چه صدف ها که به دریای وجود
سینه هاشان ز گهر خالی بود !
ننگ نشناخته از بی هنری
شرم نا کرده از این بی گهری
سوی هر درگهشان روی نیاز
همه جا سینه گشایند به ناز ...
زندگی - دشمن دیرینه ی من -
چنگ انداخته رد سینه ی من
روز و شب دارد با من سر ِ جنگ
هر نفس از صدف ِ سینه ی تنگ
دامن افشان گهر آورده به چنگ
وان گهر ها ... همه کوبیده به سنگ !
از همان روزی كه دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی كه فرزندان آدم
صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت مرد
گرچه آدم زنده بود
از همان روزی كه یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی كه با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ
آدمیت برنگشت
قرن ما روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا ز خوبیها تهی است
صحبت از آزادگی، پاكی، مروت، ابلهی است
من كه از پژمردن یك شاخه گل
از نگاه ساكت یك كودك بیمار
از فغان یك قناری در قفس
از غم یك مرد در زنجیر
حتی قاتلی بردار،
اشك در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام زهرم در پیاله، زهر مارم در سبوست
مرگ او را از كجا باور كنم؟
صحبت از پژمردن یك برگ نیست
وای، جنگل را بیابان میكنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میكنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان میكنند
صحبت از پژمردن یك برگ نیست
فرض كن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض كن یك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض كن جنگل بیابان بود از روز نخست
در كویری سوت و كور
در میان مردمی با این مصیبتها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است…
این شعر استاد فریدون مشیری به نظرم فوق العاده زیباست... حتما اگر فرصت دارید بخونیدش....
نسیمی از دیار آشتی
باری اگر روزی کسی از من بپرسد ... چندی که در روی زمین بودی چه کردی؟
من می گشایم پیش رویش دفترم را... گریان و خندان بر می افرازم سرم را
آنگاه می گویم که بذری نو فشاندست ... تا بشکفد تا بر دهد بسیار ماندست
در زیر این نیلی سپهر بی کرانه ... چندان که یارا داشتم در هر ترانه
نام بلند عشق را تکرار کردم... با این صدای خسته شاید خفته ای را ... در چارسوی این جهان بیدار کردم
من مهربانی را ستودم ... من با بدی پیکار کردم
پژمردن یک شاخه گل را رنج بردم ... مرگ قناری در قفس را غصه خوردم ... وز غصه مردم شبی صدبار مردم
شرمنده از خود نیستم گرچون مسیحا ... آنجا که فریاد از جگر باید کشیدن ...من با صبوری بر جگر دندان فشردم
اما اگر پیکار با نابخردان را ... شمشیر باید می گرفتم ... بر من مگیری من به راه مهر رفتم
در چشم من شمشیر در مشت ... یعنی کسی را می توان کشت
در راه باریکی که از آن می گذشتیم ... تاریکی بی دانشی بیداد میکرد
ایمان به انسان شب چراغ راه من بود ... شمشیر دست اهرمن بود ... تنها سلاح من در این میدان سخن بود
شعرم اگر در خاطری آتش نیفروخت ... اما دلم چون چوب تر از هر دو سر سوخت
برگی از این دفتر بخوان شاید بگویی ... آیا که از این می تواند بیشتر سوخت
شبهای بی پایان نخفتم ... پیغام انسان را به انسان باز گفتم
حرفم نسیمی از دیار آشتی بود ... در خارزار دشمنی ها ... شاید که طوفانی گران بایست می بود ... تا برکند بنیان این اهریمنی ها
پیران پیش از ما نصیحت وار گفتند: ... دیر است دیراست تاریکی روح زمین را ... نیروی صد چون ما ندایی در کویر است
نوح دگر میباید و طوفان دیگر ... دنیای دیگر ساخت باید ... وزنو در آن انسان دیگر
اما هنوز این مرد تنهای شکیبا ... با کوله بار شوق خود ره می سپارد ... تا از دل این تیرگی نوری برآرد ...در هر کناری شمع شعری می گذارد ...اعجاز انسان را هنوز امید دارد