• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطرات سوتی‌ها

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع tamanna
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : خاطرات سوتی‌ها

ديروز ساعت ٨شب همكاره مامانم زنگ زد خونمون

من: بله بفرماييد؟

همكارمامان؟صبح تون بخير مامان هستن؟

من پاى تلفن :)) =))

همكارمامانم !ببخشيد هول شدم :))
 
پاسخ : خاطرات سوتی‌ها

بازهم همون دوستی که اشاره کرده بودم داشت درس جواب میداد. :‌)) زبان‌فارسی البته.
- توی گوزنامه‌ها[nb]منظور روزنامه‌ بوده. :))[/nb]...
[ترکیدنِ بچّه‌ها]
- اه ساکت شید انقدر هولم نکنید،بذارید جواب بدم دیگه. پشت‌دهنی می‌خوریدا!
[ترکیدنِ دوبرابر]
 
پاسخ : خاطرات سوتی‌ها

داداشم کلاس چهارمه بعد معلم مهارت هاشون (عجب درسی :)) ) اومده بهشون یه چیزایی راجع به بلال حبشی گفته بعد گفته که به عنوان مشق برین خلاصه حرفای منو بنویسین
بعد حالا داداشم اومده پیشم میگه "معلم مهارت هامون گفته راجع به غلام عُزی (یا یه چیزی تو همین مایه ها :)) خودشم اسپلش رو نمیدونست چی میگه!!!) تحقیق کنین!"
من : :o کی؟؟؟!!!
داداشم : غلام عُزی
من : یا خدا!
بعد رفتم سه ساعت کل اصحاب پیامبر رو نگاه کردم تو نت یک نفر با این اسم نیست بعد بهش گفتم بیا بگو چی گفته راجع بهش شاید از رو داستانش بشه یه چیزی دستگیرم بشه...
اومده میگه : آره وقتی مسلمون شده انداختنش تو قابلمه ( =)) :-" ) بعد رو در قابلمه سنگ گذاشتن که در نره!!! :-" بعد میخواستن بپزنش که یکی میاد نجاتش میده! (حالا همچین اینارم حماسی تعریف میکرد ادم یاد زورو می افتاد :)) )
من باز کلی گشتم گشتم، خدایا مگر پیدا میشه همچین فردی! بعد در نهایت بعد کلی چرخ زدن من تو نت اومده میگه اااااااااا :D اسمش غلام امیه است!
من :| :| :| بلال حبشی رو میگی؟!
داداشم : اررررره! همونه!
بعد رفتم کل زندگی بنده خدارو خوندم هیچ جاش قابلمه پیدا نکردم فقط نوشته بود که میخواستن شکنجش کنن رو پشتش سنگ میزاشتن و زیر افتاب سوزان میسوخته
بعد باز به داداشم میگم : اینکه هیچ جا قابلمه نداره!!! فقط رو پشتش سنگ گذاشتن و ...
داداشم : اررررره! همونه! اما خب مگر میسوخته نباید تو قابلمه بسوزه؟!



خدایا خودت ظهور کن!!! :))
 
پاسخ : خاطرات سوتی‌ها

سوتی یکی از عزیزان فامیل:

بالاخره پزشکی زدی یا دندون?!
پزشکی!
:| خوبه ایشالا تخصص برو دندون حتما :-?? :-?? من بیام دندونام درسست کن!!

"""چه دندون خرابیه که تا اونموقع دووم میاره""" :-?
 
پاسخ : خاطرات سوتی‌ها

سوتی یکی از دوستان
آقا ما رفتیم کتاب در یک نگاه زیست بگیریم
این دوستمون خونده بود کتاب نگاه دریک زیست
گف بیا ببین این کتاب دریک چجوریه؟؟؟؟؟؟
تازه تفسیرم میکرد میگف دریک اسم سکه های زمان هخامنشیانه حتما نویسندش تاریخ دوس داره
یعنی مردم از خنده
 
پاسخ : خاطرات سوتی‌ها

اِهم ...
جلویِ یک جمع از انسان های متشخص گفتم فاجعه ی مُنا !! :|
 
پاسخ : خاطرات سوتی‌ها

سر کلاس فیزیک بودیم، یکی از بچه‌هامون که برنز ریاضی داره داشت می‌خندید و :
معلم : فلانی به چی داری می‌خندی؟
من(با قصد تخریب اون بچه‌ هه) : آقا این رفته باشگاه و برنز داره، یه سری چیزارو می‌فهمه که بقیه نمی‌فهمن!
[سکوت]
[بازم سکوت]
من : باشه یه مدال داریا حالا!
معلم : باشه هم نزن حالا ! :‌))
 
پاسخ : خاطرات سوتی‌ها

ما یه فامیلی داریم یکم خیلی باحاله.....من داشتم میگفت ای ...چن سال دیگه ماه رمضون میوفته تو عید....چه بد.....تازه بعد ترش محرم میوفته توی تابستون....وای وای......بعد این فامیلمون گفت :ولی واقعا دقت کردین تاحالا عاشورا تاسوعا نیوفتاده تو ماه رمضون؟؟؟؟ :-? :-? :-?



آی هو ناتینگ تو سی!!!!!!!
 
پاسخ : خاطرات سوتی‌ها

یه روحانی ای هم بود اومد شعر بخونه
«چون به عزا خانه اش پا نهی آهسته نه
فرش ملائک بود، بال عزای حسین :>»
 
Back
بالا