• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطرات سوتی‌ها

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع tamanna
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : سوتی‌ها

همین دیشب ( 1 فروردین) بود . ما نشسته بودیم خونه پدربزرگ . ساعت هم 9 شب بود . زنگ زده بودیم پیترا بیارن .. هیچی دیگه آوردن و ما هم سفره پهن و نشستیم که شروع کنیم ، دیدیم در زدن ;D .. از آیفون نگاه کردیم معلوم نبود کیه ... فقط سر یه زن مشخص بود .. بابزرگم گفت مهمونه ، ولش کنین ، بشینید شامتونو بخورید .. فک کنن نیستیم .. ما هم گفتیم چشم و ایولا به بابابزرگ و اینا .. حتی یه دو سه بارم زنگ زدن موبایل جواب ندادیم ;D . فرداش دوباره مهمون اومد و اینا .. ( که معلوم شد در آخر همونایی بودن که دیشب اومده بودن ) اول نشستن و اینا بعد گفتن آره ما دیشبم اومدیم .. هر چی زنگ زدیم باز نکردین .گفتیم : ا ؟ گفتن : آره آخه دیدیم پیش پای ما هم یه پیکی هم اومد براتون یه پیتزایی آورد .. :-" لحظه ی بدی بود :))
دیگه گفتیم ما که نبودیم بابازرگم اینا هم گوششون نشنیده حتما :-"
 
پاسخ : سوتی‌ها

مادر پدرم رفتند عید دیدنی خونه ی خاله مامانم
برگشتند خونه
بابا به مامانم:دیدی خاله تم گف ک منو پیر کردی!خودت عین دختر ۱۴ساله میمونی!!
من:اگ این ۱۴سالش باشه پس من هنوز وجود خارجی ندارم!
یه هویی فهمیدم ک چی گفتم
بعدش برگشتم گفتم
مامان ۸۰سالشه اگ چارده ساله حساب شه من ک ۱۶سالمه کلن دگ ب حساب نمیام،هنوز ب دنیا نیومدم!
بابا: منظورم این بود ک مامانت جوون مونده!!
 
پاسخ : سوتی‌ها

من قبل از اینکه بفهمم فرزانگان قبول شدم با مامانم رفته بودیم یه دبیرستان که اونجا ثبت نام کنیم بعد اونجا که منتظر نشسته بودیم یه فیلمی

از مدرسشون داشت پخش میکرد که توش گفت از سرکار خانم سبزی دعوت میکنیم بیان اینجا... من زدم به مامانم گفتم سبزی بعد پخ زدم زیر

خنده.... یه خانومه که اونجا نشسته بود گفت خنده داره؟؟ گفتم بله؟ :-?? گفت :گفتم خنده داره فامیلیش؟؟.....آقا من همینجور آچمز نگاش

کردم بعد از اونجایی که همیشه مامانم اینجور مواقع به کمکم میشتابه گفت: خنده دار نیست جالبه :) بعد خانومه گفت: آهان اخه من سبزیم =))
 
پاسخ : سوتی‌ها

امروز رفتیم خونه عمم بعد چند مین خواهر شوهر عمم با بچه هاش اومدن!
این خانومه با مامانم و خواهرم روبوسی کرد به من هیچی فقط سلام! ;D
بعد از اینکه نشست خیلی شیک روبه من گفت خوبی پسر؟ ;D
من: ;D
دخترش: مامان؟ X_X
خانواده بنده: :)) :))
خودش: :-[
لازم به ذکر است من موهام کوتاست(3سانتی :-") ولی مانتو تنم بود نمیدونم راجع به من چجوری به این نتیجه رسید! ;D
 
پاسخ : سوتی‌ها

با دوستام میخواسیم با اتوبوس برگردیم
بعد یکی از دوستام با تیغ سرشو کچل کرده بود
بعد اتوبوس اومد در حلو شلوغ بود بعد این کچله هی میگف از حلو سوار شیم
من میگفتم عقب
بعد ک سوار شدم اینا سوار شدن
نزدیک ایستگا بعد ک شد دیدم یکی رو صندلی نشسته کچل
رفتم با دستانی خیس..شق یکی زدم پس کله اش :)) :)) :))
بعد گفتم تا تو باشی ب حرفم نکنی !!!!
بعد مردم :o :o :o :o
بعد اونی ک زدم پس کله اش از جا بلن شد...برگشت...دیدم دوستم نیس :| :|
دیدم دوستم کلاه سرش کرده
منو میگی خوف کرده بودم :(( :(( :((
یارو: X-( X-( X-( X-(
ی هو از اتوبوس پیاده شدم دیدم یارو پیاده شد
بعد اون تا حوقع پیاده شه باز من از در چلو سوار شدم :-"
بعد یارو پیدا شده اینور اونورو نگا میکنه
بعد ک حرکت کرد اتوبوس..سرمو کردم بیرون..گفتم حاجی خدافس
من: :-" :-" :-" :-" :-"
مردم: :)) :)) :)) :)) :)) :))
یارو:: X-( X-( X-( X-( X-(
**کته اخلاقی:: اول ب طرف نگا کنین و بعد بزنین :دی
 
پاسخ : سوتی‌ها

اول یه خورده توضیحات: مامانم پاش درد میکنه رو میز نماز میخونه. ینی رو مبل میشینه سجده رو میز میره ;;)

برا عید داشتیم میز رو جابجا میکردیم(همون میزی که مامانم روش نماز میخونه) بعد بین مبل و میز فاصله افتاد.
من: مامان بیا از این طرفی نماز بخون( پشت به قبله) :>
مامانم: ^-^زهرا، اونوری بخونم؟
من: اول :-? بعد X_X بعدتر ;D
بابام از اونور: :)) زهرا تعطیلات بهت نساخته!
 
پاسخ : سوتی‌ها

واسه خودم خیلی جالب بود! :-"

امشب خالم و پسر و دخترش اومده بودن خونمون این پسر خالم خیلی بزرگه همیشه میگه دوست داشتم یه دختر مثه تو داشتم و اینا!
از طرفی ایشون جنوب هستن سالی 2 -3 بار بیشتر نمیبینمش! :|
همیشه تو درس تشویقم میکنه امشب میگه خو مبی چندمی میگم سوم ریاضی ولی کنکور تجربی! :-"
پسر خالم: :o من فکر میکردم سوم راهنمایی هستی! :o
من: فری؟ یعنی انقدر کوچیکم؟ X_X
اون: اره دیگه پس من چقدر پیر شدم! :-<
من: ;D
لازم به ذکر من واسه انتخاب رشته دبیرستان 60 دفعه راهنمایی گرفتم ازش! :)) ولی مثه اینکه زیادی سرش شلوغه! :-"
 
پاسخ : سوتی‌ها

رفته بودیم خرید با مامان و پسر عموم که میوه ها رو گذاشتن پیش من تا برن اونور خیابون واسه خریدای دیگه:
من در حال داد: وای نرین نرین مامان نرین(نروید میخواستم بگم من بدبخت)
پسرعموم:بی ادب
من:واسه چی؟
پسر عموم:خودت نرین
من:؟؟
پسر عموم: ;D
من:منحرف!
از اون موقع تا حالا سوژه کرده:
پسر عموم:اینجا نرین برو ‏WC
من:آررررررررشش بی ادبببب ;D
 
پاسخ : سوتی‌ها

سلام من عضو جديدم....
يه دوست دارم خداى سوتى....
سرکلاس زيست بوديم معلم داشت توضيح ميداد که گليکوژن در جانوران و قارچ ها ذخيره ميشه....که در جانوران در کبد و ماهيچشون ذخيره ميشه....بعد در همين حين دوست نابغه بنده پرسيد خانم تو قارچ ها هم تو کبدشون ذخيره ميشه؟
نمدونم چرا معلممون سرشو کوبيد به ميز و از کلاس بيرون رفت..... =))
 
پاسخ : سوتی‌ها

روز اول عيد بود و همگي خونه ي مامان بزرگم بوديم. يه چيزي شد كه دخدر عمه م گف يه دونه عمه ي من از همه ي عمه هاي تو بهتره 8-^
منم گفتم بر منكرش لعنت ;;) :-"
بعداز يه كمي تجزيه تحليل به اين نتيجه رسيد كه مامان و خاله هاش، عمه هاي منن :))
خودش ^#^ :((
مامانش :|
 
Back
بالا