• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطرات سوتی‌ها

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع tamanna
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
اقا ما یه معلم داریم که به شدت اخلاق نابودی دارن یه روز یه امتحان گرفتن و من به شدت از دستشون حرصی بودم که واسه چی انقدر سخت بود ته کلاس گفتن پاشو بیا تخته رو پاک کن منم گفتم استاد تنبیه ه گفت نه همینجوری بعد از کلاس رفتن بیرون منم شروع کردم پشت سرشون مسخره بازی ک حرصم رو خالی کنم یهو برگشتن تو کلاس ک ی چی بگن تنها قیافه ای ک دیدن قیافه من بود منم اومدم جمعش کنم ک ن من از این کارا نمی کنم با مخ رفتم تو پنکه هم خودم داشتم می افتادم هم پنکه خلاصه که کلی بعدشم به خودم بد و بیراه گفتم
 
آخرین ویرایش:
رییس ی قسمتی تو دانشگاه فامیلیش درزیان بود و همکارش هم فامیلیش رزم گیر بود
.
یک بار ک خیلی .قفل بودم
رفتم تو روی اقا درزیان گفتم

سلام اقای درزگیر .-__-
اب شدم و حرفمو فراموش کردم
فقط فرار کردم از اونجا :))
 
ما یه استاد داشتیم همش اول کلاسش عین مجری رادیو ها میگفت
به نام و یاد خدای مهربان آرامبخش قلب هاست دوستان عزیز سلام من ...............هستم:|
بعد یه بار داشتم یواشکی اداشو درمیاوردم دیدم پشت سرمه دیدم داره منو نگاه می کنه:eek: گفتم تقصیر خودتونه دیگه X_X
بیچاره مونده بود:))
 
از ضایع ترین سوتی هام که @MorteZ شاهدش بودن
تو دانشگاه امیر کبیر داشتم میرفتم از ATM پول بگیرم که دیدم اونی که تو باجه س اومد بیرون
منم بدو بدو رفتم تو
و با تلنگری دیدم که صف طویییلی بیرون باجه منتظر وایسادن:-"
من:D
مرتضی:D
آدمای تو صف-__-
 
یه روز سر کلاس زبان استاد گفتن صدام گرفته تو پاشو حضور غیاب کن (لعنت بر آدمی ک ردیف اول بشیند :دی)
خلاصه منم هول که ۵۰ نفر رو باید بخونم از اولش شروع کردم تند تند گفتن تازه آقا و خانوم هم میگفتم ولی رسیدم به یک اسم ب اسم اقبال سعید بنده خدا خانوم بود ولی گویا با دیدن سعید من فک کردم آقا هستن و دیگگگه خودتون برید تا ته
و بعدترش هم یه آقایی به فامیل شیدا رو گفتم خانوم شیدا
و همزمان استاد پشت سرم تو گوشم میگفت واسه همینه ک من آقا و خانوم نمیگم
 
همکلاسیم که فرزانگان یک بوده :
تو ورودی چندِ فرز شهرری بودی ؟
من: نود و پنج
اون : :|

فکر کنم تو ذهنم کلمه ی ورودی با عدد نود و پنج لینکن به هم و تا گوشم بشنوه "ورودی" ، زبونم میگه "نود و پنج "
کاش لااقل به روم میورد اصلاحش کنم . آقا هشتاد و هشت بودیم ما، هشتاد و هشت
 
تو کلاس زبان بودیم
معلم اومد تو چند نفرو نام برد گفت شما رد شدین باید بازم امتحان بدید
بچه ها اعتراضی نکردن و گفتن باشه
قبلا هم سه سال پیش این اتفاق افتاده بود . قضیه این بود که ما خوب داده بودیم امتحان رو عمدا رد میداد تا بازم بخونیم کتاب رو
تا بچه ها قبول کردن برگشتم گفتم نه
گفتن چرا هی خواستم بپیچونم نگم سه سال قبل رو ولی نزاشتن
هی اصرار کردن منم اعصابم خورد بود
برگشتم با صدای بلند گفتم یادتون نیست اون دفعه به گوه خوردن افتادیم
تا اخر کلاس همه ساکت بودن منم سرم پایین
معلممونم جونه برا همون یه میومد جلوم وایمیستاد و با شوخی میگفت اشکال نداره پیش میاد اینطور حرفا
 
تو امتحان فارسی معنی این بیتو
«از جان طمع بریدن اسان بود ولیکن/از دوستان جانی مشکل توان بریدن»
را نو شتم:خیلی راحت آدم از جون خودش می گذره ولی از اون دوستان قاتل و جانی خیلی راحت نمی شه گذشت:))
فقط اون (پوکری) که دبیرمون کنارش گذاشته بود:-"
 
Back
بالا