این فیلم حضرت سلیمان رو داشت نشون می داد بعد رسیده بود به اون جایی که عصا به دست می میره و بعد موریانه می یاد عصاشو می خوره و اینا. بعد من گفتم که اِ اینجا همون جاییه که می میره. بعد مامانم گفت: مگه حضرت یوسف اینطوری می میره؟! ^-^
خواهرم: نه بابا، این که یوسف نیست. حضرت موسی ئه!
من: دم هردوتون گرم! این سلیمانه!
پارسال که مسافرت رفته بودیم مشهد داخل حرم خواهرم به طرز عجیبی گم شد بعد هر طرفو نیگا کردیم مگه پیدا میشد تا این که مامیم زد زیر گریه جلو حرم یعنی دقیقا روبه روش داد میزد یا امام حسین بچه مو از تو میخوام حالا مگه میشد از ممبر بیاریش پایین مام تر.یدیم نمیدونستیم بخندیم بگرییم...
خیلی فاز داد مامیم تا چن وقت سوژه بود
به خونه دوستم زنگ زدم ٢ ساعت داشتم حرف ميزدم دردو دل ميكردم اونم جوابمو ميداد بد درباره يكى از دوستام داشتم حرف ميزدم بد دوستم ميگه اين كيه ديگه !!؟ من سحر تو شهرزادو نمي شناسى!! ؟ X-( من مامانه سحرم عزيزم حالا من ببخشيد و... بد مامانش ميگه اشكال نداره منم فكر كردم تو خواهرمى من
×محدثه:این پست پاک نمیشه
کاربر قوانینو رعایت کرده فقط چون پستای قبلیش پاک شده اومده تو صفحه قبل که یک پست دیگه هم داده.
با مامانم از بیرون اومده بودیم بعد من جلو تر رفتم در رو باز کنم بعد در باز نمیشد حالا من هرچی زور میزدم و اینا فایده نداشت
مامانم : نگین داری چیکار میکنی؟
من در حال کلنجار رفتن با در : دارم در رو باز میکنم نمیدونم چرا باز نمیشه
مامانم : در رو از جاش کندی خب معلومه باز نمیشه اون کلیدی که تو دستته کلید دره پایین ـــِ
من :