• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

پای دفتر

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Hespride
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
ولی هیچ وقت از کلاس بیرون انداخته نشدم؛ هیچ وقت
:-" اما چرا وقتی اول دبستان که بودم داشتیم با بچه ها دیوونه بازی میکردیم که معلم یه سیلی به سرم زد خیلی آروم اما..
 
تو دبستان بادکنک پرآب کردیم و پرتش کردیم جلوی پای ناظم منفجر شد و سرتاپای ناظممون خیس شد(خیلی هم شق و رق و وسواسی بود)
هیچی دیگه بردمون دفتر ولی مدیر خوشرومون انقد خنده‌ش گرفته بود میگفت خانم جهانی حالا ببخشینشون =))
 
کلاس هشتم بود زیست داشتیم دبیر محترم هم عادت داشت همیشه یهویی بپرسه خب قبلش بگو میخوای بپرسی ما بخونیم -_-
از شانس گندمون صدام کرد منم هیچی بلد نبودم و راهی دفتر شدم :)
 
اکثر این دفتر رفتنم مربوط میشه به ۱۳ ۱۴ سالگیم سال ۹۵ ۹۶ اونم همش سر کتک کاری با این پاچه خوارای مدرسه الخصوص جاسوساشون حسابی میزدم طرفو بعد تو دفتر غش بازی در میوردم :《 خانوم غلط کردیمممم تروخدا زنگ نزنین خونههههه》 بعد کلی گریه زاری میبخشید چه دورانی بود (:
 
مطمئنا... یعنی احتمال زیاد همتون تا حالا یه بار هم که شده از کلاس اخراج شدین و پای دفتر رفتید. >:D

بیاید قشنگترین اخراج ها رو تعریف کنیم تا یه کم یاد شر بازی هامون بیافتیم
(البته امیدوارم همه اونقدر سر به زیر نبوده باشن که یه بارم اخراج نشده باشن)

من هم به عنوان یه پیشکسوت هر یه پست در میون یه خاطره می گم
حقیقتا تا به حال اخراج نشدم اما یکبار سوم دبیرستان که بودم برگه پاسخنامه سنجش رو به جای اینکه تحویل بدم پاره کردم و برای همین مجبور شدم برم دفتر و تعهد بدم :-"

اولین یکشنبه بعد از نوروز سوم دبیرستان دیر رفتم مدرسه و برای اینکه معلم سرکلاس راه بده باید از معاون برگه میگرفتم
به محض اینکه رفتم تو دفتر؛مدیر نکبتمون مثل فنر از جا پرید که آاااای چرا لاک داری و فلان
مجبورم کرد با قند لاک هامو پاک کنم و زنگ زد مامانم بیاد مدرسه و تعهد بده:/

پ.ن:سوم دبیرستان با اختلاف گندترین سال تحصیلی من بود
 
خب من یه بار دیگه هم رفتم دفتر
کلاس نهم معلم مطالعات میخواست بپرسه منم اون موقع ادبیات رو بزور میخوندم چه برسه به این
قبلش اصلا نگفته بود میخواد بپرسه ما هم نخونده بودیم
کل کلاس را آورد پای تخته هیچکس هم بلد نبود
همه رفتن دفتر:))
 
خب من نسبتا زیاد اخراج می شدم
اما شیرین ترینش سره کلاس قرآن ساله نهم بود .معلممونم اقای میرفتاح بود. خیلی معلمه خوبی بودا ولی کلا با من لج بود. منم اون سالا خیلی کتاب میخوندم از اون دسته ادمایی بودم که وقتی یه کتاب میگیرن دستشون تا تموم نکنن بیخیال نمیشن صبح قبل از این که بریم سره صف میرفتم کتابخونه یه کتاب میگرفتم سره کلاسا میخوندم عصرم که میخواستیم برگردیم میرفتم کتابو تحویل میدادم یه کتاب دیگه میگرفتم . خلاصه اقا ما سره کلاس داشتیم کتاب میخوندیم که این معلمه ما رو دید و از اونجایی که خیلی لج بود با من و قبلا دو سه بار عم پرتم کرده بود بیرون ،این دفعه میخواست اخراجم کنه. به نماینده کلاسمون پارسا حسینی گفت اینو این دفعه ببر دفتر مدیر . بچه هایی که اژه ای دو بودن میدونن که مدیرمون چه ادمه سگی بود . ولی اونجایه داستان شیرین میشه که حسینی وقتی منو از کلاس برد بیرون یدونه زد به کمرم گفت هواتو دارم، غمت نباشه اقا رفتیم دفتر مدیر حسینی شروع کرد به حرف زدن :(( اقای مردانی استاد گفتن که درویشی بره تو کتابخونه کتابشو بخونه.!!!! )) مردانی هم تعجب کرد و گفت خوب بره به من چه اونم گفت :اقا وظیفه ماس تا اطلاع بدیم
تا اینو گفت برگشتم بهش نگاه کردم دیدم خیلی خونسرد داره کلماتو پشت سره هم میگه جوری که اگه خوده معلممونم بود باورش میشد اخرشم یه لبخند زدو گفت نگفتم هوا تو دارم
اره خلاصه منم رفتم تو کتابخونه و کتابمو خوندم از هفته بعدش چون حسینی گفته بود، نرفتم سره کلاس قرآن تا معلمه بو نبره.
ارزویه من برایه اوناییکه دارن این پستو میخونن یه همچین رفیقایه که تو همچین شرایطی پشتتون باشن
 
من یه بار اخراج شدم از کلاس علوم، سال هشتم.
قضیه این بودش که روز سه‌شنبه، زنگ تفریح یه عده از دوست‌های من قمقمه و کتاب و دفتر و کیف و وسایلشون رو تو حیاط گذاشته بودن رو زمین. خب به شخصه می‌دونم -و هر عقل سلیمی می‌دونه- این حرکت درست نیست؛ ولی مدرسه ما طوری بود که کسی از کمد مدرسه واسه وسایلش استفاده نمی‌کرد و هر زنگی که بین کلاس‌ها کوچ می‌کردیم، اسباب و وسایلمون هم کشون کشون با خودمون ...
اون روز، دبیر علوم ما، گویا عجله داشت که بره؛ ماشین رو از پارک در آورد و گازوند تا خروجی. این وسط از روی وسایل دوست‌های من «رد» شد و رفت. یعنی با تایرهای ماشین از روشون رد شد =|
خب، چون زنگ تفریح هم بود، قطعا همه دیدن و فهمیدن؛ مثلا سی‌دی تحقیق دوستم که شکست یا در قمقمه‌ش که ترکیده بود و ریخته بود رو کتاب‌هاش، اصلا چیزی نیست که بگی اوکیه دیگه، یه اتفاقی بود که افتاد!
رفتم دفتر و اعتراض کردم از این خانم و حرکتش.
روز بعدش، چهارشنبه، زنگ آخر بود احتمالا؛ یا سوم یا چهارم بود. بای د وی، باهاش کلاس داشتیم و منم سر کلاس بودم که یه راست اومد کشوندم بیرون =| و گاد، هر چیزی از دهنش می‌شد در بیاد بهم گفت. شعور نداری، تربیتت نکردن، گستاخ بار اومدی، و کلی چیز که یادم نیست ولی خب حجم حرف‌هاش زیاد و جرمشون سنگین بود. خلاصه منم گریان اومدم بیرون و تو حیاط نشستم که دو تا از دوست‌هام به پشتیبانی از من کلاس رو ول کردن. رفتم خونه با چشم و دماغ قرمز و «چی شده؟» و من «هیق هیق هیق» تا ابد :))
از اون طرف مامان بابام ول‌کن قضیه نشدن و هر چی زور زدم نتونستم راضیشون کنم بی‌خیال شن. شنبه اومد مدرسه و یقه دبیره رو گرفت. اون هم کوتاه نمی‌اومد. آخرش منو باز بردن دفتر و دبیره باز یه مشت حرف زد که «تو رفتی مادرت رو پر کردی»! دیگه این یه قلم رو اومدم خونه به کسی نگفتم چون قطعا داستانش سر درازی می‌داشت در اون صورت.
و، همون یه جلسه رو اخراج شدم. بعدش و سال بعدش -نهم- هم با همون خانم داشتم و نسبتا نرمال رفتم سر کلاس و خارج شدم.
نمی‌تونم الآن قضاوتی کنم که مقصر دقیقا کی بود -یا حداقل کی تقصیر بیشتری رو به دوش می‌کشید-؛ ولی مدت‌هاست دریافتم که یه سری حق و حقوق، گرفتن ندارن واقعا.
 
من به مزخرف ترین دلایل ممکن دفتر رفتم
مثلا تاحالا کدوم پنح نفر اول صف چون یکی از ته صف اومده پریده روی دوش نفر اول صف(که من بودم) به جرم بی احترامی به معاون!!!(واقعا بعد دو سال نفهمیدم ربطشون و)میرن دفتر و سر صف اسمشون و میگن تا درس عبرتی شود بر همگان؟:-"
 
Back
بالا