در این شب ها ،
که گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر می ترسد .
درین شب ها ،
که هر آیینه با تصویر بیگانه ست
و پنهان می کند هر چشمه ای
سِرّ و سرودش را
چنین بیدار و دریاوار
تویی تنها که می خوانی .
تویی تنها که می خوانی
رثایِ قتلِ عام و خونِ پامالِ تبارِ آن شهیدان را
تویی تنها که می فهمی
زبان و رمزِ آوازِ چگورِ ناامیدان را .
بر آن شاخِ بلند ،
ای نغمه سازِ باغِ بی برگی !
بمان تا بشنوند از شورِ آوازت
درختانی که اینک در جوانه های خُردِ باغ
در خواب اند
بمان تا دشت های روشنِ آیینه ها ،
گل های جوباران
تمام نفرت و نفرینِ این ایّامِ غارت را
زآوازِ تو دریابند.
تو غمگین تر سرودِ حسرت و چاووشِ این ایّام.
تو ، بارانی ترین ابری
که می گرید ،
به باغِ مزدک و زرتُشت .
تو ، عصیانی ترین خشمی ، که می جوشد،
زجام و ساغرِ خیام.
درین شب ها ،
که گل از برگ و
برگ از باد و
ابر از خویش می ترسد ،
و پنهان می کند هر چشمه ای
سرّ و سرودش را ،
درین آفاقِ ظلمانی
چنین بیدار و دریاوار
تویی تنها که می خوانی
باد و بارون واسه سرما
تن خسته تک وتنها
یه سبد ستاره چیدم
از میون آسمونا
دل تو هیشه خستس
عاشق وحدت موجا
تو که هستی و میبینی
که گذشته دوره ی ما
گل بارون زده ی من
آشنای همه دنیا
عاشق گذشته ها که
پر گرفته همه دل ها
دست های مرده و خستت
میمونه دوباره اینجا
تا که دنیامون ببینه
ما می مونیم بی مهابا
عاشقیم واسه همیشه
عاشق آبی دریا
عاشق پرنده ها که
پر میگیرن بین ابرا
میرسه بازم یه روزی
که می تونیم باز ما 2 تا
ادعا کنیم می تونیم
بخونیم از عشق و فردا