• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

حمید مصدق

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع مرضیه
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : حمید مصدق

درآمد ~ در رهگذار ِ باد

بشـکن طلسم حادثه را ،
بشـکن!
مُهر سکوت ، از لب خود بردار
منشین به چاهسار فراموشی
بسپار گام ِ خویش به ره ،
بسـپار

تکرار کن حماسه ی خود ، تکرار
چندان سرود ِ سوک،
چه می خوانی ؟
نتوان نشست در دل ِ غم ،
نتوان
از دیده سیل ِ اشک ،
چه می رانی ؟

سهرابمرده راست ، غمی سنگین
اما ،
- غمی که افکند از پا
- نیست

برخیز !
رخش سرکش خود ،
زین کن
امید نوشداروی ِ تو
از کیست ؟

سهرابمرده ای و
- غمت سنگین
بگذر ز نوشداروی نامردان
چشم وفا و مهر نبـاید داشت
ای گُرد دردمـند ،
- ز بی دردان

افراسیاب، خون سیاوش ریخت.
بیژن، به دست خصم
به چاه افتاد.
کو گُردی تو ،
ای همه تن خاموش!
کو مردی تو ،
ای همه جان ناشاد!

اسفندیار را چه کنی تمکین ؟
- این پر غرور ِ مانده به بند ِ
«من»

تیر گـَزین خود به کمان بگذار،
پیکان به چشم ِ خیره سرش، بشـکن!

چاه ِ شغاد ، مایه ی مرگ تست
از دست خویش
بر تو گزند آید.
خـویشی که هسـت مایه مـرگ خـویش،
بـاید شکسـت جان و تنش ،
بــــاید !
 
پاسخ : حمید مصدق

منظومه ی از جدایی ها ~
از : دفتر نخست ، کَتَبتُ قِصـَّتهَ شَوقی ...


چه روزهایی خوب
که در من و تو گـُل ِ آفتاب می روییئ

به شهر شُهره ی شعر و شراب می رفتیم
به کهکشان پر از آفتاب می رفتیم
قلندرانه
- گریبان دریده تا دامن
به آستانه ی «حافظ»
- خراب می رفتیم

و چشمهای تو با من همیشه می گفتند :
« رهـا شو از تـن خاکی
« از این خیال که در خیل خوابها داری
« مرا به خواب مبیـن
« بیا به خانه ی من،
- خـوب ِ من -
به بیـداری! »
به این فسانه ی شیرین به خواب می رفتیم

و چشمهای سیاهت سـکوت می آموخت.
ز چشمهای سیاهت همیـشه می خواندم
به قدر ریگ ِ بیـابان دروغ می گویی
درون آن بـرهوت
این من و تو «ما» مبهـوت
فریـب خورده به سوی سراب می رفتیم
 
  • لایک
امتیازات: sayna
پاسخ : حمید مصدق

منظومه ی از جدایی ها ~
از : دفتر دوم ، عقاب جور ...

چه انتظـار عظـیمی نشسته در دل ِ مـا
همیشه منتظریم و کسی نمـی آید

صفای گمشـده آیا
بر این زمین ِ تهـی مانده باز می گردد؟

اگر زمانه به این گونه
- پیشرفت این است
مرا به رجعت تا غار
- مسکن ِ اجداد
مدد کنید
که امدادتان گرامی باد

همیشه دلهره ،
با من
همیـشه بیمی هست
که آن نشانه ی صدق از زمانه برخیزد
و آفتاب صداقت ز شرق بگریزد

همیشه می گفتم :
چـقدر مردن خوب است
چقدر مردن،
- در این زمانه که نیکی حقـیر و مغلوب است -
خوب است
 
پاسخ : حمید مصدق

به نقل از مـﻫـدیـســ :
یـنی هیـشکی مصـدق نمیـخونه ؟ :-؟
مصدق شاعر خوبيه !‌امـا شايد برا اين اينجا خلوته كه شاعراي ِ بهتري هم هست ! ;D ايـنم حالا چون دلت نسوزه ;;) :-"

قدرت قلم

پـنداشـت او ...
"قلم "
در دسـت هاي ِ مرتعشش ...
باري ... عصاي ِ حضرت ِ موساسـت ...

مي گفـت :
اگر رهـا كـنمش ؛ اژدها شـود !
مي گفـت :
وز هيبت قلـم ،
فرعون اگـر به تخت نلرزد ...
ديگر جهان ما به چه ارزد ؟

*****

بر كرسي ِ غذا و قَدَر ...
-قاضـي -
بنشسـته با شـكوه ِ‌خدايان ِ تندخو
تمثيل روز ِ قيامـت !
انگـشت ِ اتهام گرفـته به سـوي ِ او .
برخـيز ... !
از اتهـام خود اينك دفاع كـن
اين آخرين دفاع ...
پيش از دفاع ، زندگيـت را وداع كـن !
مي گفـت :
امـان دهيد !
تا آخرين سپيده ...
تا آخرين طلوع زندگي‌ام را ...
نظاره گر شـوم ...

پس از سپيده دم كه فلق در حجاب بود ...
بر گردنش
اثري از طناب بود .
و چشم هاي ِ بسته‌ي او ... غرق ِ آب بود ...

در پاي ِ چوب ِ دار
هنگام احتضار ...
از صد گره ، گرهي نيز وا نشـد ...
موسـي نبود او ! در دستهايش ؛ قلم اژدها نشـد ...



( به نظر من يكي از بهترين شعراشه اين ؛ + به جان ِ خودم اگه فك كنين سي آ سي ـه :-" :-")
 
پاسخ : حمید مصدق

به نقل از SaYnA :
مصدق شاعر خوبيه !‌امـا شايد برا اين اينجا خلوته كه شاعراي ِ بهتري هم هست ! ;D ايـنم حالا چون دلت نسوزه ;;) :-"

درسـته ولـی خـب باید یه تنوعی ـم بـاشه بـالاخره !
 
Back
بالا