پسر داییم 5 ساله شه با پسر خالم که 1 سالشه کلآ لجه!!!
خلاصه پسر دایی ما یک روز در یک اقدام انتحاری(!) در بازی فوتبال به جای توپ پسر خالمونو شوت کرد!!!
بعد ما اومدیم بگیم که نه!!!!اشتباه شده!!!بچه فکر کرده توپه!!!که قضیه حل و فصل شه!!!
داییم یهو کاملا جدی میگه که ولی فکر کنم اشتباه نشده ها!!!از قصد زد!!!
ما:
پ ن پ!!! واقعا آدم به این کندگی رو با توپ اشتباه گرفته!!!
داییم: ^#^ ^#^ ^#^ ^#^
هاتف اصفهانی به چه مشهور است؟!
ج: من نمیشناسمش پس مشهور نیست پس سوال غلط است!
(نهایی!)
----------------------
دوستی عزیز
سجاد داری خیلی بلند میشی خودتو کنترل کن!
من: عمت اینطوری راحتتره!!!!(والا من منظور خاصی نداشتم اون یخوره بد برداشت کرد)
(این دوستمون فکر میکنه خدای تیکس! مجبور شدم! کلا اینطور ضایع کردن تو خونمه!)
منم معذرت میخوام!
----------------------
داشتیم فیلم تولد یکیو میدیدیم
بعد مامان میگه عه این پسره!
سجاد این کیه؟ چرا انقدر آشناست؟!
من: مامان! اون منم!!!
آزمون گزینه دو داشتم بعد ما یه ذره زود رسیده بودیم سر کوچه که پیاده شدم (!قابل توجهِ که تا قبل از اون دستکم 5 دفعه این مسیر رو رفته بودم)ابتدا کلی فکریدم که خب حالا از کدوم ور برم(کوچه مسیری صاف و مستقیم بیش نبود!) بعد دیدم یه جا تابلو زده گزینه دو البته یه سری ملت مقنعه به سرِ در آزمون بده قابل مشاهده بودن در مسیری کاملا متضاد ولی من با اعتماد به نفس فراوان با خوشحالی مسیر خودم رو در پیش گرفتم وارد یه ساختمونی شدم که البته به مقدار بسیار جدید بود ولی فکر کردم که خب لابد در ورودی رو تغییر دادن دیگه و رفتم تو ولی در کمال تعجب با دری بسته مواجه شدم همون لحظه یه جمبنده ای رو دیدم بهش گفتم گزینه دو میگه گفت منتظر باشد! منم رفتم یه گوشه ای در کنار دو سه نفر در حال با نثار مقداری بد وبیراه به مسئولین آزمون که هر دفعه آدمو مجبور میکنن از یه در وارد شه بعدش کلی هم ادمو علاف میکنن منتظر شدم و البته اصلا هم شک نکردم که اون جمعیت بیرون غیب گشتن آیا که ما الان دو سه نفریم یه نیم ساعت نشستم بالاخره یه یارویی اومده میگه خب بفرمایید این افرد منتظرِ کنار من هم شروع کردن که آره من میخوام ثبت نام کنم و کارنامم کو و از ای مقولات در این لحظه بود که فهمیدم این بخش اداری گزینه دوِ حالا یه نگاه به در یه نگاه به ملت که آره من کلا هویجم در مخلوطی از :-[و خارج شدم
خواهرم داشت با تلفن حرف می زد....
من برگشتم می گم : ساکت باش حرف نزن
مامانم : پس با اشاره به طرف حالی کنه چی می خواد بگه ؟
من :
******************************************
قبل از امتحان تاریخ....شیما می گه : خب حالا بطور خلاصه بگو امام خمینی چه کاری انجام داد؟
من : یعنی چی؟؟؟
شیما: جوابش می شه این که علمای قم رو دعوت می کرد و دور هم جلسه می گرفتن
امروز میخواستم برا خواهرزادم شعر شبکه پویا رو بخونم
پویا پویا پویا بشکه یِ کارتون های ما
من
امیرحسین(خواهرزادم) ^-^
شبکه پویا
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اونشب داشتم با خواهرمو داداشم بحث میکردم این خواهر کلا خوشش میاد به ما یچیزی بپرونه
یهو میخواست بگه آخه خنگ خدا دراومد گفت آخه کرم خدا
من
داداشم
آجیم X-( کوفت
حالا من میخواستم سوتیشو درست کنم میگم خب چ اشکال کرم هم خالقه خداست (جای خالق مخلوق عوض شد)
تبسم وارد لوازم التحریر فروشی می شود :
تبسم(در حال اشاره به محل خودکار ها تو ویترین میز جلوی فروشنده ):آقا این خودکار رنگی ها چنده ؟
- کدوم خودکار رنگی ها ؟
- اینا دیگه . همینا که گذاشتین این جا
- اونا که مدادفشارین . اونجا خودکار رنگی نداریم
- اونا رو نمیگم که . اینا که رنگی رنگین
- منم همونا رو می گم . اونا مداد فشارین
- آخه من از این مدل خودکار رنگی دیدم . عین عین ایناس
- خلاصه اونا که مداد فشاریه . اگه خودکار رنگی می خوای از اینا بدم
- نخیرم بابام از اونا هر رنگشو برام خریده
- شرمنده دیگه از اون خودکار رنگیا نداریم
- باشه خداحافظ
(هنوزم نمیتونم قبول کنم اونا خودکار رنگی نبودن ، فروشنده اشتباه می کردا :) )
***
آخه رفته بودم واسه شقایق از اونجا کادو تولد بگیرم
می گم مثلا کادو در این حد چی دارین ؟
برگشته می گه واسه همکلاسی همسن خودت می خوای؟
اعصابم همچین خورد شد می خواستم با مشت بزنم تو دهن پسره ، نه اومدم واسه تو بخرم
تو کلاس زبان ما هر کس باید 4 صفحه از رمان برباد رفته رو به طور خلاصه توضیح بده...یه روز نوبت یکی از دوستام بود بعد می خواست بگه"seven men sit around her" اما گفت:
"seven men sit under her" ما: دوستم: :-[ ^#^ دبیرمون: :-$ :-$ :-$
سوتی های برگزیده ما: