـــر
مانـده در چنگـال گـرگ خـود اسيـر

هركه گـرگش را درانـدازد به خـاك
رفتـه رفتـه مـي‌شـود انسـان پــاك

هـركـه با گــرگـش مـدارا مي‌كنـد
خـلـق و خـوي گـرگ پيـدا مـي‌كنـد

هركه از گـرگش خورد دائم شكست
گرچـه انسـان مي‌نمايد ،گرگ هست

در جـــوانی جــان گرگــت را بـگيـر
واي اگـر ايـن گرگ گـردد با تو پير

روز پيـري گركـه باشي همچو شيـر
نـاتـوانـي در مـصـاف گـرگ پيـــر

اينكـه مـردم يـكدگـر را مـي‌درنــد
گرگــهاشــان رهنمــا و رهبــرنـد

اينكه انسان هست اين سـان دردمنـد
گرگـهـا فـرمــان روايـي مي‌كننــد

اين ستمكـاران كـه با هـم همـرهنـد
گرگــهاشــان آشنــايــان همنـــد

گـرگهــا همـراه و انسـانهــا غريـب
با كه بايـد گفـت ايـن حـال عجيـب

فریدون مشیری

گرچه با تو بحث دارم، «کوچه» گرد
خوب گفتی از دل ما شرح درد
 
پاسخ : فريدون مشيري ...

ببخشید، من تو این انجمن زیاد فعالیت نداشتم، مدیر میتونه منتقلش کنه!
 
پاسخ : فريدون مشيري ...

بوسه

شب دو دل داده در آن کوچه ی تنگ
مانده در ظلمت دهلیز خموش
اختران دوخته بر منظره چشم
ماه بر بام سراپا شده گوش !

در میان بود به هنگام وداع
گفت و گویی به سکوت و به نگاه
دیده ی عاشق و لعل لب یار
دل معشوقه و غوغای گناه

عقل رو کرد به تاریکی ها
عشق همچون گل مهتاب شکفت
عاشق تشنه لب بوسه طلب
هم چنان شرح تمنا می گفت

سینه بر سینه ی معشوق فشرد
بوسه ای زان لب شیرین بربود
دختر از شرم سر انداخت به زیر
ناز می کرد ولی راضی بود !

اولین بوسه ی جان پرور عشق
لذت انگیز تر از شهد و شراب
لاجرم تشنه ی صحرای فراق
به یکی بوسه نگردد سیراب

نوبت بوسه ی دوم که رسید
دخترک دست تمنا برداشت
عاشق تشنه که این ناز بدید
بوسه را بر لب معشوق گذاشت !
 
پاسخ : فريدون مشيري ...

گناه دریا

چه صدف ها که به دریای وجود
سینه هاشان ز گهر خالی بود !
ننگ نشناخته از بی هنری
شرم نا کرده از این بی گهری
سوی هر درگهشان روی نیاز
همه جا سینه گشایند به ناز ...
زندگی - دشمن دیرینه ی من -
چنگ انداخته رد سینه ی من
روز و شب دارد با من سر ِ جنگ
هر نفس از صدف ِ سینه ی تنگ
دامن افشان گهر آورده به چنگ
وان گهر ها ... همه کوبیده به سنگ !
 
پاسخ : فريدون مشيري ...

گرگ

گفت دانایی که گرگی خیره سر،
هست پــــنهان در نهاد هر بشر

لاجرم جاری است پیکاری ستــرگ
روز و شب، مابین این انسان و گرگ

زور بازو چاره ی این گرگ نیست
صاحب اندیشه داند چاره چیست

ای بــــــسا انسان رنجور پریش
سخت پیچیده گلوی گرگ خویش

وی بـــــسا زور آفریـن مرد دلیر
هست در چنگال گرگ خود اسیر

هر که گرگش را در اندازد به خاک
رفته رفته می شود انـــسان پاک

وان که با گرگش مدارا می کند
خلق و خوی گرگ پیدا می کند

در جوانی جان گرگــت را بگیر!
وای اگر این گرگ گردد با تو پیر

روز پیری، گر که باشی هم چو شیر
ناتوانـــــی در مصاف گرگ پــــــــــیر

مردمان گر یکدگر را می درند
گرگ هاشان رهنما و رهبرند

این که انسان هست این سان دردمند
گرگ ها فــــــرمانـــــــروایی می کنند

وان ستمکاران که با هم محرم اند
گرگ هاشان آشنایــــــــان هم اند

گرگ ها همراه و انسان ها غریب
با که باید گفت این حال عجیب؟...​
 
پاسخ : فريدون مشيري ...

آمیت مرده بود

از همان روزی كه دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی كه فرزندان آدم
صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت مرد
گرچه آدم زنده بود
از همان روزی كه یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی كه با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ
آدمیت برنگشت
قرن ما روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا ز خوبیها تهی است
صحبت از آزادگی، پاكی، مروت، ابلهی است
من كه از پژمردن یك شاخه گل
از نگاه ساكت یك كودك بیمار
از فغان یك قناری در قفس
از غم یك مرد در زنجیر
حتی قاتلی بردار،
اشك در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام زهرم در پیاله، زهر مارم در سبوست
مرگ او را از كجا باور كنم؟
صحبت از پژمردن یك برگ نیست
وای، جنگل را بیابان میكنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میكنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان میكنند
صحبت از پژمردن یك برگ نیست
فرض كن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض كن یك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض كن جنگل بیابان بود از روز نخست
در كویری سوت و كور
در میان مردمی با این مصیبتها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است…
 
پاسخ : فريدون مشيري ...

...صدای یک تن در بیابان

سلام دريا، سلام دريا، فشانده گيسو! گشوده سيما !

هميشه روشن، هميشه پويا، هميشه مادر، هميشه زيبا !



سلام مادر، كه مي تراود، نسيم هستي، زتار و پودت .

هميشه بخشش، هميشه جوشش، هميشه والا، هميشه دريا !



سلام دريا، سلام مادر، چه مي سرائي؟ چه مي نوازي ؟

بلور شعرت، هميشه تابان، زبان سازت، هميشه شيوا .



چه تازه داري؟ بخوان خدا را، دلم گرفته، دلم گرفته !

كه از سرودم رميده شادي، كه در گلويم شكسته آوا !



چه پرسي ازمن: - « چرا خموشي؟ هجوم غم را نمي خروشي !

جدار شب را نمي خراشي، چرا بدي را شدي پذيرا ؟ »



- شكسته بازو گسسته نيرو، جدار شب را چگونه ريزم ؟

سپاه غم را چگونه رانم، به پاي بسته، به دست تنها ؟



خروش گفتي ؟ چه چاره سازد، صداي يك تن، درين بيابان ؟

خراش گفتي ؟ كه ره گشوده، به زور ناخن، ز سنگ خارا ؟



بخوان خدا را، دلم گرفته، دلم گرفته، دلم گرفته !

درين سياهي، از آن افق ها، شبي زند سر، سپيده آيا ؟
 
پاسخ : فريدون مشيري ...

یاد

طوفان سهمناك به يغما گشود دست

مي كند و مي ربود و مي افكند و مي شكست

لختي تگرگ مرگ فرو ريخت، سپس

طوفان فرو نشست



بادي چنين مهيب نزيبد بهار را

كز برگ و گل برهنه كند شاخسار را

در شعله هاي خشم بسوزاند اين چنين

گل را و خار را



اكنون جمال باغ بسي محنت آور است

غمگين تر از غروب غم انگيز آذر است

بر چشم هر چه مي نگرم در عزاي باغ

از اشك غم تر است



آن سو بنفشه ها همه محزون و خسته اند

در موج سيل تا به گريبان نشسته اند

لب هاي باز كرده به لبخند شوق را

در خاك بسته اند



آشفته زلف سنبل، افتاده نسترن

لادن شكسته، ياس به گل خفته در چمن

گل ها، شكوفه ها بر خاك ريخته

چون آرزوي من



مادر كه مرد سوخت بهار جوانيم

خنديد برق رنج به بي آشيانيم

هر جا گلي به خاك فتد ياد مي كنم

از زندگانيم
 
پاسخ : فريدون مشيري ...

این شعر استاد فریدون مشیری به نظرم فوق العاده زیباست... حتما اگر فرصت دارید بخونیدش....

نسیمی از دیار آشتی

باری اگر روزی کسی از من بپرسد ... چندی که در روی زمین بودی چه کردی؟

من می گشایم پیش رویش دفترم را... گریان و خندان بر می افرازم سرم را

آنگاه می گویم که بذری نو فشاندست ... تا بشکفد تا بر دهد بسیار ماندست

در زیر این نیلی سپهر بی کرانه ... چندان که یارا داشتم در هر ترانه

نام بلند عشق را تکرار کردم... با این صدای خسته شاید خفته ای را ... در چارسوی این جهان بیدار کردم

من مهربانی را ستودم ... من با بدی پیکار کردم

پژمردن یک شاخه گل را رنج بردم ... مرگ قناری در قفس را غصه خوردم ... وز غصه مردم شبی صدبار مردم

شرمنده از خود نیستم گرچون مسیحا ... آنجا که فریاد از جگر باید کشیدن ...من با صبوری بر جگر دندان فشردم

اما اگر پیکار با نابخردان را ... شمشیر باید می گرفتم ... بر من مگیری من به راه مهر رفتم

در چشم من شمشیر در مشت ... یعنی کسی را می توان کشت

در راه باریکی که از آن می گذشتیم ... تاریکی بی دانشی بیداد میکرد

ایمان به انسان شب چراغ راه من بود ... شمشیر دست اهرمن بود ... تنها سلاح من در این میدان سخن بود

شعرم اگر در خاطری آتش نیفروخت ... اما دلم چون چوب تر از هر دو سر سوخت

برگی از این دفتر بخوان شاید بگویی ... آیا که از این می تواند بیشتر سوخت

شبهای بی پایان نخفتم ... پیغام انسان را به انسان باز گفتم

حرفم نسیمی از دیار آشتی بود ... در خارزار دشمنی ها ... شاید که طوفانی گران بایست می بود ... تا برکند بنیان این اهریمنی ها

پیران پیش از ما نصیحت وار گفتند: ... دیر است دیراست تاریکی روح زمین را ... نیروی صد چون ما ندایی در کویر است

نوح دگر میباید و طوفان دیگر ... دنیای دیگر ساخت باید ... وزنو در آن انسان دیگر

اما هنوز این مرد تنهای شکیبا ... با کوله بار شوق خود ره می سپارد ... تا از دل این تیرگی نوری برآرد ...در هر کناری شمع شعری می گذارد ...اعجاز انسان را هنوز امید دارد
 
Back
بالا