• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطرات سوتی‌ها

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع tamanna
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : سوتی‌ها

امروز خونه دوستم بودم
از صبح تنها بودیم پای نت نشسته بودیم
یک هو دیدم صدای اسانسور میاد گفتم صدف جم کنیم امدن؟؟؟
بعد صدف رفت نگاه کنه .منم رفتم دم پنجره . پایینو ندیدم صورتمو چرخوندم .یکهو صدف داد زد بدو امدن
ما نیز شروع کردیم جم کردن و دویدن اینا
بعد که همه چیو جم کردیم
بهش میگم کوشن؟؟؟میگه تو که گفتی
میگم :خره تو داد زدی
میگه :قیافت وقتی برگشتی جوری بود که انگار امدن
اخه من چی بگم به این بشر؟؟؟؟؟
قیافه من: :|
قیافه اون: اصن اینقد غصبانی بودم ندیدم
 
پاسخ : سوتی‌ها

دبستان بودیم یک دوستی داشتیم به فامیلی دهاتی(!)
بعد ما با این دعوامون شد منم اومدم بد و بیراه بگم بهش گفتم دهاتی!
اونم فکر کرد دارم به فامیلی صداش میکنم برگشت گفت رحیمی!
و اینگونه بود که روح مارا وسط دعوا شاد کرد.
 
پاسخ : سوتی‌ها

يه روز رفته بودم كافي نت
همينجوري يه سرم زدم به همين بخش (سوتي ها)
بعئ سوتي دوستمون كه تو چند صفه پيش بود رو خوندم بعدش يه دفه زدم زير خنده
نبوديد كل پاساز منو داشتن چپ چپ نگاه ميكردن ;D

يك بار هم اين auto correct ه گوشيم فعال بود
به دوستم گفتم ج نده بعد گوشيم space رو برداشت X_X
 
پاسخ : سوتی‌ها

یه سال داییم مزدوج شده بعد زن داییم امده بود خونه مامانیم داشتیم میگوفتیم میخندیدیم
بعد خاهرم بش میگه خعلی خوشالی که زن دایی ما شدی :-"
زنداییم : من خعلی خوشالم که شما خوشالین که من زن داییتون شدم
من:یادم نمیاد گفته باشیم که خوشالین زن دایی ما شدی :))
زندایی: :-L
من: :-"
 
پاسخ : سوتی‌ها

به دوستم زنگ زدم
میگه واااااااای دخترررر تویی؟شگفت انگیز شدم!!
من:مگه شارژی شما؟ ;D
...
سرکلاس زیست
بچه ها می دونین قاطر چجوریه دیگه؟
ماها:جفت گیری اسب و الاغ.
معلم :آره مثلا اسب نرو الاغ ماده با بلعکس!
من:خانوم ؟یعنی اسب نر و الاغ نر هم میتونن قاطر بیارن؟ :)
کل کلاس: =))
من: :|
یه لحظه حس کردم معلممون میخواد بم یه چیزآیی رو توضیح بده!!! ;D
 
پاسخ : سوتی‌ها

مامان بزرگ من رفته بود نهضت بعد بهشون ربع و خمس یاد داده بودن ...
اینم کل دو هفته به جای ربع میگفت رب!! (فک میکرد همون رب گوجه فرنگی هس ;D)
:))
 
پاسخ : سوتی‌ها

چندی پیش دیگه بیکاری خیلی زده بود بالا بعد دیگه از بس زده بود بالا زد به تابلوی نقاشیمون . . .
ما یه تابلوی نقاشی داریم که یه خانوم ـه خیلی موقّری هستش :-" من نشستم واسش سیــبیـل کشیدم ;D
بعد یادم رفت سیبیل ـو پاک کنم
از قضا نقاش اون نقاشی که از اقوام هستن اون شب خونه ما دعوت داشتن ;D
خلاصه اومد دقیقا روبه رویه اون تابلو نشست طوری ک مامانم تابلو رو نمیدید اما اون می دید . . .
بعد مامانم متوجه شد ک اون داره هی به تابلو نگاه میکنه ازش پرسید "تابلو چیزی شده؟!"
اونم گفت نه قفط سیبــــــــــــبیل داره
من:: :-" ;;) :-" ( در خفا ;)) )
مامانم :: :-/ ^-^ X_X
فامیل نقاشمون:: :-w(و بعد ی لبخند زوری :) )


پ.ن:حالا بدبختی سیبیل ـه پاکم نمیشد :دی
 
پاسخ : سوتی‌ها

داداشم به یکی از دوستاش میگه بعبعیی ( اسم مُستعارش تو خونه ی ما :)) ) ... بعد داداشم با همین دوستش رفتن بیرون ، وقتی برگشت زنگِ آیفونُ زد بهش گفتم با بعبعیی خوش گذشت؟!؟!

بعد مثه اینکه بعبعیی کنارش وایساده بودُ شب بودُ من نمی دیدم :-"

× خوب شد نگفتم چریدین خوش گذشت؟ ... آبرو خانوادگی رُ بر باد میدادم #:-S
 
پاسخ : سوتی‌ها

تو فکر یه چیز دیگه بودم مامانم از اون ور داد زد :علییییییییی جارو رو بیار
من بعد چن مین:مامان جوراب ها کجان؟ (:|
مامان:جوراب ها باید پیش خودت باشه واسه چیته؟
من: خودت گفتی جوراب ها رو بیار دیگههه :> :-/
مامان: من؟؟!!!! :o
پس از مدتی
من: :)) ;D
مامان: ^-^ :-w [-( :-?
خانواده: =)) =)) =)) =))
 
پاسخ : سوتی‌ها

پریشب یکی از اقواممون مریض شد و رفتیم بیمارستان
دیگه شب شد و رفتیم خونه ی یکی از اقوام برادر مریض هم بیمارستان موند
اونجا رفتیم شام خوردیم و رفتیم بخوابیم که تلفن زنگ زد گوشی رو برداشتن
ما : الو :|
اون : الو سلام :(( :(( مامانمون مرد :(( :(( ای داد :(( :((وای ایوای :(( :((
ماهم تو خونه ی قوممون : وووووووی :(( :(( :(( لییییک :(( :((
ممانم ممانم ای واااااااای
همسایه ها هم خبردار شدن اومدن تسلیت گفتن یه نیم ساعتی هم نشستن #-o #-o #-o
بعده یه ساعت گریه کردن و شیون به راه انداختن و همسایه هارو از خواب بیدار کردن
تلفن زنگ خورد پسرش بود
_ الو
_سلام :((
_براچی گریه میکنی خیلی خیلی معذرت میخوام مامانمون رفته تو کما :-[ :-[ :-[
_ :) :) :)
همه ی این اقواممون :-[ :-[ :-[ دیگه نتونستن حتی نیگاه این همسایه ها بکنن
بعد که همسایه ها رفتن همه ی این مردم :)) :)) :)) :)) :))
ما که گفتیم تا بریم تا وضع از این بدتر نشده
 
Back
بالا