• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطرات سوتی‌ها

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع tamanna
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : سوتی‌ها

قسمتی از دعوای بچه های همسایه بالاییمون ی چندروز قبل کنکور!:

اولی:اه...مااااماااااااان بیا ببین این داره زر مفت میزنه!

دومی:ن مامان من زر درست میزنم.خودش زر مفت میزنه!

بنده خدا رف بلیط بیگیره واسه افق :))
 
پاسخ : سوتی‌ها

سرکلاس داشتیم حرف می زدیم(دعوا با مدیر مربوطه بدون حضور خود مدیر!)
داشتم حرف می زدم که یهو یکی دیگه با من شروع کرد به حرف زدن...
منم عصبانی شدم و گفتم:
بی فرهنگ! چرا ورسیدی پسط فرتم؟ (چرا پریدی وسط حرفم؟)

ینی کلا بچه ها پهن کلاس شدن! =))
 
پاسخ : سوتی‌ها

سر کلاس المپیاد بودیم ... معلم ی سوال نظریه بازی ها رو گفت . منم داشتم باهاش اون بازی رو طبق الگوریتم خودم بازی می کردم ...
حین بازی معلم ی چیزی گفت منم حواسم نبود انگشتمو گذاشتم رو دماغم گفتم هیسسس اینقدر حرف نزن ;D
با یکی از بچه ها اشتباش گرفتم ;D
 
پاسخ : سوتی‌ها

دختر دایی بنده داشت عکس های تو گوشیمو نگاه میکرد یه دفعه برگشت گفت :

- ستایش این anonymous کیه ؟ بیشتر جملات رو اون میگه :-?

من : یعنی "بی نام " :|

دختر دایی ن بابا :-"

من :|

anonymous :|

همون روزم سر نماز میخواست قامت ببنده , مامانش داد زد که چی کار میکنی با اعتماد به نفس کامل گفت : مـــا مــــان دارم اشهدمو میخونم دیگه :|
 
پاسخ : سوتی‌ها

بچه داییمو کله پاچه گرفتم...
دو دور گردش در هوا...
بعد کلاشین کوف دار بهش ضربه میزنم بطوریکه گلوله از کلش بزنه بیرون تو ضربه سوم پوپ کرد رو صورتم
 
پاسخ : سوتی‌ها

عمم اینا خونمون بودن میخواستیم بریم بیرون خواهرم دم دروگفته بودداشت بندگفش میبست عمم وشوهرخواهرم میخواستن بیان بیرون وبابام میخواست بره توهمه حیرون وایستادن تاخانم کارش تموم شه
اومدبلندشه فهمیدبندکیفشم همراش بسته آخرش بازش کرد رف ی جادیگه بست :-" :-"
خب همون اول این کاروکن خواهرمن
 
پاسخ : سوتی‌ها

امروز جلو جمع ی سوتی دادم خعلی بد بود :)) :)) :)) :))
امروز افطاری دادیم ب فک و فامیل همه خونه ی ما جمع بودن
منم که از فرط(یا شایدم فرت)گشنگی عقلمون از عقل جلبک هم کمتر بود
ازین ور گشنگی ازین ور تشنگی ازین ور هم این همه آدم
کم مونده بود ب اذان منم مثلن میخواستم بگم که روزه ی همه قبول باشه و دیگه با من موقه ای که اذان داد کاری نداشته باشید(انقد بدم میاد دقیقا موقه ی اذان بهم تارف میکنن اه اه اه)
بد ی دفه گفتم همگی روزتون مبارک :o :o :o :o :o :o :o
خو گشنم بود دیگه :o :o :o :o
حساب کن کل خاندان بهت بخندن X-( X-( X-( X-(
چقد من امروز ضایه شدم :( :( :( :(
 
پاسخ : سوتی‌ها

دیروز رفته بودم پاساژ گردی ;D بلکه گشنگی یاادم بره ;D طبقه 4رم بودم میخواستم بیام پایین رفتم سوار آسانسور شدم بعدش 6 تا پسر اومدن سوار شدن وایسادن جلو من [-( بعد من رفتم یکم حرکت کنم نخورم به اینا بعد پام کشیده شد رو زمین و ی صدای خییییییییییییییلی ناهنجاری تولید کرد ناهنجارا X_X بعد سرم رو آوردم بالا دیدم 12 تا چشم دارن نگام میکنن(6 جفت ) :o :o :o :o :o :o حالا بیا ثابت کن من نبودم ^#^ X_X =)) =))
الان ک دارم فکرش رو میکنم میبینم چقد ضایه :| من ی دونه دختر بین 6 تا پسر تو آسانسور چ جوری جاشدیم؟؟ :-?? شانس گند من اه چقد بعدش بهم خندیدن :-L خوب شد چیزی نگفتم در اون لحظه ;D =)) =))

تاپیک جرئت حقیقت رو میخوندم بعد از رو پست یکی از بچه ها این سوتیم یادم افتاد :-" :))
پارسال بو خدایا یا پریسال با یکی از بچه ها دعوامون شده بود خفننننننننننننن /m\ :)) بعد برگشت بهم گفت تلافی میکنم 8-| از قضا ما باهم کلاس زبان میرفتیم و بعد کلاس میخواستم برم خرید =P~ خلاصه ک کلاس تموم شد و منم رفتم بازار هی هرجا میرفتم میدیدم هرکی از پشتم رد میشه میزنه زیر خنده یا تو مغازه ی جوری نگام میکنن :-? بعد کلی دور زدن و خرید کردن =P~ و شاهرود رو بالا پایین رفتن وقتی رفتم خونه مانتوم رو در آوردم دیدم ای دل غافل #-o دختره ی بلا گرفته یه کاغذ چسبونده پشتم به چه بزرگی #-o بعد روش نوشته: فروشی ! جهت خرید با این شماره تماس بگیرید 0910033***** (شماره خودم) قیمت: هرچی دوست داری عزیزم ولی نرخش 20 تومنه :-L بعد نامرد بیشعور زیرش ریزتر نوشته بود: موسسه ی فروش لگن ها ی اوراقی از درجه 4 تا 10 ~X( ~X( هنوز ک هنوزه کاغذه رو نگه داشتم یادگاری ;D =)) =)) =))
 
پاسخ : سوتی‌ها

دیشب داشتم با دوستم پشت تلفن حرف میزدم
گفت: چیکار میکنی؟
من: زیر نور کولر حال میکنم
دوستم : :o =))
من : ;D :))
نور چراغ : :|
باد کولر: :|
 
Back
بالا