• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

فريدون مشيري

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع radman
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : فريدون مشيري ...

گفته بودم پيش از اين‌ها: دوستي ماند به گل

دوستان را هر سخن، هركار، بذر افشاندن است

در ضمير يكدگر

باغ گل روياندن است



گفته بودم: آب و خورشيد و نسيمش مهر هست

باغبانش، رنج تا گل بردمد

گفته بودم گر به بار آيد درست

زندگي را چون بهشت

تازه، عطرافشان و گل‌باران كند



گفته بودم، ليك، با من كس نگفت

خاك را از ياد بردي خاك را

لاجرم يك عمر سوزاندي دريغ

بذرهاي آرزويي پاك را



آب و خورشيد و نسيم و مهر را

زانچه مي‌بايست افزون داشتم

شوربختي بين كه با آن شوق و رنج

« در زمين شوره سنبل» كاشتم

- گل؟

چه جاي گل، گياهي برنخاست

در پي صد بار بذرافشاني‌ام

باغ من، اينك بيابان است و بس

وندر آن من مانده با حيراني‌ام



پوزشم را مي‌پذيري، بي‌گمان

عشق با اين اشك‌ها، بيگانه نيست

دوستي بذري‌ست، اما هر دلي

درخور پروردن اين دانه نيست
.
 
پاسخ : فريدون مشيري ...

به نقل از mira :
خودتون چی فکر می کنین؟
آدم خشته می شه بخواد همه را بخونه؛ برای همین دقتش روی شعر پایین میاد و در نتیجه باهش اونجوری که باید حال نمی کنه.
حرفت را قبول ندارم شما شعرت را بخون به اين كه كي چند تا فرستاده چي كار داري؟!! فكر كن هر كدوم را يكي نوشته!!
ولي با اين حال باشه از اين به بعد به اين موضوع توجه مي كنم!!
 
پاسخ : فريدون مشيري ...

به نقل از persianboy1373 :
]گفته بودم پيش از اين‌ها: دوستي ماند به گل

دوستان را هر سخن، هركار، بذر افشاندن است

در ضمير يكدگر

باغ گل روياندن است



گفته بودم: آب و خورشيد و نسيمش مهر هست

باغبانش، رنج تا گل بردمد

گفته بودم گر به بار آيد درست

زندگي را چون بهشت

تازه، عطرافشان و گل‌باران كند



گفته بودم، ليك، با من كس نگفت

خاك را از ياد بردي خاك را

لاجرم يك عمر سوزاندي دريغ

بذرهاي آرزويي پاك را



آب و خورشيد و نسيم و مهر را

زانچه مي‌بايست افزون داشتم

شوربختي بين كه با آن شوق و رنج

« در زمين شوره سنبل» كاشتم

- گل؟

چه جاي گل، گياهي برنخاست

در پي صد بار بذرافشاني‌ام

باغ من، اينك بيابان است و بس

وندر آن من مانده با حيراني‌ام



پوزشم را مي‌پذيري، بي‌گمان

عشق با اين اشك‌ها، بيگانه نيست

دوستي بذري‌ست، اما هر دلي

درخور پروردن اين دانه نيست
نمی دونی این شعر را برای چی نوشته؟ خیلی غمگین بوده به نظرم.
به نقل از negin jooon :
حرفت را قبول ندارم شما شعرت را بخون به اين كه كي چند تا فرستاده چي كار داري؟!! فكر كن هر كدوم را يكي نوشته!!
ولي با اين حال باشه از اين به بعد به اين موضوع توجه مي كنم!!
خب هر کسی یخ نظری داره دیگه. قبول می کنم.
متشکرم.
یه + دادم
 
پاسخ : فريدون مشيري ...

از همان روزی که فرزندان آدم

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون حضرت هابیل

« آدمیت مرده بود »

گرچه آدم زنده بود

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق خون دیوار چین راساختند

آدمیت مرده بود

بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب...

گشت و گشت.

قرن ها از مرگ آدم هم گذشت...

ای دریغا آدمیت بر نگشت.

قرن ما...

روزگار مرگ انسانیت است.

سینه دنیا ز خوبی ها تهی ست.

صحبت از آزادگی، پاکی، مروت ، ابلهی ست

روزگار مرگ انسانیت است

من که از پژمردن یک شاخه گل...

از نگاه ساکت یک کودک بیمار...

از فغان یک غناری در قفس...

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

وای جنگل را بیابان می کنند!

دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند.

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا...

آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

در کویری سوت و کور...

در میان مردمی با این مصیبت ها صبور

صحبت از مرگ محبت برگ عشق

گفتگو از مرگ انسانیت است!
 
پاسخ : فريدون مشيري ...

من واقعا دیوونه ی اشعار مشیری ام
به خصوص نماز شکایت.معرکست
 
پاسخ : فريدون مشيري ...

به نقل از ParNiaN.D :
من واقعا دیوونه ی اشعار مشیری ام
به خصوص نماز شکایت.معرکست
نماز شکایت؟ نشنیدم. می شه بزارینش؟
 
پاسخ : فريدون مشيري ...

نماز شکایت رو بعدا من میذارم...فعلا اینو بخون حالشو ببر...توانایی به این میگن... ;)(ببخشید که طولانیه ولی ارزششو داره!!)
(در ضمن قسمت های داخل "" اشعار خود حافظ هستند...)



روحِ رویاییِ عشق از برِ چرخِ بلند،

جلوه‌ای کرد و گذشت.

شور در عالم هستی افکند

شوق در قلب زمان موج‌زنان،

جان ذرات جهان در هیجان،

ماه و خورشید، دو چشم نگران،

ناگهان از دل دریایِ وجود،

"گوهری کز صدف کون و مکان بیرون بود"

به جهان چهره نمود،

پرتو طبع بلندش "ز تجلی دم زد"

هر چه معیار سخن بر هم زد

تا "گشود از رخ اندیشه نقاب"

هر چه جز عشق فروشست به آب.

شعر شیرینش "آتش به همه عالم زد"!




می‌چکد از سخنش آب حیات

نه غزل، "شاخِ نبات"





چشم جان‌بین به کف آورده‌ام از چهره‌ی دوست!

دیدن جان تو در چهره‌ی شعر تو نکوست.

این چه شعر است که صد میکده مستی با اوست!

مستِ مستم کن، از این باده به پیغامی چند!

زان همه "گمشدگان لب دریا"

به یقین "خامی چند"




"کس بدان منزل عالی نتوانست رسید"

"هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند"

مگرم همت و عشق تو بیاموزد راه

نه تو خود گفتی و شعر تو بر این گفته گواه

"بر سرِ تربتِ ما چون گذری همت خواه!"



حافظ از مادر گیتی "به چه طالع زاده ست؟"

طایر گلشنِ قدس

"اندر این دامگه حادثه چون افتاده ست؟"

من در این آینه‌ی غیب‌نما می‌نگرم.

خود از طالع فرخنده نشانی داده است:

"رهرو منزل عشقیم و ز سر حدِّ عدم

تا به اقلیم و جود این هم راه آمده‌ایم"

نه همین مقصد خود را ز عدم تا به وجود.

نقش مقصود همه هستی را،

ز ازل تا به ابد، عشق می‌پندارد.

" آری، آری، سخن عشق نشانی دارد"

"رهرو منزل عشق،

فاش گوید که زمادر به چه طالع زادم"

"بنده‌ی عشقم و از هر دو جهان آزادم!"



ای خوشا دولت پاینده‌ی این بنده‌ی عشق،

که همه عمر بود بر سر او فرِّ همای

"خشت زیر سر و بر تارک هفت اختر پای"

بنده‌ی عشق بود همدم خوبان جهان:

"شاه شمشاد قدان خسرو شیرین دهنان"



بنده‌ی عشق چه دانی که چها می‌بیند،

"در خرابات مُغان نورِ خدا می‌بیند"




بنده‌ی عشق چنان طرح محبت ریزد:

"کز سر خواجگی کون و مکان برخیزد"

باده بخشند به او با چه جلال و جبروت،

"ساکنانِ حرمِ ستر و عفاف ملکوت"

بنده‌ی عشق ندارد به جهان سودایی،

از خدا می طلبد: "صحبت روشن رایی"!



چار تکبیر زده یکسره بر هر چه که هست،

چون سلیمانِ جهان است، ولی آزاد است.

تاجی از "سلطنت فقر" به سر

"کاغذین جامه‌ی آغشته به خونش در بر"

تشنه‌ی صحبت پیر،

"گر ز مسجد به خرابات رود خرده مگیر"

هم چو جامش، لب اگر خندان است،

دل پر خونش اندوه عمیقی دارد،

بانگ بر می‌دارد:

"عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت"

"که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت"

"من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش"

"هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت"

"نه من از پرده‌ی تقوا به برون افتادم"

"پدرم نیز بهشتِ ابد از دست بهشت"

"سر تسلیمِ من و خشتِ درِ میکده‌ها"

"مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت"



یک سخن دارد اگر صد گونه بیان،

همه رویِ سخنش با انسان:

"کمتر از ذره نه‌ای پست مشو مهر بورز"

"تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ‌زنان"



گل به یک هفته فرو می‌ریزد.

سنگ، می‌فرساید.

آدمی، می‌میرد.

نام را گردش ایّام مدام،

زیر خاکستر خاموشِ فراموشی

می‌پوشاند.

شعر حافظ اما، هر چه زمان می‌گذرد

تازه‌تر،

باطراوت‌تر، گویاتر

روح‌افزاتر،

رونق و لطف دگر می‌گیرد.




لحظه‌هایی است، که انسان خسته‌ست.

خواه از دنیا، از زندگی، از مردم

گاه حتی از خویش!

نشود خوش‌دل با هیچ زبان،

نشود سرخوش با هیچ نوا،

نکند رغبت بر هیچ کتاب،

نه رسد باده به دادرسی،

نه برد راه به دوست،

راست، گویی همه غم‌های جهان در دلِ اوست!

چه کند آن که به او این همه بیداد رسد؟

باز هم حافظ شیرین سخن است،

که به فریاد رسد

جز حریمش نبود هیچ پناه،

نیکبخت آن که بدو یابد راه

چاره‌سازیست به هر درد، که مرهم با اوست.

به خدا همت پاکان دو عالم با اوست.

کس بدانگونه که باید نتواند دانست،

این پیام‌آورِ عشق چه هنرها کرده‌ست.

ای همه اهل جهان

ای همه اهل سخن

آیا این معجزه نیست؟

به فضا برنگیرید!

آسمان را

"که ز خم خانه‌ی حافظ قدحی آورده‌ست"
 
پاسخ : فريدون مشيري ...

کوچ

بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد
به کوه خواهد زد
به غار خواهد رفت
تو کودکانت را بر سینه می فشاری گرم
و همسرت را چون کولیان خانه به دوش
میان آتش و خون می کشانی از دنبال
و پیش پای تو از انفجارهای مهیب
دهان دوزخ وحشت گشوده خواهد شد
و شهر ها همه در دود و شعله خواهد سوخت
و آشیان ها بر روی خاک خواهد ریخت
و آرزوها در زیر خاک خواهد مرد
خیال نیست عزیزم
صدای تیر بلند است و ناله های پیگیر
و برق اسلحه خورشید را خجل کرده ست
چگونه این همه بیداد را نمی بینی
چگونه این همه فریاد را نمی شنوی
صدای ضجه خونین کودک عدنی است
و بانگ مرتعش مادر ویتنامی
که در عزای عزیزان خویش می گریند
و چند روز دگر نیز نوبت من و تست
که یا به ماتم فرزند خویش بنشینیم
و یا به کشتن فرزند خلق برخیزیم
و یا به کوه به جنگل به غار بگریزیم
پدر چگونه به نزد طبیب خواهی رفت
که دیدگان تو تاریک و راه باریک است
تو یکقدم نتوانی به اختیار گذاشت
تو یک وجب نتوانی به اختیار گذاشت
که سیل آهن در رها ها خروشان است
تو ای نخفته شب و روزی روی شانه اسب
به روزگار جوانی به کوه و دره و دشت
تو ای بریده ره از لای خار و خارا سنگ
کنون کنار خیابان در انتظار بسوز
درون آتش بغضی که در گلو داری
کزین طرف نتوانی به آن طرف رفتن
حریم موی سپید ترا که دارد پاس
کسی که دست ترا یک قدم بگیرد نیست
و من که می دوم اندر پی تو خوشحالم
که دیدگان تو در شهر بی ترحم ما
به روی مردم نامهربان نمی افتد
پدر به خانه بیا با ملال خویش بساز
اگر که چشم تو بر روی زندگی بسته ست
چه غم که گوش تو پیچ رادیو باز است
هزار و ششصد و هفتاد و یک نفر امروز
به زیر آتش خمپاره ها هلک شدند
و چند دهکده دوست را هواپیما
به جای خانه دشمن گلوله باران کرد
گلوی خشک مرا بغض می فشارد تنگ
و کودکان مرا لقمه در گلو مانده ست
که چشم آنها با اشک مرد بیگانه ست
چه جای گریه که کشتار بی دریغ حریف
برای خاطر صلح است و حفظ آزادی
و هر گلوله که بر سینه ای شرار افشاند
غنیمتی است که دنیا بهشت خواهد شد
پدر غم تو مرا رنج میدهد اما
غم بزرگتری می کند هلک مرا
بیا به خاک بلا دیده ای بیندیشیم
که ناله می چکد از برق تازیانه در او
به خانه های خراب
به کومه های خموش
به دشتهای به آتش کشیده متروک
که سوخت یکجا برگ و گل و جوانه در او
به خاک مزرعه هایی که جای گندم زرد
لهیب شعله سرخ
به چار سوی افق میکشد زبانه در او
به چشمهای گرسنه
به دستهای دراز
به نعش دهقان میان شالیزار
به زندگی که فرو مرده جاودانه در او
بیا به حال بشر های های گریه کنیم
که با برادر خود هم نمی تواند زیست
چنین خجسته وجودی کجا تواند ماند
چنین گسسته عنانی کجا تواند رفت
صدای غرش تیری دهد جواب مرا
به کوه خواهد زد
به غار خواهد رفت
بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد
 
جواب شعر کوچه فریدون مشیری

بی تو من زنده نمانم***

بی تو طوفان زده دشت جنونم

صید افتاده بخونم

تو چسان می گذری غافل از اندوه درونم ؟

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی

بی من از شهر سفر کردی و رفتی

قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

تا خم کوچه بدنبال تو لغزید نگاهم

تو ندیدی

نگهت هیچ نیفتاد براهی که گذشتی

چون در خانه ببستم ،

دگر از پای نشستم ،

گوئیا زلزله آمد ،

گوئیا خانه فرو ریخت سر من

بی تو من در همه شهر غریبم

بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدائی

برنخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی

تو همه بود و نبودی ، تو همه شعر و سرودی

چه گریزی ز بر من ؟

که ز کویت نگریزم

گر بمیرم ز غم دل ،

به تو هرگز نستیزم

من و یک لحظه جدائی ؟

نتوانم ، نتوانم

بی تو من زنده نمانم .....
 
پاسخ : جواب شعر کوچه فریدون مشیری

قشنگ بود...ولی به پای شعر کوچه که هیچی... به گرد پاش که هیچی...به فاصله ی صد کیلومتریشم نمیرسه...
در هر حال مرسی...
 
Back
بالا