• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطرات سوتی‌ها

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع tamanna
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
استاد: من سال ۸۸ سرباز بودم و ۸۵هزار تومن حقوق میگرفتم و باهاش یه ربع (سکه) میخریدم.
من: رب گوجه؟
=))
تشابه اسمی داره قبول ولی چرا استاد باید راجب رب گوجه حرف بزنه😭🤣

استاد : جواب رو بدست اوردین؟
من: راجب چی استاد؟( و استاد همین چند لحظه پیش سوال رو مطرح کرده بود :)) )
 
رفته بودیم برف بازی، بعد اونجا جای خیلی پرتیه،
تیپ های جالبی آدم رفت و آمد می‌کنن.
دامنه کوهش شیب خیلی زیادی داره، فکر کنم ۵۰ و خورده ای درجه میشه حداقل.
من داشتم با کناریم پایین صحبت می‌کردیم، این طوری که روی من به سمت کوه بود و روبه روییم پشت به کوه.
یهو دیدم از اون بالا یک نفر با شلوار راحتی و دمپایی سوار تیوپ داره با سرعت میاد سمت ما، وسط راه‌ش هم یه مانعی هست(اینقد خندیدم جزییاتش بعد این همه سال هنوز یادمه).
خلاصه که تیوپ ایشون به یه مانع خاری گیر کرد، خودشم از روی تیوپ لیز خورد، و این وسط شلوار راحتی گل و گشادشم به همون دسته خارا گیر کرد... شلوار و ملحقاتش تا زانو از پاش در اومد.
با فاصله کمتر از دو سه متری ما:؛))
بعد همه این اتفاقا در حالی افتاد که این بنده خدا چند دقیقه قبل در حین بالا رفتن به من دختربچه ۱۴ ۱۵ ساله نیشخند زده بود و رفته بود بالا:؛))))))
اینقد خندیدم اینقد خندیدم که نتونستم سرپا وایستم توی اون سرما اشک از چشمام میومد.
بعد این بنده خدا اینقدر خجالت کشید پاشد با اون حال خراب از روبه روییم که عملا چیز خاصی از سقوطش ندیده بود پرسید حاج آقا چیزی معلوم نشد که نه؟:؛)
منم اینقد داشتم زمینو گاز می‌زدم نتونستم هیچی بگم فقط شنیدم گفتن نه داداش نگران نباش:؛)
 
بچه بودیم پسر عمو دختر عمو ها داشتیم اسم فامیل بازی میکردیم 4 نفره و بعد سر جرزنی و تقلب دعوا شد بعد یکی از پسرعمو هام برگشت فش بچگونه داد منم برداشتم لیوان رو از عصبانیت پرت کردم ولی بعدش خطا رفت خورد تو بینی دخترعموم بغل دستش نشسته بود منم خواستم فرار کنم حیاط هل کردم با صورت خوردم زمین دخترعمو ام هم گریون اومد بالا سرم یک دونه زد تو سرم منم با یک قیافه مزضحکی شروع کردم گریه کردن اونم نشست کنارم گریه کردن (عکسشم گرفتن نامردا) بعدشم مامان بابامون هرهر خندیدن بهمون منم از خجالت حسابی قرمز شدم ☹️😂
بیشتر دست و پا چلفتی بودنم بود تا سوتی
 
این خاطره من نیست ولی خیلی باحال بود. تو کلاس ریاضی بودیم، یکی داشت فیلم میدید تو گوشیش، معلم پرید گوشیو گرفت گفت چرا تو کلاس من فیلم میبینی؟ گفت دارم معین کرمی میبینم🥀. بعد که اومد گوشیو پس بگیره دستش رو جای اثر انگشت بود که گوشیش باز شد دیدیم فیلم خاک بر سری میدید🥀
 
حواسم نبود مدیرم یکیو گزارش دادم بعد یادم افتاد من خودم مدیرم.
 
یه بارم در کودکی قرار بود بریم بیرون، لباسامو پوشیدم شیک و پیک کردم تو راهرو حین پوشیدن کفش متوجه شدم‌ عه! پیژامه گل‌گلیم هنوز پامه که =)
ظاهرا مسئله‌ی *جزئی* تعویض شلوار رو فراموش کرده بودم.
 
Back
بالا