• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطرات سوتی‌ها

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع tamanna
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : سوتی‌ها

از جمله سوتی های من و سارا در چهلم خاله ی مامانم:

جلو صاحب عزا گفتیم: ای بابااااا ... بریم دور بزنیم یکم دیگههههه :| ... و در همون لحظه با پیاده شدن صاحب مجلس از ماشینشون و گفتن اینکه: کجا میخواین برین؟ ... ما متفرق شدیم به حالت :-" :|

تسلیت گفتن سارا با نیش باز :-" (خب بیچاره قبلش داشت احوال پرسی میکرد ... یهو یادش افتاد :-" )

داییم: حواس 5 گانه که میشه....؟! :)
من: شنوایی دیدن گفتن ... ;;)
داییم: :-/ حواس 5 گانه ... :|
من: خب دیگه بینایی شنوایی ...
داییم: :-? #-o بویایی ... (و ادامه ی صحبت)

این یکی واسه زهرائه:
ما فقط ایرانی ایم اینجا؟ (به جای تهرانی ایم) ;;)
 
پاسخ : سوتی‌ها

با دوست گرامی در حال قدم زدن و چرت و پرت گویی و خنده های زورکی بودیم که رفتیم تو مغازه:
+آقا ببخشید این چیپس چارصدی ها چنده؟
(من هنو لبخند رو لبم بود که یهو به این حالت در اومدم: :| )
-خدا بیامرزه ، الان دیگه شده هشتصد

من فکر میکنم دوستم به خلاصه ترین حالت ممکن جمله ای با مفهوم زیر رو منتقل کرده:
این چیپسا که قبلا 400 بود حالا چنده؟!
 
پاسخ : سوتی‌ها

پدر بعد از دیدن یک کارتون: این گوسفنده چقدر بامزست!
ما: کدوم گوسفند پدر من؟ کارتون که گوسفند نداشت :-/
.
.
.
بعد از کلی پرس و جو فهمیدیم منظورش سید توی عصر یخبندان بوده! ;D ;D
 
پاسخ : سوتی‌ها

بچـه که بودم ، با مامانم و خواهرم رفته بودیم یه جایی که یادم نمیاد .
بعد خیلی گرم بود هوا .
بعد داشتیم به در ِ خروجی نزدیک میشدیم کـــه ..
خواهرم ذوق زده شد ، همچین دوید سمت ِ در که بره بیرون !

و پــــــــَـــق ! X_X X_X
.
.
جاتون خالی رف تو شیشه ی در ! :-"
خیلی ـم محکم خورد بش :-اس
ما مردیم از خنده ! =)) :)) :)) =))
 
پاسخ : سوتی‌ها

یه بار دبیر پرورشی مون داشت میگفت من از خونمون(سیدرضی) تا حرمُ پیاده رفتم؛ بعد از اونجایی که راهش خیلی طولانیه یکی از دوستان بهشون گفت "خدا شفاتون بده!" :-"
دیگه ما همه زدیم زیرِ خنده، خودش متوجه نبود چی گفته. :-"

یه بارم داشتیم یه تستی میدادیم تو کلاس، مشاورمون هی داشت راجع به این تستِ حرف میزدُ تمرکزمونو میریخت به هم؛ یکی از بچه ها هم گفت "خانم میشه خفه شید، داریم امتحان میدیم!" :-"
 
پاسخ : سوتی‌ها

خونه ی مامانبزرگم اینا ..
سر سفره من کنار خالم نشستم...
خالم خطاب به من : چرا نمیکشی فرهاد ؟؟
[فرهاد اسم شوهرخالمه]
من: :|
 
پاسخ : سوتی‌ها

جلوی یه مغازه طلافروشی دو تا مرد ایستاده بودن. بعد یکیشون از اون یکی میپرسید : به نظرت اینا مصنوعی ان یا واقعا طلا هستن؟؟!!
[چه سوالای مبهمی برا مردم به وجود میاد!! :)) ]
 
پاسخ : سوتی‌ها

داشتیم زنگ ورزش بسکتبال بازی میکردیم توپ دستم بود کلا محاصره شده بودم مجبور بودم پاس بدم....هی این ور اونورمو نیگا کردم دیدم هیچکی نزدیکم نیس بهش پاس بدم
عصبانی شدم داد زدم چرا هیچ خری اینجا نیس؟
ی هو دوستم بلند دادزد پس من اینجا چغندرم؟
ی هو انقد خندیدم توپ و ول کردم :-" :-" :-"
 
پاسخ : سوتی‌ها

به نقل از Bittern :
بعد از کلی پرس و جو فهمیدیم منظورش سید توی عصر یخبندان بوده! ;D ;D

بايد اعتراف كنم كه اشتباهن اينو خوندم "سيد تو سيدخندان"... :-"
و لحظه اي بعد... :o
 
پاسخ : سوتی‌ها

سر کلاس زیست معلممون داشت درباره حشرات توضیح میدادگف:حشرات بال دارندو....
یکی از بچه ها که خییییییییلی اداش میشه و هی اظهارنظر میکنه خیلی با اعتمادبنفس گف:
خانوم اشتباه میکنید مگه حشره ای هس که بال داشته باشه؟؟ :o
همه با تعجب به اون نگاه کردیم معلممون که خیلی عصبانی شده بود(هی طعنه میزنه شما بااین سوالاتون مثلا تیزهوشانید؟؟)
گف:چی میگی بچه مگه ندارن مثلا...
دباره اون دانش آموز بسیار تیزهوش گف:مثلا مارمولک،مگه بال داره؟؟؟ >:p
همه دهنمون وا مونده بود که این چی گف!!!
معلممون گف اولا اون حشره نیش دوما تو...
دیگه کلا کلاس رو هوابود...
یادبگیرید به این میگن تیــــــــــــــــــــــــــز هــــــــــــــــــــــــــــــــــوش...بایه مثال کل علم حشره شناسی رو برد زیر سوال :-"
 
Back
بالا