- ارسالها
- 4,895
- امتیاز
- 28,792
- نام مرکز سمپاد
- Oxford
- شهر
- Texas
- سال فارغ التحصیلی
- 1404
اینجانب جز اون دسته از بچه ها بودم که روزی ۲ ۳ بار جلو دفتر میرفتم
یبار یادمه دسته جمعی بردنمون جلو دفتر یکی از بچه ها اونجا یه جوک خیلییی مسخره تو گوشم گفت
از خنده داشتم جر میخوردم رسما
مدیر که اومد تو یهو خودمو زدم به گریه
الکی داشتم ادای گریه کردن رو در میاوردم و مدیرمون فکر میکرد واقعا دارم گریه میکنم
در حالی که داشتم میخندیدم
تو دوران ابتدایی من یه جفت کفش داشتم کف اینا یجوری بود وقتی میکشیدم رو موزاییکا صدای خیلی آزار دهنده ای میداد
مثلا وقتی وسط کلاس اجازه میگرفتم برم بیرون باهاشون صدا در میاوردم و حواسشون رو پرت میکردم
سواستفاده میکردم و هیچ یک از کادر مدرسه نمیدونستن کار کیه
تا اینکه بعد چند ماه تو سالن پامو که کشیدم نگو مدیر پشت سرم داره میاد و من حواسم نبود
از همونجا منو کشید تو دفتر و تا میخوردم کتکم زد
یادش بخیر
کلاس ششم بودیم
اون زمان هم مسابقات ریاضی کانگورو بدجور مد شده بود خیلی تو بورس بود
هر زنگ خانوم جلیلی (معلم ریاضیمون) میومد و نحوه ثبت نامش رو توضیح میداد
یبار که اومد ، بنده خدا تا اسم کانگورو آورد با کمال پررویی پاشدم گفتم "بسه دیگه هر زنگ میای کلی حرف مفت میزنی میری ، ما نمیخوایم ثبت نام کنیم برو "
بیچاره رنگش پرید از کلاس رفت بیرون
قشنگ حس ستون گنگ رو داشتم
زنگ تفریح خورد و دیدم مدیر منتظر منه
صدام کرد تو دفتر و منو کتک زد
بعدش که موضوع رو به بابام گفتم فرداش بابام اومد مدرسه و کلی درگیر شدن
در کل چون بچه خرخون بودم (دوران ابتدایی ) برا همین مدرسه نمیخواست منو از دست بده چون شانس قبولیم تو سمپاد زیاد بود و هرچی قبولی بیشتر مدرسه محبوب تر میشد
ولی خب به طور خیلی عجیبی شیطنت میکردم تا حدی که الان هم مدیرمون منو ببینه فرار میکنه
خلاصه خاطرات جلو دفتری بنده زیاده ،خیلیاشون رو یادم رفته ، خیلیاشون قابل پخش نیستن
هعی...
یبار یادمه دسته جمعی بردنمون جلو دفتر یکی از بچه ها اونجا یه جوک خیلییی مسخره تو گوشم گفت
از خنده داشتم جر میخوردم رسما
مدیر که اومد تو یهو خودمو زدم به گریه
الکی داشتم ادای گریه کردن رو در میاوردم و مدیرمون فکر میکرد واقعا دارم گریه میکنم
در حالی که داشتم میخندیدم
تو دوران ابتدایی من یه جفت کفش داشتم کف اینا یجوری بود وقتی میکشیدم رو موزاییکا صدای خیلی آزار دهنده ای میداد
مثلا وقتی وسط کلاس اجازه میگرفتم برم بیرون باهاشون صدا در میاوردم و حواسشون رو پرت میکردم
سواستفاده میکردم و هیچ یک از کادر مدرسه نمیدونستن کار کیه
تا اینکه بعد چند ماه تو سالن پامو که کشیدم نگو مدیر پشت سرم داره میاد و من حواسم نبود
از همونجا منو کشید تو دفتر و تا میخوردم کتکم زد
یادش بخیر
کلاس ششم بودیم
اون زمان هم مسابقات ریاضی کانگورو بدجور مد شده بود خیلی تو بورس بود
هر زنگ خانوم جلیلی (معلم ریاضیمون) میومد و نحوه ثبت نامش رو توضیح میداد
یبار که اومد ، بنده خدا تا اسم کانگورو آورد با کمال پررویی پاشدم گفتم "بسه دیگه هر زنگ میای کلی حرف مفت میزنی میری ، ما نمیخوایم ثبت نام کنیم برو "
بیچاره رنگش پرید از کلاس رفت بیرون
قشنگ حس ستون گنگ رو داشتم
زنگ تفریح خورد و دیدم مدیر منتظر منه
صدام کرد تو دفتر و منو کتک زد
بعدش که موضوع رو به بابام گفتم فرداش بابام اومد مدرسه و کلی درگیر شدن
در کل چون بچه خرخون بودم (دوران ابتدایی ) برا همین مدرسه نمیخواست منو از دست بده چون شانس قبولیم تو سمپاد زیاد بود و هرچی قبولی بیشتر مدرسه محبوب تر میشد
ولی خب به طور خیلی عجیبی شیطنت میکردم تا حدی که الان هم مدیرمون منو ببینه فرار میکنه
خلاصه خاطرات جلو دفتری بنده زیاده ،خیلیاشون رو یادم رفته ، خیلیاشون قابل پخش نیستن
هعی...









