من یه بار اخراج شدم از کلاس علوم، سال هشتم.
قضیه این بودش که روز سهشنبه، زنگ تفریح یه عده از دوستهای من قمقمه و کتاب و دفتر و کیف و وسایلشون رو تو حیاط گذاشته بودن رو زمین. خب به شخصه میدونم -و هر عقل سلیمی میدونه- این حرکت درست نیست؛ ولی مدرسه ما طوری بود که کسی از کمد مدرسه واسه وسایلش استفاده نمیکرد و هر زنگی که بین کلاسها کوچ میکردیم، اسباب و وسایلمون هم کشون کشون با خودمون ...
اون روز، دبیر علوم ما، گویا عجله داشت که بره؛ ماشین رو از پارک در آورد و گازوند تا خروجی. این وسط از روی وسایل دوستهای من «رد» شد و رفت. یعنی با تایرهای ماشین از روشون رد شد =|
خب، چون زنگ تفریح هم بود، قطعا همه دیدن و فهمیدن؛ مثلا سیدی تحقیق دوستم که شکست یا در قمقمهش که ترکیده بود و ریخته بود رو کتابهاش، اصلا چیزی نیست که بگی اوکیه دیگه، یه اتفاقی بود که افتاد!
رفتم دفتر و اعتراض کردم از این خانم و حرکتش.
روز بعدش، چهارشنبه، زنگ آخر بود احتمالا؛ یا سوم یا چهارم بود. بای د وی، باهاش کلاس داشتیم و منم سر کلاس بودم که یه راست اومد کشوندم بیرون =| و گاد، هر چیزی از دهنش میشد در بیاد بهم گفت. شعور نداری، تربیتت نکردن، گستاخ بار اومدی، و کلی چیز که یادم نیست ولی خب حجم حرفهاش زیاد و جرمشون سنگین بود. خلاصه منم گریان اومدم بیرون و تو حیاط نشستم که دو تا از دوستهام به پشتیبانی از من کلاس رو ول کردن. رفتم خونه با چشم و دماغ قرمز و «چی شده؟» و من «هیق هیق هیق» تا ابد

از اون طرف مامان بابام ولکن قضیه نشدن و هر چی زور زدم نتونستم راضیشون کنم بیخیال شن. شنبه اومد مدرسه و یقه دبیره رو گرفت. اون هم کوتاه نمیاومد. آخرش منو باز بردن دفتر و دبیره باز یه مشت حرف زد که «تو رفتی مادرت رو پر کردی»! دیگه این یه قلم رو اومدم خونه به کسی نگفتم چون قطعا داستانش سر درازی میداشت در اون صورت.
و، همون یه جلسه رو اخراج شدم. بعدش و سال بعدش -نهم- هم با همون خانم داشتم و نسبتا نرمال رفتم سر کلاس و خارج شدم.
نمیتونم الآن قضاوتی کنم که مقصر دقیقا کی بود -یا حداقل کی تقصیر بیشتری رو به دوش میکشید-؛ ولی مدتهاست دریافتم که یه سری حق و حقوق، گرفتن ندارن واقعا.