رفته بودیم اردو جلفا دوسه ساعت راهه از تبریز بعد همینجوری تو ماشین نشسته بودیم من بردم عکسایی که تو مدرسه با بچه ها انداختیم به ناظممون نشون بدم:::::
خانوم نگا کنین اینارو با گوشی تو مدرسه گرفتیم چه با حالن اینجا سالن بالاییه!!!!!
ناظمهنوز دو هزاریش نیافتاده):عه چه خوشگلن افرین افرین!!!!
بعد من تازه یادم افتاده گفتم تو مدرسه گرفتیم همینجوری فرار کردم فقط!!!!! :-ss
ناظم:واستا ببینم شما گوشی اورده بودین مدرسه؟؟؟؟
من:خانوم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! :-[
ناظم:باشه ولی دفعه اخرتون باشه چون سوتی دادی کارت ندارم!!!!!!
یادتونه تو صفحه قبل گفتم یه مامان دارم تانداره صورتی داره ماه نداره.(دست دست)...گفتم سوژه ی سوتیِ؟
دیروز مامانم اومده میگه برو تو اکانتم تو فیس بوک ببینم چه خبره...بهش میگم رمزتو بگو میگه مگه تو رمزت رو به من میگی؟
خلاصه هی رمز زده اکانتش باز نشده
دوباره امروز (همین الان)اومده پیشم نشسته میگه برو تو اکانت من تو فیس بوک...بهش میگم دیروز رمزتو زدی قبول نکرد ولش کن میگه نه برو ...
دوباره رمزش رو زدم قبول نکرده...
بهش میگم مامان پریروز تو دفترت بودیم با چه رمزی رفتی؟؟؟ میگه با ......رفتم
میگم عوضش کردی؟
میگه نه...
میگم پس این چیه داری اینجا میزنی؟
میگه رمز ایمیلم
مامانم: :)میخواستم تو سوتی های سمپادیا بنویسی...
اره جون عمت مامان جون...
من:
مامانم:
داداشم:
امروز صب امتحـان داشتیم ، دوستم خودکـارشو گم کرده بود !
اومد از ما پـرسید یه خودکـار ندیدین این طرفـا ؟
ما گفتیم چـه شکلی بود ؟
میگه "canon" بود !
مـا :
احیـاناً منظورت canco نبود ؟
اون : :-[ #-o
توی برنامه عمو پورنگ یکی تلفن زد
+ عمو جون دوست داری چی کاره بشی؟
ـ دکتر
+خب بیا با هم یک نمایش بازی کنیم ، من میشم مریض تو دکتر! دکتر چی میخوای بشی عمویی؟
ـ زنان زایمان
+
اونروز سر امتحان ، بالاى برگه نوشته بود نام پدر
بعد زيرش نوشته بود نام دبير / دبيران
بعد من اومدم پر كنم خوندم نام پدر / پدران
بعد هيچى ديگه كلى صورتمو اينطورى اونطورى كردم خنده ـم نگيره
اين مراقبه هم شك كرد خوددرگيرى چيزى دارم
سال قبل تو امتحان ترم شفاهی عربی وُزَراء رو هی میخوندم وِزراء (ز:ساکن) از بس معلم هی گفت دوباره آخرش خسته شد خودش گفت!!
یه بار هم تو ادبیات آسمان آبی تر رو خوندم آسمان آبی ِ تَر!!!
معلم( ) : اخه دختر مگه آبیِ تَر ، خشک داریم ما؟؟!!
من ( )
یه بار هم تو کلاس بحث حامل بود و براش هم خانواده میگفتیم. یکی از بچه ها به معلم میگه خانم مگه حامِلِ ... همه میخندیدند ، بعد برمیگشت عقب رو نگاه میکرد دو باره میپرسید خانم حاملِ ... باز همه عاغا این 5-6 بار هی تکرار کرد و آخرش خانم گفت بابا حامل نه حامِلِ!
من داییم عالیه
اقا این دایی ما یک روز میره بیرون بعد تو مغازه یکی از دوستای صمیمیشو میبینه.شروع میکنه باهاش صحبت کردن بعد با ماشین دوستش میرن دور میزنن و بعد میاد خونه
خلاصه دو سه روز میگذره بعد پسر داییم میگه بابا اون یکی ماشین کو؟؟؟؟
اقا نگو دایی ما ماشین رو جا گذاشته)
بعد هرکارش میکردیم یادش نمیومد
خلاصه با ۶ ۷ تا ماشین بسیج شدیم دنبال ماشین داییم گشتیم))
بعد جلو اون مغازه پیداش کردیم)
قیافه ماشین: ( ( ( (
قیافه کا فک و فامیل:
قافه داییم: