• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

فريدون مشيري

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع radman
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : فريدون مشيري ...

فرياد هاي خاموشي

دريا، - صبور وسنگين -

مي خواند و مي نوشت

- "... من خواب نيستم !

خاموش اگر نشستم ،

مرداب نيستم !

روزي كه برخروشم و زنجير بگسلم

روشن شود كه آتشم و آب نيستم !"
 
پاسخ : فريدون مشيري ...

لطفا دوستان به خودشون زحمت بدن و حداقل قبل از زدن شعر جدید یه چک بکنن که شعر تکراری نباشه
الان ما دوتا "کوچه" داریم توی همین یه صفحه , این زیاد جالب نیست

شعر "آخرین جرعه ی این جام" از استاد مشیری که همیشه برام دوست داشتنی بوده ...

همه می پرسند :
چیست در زمزمه ی مبهم آب؟
چیست در همهمه ی دلکش برگ ؟
چیست در بازی آن ابر سپید,
روی این آبی آرام بلند,
که تو را می برد این گونه به ژرفای خیال ؟


چیست در خلوت خاموش کبوتر ها ؟
چیست در کوشش بی حاصل موج ؟
چیست در خنده ی جام ؟
که تو چندین ساعت,
مات و مبهوت به آن می نگری !؟

-نه به ابر,
نه به آب,
نه به برگ,
نه به این آبی آرام بلند,
نه به این خلوت خاموش کبوتر ها,
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام,
من به این جمله نمی اندیشم.


من ، مناجات درختان را ، هنگام سحر,
رقص عطر گل یخ را با باد,
نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه,
صحبت چلچله ها را با صبح,
نبض پاینده ی هستی را در گندم زار,
گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل,
همه را می شنوم,
می بینم.
من به این جمله نمی اندیشم!


به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی,
تک و تنها به تو می اندیشم.
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم.
تو بدان این را ، تنها تو بدان!
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان!


جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند.
اینک این من که به پای تو درافتادم باز
ریسمانی کن از آن موی دراز,
تو بگیر,
تو ببند!


تو بخواه
پاسخ چلچله ها را ، تو بگو!
قصه ی ابر و هوا را ، تو بخوان!
تو بمان با من ، تنها تو بمان

در دل ِساغر هستی تو بجوش,
من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی ست,
آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش!
 
پاسخ : فريدون مشيري ...

اشک ِ خدا

صدف سینه ی من عمری ،
گهر عشق تو پرورده‌ست .
کس نداند که رد این خانه ،
طفل با دایه چه‌ها کرده‌ست .

همه ویراین و ویراین ،
همه خاموشی و خاموشی ، سایه افکنده به روزن ها :
پیچک خشک فراموشی !

روزگاری‌ست در این درگاه ،
بوی مهر تو نپیچیده‌ست .
روزگاری‌ست که آن فرزند ،
حال این دایه نپرسیده‌ست !

من و آن تلخی و شیرینی ،
من و آن سایه و روشن ها ،
من و این دیده ی اشک آلود ،
که بود خیره به روزن ها !

یاد باد آن شب بارانی ،
که تو در خانه ی ما بودی .
شبم از روی تو روشن بود ،
که تو یک سینه صفا بودی !

رعد غرید و تو لرزیدی ،
رو به آغوش من آوردی
کام ناکام مرا - خندان -
به یکی بوسه روا کردی !

باد ، هنگامه کنان بر خاست !
شمع ، لبخند زنان بنشست !
رعد ، در خنده ی ما گم شد !
برق ، در سینه ی شب بشکست !

نفس تشنه ی تبدارم ،
به نفس های تو می آویخت .
عود طبعم به نهان می سوخت
عطر شعرم به فضا می ریخت !

چشم بر چشم تو می بستم .
دست بر دست تو می سودم ،
به تمنای تو می مردم ،
به تماشای تو خوش بودم !

چشم بر چشم تو می بستم
شور و شوقم به سراپا بود
دست در دست تو می رفتم
هر کجا عشق تو می فرمود !

از لب گرم تو می چیدم ،
گل صد برگ تمنا را .
در شب چشم تو می دیدم :
سحر روشن فردا را !

سحر روشن فردا کو ؟
گل صد برگ تمنا کو ؟
اشک و لبخند و تماشا کو ؟
آن همه قول و غزل ها کو ؟

باز امشب شب بارانی‌ست
از هوا سیل بلا ریزد
بر من و عشق غم آویزم
اشک از چشم خدا ریزد !

من و این آتش هستی سوز ،
تا جهان باقی و جان باقی‌ست ،
بی تو در گوشه ی تنهایی ،
بزم دل باقی و غم ساقی‌ست !
 
پاسخ : فريدون مشيري ...

یکی را دوست دارم
ولی افسوس او هرگز نمیداند
نگاهش میکنم شاید
بخواند از نگاه من
که او را دوست می دارم
ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمیخواند
به برگ گل نوشتم من
تو را دوست می دارم
ولی افسوس او گل را
به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند
به مهتاب گفتم ای مهتاب
سر راهت به کوی او
سلام من رسان و گو
تو را من دوست می دارم
ولی افسوس چون مهتاب به روی بسترش لغزید
یکی ابر سیه آمد که روی ماه تابان را بپوشانید
صبا را دیدم و گفتم صبا دستت به دامانت
بگو از من به دلدارم تو را من دوست می دارم
ولی افسوس و صد افسوس
زابر تیره برقی جست
که قاصد را میان ره بسوزانید
کنون وامانده از هر جا
دگر با خود کنم نجوا
یکی را دوست می دارم
ولی افسوس او هرگز نمیداند...
 
پاسخ : فريدون مشيري ...

شعره اي واي شهريارشو از روي يه شعره شهريار به اسم اي واي مادرم گفته...
 
پاسخ : فريدون مشيري ...

می خـواهم و می خـواستــمت، تـــا نـفسم بـــود

می سوختم از حسـرت و عشق تــو ´بسم بـــود

عشـق تـو ´بسم بــود، کـه از شعـله بیــدار

روشنگـرِ شـب های بلنــد قفـسـم بـــود

آن بخـت گریــزنده دمـی آمـد و بگـذشت

غـم بــود، کـه پیوستــه نفـس در نفـسم بـــود

دســت مـن و آغــوش تـو، هیهــات، کــه یـک عمـر

تنــها نفسی بــا تـــو نشستـــن هوســـم بــــود

بــالله، کــه بجــز یـــاد تــو، گـر هیچ کســم هســت

حـاشـا، کـه بجـز عشـق تــو، گـر هیچ کسـم بـــود

سیمــای مسیحــایی انـدوه تـو، ای عشـق

در غـربت ایـن مهلـکه، فــریـاد رسـم بـــود

لـب بستــه و پـر سوختـه، از کـوی تــو رفتــم

رفتــم، بـه خـدا گـر هوســم بـــود، ´بســم بـــود
 
پاسخ : فريدون مشيري ...

پس از مرگ بلبل


نفس مي زند موج ...

***

نفس مي زند موج، ساحل نمي گيردش دست،

پس مي زند موج .

فغاني به فريادرس مي زند موج !

من آن رانده مانده بي شكيبم،

كه راهم به فريادرس بسته،

دست فغانم شكسته،

زمين زير پايم تهي مي كند جاي،

زمان در كنارم عبث مي زند موج !

نه درمن غزل مي زند بال،

نه در دل هوس مي زند موج !

***

رها كن، رها كن، كه اين شعله خرد، چندان نپايد،

يكي برق سوزنده بايد،

كزين تنگنا ره گشايد؛

كران تا كران خار و خس مي زند موج !

***

گر اين نغمه، اين دانه اشك،

درين خاك روئيد و باليد و بشكفت،

پس از مرگ ببل، ببينيد

چه خوش بوي گل در قفس مي زند موج !
 
پاسخ : فريدون مشيري ...

اگر ماه بودم ، به هر جا که بودم ،
سراغ تو را از خدا می گرفتم ...

و گر سنگ بودم ، به هر جا که بودی ،
سر رهگذار تو جا می گرفتم ...

اگر ماه بودی – به صد ناز – شاید
شبی بر لب بام من می نشستی...

وگر سنگ بودی ، به هر جا که بودم
مرا می شکستی ، مرا می شکستی...
 
پاسخ : فريدون مشيري ...

گل و بلبل

در گلستاني ، هنگام خزان
رهگذر بود يکي تازه جوان
صورتش زيبا ، قامت موزون
چهره اش غمزده از سوز درون
ديدگان دوخته بر جنگل و کوه
دلش افسرده ز فرط اندوه
با چمن درد دل آغاز نمود
اين چنين لب به سخن باز نمود :
گفت : آن دلبر بي مهر و وفا
دوش مي گفت به جمع رفقا :
" در فلان جشن به دامان چمن
هر که خواهد که برقصد با من
از برايم ، شده گر از دل سنگ
کند آماده گلي سرخ و قشنگ ! "
چه کنم من ؟ که در اين دشت و دمن
گل سرخي نبود ، واي بر من
* * *
در همانجا به سر شاخه بيد
بلبلي حرف جوان را بشنيد
ديد بيچاره گرفتار غم است
سخت افسرده ز رنج والم است
گفت بايد دل او شاد کنم
روحش از قيد غم آزاد کنم
رفت تا باديه ها پيمايد
گل سرخي به کف آرد ، شايد !
* * *
جستجو کرد فراوان و چه سود
که گل سرخ در آن فصل نبود
هيچ گل در همه گلزار نديد
جز يکي گلبن گلبرگ سپيد
گفت : اي مونس جان ! يار قشنگ
گل سرخي ز تو خواهم خون رنگ
هر چه بايست ، کنم تسليمت
بهترين نغمه کنم تقديمت
* * *
گفت : اي راحت دل ! اي بلبل
آنچناني که تو مي خواهي گل
قيمتش سخت گران خواهد بود
راستش ، قيمت جان خواهد بود
* * *
بلبلک کامده بود آن همه راه
بود از محنت عاشق آگاه
گفت : " برخيز که جان خواهم داد
شرف عشق نشان خواهم داد "
گفت گل : " سينه به خارم بفشار
تا خلد در دل پر خون تو خار
از دلت خون چو بر اين برگ چکيد
گل سرخي شود اين برگ سپيد
سرخ مانند شقايق گردد
لاله گون چون دل عاشق گردد
تا سحر نيز در اين شام دراز
نغمه اي ساز کن از آن آواز
شب هوا خوش همه جا مهتاب است
اين چنين آب و هوا ناياب است ! "
* * *
بلبلک سينه ي خود کرد سپر
رفت سرمست در آغوش خطر
خار آن گل همه تيز و خون ريز
رفت اندر دل او خاري تيز
سينه را داد بر آن خار فشار
خون دل کرد بر آن شاخه نثار
برگ گل سرخ شد از خون دلش
مهر بود ؛ آري ، در آب و گلش
* * *
شد سحر ، بلبل بي برگ و نوا
دگر از درد نمي کرد صدا
جان به لب ، سينه و دل چاک زده
بال و پر بر خس و خاشاک زده
گل به کف ، در گل و خون غلط زنان
سوي ماًواي جوان گشت روان
عاشق زار ، در انديشه ي يار
بود تا صبح همان جا بيدار
بلبل افتاد به پايش ، جان داد
گل بدان سوخته ي حيران داد
* * *
هر که مي ديد گمانش گل بود
پاره هاي جگر بلبل بود
* * *
سوخت بسيار دلش از غم او
ساعتي داشت به جان ماتم او
بوسه اش داد و وداعي به نگاه
کرد و برداشت گل ، افتاد به راه
* * *
دلش آشفته بد از بيم و اميد
رفت تا بر در دلدار رسيد
بنمودش چو گل خوشبو را
دخترک کرد ورانداز او را
قد و بالاي جوان را نگريست
گفت : " افسوس ، پزت عالي نيست !
گرچه دم مي زني از مهر و وفا
جامه ات نيست ولي در خور ما ! "
* * *
پشت پا بر دل آن غمزده زد
خنده بر عاشق ماتم زده زد
طعنه ها بود به هر لبخندش
کرد پرپر گل و دور افکندش
واي از عاشقي و بخت سياه
آه از دست پريرويان ، آه !
 
پاسخ : فريدون مشيري ...

بهت

میگذرم از میان رهگذران ، مات
می گرم در نگاه رهگذران ، کور
اینهمه اندوه در وجودم و من لال
اینهمه غوغاست در کنارم و من دور!

دیگر در قلب من ، نه عشق نه احساس
دیگر ، در جان من ، نه شور نه فریاد
دشتم ، اما در او نه ناله ی مجنون!
کوهم ، اما در او نه تیشه ی فرهاد!

هیچ نه انگیزه ای که هیچم ، پوچم
هیچ نه اندیشه ای که سنگم ، چوبم
همسفر قصه های تلخ غریبم
رهگذر کوچه های تنگ غروبم

آنهمه خورشید ها که در من میسوخت
چشمه اندوه شد ز چشم ترم ریخت
کاخ امیدی که برده بودم تا ماه
آه که آوار غم شد و به سرم ریخت

زورق سر گشته ام که در دل امواج
هیچ نبیند ، نه ناخدا نه خدا را
موج ملالم که در سکوت و سیاهی
میکشم این جان از امید جدا را

میگذرم از میان رهگذران ، مات
میشمرم میله های پنجره ها را
مینگرم در نگاه رهگذران ، کور
میشنوم قیل و قال زنجره ها را
 
Back
بالا