• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطرات سوتی‌ها

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع tamanna
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
عروسی بود همه جمع شدیم خونه مامان بزرگم که وسایلمونو جم کنیم بریم،ما چند نفر تویه اتاق بودیم که دوتا در داشت و بزرگ خیلی هم شلوغ بود...دختر عموهام داشتن تند تند از خودشون عکس میگرفتن :/// یکیشون یه ژستی گرفت و وقتی عکسشو دید گفت عهههه نیگا کن مثه این زشتای عقده ای افتادم...همه برگشتیم طرف اونا تا عکسو ببینیم یهو زن عموم دید جمع خودمونیه به دخترش گفت اره شبیه اون عمه ترشیدت افتادی...صدای اون یکی در اخر اتاق اومد.برگشتیم دیدیم یکی رفت بیرون از اتاق و لباسش فهمیدیم همون عمم بود بنده خدا.به رو خودشم نیاورد:////
 
با دوستم داشتیم تو پارک ملت جلو شهربازی راه میرفتیم، ( اونجاعم شدیددد شلوغ بوود) بعد دوستم ک کلا استعداد زمین خوردن داره خورد زمییین همون وسط جلو دررر، بعد همونجا چار زانو زد. بعد اومدم دستشو بگیرم بلندش کنم نشد سنگین بووود. نشستم کنارش دوتایی چن ثانیه جلو در چار زانو زده بودیم:)) خیلیم طبیعی:))

دیروز زنگ زدم خونه داییم اینا بعد پسر داییم تلفنو ورداشت من فک کردم داییمه گفدم سلام دایی جون خوبیی؟ اونم شرو کرد حرف زدن خلاصه تا وسطای حرفامون نفهمیدم داییم نیس و باهاش حرف زدم:|
 
آخرین بار توسط مدیر ویرایش شد:
+زندگی ممکنه اونطوری که شما فکر میکنید پیش نره.ممکنه خیلی چیزا عوض بشه و حتی سقفی بالا سرتون نباشه.حتی ممکنه تا اخر عمرتون زنده نباشین
:////
 
بیماربره صدا می کنه خوشگله
منم با تعجب پاشدم این کیه. حتما از این بیماربرایه مسنه.
یهو دید منو شوکه شد. برگشته با خجالت میگه آقای چیز اینجا نیستن؟
من :آقای کی؟ :))
فک کرده که همکارم امروز شیفته :))
نمی تونستم خنده مو جمع کنم
 
کلاس مهندسی سیستم بود. دو هفته قبل از عید. میخواستیم هفته بعد رو تعطیل کنیم. استادمون از اونا بود که جوونی رفته بود پدر اساتید استنفورد رو در اورده بود و الان توی سن پیری میخواست پدر دانشجو های بینوا رو در بیاره :/// . خلاصه از ما تمنا و از اون انکار... من که خوابگاهی بودم و استادا باهام خودمونی تر بودن هم وارد جمع معترضین شدم و گفتم شنبه خوابگاهو سم پاشی میکنن جایی برای موندن ندارم. اگه مشکلی نداره براتون همه خوابگاهیا با ساک و چمدون بیان سر کلاس. استاد هم کم نیورد و گفت باشه. من ریختم بهم میخواستم بگم استاد میدونید چقدر بار و بندیله؟ً! چمدون من اینقدر میشه ها! (با دست نشون دادم که بزرگه). اینجا بود که فاجعه رخ داد: زبونم گرفت بجای استفاده از لغت "چمدون"، واژه‌ی "چیز" رو استعمال کردم و جمله‌ای که به صورت تهاجمی و تهدیدآمیز و حق به جانب گفته بودم تبدیل شد به: "استاد میدونید چقدر بار و بندیله؟! چیز من اینقدره ها!"... کلاس که پاشید. دخترا بیشتر از پسرا. استاد هم نه گذاشت و نه برداشت و گفت اولین دوشنبه‌ی بعد از عید میبینمتون. سر موقع سر کلاس باشید. =))=))=))=))=))=)) بنده خدا میخواست بگه که ترسیده:)):)):)) خیلی آدم باحالی بود. هفته آخر رو بالاخره تعطیل کرد. خدا پدرشو بیامرزه:D
 
چند وقت پیش که تازه رتبه ها اومده بود خیلی شوکه بودم کلن دو سه بار رفتیم برا انتخاب رشته و من هر بار بدتر از قبل سوتی میدادم بعد یه بار که رفتم یه پسره رو دیدم شبیه اونی بود که رتبش عالی شده بود و نفر اول شهرمون از نظر رتبه بعد رفتم بهش گفتم تبریک میگم بابت رتبه تون گفت شما چند شدی ؟سرمو انداختم پایین گفتم ۵۰۰۰گفت بابا من ۱۰۰۰۰ریاضی شدم بابام تو گوشم گفت بچه اشتب زدی این کجاش شبیه اونه ؟حالا هی پسرع به من نگا میکرد هی من لبخند ڗیکوند تحویل میدادم ینی روم نمیشد نگاش کنم هییی کلن قاط زده بودم وقتی نتایج اومد
 
یکبار سر کلاس زمین شناسی به جای کره زمین گفتم کره دنیا.هم میخواستم بگم کره زمین هم دنیا.ادغامش این شد.تا یک هفته سوژه بودم.
 
:-<X_X#-)
میخواید بگید همه تون میدونستین جایی که عرب نی انداخت درسته و هستی با نوزده سال سن میگفته جایی که علف نی انداخت؟ :(( و تازه تو بحث جدی کنار آدمای جدی تر بگین؟ سخن نگو خب لعنتی :|#-)
 
رفته بودم ساعت فروشی منتظر بودم باطری ساعتم عوض بشه بعد یه خانومی اومد تو مغازه گفت آقا شما بند هم میندازین ؟ ( بنده خدا منظورش این بود بند ساعت عوض میکنید؟) فروشنده هم با یه خونسردی بینظیری گفت نخیر خانوم فقط ابرو بر میداریم :))

مامانم در مورد یه قرص سوال پرسید منم حواسم به تلویزیون بود گفتم مامان خوب چرا نمیری تو سایت گاگول ؟؟
گوگل و یاهو رو قاطی کردم شد گاگول :)):))
 
Back
بالا