- ارسالها
- 2,319
- امتیاز
- 64,354
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان
- شهر
- بناب
- سال فارغ التحصیلی
- 94
پاسخ : سوتیها
بچهی یکی از اقوام به دنیا اومده بود، اسمشو گذاشتن حسین. من چند روز بعدش خالهی این کوچولو رو که همسن خودمه و کلی باهم صمیمی هستیم رو تو همایش کنکور دیدم. موقع رفتن برگشتم بهش گفتم: جای من اون حسین آقاتون رو یه بوس گنده بکن تا به وقتش خودم برسم خدمتشون.
خیلی هم با لبخند ژگوند و اینا گفتم.
همون لحظه یه دختر که پشتش بهم بود برگشت با وحشت ( جدا وحشت کرده بود
) بهم نگاه کرد و گفت یه بار دیگه بگو چی گفتی؟ منم خیلی با اعتماد به نفس گفتم داشتم حسین جونمو میبوسیدم، حرفیه؟ B-) دختره انگار فشارش برگشت سرجاش
گفت اسم بابام حسینه، فکر کردم با اون بودی
دیگه همه غش کردن رسما. 
بچهی یکی از اقوام به دنیا اومده بود، اسمشو گذاشتن حسین. من چند روز بعدش خالهی این کوچولو رو که همسن خودمه و کلی باهم صمیمی هستیم رو تو همایش کنکور دیدم. موقع رفتن برگشتم بهش گفتم: جای من اون حسین آقاتون رو یه بوس گنده بکن تا به وقتش خودم برسم خدمتشون.
خیلی هم با لبخند ژگوند و اینا گفتم.
همون لحظه یه دختر که پشتش بهم بود برگشت با وحشت ( جدا وحشت کرده بود
) بهم نگاه کرد و گفت یه بار دیگه بگو چی گفتی؟ منم خیلی با اعتماد به نفس گفتم داشتم حسین جونمو میبوسیدم، حرفیه؟ B-) دختره انگار فشارش برگشت سرجاش
گفت اسم بابام حسینه، فکر کردم با اون بودی
دیگه همه غش کردن رسما. 













